کشتی پهلو گرفته : کتابی صمیمانه برای شناختن و گریستن برای غربت حضرت زهرا(س)

0

کشتی پهلو گرفته ، نویسنده: سید مهدی شجاعی
بریده ای از کتاب(۱):
-روزگار غریبی است دخترم! دنیا از آن غریب تر!
این چه روزگاری است که راز آفرینش زن را در خود تحمل نمی کند. این چه عالمی است که دردانه ی خدا را از خویش می راند؟
آنجا جای تو نیست. دنیا هرگز جای تو نبوده است. بیا دخترم. بیا تو از آغاز هم دنیایی نبودی. تو از بهشت آمده بودی. تو از بهشت آمده بودی.

بریده ای از کتاب(۲):
-آن وقت که رسول خدا(صل الله علیه وآله) فرمود:
انا اعطیناک الکوثر
من فهمیدم که تو کوثری و هیچ مادری، دختری به خوبی من نزاده است.
و اکنون که تو اسماء را فرستاده ای تا آن کافور بهشتی را برای رحلت و رجعت به بهشت آماده کند، اکنون که بهترین جامه خویش را برای ملاقات با خدا بر تن کرده ای،
و اکنون که رو به قبله خفته ای و به اسماء گفته ای پس از ساعتی بیاید و تو را صدا بزند و اکنون که چون مرغ پر و بال مجروحی از قفسی هجده ساله رها می گردی و به سوی ما پر می کشی.
می دانم! می دانم! فقط بیا و خستگی این عمر زجر آلوده را از تن بگیر.
بیا و در آغوش پدرت آرام گیر.
سلام برتو! سلام بر پدرت و شوی همیشه استوارت.

بریده ای از کتاب(۳):
تو با یک دنیا غم از جا بلند شدی و به پشت در رفتی، اما در را نگشودی.
– تو را با ما چه کار؟ بگذار عزاداریمان را بکنیم.
باز هم فریاد عمر بود:
-علی، عباس و بنی هاشم، همه باید به مسجد بیایند و با خلیفه ی پیغمبر بیعت کنند.
-کدام خلیفه؟ امام و خلیفه ی مسلمین که اینجا بالای سر پیامبر است.
-مسلمین با ابوبکر بیعت کرده اند، در را باز کن وگرنه آتش می زنم.
یک نفر به عمر گفت: اینکه پشت در ایستاده، دختر پیغمبر است، هیچ می فهمی چه می کنی؟ خانه ی رسول الله…
عمر دوباره نعره زد: این خانه را با هر که در آن است آتش می زنم.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.