مرور رده

خاطرات تنهایی های من و کتابم

خاطره بد آموزی کتاب

خاطره بد آموزی کتابنخوانده بودمش… فقط از یک فرد فهیم تعریفش را شنیده بودم. کتاب را به چند نفر دادم که بخوانند… یک نفر که کتاب را پس آورد و گفت این چه کتابی است؟ بدآموزی دارد! آنقدر ترسیدم که همان روز شروع کردم به خواندن کتاب… به هرجای کتاب

خاطره : از قدیس تا قدیس واقعی

خاطره از قدیس تا قدیس واقعی اولین بار از زبان یک مجاهد واقعی -که خانم هم بود- با این کتاب آشنا شدم.خیلی هم مشتاق شدم که این کتاب رو بخونم. کتاب رو تهیه کردم، هرچه بیشتر می خوندم به امیرالمومنین علیه السلام بیشتر علاقه پیدا می کردم، نه

خاطره : یادت باشد…

خاطره یادت باشد…آن قدر از خوندن کتاب لذت بردم که دلم نمی اومد کلش رو یک جا بخونم، ریز ریز می خوندم و از خوندنش لذت می بردم.اما آخر کتاب رو گذاشتم تو حرم بخونم.نشستم رو به روی ضریح،حس و حال کتاب انگار با حس زیارت گره خورده بود، می خوندم و

خاطره : کتاب سرمایی

خاطره ی کتاب سرمایی ،فصل بهار بود با بوی گل های زیبا و معطرش. توی اتاق نشسته بودم و داشتم کتاب «گرگ ها از برگ نمی ترسند» رو می خوندم، حسابی سردم شده بود. رفتم تو آشپز خونه و به مامانم گفتم:« چقدر هوا سرد شده ها!» مامانم گفت:« هوا به این

ازهرچی بدت میاد سرت میاد: حتی اگر یه کتاب باشه…

شنیدی می­گن: از هر چی بدت بیاد سرت میاد؟! و اینکه الان جریان راه انداختن که قضاوت نکنیم؟ حکایتشون، حکایت منه! من تو مدرسه ­های مختلفی کتاب­های رمان و داستان می ­بردم تا بچه­ ها به مطالعه عادت کنند و هیچ زاویه از فکرشون تاریک نمونه و…