مرد رؤیاها: درس هم می خوانید برای خدا باشد.روایتی شیرین از فیزیکدان شهید

0

مرد رؤیاها : سیدمهدی شجاعی

خلاصه:

مصطفی چمران دانشجوی دکترای فیزیک هسته ای در آمریکا است.
او با خواستگاری دختری آمریکایی که توسط خودش مسلمان شده موافقت می کند و ازدواج می کنند.
چمران در طی فعالیت‌ هایش برای کمک به زندانیان سیاسی ایران و افشای جنایات شاه دست به کارهای عجیبی می زند.
برای آموزش های رزمی و چریکی به مصر می رود.
پس از مدتی کار خود را در مصر تمام شده می بیند و فرصت و امکاناتی که جمال عبدالناصر در اختیارش گذاشته را نمی پذیرد اما بعدها نام چهارمین فرزندش را به جهت علاقه و قدردانی نسبت به او جمال می گذارد.
چمران در توقف کوتاهش در آلمان پس از آشنایی با امام موسی صدر، تصمیم می‌گیرد به امام صدر بپیوندد و سرانجام همراه با خانواده اش به لبنان سفر می کند. او در لبنان به تعلیم نیرو برای سازمان امل می پردازد تا با احزاب مخالفی که از هرسو بر شیعیان فشار می آوردند مقابله کند و در این مسیر با مشکلات و سختی‎های بسیار روبرو می شود اما به راه خود ادامه می‌دهد.
و در پایان کتاب ظهرعاشورا بار دیگر در نبعه -شهر شیعه نشین- تکرار می شود.

بریده کتاب(۱):

طلیعه به پروانه: دستکش کجاست پروانه جان؟
چمران می شنود: دستکش واسه چی طلیعه خانم؟
طلیعه: تو آشپزخانه کار دارم.
چمران: اصلاً این حرفا نیست، ظرف به عهده منه. شنبه به شنبه ترتیبش را می دهم.
چند نفراز دوستان، باهم و معنی دار: بله؟
پروانه با انفعال توضیح می دهد من چون همیشه از شستن ظرف بدم میومده از اول از مصطفی خواهش کردم که از کار خونه این یکی را به عهده بگیره و مصطفی هم قبول کرده و مصطفی شنبه ها ظرف یک هفته را می شوره.

بریده کتاب(۲):

چمران: اصلا دوست نداشتم به خاطر من خودت رو به خطر بندازی.
پروانه: حق تو به گردن من خیلی بیش تر از این حرفاست.
چمران: من که هیچ وقت کار قابلی برای تو نکردم.
پروانه: فکر نکنی منظور من از کمک تو در درس و این حرفاست. اونها زکات داناییته، این رو خودت به من یاد دادی. حق اصلی تو گردن من اینه که روح من و نجات دادی حالا به خطر انداختن جسم به خاطر تو که کار مهمی نیست.
چمران با مهربانی و خنده: حرف حسابت چیه؟
پروانه: حرف حساب که ندارم فقط یه خواهش کوچیک دارم.
چمران: در خدمتم.
پروانه: باید هم قول بدی که به خواهشم عمل کنی.
چمران: آخه تا وقتی ندونم چیه چه طور می تونم قول بدم؟ اگر کاری باشه که از عهدم خارج باشه؟ اگر نتوانستم؟
پروانه: در صورتی که از عهدت خارج نباشه و در حد توانت باشه قول می دی؟
چمران: در این صورت قول میدم. حالا باید چه کار کنم؟
پروانه: هیچی با من ازدواج کنی.

بریده کتاب(۳):

پروانه: باهام ازدواج می کنی؟
چمران: من مرد زندگی نیستم.
پروانه:(جا می خورد) یعنی چه؟
چمران: من یک تکلیفی تو این عالم دارم که فکر می کنم برای اون تکلیف به دنیا اومدم. نگاه نکن به دکترای فیزیک پلاسما، به حقوق ماهی چند هزار دلار..
من به زودی همه ی اینها رو باید بگذارم و برم.
پروانه: یعنی انجام اون تکلیف با دوست داشتن، با عشق ورزیدن و با زندگی کردن منافات داره؟
چمران: با دوست داشتن و عشق ورزیدن نه، برای اینکه این ها مقولات آسمانی اند. ولی با زندگی کردن چرا. با هر تعلقی که پای آدم رو به زمین بند کند چرا.
پروانه: اگر من قول بدم که هیچ بند تعلقی برات ایجاد نکنم چی؟

بریده کتاب(۴):

پیرمردی بدون بالاپوش در گوشه خیابان زیر برف کز کرده.
نوجوانی به هنگام عبور، چشمش به پیرمرد می‌افتد و پاهایش سست می‌شود. نوجوان پالتویش را در می‌آورد و به نحوی که دیده نشود، به سمت پیرمرد می‌رود و از پشت آن را روی دوش پیرمرد می‌اندازد و به سرعت دور می‌شود؛ با یک تا پیراهن. پیرمرد برمی‌گردد اما روی نوجوان را نمی‌بیند.
چمران: من به اون پالتو احتیاج داشتم، پالتوی دیگه‌ای هم نداشتم. اون شب سرمای سختی خوردم و چند روز بستری شدم. ولی خوشحال بودم از اینکه تونستم رضایت خدا رو به دست بیارم.
پروانه (دختری که چمران با او ازدواج می‌کند): ولی این شیوه‌ای نیست که بشه باهاش یه عمر زندگی کرد. چمران: این اون شیوه‌ ایه که من دوست دارم باهاش یه عمر زندگی کنم و این اون چیزیه که برای تو قابل پذیرش نیست.

