نمکتاب
نمکتاب جایی برای کتاب های خوب

خرید کتاب صاحب پنج شنبه ها: داستانهایی از سامرا و غریبش امام حسن عسکری (ع)

19,000 تومان

سامرا رفته‌ای؟
تا به حال
در آن هوای زلال تنفس کرده‌ای؟
.
.

مگر می شود
رفته باشی دوباره دلت هوایش نکند؟…
.
.
چه زیارت رفته ها و
چه آنها که آرزوی سامرا دارند،
دعوتید
به سفری از جنس کلمات

مستقیم تا حرم…

کتاب صاحب پنجشنبه‌ها

به قلم نرجس شکوریان‌فرد

موجود در انبار

توضیحات

خرید کتاب صاحب پنج شنبه ها

جرعه ای از کتاب:

(۱)

شیعه هر چه‌ قدر هم که تحت فشار و محاصره باشد
باز هم اهل مبارزه است!
هر چه‌ قدر که محدود باشد
باز هم اهل تدبیر و کار است!
شیعه، محدودیت و مهجوریت نمی‌ شناسد.
راه را می‌ داند و تدبیرها می‌ کند تا از مسیر حق منحرف نشود و تکلیفش را انجام دهد!
مثل امامش، مثل امامانش…

امام حسن(ع) بودند و چند نفر از دوستانشان!
جوانی مهمان جمعشان شد.
آقا به او اشاره کردند و رو به دوستانشان فرمودند:
– این آقازاده پسر خانمی یمنی است. مادرشان از جدم علی نشانه‌ای خواستند که به واسطۀ آن بتوانند ائمۀ بعد از پیامبر را بشناسند. امیرالمؤمنین به او سنگی دادند که تنها ما ائمه می‌ توانیم بر روی آن سنگ اسم خودمان را هک کنیم؛ نه هیچ کس دیگری. مادرشان امام زین‌ العابدین را هم زیارت کردند. در حالی‌که پیر بودند، از ایشان خواستند تا دعا کنند جوان شوند. به دعای امام زین‌العابدین جوان شدند و زندگی کردند تا امامت جدم رضا را هم دیدند. حالا هم سنگ پیش فرزندانش است!
همه متحیر و دقیق شده بودند به کلام امام(ع). آقا رو به جوان فرمودند:
– سنگ را بده.
جوان سنگ را در دستان امام گذاشت. یک طرف سنگ صاف بود. امام(ع) انگشترشان را روی سطح صاف سنگ زدند، حک شد: “الحسن‌ بن‌ علی”. واضح و زیبا!

امام حسن عسکری(ع) را به یکی از عمال دستگاه ستم سپردند که نحریر نام داشت تا امام را در منزل خود زندانی کند.
زن نحریر به او گفت:
– از خدا بترس. تو نمی‌ دانی چه کسی به خانه‌ ات آمده،
زن مراتب عبادت و پرهیزگاری امام را به شوهرش یادآوری کرد و گفت:
– من بر تو از ناحیه‌ او بیمناکم.
نحریر به او پاسخ داد:
– او را میان درندگان خواهم افکند.
سپس دربارۀ اجرای این تصمیم از اربابان ستمگر خود اجازه گرفت.
آن‌ها هم به او اجازه دادند. (این عمل در واقع به مثابه یکی از شیوه‌ های اعدام در آن روزگار بوده است.)
نحریر، امام عسکری(ع) را در برابر درندگان انداخت و تردید نداشت که آن‌ها امام را می‌ درند و می‌ خورند.
پس از مدتی به همان محل آمدند تا بنگرند که اوضاع چگونه است.
امام(ع) را دیدند به نماز ایستاده و درندگان گرداگردش به احترام ایستاده‌اند.
***

(۲)

خداوند، حجت و خلیفۀ خود را برای دیگران دلیل روشن قرار داد.
خداوند، امام را از دیگران ممتاز گرداند.
خداوند، امام را به تمام لغت‌ ها و اصطلاحات قبائل و اقوام

