مرور رده

خاطرات کتابخواران

خاطره غرور بادکنکی

غرور بادکنکی ماشین مان را حججی پوش کرده بودیم و شده بودیم کتابخانه سیار حججی. با ۴ ماشین دیگر که از دوستانمان بودند، همراه شدیم و کیف های کتاب شهید حججی را که پر از کتاب های امام زمانی نذری بود، روی دوشمان گذاشتیم. خیلی زود رسیدیم و بعد

خاطره رزمنده کتاب فروش

خاطره رزمنده کتاب فروشعید که می شود همه می روند خوش گذرانی… به ما هم خوش می گذرد اما مدلش فرق می کند… روز دوم عید امسال نزدیک به اذان ظهر به محل استقرار رسیدیم. طلاییه! به قول حاج آقای راوی: طلاییه عجب طلائیه! خم می شوم و از عقب

خاطره راز خط کش ژله ای

خاطره راز خط کش ژله ای از جمله ی"دختر خوبی باش" خسته شدم!!! خیلی وقت ها بقیه فکر می کنند که ما دخترای پرانرژی که البته کمی هم شیطنت داریم، دوست نداریم دختر خوبی باشیم! اما حواسشون نیست که خوب بودن برامون تعریف نشده! همیشه دوست داشتم کسی رو

خاطره بی سوادی

خاطره بی سوادیهمیشه هر جا حرف از بی سوادی می شد خیال می کردم تو دنیای امروز فقط پدربزرگ ها و مادربزرگ ها هستند که سواد ندارند.از این بابت خوشحال بودم که همه بچه های کشورم سواد دارند و کسی مشکل بی سوادی ندارد. یک شب که قرار بود با

خاطره اولین هدیه کتابم، کنار ضریح ارباب …

خاطره اولین هدیه کتابم، کنار ضریح ارباب … با شوق فراوان کتاب 📖 رو برای خودم خریده و همراه با یه کتاب دعا📿 📖 گذاشته بودم توی کوله ام.میخواستم تا توی ازدحام جمعیت و صف طولانی تا رسیدن به ضریح امیرم (که نزدیک به یک ساعت طول کشید.) اون رو

خاطره کتابخوان معلول

خاطره کتابخوان معلولدیدی بعضی وقتا هرکاری می‌کنی حالِ دلت خوب بشو نیست؟!با چند تا دوستی که معمولا با اونا بودی حس خوب داشتی، این ‌ور اونور میری، حالت خوب نمیشه…موسیقی مورد علاقه‌ات رو گوش میدی، نوچ‌…بازم خوب نمیشه…تفریح و سفر میری…میبینی

خاطره بد آموزی کتاب

خاطره بد آموزی کتابنخوانده بودمش… فقط از یک فرد فهیم تعریفش را شنیده بودم. کتاب را به چند نفر دادم که بخوانند… یک نفر که کتاب را پس آورد و گفت این چه کتابی است؟ بدآموزی دارد! آنقدر ترسیدم که همان روز شروع کردم به خواندن کتاب… به هرجای کتاب

خاطره ترک اعتیاد

خاطره ترک اعتیاد آنقدر با دختر دایی ام سر وکله زدم و با استدلالهای من درآوردی اش کشتی گرفتم که گفت: هرچه تو بگویی، اصلا یک هفته نمی خوانم، با خنده ادامه داد ببینم تو دیگر چه از جانم میخواهی! ماچی به لپ های تپلویش فرود آوردم و گفتم پس بیا

خاطره کار فرهنگی باحال

خاطره کار فرهنگی باحالبعضی وقتا وصف یک سری ازین کارهای باحال و خودجوشِ فرهنگی را که می‌شنوی، حالت خیلی خوب می شود. مثلا یکی از این کارها مسابقه کتابخوانی‌ ای هست که در عرض ۲ ساعت توی مدارس برگزار کردند. بچه‌ها خیلی خوششون اومده بود. هم

خاطره فدای سرت

خاطره فدای سرت در لابلای صدای انفجارهای پیاپی، صدای شکستنِ ظرفی مرا به خود آورد… عمار و کریمه را می‌دیدم که حسابی به تکاپو افتاده بودند‌…معلوم نیست که پشتِ مبل چه خبر شده که بچه‌ها اینطور فاصله مبل‌ها تا ظرفشویی آشپزخانه را حروله می‌کنند…!