وقتی کوه گم شد: کسی که روی کوه را هم کم کرده است، بخوانید روایت زندگی اش را.

کوه گم نمی­ شود. محکم و پابرجاست.

وقتی کوه گم شد : بهزاد بهزادپور

معرفی:

کوه گم نمی­ شود. محکم و پابرجاست. قهرمان جوان این کتاب کاری کرده ­است که کوه هم مقابلش به شکوه قد علم می­کند، اما امان از وقتی که قهرمان خواستنی داستان دزدیده می­شود. . . حیف است پهلوان کشورت را نشناسی.

خلاصه:

این کتاب ماجرای عاشقانه متفاوتی است بین یک پسر کتاب فروش و یک دختر نوجوان.
پسر نامه هایش را پشت کاغذهای باطله می نوشت، کاغذهایی که پشت آن یک داستان دنباله دار بود. دختر اوایل نامه ها را دوست داشت، امام کم کم منتظر نامه ها می ماند به شوق داستان پشت آن…
عشق جوان ها گاهی باعث می شود که سر به کوه بگذارند…

بریده کتاب(۱):

راننده: از وقتی که این بی پدر… چی بود اسمش این پاسداره… پا تو این منطقه گذاشته تمام کاسه کوزه ما را بهم ریخته.
عسکری: کدوم پاسدار؟
– راننده: این پاسدار که از تهران آمده … آهان متوسلیان، از وقتی این نامرد پاشو گذاشته تو این منطقه، نفس همه ما را بریده، همه حساب کتابا رو ریخته به هم. تا قبل از آمدن این بی پدر راحت از سلیمانیه عراق، ودکا، ویسکی، پاسور می آوردیم می فروختیم، آقایی می کردیم برای خودمان، چیزی نمانده بود که خودمختار بشیم و کاروبار سکه بشه که یک باره سر و کله این متوسلیان پیدا شد، یک شبه شد رئیس جمهور مریوان! نفس همه رو گرفت، ارباب شده رعیت و رعیت شده ارباب.
– عسکری: عجب، این متوسلیان که می گی چه شکلیه؟ تا حالا دیدیش؟
احمد متوسلیان ساکت وبی حرکت در کنار راننده نشسته و به جاده می نگرد.
– راننده: می گن هیکلش مثل دیوه، قیافه اش رو هر کی دیده زهره ترک شده. مثل اجنه لابه لای هر کوه و دره ای پیداش می شه، تا حالا با پاسدارهاش به هر مقری حمله کرده اونجارو یه ساعته گرفته.
عسکری: پس اگه ببینیش نمی شناسیش، درسته.
– راننده: با این مشخصاتی که گفتن، چرا، تقریباً می شه شناختش، اما خدا نیاره اون روزی رو که باهاش روبرو بشم.
عسکری: اگه من بهت بگم اون احمد متوسلیانی که تعریفش رو شنیدی الان تو این ماشینه چی می گی؟؟

بریده کتاب(۲):

تو تا به حال قله کوهی که روش به قطر یازده متر برف باشه دیدی؟
اون قله ­هایی که روشون اونقدر فشار هوا کمه، که تنگی نفس می­گیری. قطر یخ اونقدر زیاده که گلوله توپ هم بهش کارگر نیست، تو تا به حال توی خیالت هم یه همچنین قله کوهی دیدی؟ اما، احمد و بچه ­هاش با کوهی از اسلحه و مهمات از همچین قله­ ای بالا رفتن، اما نه برای کوهنوردی یا آموزش، نه، برای درگیر شدن با کماندوهای صدام که توی پاسگاه مرزی ژالانه چشم انتظارشون بودن.

بریده کتاب(۳):

احمد: ممد جون، دلی که عشق رو نفهمه و عاشق نباشه، اون دل مریضه. عشق به این مردمِ مظلومِ مریوان، این بچه­ ها رو کشونده به این شهر بی سر و سامون، و گرنه عقل میگه برو دنبال زندگی و تحصیل و کسب و کار خودت، تو را چه به مریوانی­ ها ظلم میشه.

بریده کتاب(۴):

مرد راننده: خوب برای دفاع، جنگیدن و خشونت هم لازمه … من تعجبم از اینه که شما با این روحیه گل فروشی، چطور تو جبهه طاقت آوردید؟
جوان: خیلی راحت.
مرد راننده: مگه میشه؟
جوان: دلسوزترین باغبون، اون باغبونه که جلوی شته و سوسک و هزارپا که جون گل­هاش رو تهدید میکنه محکم بایسته. کشتن شته و سوسک خشونت نیست، عین مهربونی به این گل­هاست.

