کتاب وقتی همه بیدار بودند : داستان جذاب و متفاوتی از روزهای انقلاب

کتاب وقتی همه بیدار بودند : داستان جذاب و متفاوتی از روزهای انقلاب

کتاب وقتی همه بیدار بودند
نویسنده: فاطمه قشمی
انتشارات سوره مهر

بریده کتاب:

از یک هفته پیش که آمدیم تهران و شاید قبل ترش یعنی همان وقتی که بابا راز چند ساله اش را بهم گفت، توی ذهنم تصویرهای تازه ای از مامان ساخته ام که همه اش یک چیز مشترک دارد؛ یک لبخند دوست داشتنی. نمی دانم مامان چقدر عوض شده؛ اما این را می دانم که هنوز شبیه هم هستیم.
ص ۹

بریده کتاب(۲):

دست کشید روی موهایش و گفت: بهتره ازاین فکرا نکنی. می شه اون عکس و منم ببینم؟ آخه قصه خیلی قشنگ شد.
از جیبم درآوردم و دادم دستش. عادت نداشت مستقیم توی چشم هایم نگاه کند؛ اما برای چند لحظه ایستاد و زل زد به صورتم. بعد انگار که متوجه چیزی شده باشد، با خجالت سرش را انداخت پایین: درست مثل یه سیب …..
ص ۲۹

 

بریده کتاب(۳):

مهناز چند باری توی مدرسه بهم کمک کرده بود و می دیدم چطوری هوایم را دارد. به بابا نگفتم که مهناز بیشتر وقتش را توی تظاهرات می گذراند، کتاب های سیاسی می خواند و تازه، بعضی وقتها چادر هم سر می کند. اگر می فهمید، معلوم نبود چکار می کرد. هر یک از این ها ممکن بود برای همیشه مرا از مهناز جدا کند.
ص ۳۹

بریده کتاب(۴):

وسط خیابان برای یک لحظه ترس تمام وجودم را پر کرد. وقتی سرباز لوله ی تفنگ را گرفت طرفم، یک دفعه پاهایم شروع کرد به لرزیدن. رد قطره های سرد عرق را روی تنم حس می کردم. زمان زیادی طول نکشید که یاد حرف بابا بیفتم: حواست باشه اگه دیدی یه جا یه عده خرابکار اومدن وسط خیابون، راهتو کج کنی و از جای دیگه بری.
ص ۵۳

 

بریده کتاب(۵):

بابا سرش را انداخت پایین:
مساله که فقط مراقبت نبود، سپیده جان. ببین دخترم، من اون موقع داشتم توی اداره برای خودم سری توی سرا در می آوردم. این جور وقتها، خب معلومه….آدم دشمن پیدا میکنه. نمی دونم از کجا یکی پیدا شد و جنجال راه انداخت که فلانی با پدرزن انقلابیش سر و سری داره. کمکش میکنه تا بین تهران و زنجان اعلامیه جا به جا کنه و … خیلی حرفهای دیگه.
ص ۶۹

مرتبط با کتاب وقتی همه بیدار بودند

بیشتر بخوانیم..
کتاب غریبه ها : داستان های کوتاه و جذابِ نوجوانانه ی انقلابی

بیشتر ببینیم…
روایت رهبر انقلاب از ماجرای نوجوان ۱۶ساله‌

namakketab
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.