بریده کتاب(۵):

سالن کنفرانس دانشگاه هامبورگ:
چمران در پشت تریبون قراردارد. و سخنرانی به پایان رسیده است.
چمران: اما سوالی هست که در یادداشت های مختلف با زبان های متفاوت مطرح شده و من گذاشتم در پایان سوالات یکجا جواب بدهم. اصل موضوع اینه که «چرا به ایران بر نمی گردم؟» این مضمون با لحن های مختلف در این یادداشت آمده است.
ازاین قبیل:
آیا شما قصد برگشت به ایران ندارید؟
– چرا به ایران برنمی گردید؟
– کی به ایران برمی گردید؟
– ایا فکر نمی کنید وجود شما در ایران مفیدتر است؟
– اگر راست می گویید و اهل مبارزه هستید چرا بیرون گود ایستاده اید؟
– چرا به ایران بر نمی گردید؟
خب از این آخر شروع می کنم. اولا من ادعا نکرده ام که اهل مبارزه هستم که حالا راست بگویم یا نگویم.
ثانیا همه کارهای ناقابل من در خارج از کشور به نحوی مقدمه است برای کار در ایران و هیچ کس دوست ندارد که مقدماتش منجر به نتیجه نشود. ثالثاً هر لحظه ای که احساس کنم در ایران امکان فعالیت فراهم است بر می گردم. رابعاً فکر نمی کنم این یادداشت ها را از ایران پست کرده باشند یعنی کسی که این ها را نوشته حتما خودش در این جا زندگی می کند. پس محیا شود که با هم برگردیم خامساً یک ناشی گری کوچکی اینجا اتفاق افتاده که نشان می دهد که نویسنده همه اینها یک نفره. چرا که با یک خط و خودکار نوشته شده است و من نمی فهمم که این عزیز چه آشی برای من در ایران پخته که دوست دارد من هرچه زودتر به خوردن آن نائل شوم.
دانشجویان می خندند و کف می زنند.

بریده کتاب(۶):

عباس رو به بقیه: من نمی­ فهمم این آدم چه جوری سرپاست؟
قاسم: درست سه شبانه ­روزه که لب به غذا نزده.
عباس: و سه شبانه روزه که یک لحظه نخوابیده.
رزمنده ۱: موندم این توان و قدرت رو از کجا میاره،
رزمنده۲: چمران با روحش حرکت می­ کند نه با جسمش.

بریده کتاب(۷):

چمران: پروانه جان یک سوال داشتم.
پروانه: بله، بفرمایید.
چمران: صعود به قله سخت ­تره یا نزول به دره؟
پروانه: (بلافاصله) خب معلومه، صعود به قله.
چمران: پس چرا کوهنوردها صعود رو انتخاب می­ کنند، با اینکه کار سخت ­تریه؟
پروانه: برای اینکه ارزشمندتره، نزول به دره که هنر نیست.
چمران: پس هنر و ارزش در کار سخت­ تره، کاری که آسونه هنر نیست. ارزش و هنر شماها به اینه که این شرایط سخت ­تر رو انتخاب کردید.

بریده کتاب(۸):

افراد یکی یکی در چند قدمی یکدیگر از حال می‌روند.
چمران همچنان تلاش می کند برای بلند کردن و دواندن افراد، اما رمق از تن همه رفته است. نفر آخر خسته و عرق ریزان و له له زنان و سینه خیز خود را به چمران می‌رساند. چمران چون ستونی محکم و استوار ایستاده است. نفر آخر با مشقت از جا بلند می شود و ناگهان خشمگین و عصبی یقه ی چمران را می گیرد.
-آخه تو آدمی؟!
-چمران خونسرد: نه، ولی سعی می‌کنم بشم.
-نه، تو آدم نیستی! سه شبانه روزه که داری ما رو می دوونی، هروقت هم به ما استراحت دادی خودت یه کار دیگه کردی. آذوقه ات رو هم که تو این سه روز میون ما تقسیم می کردی. تو آخه با چی زنده ای؟ تو چه جوری راه می ری؟ اگه بگی آدمم دروغ گفتی! (ناگهان بغضش می ترکد و بر روی پاهای چمران می افتد) به خدا تو فرشته ای.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.