گرگسالی: نقش برآب می شود نقشه های شیطان بزرگ.رمان را بخوانید.

0

گرگسالی : امیرحسین فردی

معرفی:

اسماعیل جوان خوش صورت و زیبایی که فراری ست به روستای در اطراف تبریز می رسد که  در آنجا می خواهند دختر زیبای روستا را به رییس پاسگاه بدهند، و اسماعیل این را تاب نمی آورد.
تعقیب و گریز و لحظات وحشتناکی که برای او پیش می آید، جذابیت و کشش رمان را بالا می برد.

خلاصه:

این رمان ادامه ای است بر رمان موفق اسماعیل و با مضمونی ضد استعماری به نگارش درآمده است. گرگ سالی پیش از انقلاب اسلامی را روایت می کند که آمریکایی ها و اسرائیلی ها در اطراف مجتمع اقتصادی کشاورزی مغان دست به اصلاح نژاد گرگ ها می زنند، اما این گرگ های اصلاح نژادی توسط آمریکایی ها مبدل به گرگ های آدمخوار می شوند و زندگی را بر مردم منطقه تنگ می کنند. آن ها درصددند گرگ های آدم خواری را در این منطقه بارآورند تا بتوانند برای کشتن افراد انقلابی ازآنها استفاده کنند.

بریده کتاب(۱):

در همین وقت شیشه ی سمت راننده شکست و تکه‌های آن پاشید توی اتاقک و به دنبال آن دستی از بیرون دراز شد و در را باز کرد. راننده با عجله خم شد تا میله اش را از زیر صندلی بیرون بکشد، اما همان دست یقه ی او را گرفت و به کمک چند گرگ دیگراز ماشین بیرون کشید وانداخت روی برف‌ها وآورد داخل اتاقک.
زوزه ی گرگ‌ها در هم آمیخته بود. صدای خنده و خرناسه شنیده شد. کسی فریاد کشید و گفت: ((یا ابالفضل!)) صدایش بلندتر از همه بود؛ بلندتراز زوزه؛ بلندتر از خرناسه؛ بلندتر از خنده و بلندتر از هیایوی توفان. ناگهان همه جا در سکوت فرو رفت، حتی توفان هم از نفس افتاد.

بریده کتاب(۲):


ملا از شبستان بیرون آمد، نور چراغ ماشین‌ها تابیده بود روی عمامه و محاسن سفیدش. با سرعت خودش را به استوار رساند و سینه به سینه اش ایستاد و سیلی محکمی به صورتش زد و گفت: ((اینو زدم تا یادت بمونه که تو مملکت قرآن از این غلطا نکنی!))
سکوت بر تاریکی سایه انداخت. تنها صدای شر شر چشمه شنیده می شد. استوار که دستش را روی صورتش گذاشته بود، خطاب به اطرافیانش غرید.
– ببرینش، اونجا به حسابش می رسم!
اول درجه دارها ریختند سر ملا، اما او مقاومت کرد وهمراهشان نرفت. یکی از آن ها عمامه اش را برداشت و دور گردنش حلقه زد و کشید، اما ملا بازهم نرفت.
برف یخ زده زیر پاهایش می شکست و صدا می داد. راننده چراغ قوه‌اش را روشن کرد و زیر نور آن رد خون را گرفتند و به حاشیه ی جاده رسیدند. آن جا افتاده بود. نزدیک که شدند، به جای افسر گرگی را دیدند که شکمش پاره شده بود و هنوز خون از آن فوران می کرد. چشم‌های گرگ بسته بود و از خونش بخار بلند می شد.
راننده گفت: ((ما که با یه افسر آمریکایی تصادف کردیم، این گرگ از کجا پیداش شد!)) اسماعیل به آن سوی تل برف‌هایی که کنار جاده جمع کرده بودند نگاه کرد. ده‌ها جفت چشم در آن نزدیکی برق می‌زدند. دست راننده را گرفت و عقب کشید.
– بیا بریم، بازم گرگا!

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.