کتاب رژیسور : روایتی عاشقانه و عاطفی، آمیخته با قصه ی تلخ غارتگری

کتاب رژیسور : روایتی عاشقانه و عاطفی، آمیخته با قصه ی تلخ غارتگری

کتاب رژیسور
نویسنده: سعید تشکری
انتشارات سوره مهر

بریده کتاب:

در چشم های خسته گلشا فقط اشک بود. گفت: بوی روستای فیروزه را از نزدیک حس می کنم. به جای همه، باید آن را بویید.
بعد روسی خان را نگاه کرد و شروع به عکس گرفتن کرد. از مه و کوه گفت: روسی خان تا به حال نتوانسته ام طعم تلخ جدایی را از خودم بیرون کنم. مدام سبز می شود؛ به تلنگری. به لحظه ای. به خیالی. به کلمه ای‌. فیروزه همان قدر عزیز است که کشور شما برای ما چپاول گر است.
ص ۳۵

 

بریده کتاب(۲):

نینا از درد جیغ می کشید.
قطرات خون از پوزه گرگ می چکید.
قبل از اینکه گرگ دوباره حمله خود را شروع کند، مرد به طرفش آمد و قلاده اش را گرفت و گفت: می توانست شاهرگت را پاره کند. حالا حرف بزن. تو برای چه به مشهد می روی؟
ص ۱۰۶

 

بریده کتاب(۳):

حوصله دابی‌‌ ژا سر رفته بود.
– نطق می کنید جناب ماژور سرپرسی سایکس؟
– نه برای یادآوری می گویم. اینجا مشهد است. یک سلطان دیگر هم دارد.
– پادشاهی محمد علی شاه، وارث دارد احمد شاه!
– آن جوانک! همیشه خرفت هستید جناب کنسول. فراموش نکنید مشهد خودش سلطان دارد.
دابی‌ ژا فریاد زد:
– کدام سلطان؟
– نامش علی بن موسی است. امام این مردم. ما چرا از آخوند خراسانی می ترسیدیم؟ برای اینکه دلبسته و وابسته این بقعه و بارگاه بود.
ص ۱۷۳

 

بریده کتاب(۴):

ملوک جیغ کشید.
غزل دشنه را برداشت. بی معطلی، در دم، با دشنه به طرف بهنام خیز برداشت. دشنه را تا جایی که می توانست در تن او فرو کرد و پیچاند و بیرون کشید. بعد هم به طرف قوش آبادی خیز برداشت.
اما قوش آبادی که بهنام نبود.
با یک تکان، جا خالی داد.
ص ۳۰۰

 

بریده کتاب(۵):

ردکو می دانست که درس اول، سخت ترین درس است. به سوی قوش آبادی رفت. از ساق پا دشنه را بیرون آورد. پیش از آنکه قوش آبادی بفهمد، به یک اشاره یک چشم قوش آبادی را با دشنه پر خون کرد.
– آن چشمت به کارم می آید!
رکن الدوله گفت: ای خانه ات آبادان که خانه دلم را روشن کردی، عمو جان!
ص ۳۶۱

مرتبط با کتاب رژیسور

بیشتر بخوانیم…
غریب قریب: آگاهی به سرگذشت حرم امام رضا(ع) رنگ دیگری به…

بیشتر ببینیم…

اینستکس چیست

ketabchiii
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.