از سادات بود و فامیل امام حسن(ع)!
ولی خب کاری که نباید می‌ کرد از او سر می‌ زد؛ شراب می‌ خورد.
راه افتاد و شهرها را یکی یکی طی کرد تا رسید به قم!
به امید آن‌ که سرپناهی دارد، راه خانۀ وکیل امام را در پی گرفت.
وکیل امام می‌ دانست او اهل حرام است، در را باز کرد اما راهش نداد. دلیل را گفت و در را بست!
چند وقت بعد وکیل راهی سامرا شد و مهمان خانۀ امام.
با خیال راحت درب خانۀ امام را کوبید و خواست وارد شود، امام اذن ندادند. متحیر شد، اشک‌ هایش راه گرفت. امام فرمود:
– فلانی را که به خانه‌ ات راه ندادی، از سادات بود، باید احترامش می‌ کردی!
وکیل که برگشت قم، رفت سراغ سید… ‌خوار.
قصه را تعریف کرد.
سید که شنید، منقلب شد؛ چنان که اشک بر پهنای صورتش نشست و عزم کرد!
برخاست رفت همراه دل‌ شکسته‌ اش شیشه‌ های شراب را هم شکاند.
توبۀ نصوح کرد!
***
امام پدر مهربانی است که بر ریز و درشت احوال همۀ فرزندانش آگاه است!
خوب و بد!
چه خوب که امام دارم و هوایم را دارد.
چه بد است که با وجود حمایت و هدایت همه جانبۀ امامم، باز هم…!
حجابم، کلامم، حلال و حرامم، نگاهم، زبانم… خدایا توبه مرا هم به محبت امام عسکری بپذیر!

منافقان بین مؤمنین زندگی می‌ کنند.
شبیه مؤمنین لباس می‌ پوشند، سلوک‌ شان یکی است ظاهرا، حجاب و ریش‌ شان حتی!
از امام و رهبر هم مایه می‌ گذارند.
اما؛
زیر آب مؤمنین و تشکیلات مؤمنان را می‌ زنند.
راه می‌ افتند همه‌ جا حتی در مجموعه‌ های بسیجی از تشکیلات نظامی و خودجوش بد می‌ گویند، تردید می‌ اندازند در دل‌ ها، شبهه می‌ اندازند.
ظاهرا خودشان دو تا روضه می‌ گیرند،
دو تا سخنرانی آقا را نشان می‌ دهند،
حتی مثل زمان شهید هرمزگانی، موسی ابراهیمی، دو تا تئاتر و تعزیه اجرا می‌ کنند، اما در خفا کار دیگر می‌ کنند.
خدا بیامرزد شهید را، در جزیره هرمز او بود که منافق در لباس عزادار حسین(ع) را تشخیص داد. مقابلشان ایستاد و حتی خودش و خانواده‌ اش آزار دیدند.
منافق لباس دین می‌پوشد و مؤمنین را آزار می‌دهد، هتک حرمت می‌کند، غیبت می‌کند، با سخنرانی آقا، حرف آقا را نقض می‌کند.
خیلی بصیرت می‌خواهد که در دامش نیفتی.

(۳)

این روزها چه‌ قدر دل‌ مان امام می‌ خواهد..
یعنی راستش این هزار و صدها سال غیبت
خیلی دل‌ ها تنگ می‌ شدند…
چشم‌ ها می‌ چرخیدند دنبال امام…!
بعد…
بعد به اشک می‌ نشستند و می‌ شدند یک ندبه!
اما خدایا واقعا دل‌ مان دیدن روی مهدی فاطمه (ع) را می‌ خواهد!
اگر چه تو صلاح بر ظهور را بهتر می‌ دانی،
اما خدایا سلام و درود ما را،
ما دل‌ تنگ‌ ها و چشم‌ به راه‌ها را به آقاجان‌مان برسان.

دلش یک تبرکی می‌ خواست، یک دارایی، یک تکه نقره، از دست امام!
تا انگشتری بسازد و دلش که تنگ شد به آن نگاه کند!
با همین فکرها نزد امام رفت.
نشستند و گفت‌وگوهایشـان گرم شد. آن‌ قدری که خواسته‌ اش یادش رفت.
آمده بود چه بگوید؟ چه بخواهد؟
یادش نیامد که نیامد.
موقع خداحافظی، امام(ع) انگشتری به دستش دادند. مرد متعجب ماند.
امام با خنده‌ ای فرمودند:
– نقره می‌ خواستی؟ عوضش این را بگیر!
لبخند تمام چهرۀ مرد را فرا گرفت و مزاح امام(ع) را شنید:
– مزد ساختش را هم سود کردی!
بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۲۵۴

