آسمانی ترین مهربانی: روایاتی از زندگی کریم ترین بخشنده زمین، امام جواد(ع).

0

آسمانی ترین مهربانی: سیدمهدی شجاعی

معرفی:

می خواستم تو را خورشید بنامم از روشنایی منتشرت،
دیدم که خورشید، سکه صدقه ای است که تو هر صبح از جیب شرقی ات درمی آوری، دور سر عالم می چرخانی و درصندوق مغرب می اندازی.
و بدین سان استواری جهان را تضمین می کنی.
می خواستم تو را ابر بنامم؛ از شدت کرامتت،
دیدم که نسیم، فقط بازدم توست که در فضای قدسی فرشتگان تنفس می کنی.
به اینجا رسیدم که:
زیباترین و زیبنده ترین نام، همان است که خدا برای تو برگزیده است، ای کریم ترین بخشنده ی روی زمین، ای جواد!

خلاصه:

روایاتی از زندگی امام جواد (سلام الله علیه) است. خیلی شیرین تاریخ جوان ترین امام را با تأثیرگذاری فراوان برای خواننده نقل می کند و احساسات او را برمی­ انگیزاند.

بریده کتاب(۱):

امام علی:
اگر کسی دوست داشته باشد خدا را ملاقات کند در حالی که مقام و مرتبه اش بلند گشته و گناهانش به حسنات تبدیل شده، باید که به دامان ولایت محمد جواد بیاویزد.

بریده کتاب(۲):

پیش از خداحافظی از امام پرسیدم: چرا در تمام این یک سال به سراغ من نیامدید؟ در حالی که من شما را بسیار طلب کرده بودم.
امام در قالب این سوال پاسخ فرمود: تو کی ما را به اخلاص طلب کردی؟
دیدم که جز همان شب آخر در تمام یک سال گذشته، هرگز امام را به اخلاص طلب نکرده بودم. امام را می خواندم اما چشم امیدم به دوستانی بود که در دربار مامون داشتم.

بریده کتاب(۳):

پرسیدم: « تو چرا موقع آمدن خلیفه فرار نکردی، مثل دیگر کودکان؟!»
محکم و استوار گفت: « نه راه تنگ بود که نیاز به کنار رفتن باشد و نه جرمی کرده بودم که مستلزم گریختن. چرا باید فرار می­کردم؟!»
هر چه به ذهن فشار آوردم، حرفی برای گفتن پیدا نکردم.

بریده کتاب(۴):

تو اگر تمام تنت آلوده به چرک و کثافت و زخم باشد و بدانی که با رفتن به حمام همه این زخم­ ها و آلودگی ­ها پاک می­شود، آیا مشتاق استحمام نمی­شوی؟
گفتم: « چرا یابن رسوالله! ترجیح می­دهم هر چه زودتر حمام کنم و از آن زخم ­ها و آلودگی­ ها پاک شوم.»
 امام فرمودند: «مرگ برای مؤمن به منزله همان حمام است…»

بریده کتاب(۵):

عاشق کنیزی زیبا و گران ­بها شده بودم که نه امکان خریدن آن را داشتم و نه توان دل بریدن از آن. بی­تاب و مستأصل شده بودم. بعد از سال­های سال اولین زنی که دوستدارش شده بودم، در اختیار مردی بود که به بهایی گزاف می­فروخت. بهایی که من در خواب هم نمی­توانستم تدارکش کنم …. تنها یک راه باقی می­ماند و آن طرح مشکل با امام بود…

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.