بریده کتاب(۵):

مجتبی: به خدا من مرخصی بودم.
احمد از پاسخ مجتبی خشمگین ­تر می­شود و یک قدم به سمت او می­آید و با بغض به سرش نعره می­زند.
– مرخص بودی؟ پس وقتی تو مرخصی هستی، این بیمارستان بی صاحبه، و مریضا باید بمیرن. بی­ وجدان مگه دو ساعت پیش از مرخصی نیومدی؟ به جای سرکشی از بیمارستان، رفتی نشستی ناهار زهرمار می­کنی؟ این طفل معصوم نباید غذا بخوره؟ این طفل معصوم نباید درمون بشه، این طفل معصوم رو وقتی مادرش فرستاد به این­ جا، حال و روزش به این وضع بود؟ بی­ وجدان، مردم بچه ­هاشون رو مثل دسته گل تحویل ما می­دن که ما باهاشون این کار رو بکنیم؟ این بچه اگه پیش مادرش بود می­گذاشت لک رو لباسش بیفته؟! می­گذاشت یه پشه تو چشمش بره؟! خدا سِزات رو بده مجتبی. این­جوری از امانت مردم نگه­داری می­کنی؟ می­ری ناهارخوری؟

بریده کتاب(۶):

مجتبی: هیچ می­دونی اگه اتفاقی برات بیفته…
– می­دونم، می­دونم، می­دونم، با دونستن همه اینا تصمیم دارم باهات بیام…. تو رو خدا نگاه کن­ ها، یه مأموریت می­خواد منو ببره، یه خروار منت و تذکر و هشدار و آژیر قرمز رو سر و کله­ م میذاره … الله اکبر!
مجبتی با لحنی بسیار جدی سر می­چرخاند به سوی فاطمه و می­گوید.
– اینم آخرین اتمام حجت، گوش می­دی بگم یا نه؟
فاطمه با کلافگی می­آید و در برابر مجتبی می­ایستد و می­گوید: بفرمایید، سراپا گوشم.
مجتبی: اگه یه وقت شهید شدی، نشینی گریه کنی­ ها، گفته باشم.
فاطمه با شنیدن این جمله، با صدای بلند می­خندد.

بریده کتاب(۷):

– راستی اینا برای چه این همه زجر و سختی رو تحمل می­کردن؟
فریبا شانه­ هایش را بالا می­اندازد و با لبخند می­گوید.
– برای پول که نبود، حقوق دو هزار تومن، ارزش یه ساعت بی­خوابی رو نداره.
حمیده: برای شهرت هم که نبوده، آخه خیلی از مردم حتی اسم اینها رو هم نمی­دونن.
فریبا: برای زندگی و لذت هم که نبوده، کدوم آدم بی عقلی برای زندگی و لذت، جونش رو وسط اون همه دشمن مسلح به خطر می­اندازه.
حمیده: پس برای چی؟ برای چی تحمل این همه زجر و سختی؟!!
فریبا: اینقدر بین ما و اون­ها فاصله ­اس، که انگار ما از کره مریخ اومدیم و اون­ها از کره زمین. حمیده: یا شاید هم برعکس، اونا مال کره مریخ بودن.
فریبا: اگه اینجوره، پس چرا اسم اینها روی کوچه، خیابونای این شهره. اونا مال همین کوچه خیابون­ ها بودن، منتها این کوچه خیابون­ ها دیگه اون کوچه خیابون­ های قبل نیستن.

بریده کتاب(۸):

نامه:
سلام امید زندگیم، باز هم منم، سعید تو، سعید بی­نوا! این صدو بیست و چهارمین نامه است که برایت می­نویسم و تو هنوز حتی یک کلمه هم به من پاسخ نداده ­ای. فقط بی هیچ کلامی نامه­ هایم را بر میداری و با نگاه زیبا اما ساکتت به من می­نگری و می­روی.
چقدر در برابر خانه ­تان بنشینم و کتاب­های عاشقانه بفروشم تا شاید تو از خانه بیرون بیایی و من بتوانم برای لحظه ­ای تو را ببینم!….