(۴)

– اگر ادعا می‌ کنید او امام شما شیعیان است، باید بتوانید جواب سؤال‌ های من را بدهید.
این را یک ناصبی گفت.
متحیر مانده بود بین دو راه؛ حق و ناحق. شیعیان به او گفتند:
– سؤالاتت را بنویس، امام جواب می‌ دهد!
او هم نوشت. قلم برداشت اما مرکبی استفاده نکرد؛ نوشت روی کاغذی که در پایان نوشتن، سفید باقی ماند. نامه را دادند خدمت امام حسن عسکری(ع).
امام، با قلم و مرکب در برگه‌ ای نام آن فرد همراه نام پدر و مادرش را نوشتند، جواب تک تک سوال‌ های ناخوانده را هم نوشتند!
مرد مبهوت منش و بینش و کرامت امام، سر تسلیم فرود آورد! شیعه شد!

نوجوانی شده بود خوش‌فهم!
روزی دید که مادرش می‌ خواهد تنور را روشن کند، اما چوب‌ ها بزرگ بود و آتش نمی‌ گرفت. مادر چند چوب کوچک گذاشت کنار چوب‌ های بزرگ، اول کوچک‌ ها آتش گرفت بعد بزرگ‌ترها!
حال حسن(ع) منقلب شد و آرام از خانه بیرون آمد.
ایستاد کنار کوچۀ خلوت و اشک روی صورتش جاری شد!
مردی از بزرگان شهر از آن جا رد می‌ شد، حال او را که دید رفت مقابلش و گفت:
– چرا گریه می‌ کنی؟ وسایل بازی می‌ خواهی، خودم برایت می‌ خرم!
حسن(ع) چشمان پر از اشکش را دوخت به صورت مرد و گفت:
– خدا ما را آفریده که بازی ‌کنیم؟
– پس گریه چرا؟
چشمانش را به زمین دوخت و قصۀ چوب‌ ها را گفت و اضافه کرد:
– با خودم فکر کردم نکند ما از هیزم‌ های ریز جهنم باشیم!

علی‌ بن‌ مهزیار اهوازی، بیست بار رفت حج!
لبیک اللهم لبیک را که می‌گفت، دلش پر می‌ کشید برای دیدن امامش مهدی فاطمه(ع)
بیستمین سال، امام(ع) اذن ملاقات دادند.
علی‌ بن‌ مهزیار که پا به خیمه گذاشت،
دلتنگی بیست ساله را با این جمله از ا

آشنا کرد.
امام نسب همۀ مردم را، طول عمر انسان‌ها و موجودات و جریان‌ ها و حادثه‌ ها را کاملاً می‌ داند.
همین تفاوت بین امام و دیگران است!

می‌ ساخت از خودش، نشر می‌ داد بین مردم؛
و در مجالس و کوی و برزن به امام عسکری(ع) نسبت می‌ داد.
«عروه بن‌ یحیی بغدادی» یکی از جعل‌ کنندگان روایات و احادیث دروغی بود.
مردم هم ساده بودند و به نیت امام به او ابراز ارادت می‌ کردند و وجوهات و نذور می‌ دادند.
او هم اموالی که شیعیان برای امام می فرستادند، اختلاس می‌ کرد.
خبر به امام رسید و ایشان از عروه برائت جستند، او را لعن کردند و از شیعیان خواستند تا او را لعن و طرد کنند و فریب دروغ‌ پراکنی‌ های او و امثال او را نخورند.
***
الان مصداق این داستان، ماهواره است و کانال‌ های مجازی که تمام اندیشه و فکر ما را دارند به غارت می‌ برند.
مصداقش گروه‌ هایی هستند که ظاهری مومنانه دارند و از طریق هیات و روضه و تعزیه و خواب و ذکر و… وارد می‌ شوند و بعد می‌ بینی که عمامۀ سرشان و قمه‌ هایشان اهدایی انگلیس است!
اینها دعوت به خود می‌ کنند، نه دعوت به بندگی!
و لعن ما دوری کردن از اینها و روشنگری بر علیه شان است!

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “خرید کتاب صاحب پنج شنبه ها: داستانهایی از سامرا و غریبش امام حسن عسکری (ع)”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *