کتاب بار باران : ماجرای زندگی گوهرشاد بیگم، یک عروس تیموری

کتاب بار باران : ماجرای زندگی گوهرشاد بیگم، یک عروس تیموری

کتاب بار باران
نویسنده: سعید تشکری
نشر: نیستان

بریده کتاب:

شاهرخ باید می آموخت بر تخت قدرت، کرامت اهل معرفت را فراموش نکند. که هنر مردان مرد، گدایی اهل دل است.
گوهرشاد بیگم _عروس تیمور و زن شاه جوان_ می دید که شویش_شاهرخ_ چه خوب دارد پوست نو می کند:
…جامه نو بر تن تو، ای شاه جوان، برازنده است. رخت نو مبارک باشد شویم؛ که هر شایستگی از پس دانستگی می‌آید و هر دانستن، آغاز ویرانی و هر ویرانی، آغاز آبادانی است. آباد شو شاهرخ! آزاد شو! رها شو! تا به زمین نو برویم.
ص۲۶

بریده کتاب(۲):

۵. هر خواب خوش، بشارتی است.
خواب ها، معنایی متفاوت از هستی خویش دارند.
ص۶۱
هر رحمتی با خود زایش دارد.
ص۶۲

بریده کتاب(۳):

۸. آمده ام که تا به خود، گوش کشان، کشانمت
بی دل و بی خودت کنم، در دل و جان نشانمت
ص۸۱

بریده کتاب(۴):

۷. درزی که بر دیوار بنشیند و طوفان بر آن بوزد، تا وقتی دیده نمی شود، که باد از آن درز و مویه، گذر نکند. همین که باد از آن درز بگذرد، هوای تازه که از آن سوی دیوار وزید، دیگر دو سوی دیوار، به یکدیگر سلام می دهند. و در تکه دیوار، تکه دیواری شکسته و جدا است.
ص۷۸

بریده کتاب(۵):

۶. این جا سناباد توست و نه تکه ای از خاوران ما. در سرزمینی هستیم که به باور این مردمان، که خورشیدش، جز با نام تو طلوع و غروب نمی کند. راهی دراز آمده ام تا تو را بخوانم …
نامم بده، یادم بده، راهم بده. بالم بده. ای همه دهش ها، ای همه نفس پاکیزگی. این روح پاکیزه اکنونم را از تو دارم.این ولادت از توست.
ص۷۴

بریده کتاب(۶):

۲. می دانی به کجا می روی؟ میدانی چه خواهی شد؟ می دانی، فقط اگر او بخواهد هزار مادر به سلام و سعادت می رسند؟ می دانی، هزار زایر چطور هزار راه را به طواف می آیند تا به سلام برسند؟ آنها سلام می‌کنند و او بار مهر می دهد؛ بار عشق، بار کرامت و بشارت، بار سعادت و سعید.
بار سفره او، بار غنیمت مغولان نیست، تا از آن بخوری و بنوشی و بخوابی.
بار او، بار تیموریان نیست که خورجین خورجین طلا از مردمان بستانی.
بار او، اجابت کردن است؛ خواستن اوست.
آن جا که میروی قورمه خوران نیست، گیلاس خوران نیست. قیماق خوران، گوسفند کشان، آدم را بر طلا نشاندن، شکارگاه را قرق کردن، آینه بستن، اشک دروغین ریختن، بر مصیبت بی رنج شاهان گریستن نیست…
آن جا رحمت است، باید رحیم باشی تا رحمت بیاید. باید شایسته باشی تا بار ببینی. باید تو را بخوانند تا بروی. باید بروی، تا تو را بخوانند. باید بخواهی تا بخواهندت. باید بخوانی اش تا بخواهدت؛ بخواندت.
ص۵۵و ۵۶

بریده کتاب(۷):

۱۳. تشنه ام. تشنه تشنگی ام من. بر سر سفره ات، دانه می برم و به دام افتاده ام. بند مگشای. آزادم مکن. بی نامم کن! اما بگذار چون یکی از این کبوتران باشم. دانه ارزنی و جرعه آبی ببرم و بدانم این پوست و گوشت که بر تنم، تازه می شود، از توست. می خواهم تنم از تو ، نو نوار شود.
ص۹۴ و ۹۵

مرتبط با کتاب بار باران

بیشتر بخوانیم..
کتاب عصرهای کریسکان : خاطرات جذاب و متفاوت یک آزاده از دیار کُرد

بیشتر ببینیم…
استوری کتاب راز تنهایی

نمکتاب
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.