بریده کتاب(۹):

یک بسیجی با پرچمی در دست، با خوشحالی از خاکریز بالا می آید وبا دیدن حاج احمد در بالای خاکریز می گوید: سلام حاج آقا، شکر خدا، امشب دیگه بعد چند روز بی خوابی و خستگی، یه خواب درست و حسابی می کنیم. یه خواب سیر…
حاج احمد در حالی که اشک های خود را پاک کرده، با لبخندی کمرنگ به بسیجی می نگرد. سپس با مهربانی دست او را می گیرد و به کنار خود می آورد ومی گوید: بیا ببینم بسیجی!
سپس با دست به مقابل اشاره می کند و از بسیجی سوال می‌کند: برادر جان، می دونی اونجا کجاست؟
بسیجی با تعجب به دشت مقابل خود می نگرد و با لبخند می گوید: نمی فهمم حاج آقا، کجا؟
حاج احمد: اونجا، انتهای این دشت.
بسیجی قدری مکث می کند سپس با صدایی آرام می گوید: اونجا؟ افق، انتهای این دشت، افقِ.
حاج احمد با لبخند رو به بسیجی می کند و با مهربانی می گوید: هر وقت پرچمت رو بردی اونجا و در انتهای افق بر زمین زدی، می تونی بری بخوابی، اما هنوز برای خوابیدن خیلی زوده…

بریده کتاب(۱۰):

سنگینی مسؤولیت این همه رزمنده در وسط دریای بی رحم دشمن، بر شانه های مردانه و زجر دیده احمد فشار می آورد. چشم های احمد از شدت بی خوابی و نگرانی سرخ شده بود. تمام ذره ذره وجود احمد گردان حبیب را صدا می کرد. اگه حبیب به توپخانه نرسه؟ اگه حبیب تو وسط عراقیا قتل عام بشه؟ اگه بچه هایی که در پای تپه پیاده و تپه تانک در گیرن، شکست بخورن؟ اگه عراق دست ما رو بخونه، اگه،اگه،اگه…احمد کسی بود که برای حفظ جون یه بسیجی وجب به وجب مسیر رو با چنگ و دندون آب و جارو کرد… احمد کسی بود که یه سرفه بسیجی، خواب رو از چشماش فراری می داد. بسیجی پاره تن احمد بود. و حالا این همه بسیجی تو وسط دشمن… وای خدای من.

بریده کتاب(۱۱):

تمامی بچه ها در خواب عمیقی فرو رفته اند، حاج احمد با سر و وضعی خاک آلود، بی صدا و آرام در میان بچه ها حرکت می کند.
چشم حاج احمد به کف پای بچه ها می افتد. از دید حاج احمد کف پای بچه ها را می نگریم. تاول های بزرگ و عمیق در کف پاها دیده می شود.
حاج احمد با چهره ای متأثر بر زمین می نشیند به آرامی خم می شود و پای یکی از بچه ها را می بوسد.

بریده کتاب(۱۲):

صدام: شماها همه تون ترسیدید، وحشت تو پوست و گوشتتون رفته.
ناگاه از بیرون صدای تیراندازی می آید. سر لشکر فخری با وحشت گوش تیز می کند، صدام به او می نگرد. فرماندهان حاضر در اتاق با حیرت به هم نگاه می کند. صدام بی توجه ادامه می دهد: شما خیال می کنید که از هر طرف ایرانی ها دارن هجوم میارن، به خاطر همین، شلیک هر گلوله بدنتون رو می لرزونه.
صدای تیراندازی از بیرون قرارگاه شدیدتر می شود. همراه صدای تیراندازی، فریاد سربازان عراقی نیز شنیده می شود. ناگاه افسری با وحشت به داخل اتاق می آید و به محض گذاشتن احترام، با صدایی لرزان می گوید: قربان ایرانی ها، ایرانی ها!
سر لشکر فخری با وحشت می پرسد: ایرانی ها؟!
افسر: قربان نیروهای ایرانی در همین نزدیکی ها هستن، صدای گلوله هاشون رو می شنوید، دارن به سرعت سمت قرارگاه می آن.
سر لشکر فخری با وحشت به صدام می نگرد، صدام رو به افسر می کند و با پوزخند می گوید: تو یا دیوانه ای یا از خواب بیدار شدی، ایرانی ها اینجا چه می کنن احمق؟!
افسر با صدای لرزان می گوید: می تونید ملاحظه کنید قربان.

کتابدوست
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.