کتاب مرا با خودت ببر : رمانی پر حادثه از دوران امام جواد(ع)

کتاب مرا با خودت ببر : رمانی پر حادثه از دوران امام جواد(ع)

کتاب مرا با خودت ببر
نویسنده: مظفر سالاری
انتشارات به نشر

بریده کتاب:

چیزی از شمع نمانده بود. ابن خالد گفت:《الآن است که نگهبان بازگردد. بگو چرا دستگیرت کرده ‌اند؟ جرمت چه بوده است؟ چرا می‌گویند ادعای پیامبری و معجزه کرده ‌ای؟》

ابراهیم زنجیرها را به صدا درآورد.

-این رشته سر دراز دارد! باید صبور باشی و به سرگذشتم گوش کنی! مطمئن باش پاسخ پرسش هایت را میابی! شاید خدا مرا به بغداد فرستاده است تا تو را جلو راهم قرار دهد. ببین کجا یکدیگر را می‌ بینیم!

صفحه۲۷

بریده کتاب(۲):

پرسید:《آن زندانی را دیدید؟ معجزه‌ اش را نشان داد؟》

ابن‌خالد همچنان نگاهش به روزنه بود و خود را در سیاه ‌چال تصور می ‌کرد.

روزنه انگار از او فاصله می ‌گرفت و دور می‌ شد.

-هنوز چیزی بروز نداده است؛ فقط گفت دلش روشن است و از سیاه‌ چال باکش نیست!

چشمان یاقوت گرد ماند.

-به سیاه ‌چال رفتید؟ بدجایی است ارباب! چراغ نباشد، روز و شبش معلوم نمی ‌کند!

صفحه۲۳

بریده کتاب(۳):

-این حرف ‌ها به آن دخترک ورپریده نمی ‌آید، چون دوستش داری! عشق، آدم را کور و کر می ‌کند. از طرفی دست‌ فروشی عیب نیست. من هم با رخت‌ شویی بچه ‌هایم را بزرگ کردم. ابوالفتح مدت ‌ها زندان بود. مادرت خیاطی می ‌کرد. کار عار نیست. برو با خودش حرف بزن یا نشانی ‌اش را بده تا من با او حرف بزنم! ته ‌و‌تویش را برایت درمی ‌آورم.

صفحه۵۲

 

بریده کتاب(۴):

-نگذار این دل وامانده برتو فرمان براند! دیگر به این‌جا نیا و سراغی از او نگیر تا از یادش ببری! فرق او با دیگر ماهرویان دمشق آن است که بر دلت چنگ زده. تو مثل ماهی به تور افتاده ‌ای! باید این تور را پاره کنی و آن چنگ را از دلت برداری تا رها شوی!

صفحه۵۶

 

بریده کتاب(۵):

عجب ماجرای معجزه ‌آسایی بود! اگر آن ماجرا راست بود که دوست داشت باور کند راست است، معنایش آن بود که محمدبن‌ علی از راه دور از کارها و فکرهای پیروانش خبر دارد. این اهمیتش از آن سفر شگفت‌انگیز کمتر نبود. کسی‌که چنین توانایی‌ های خدادادی داشت، می‌ توانست از هر خطایی معصوم باشد و همه رازها را بداند. از این که امام چنان مقام بی‌ مانندی داشت، هیجان ‌زده شد و چشمانش به اشک نشست. به ابراهیم غبطه خورد که چنان سعادتی پیدا کرده بود که همسفر امامش شود! به او حق داد که با وجود چراغی که در قلبش داشت، در قعر ظلمت سیاه ‌چال، دلش روشن باشد و با مولای مهربانش حرف بزند!

صفحه۱۲۷

 

بریده کتاب(۶):

-نگران نباش! امروز تو را به حمام می ‌برند لباسی مناسب می ‌پوشانند. ببخش که نو نیست! از لباس های خودم است. فردا برایت دارو می ‌آورم.

– اینجا با زندانی‌ های کناری حرف میزنم. گفتند که زندانبانان برای هر چیزی پولی گزاف می ‌گیرند. چرا تو خود را چنین به زحمت می ‌اندازی؟

ابن خالد در پرتو لرزان شمع به چهره‌ ی رنگ پریده‌ ی ابراهیم خیره شد. آرامشی در آن بود که متعجبش می ‌کرد.

– شاید خواست خداست که به تو کمک کنم. من از همان لحظه که آن گاری و آن قفس را دیدم و حرف‌ های آن سرباز را شنیدم، فهمیدم که پشت این پرده، رازهایی است. اینطور حس می کنم که قرار است هر دو به هم کمک کنیم. من برای بهبود شرایط تو در اینجا تلاش می‌ کنم و از خرج کردن سکه هایم ابایی ندارم و تو باید رازت را به من بگویی! بیشتر از آنکه کنجکاو و فضول اسرار دیگران باشم‌، روح ناآرام و سرگشته‌ ای دارم! میدانم که جایی در این دنیا، حقایقی آرامش بخش در جریان است و کسانی از آن آگاهند. من به دنبال آگاهی از این حقایق و یافتن آرامشم! هرچند در مقابلش هرچه را دارم، از من بگیرند! حتی جانم را. تو با این جوانی درونت چراغی روشن داری. من در میان‌ سالی در خودم کورسویی هم نمی ‌بینم!

صفحه۲۵

بریده کتاب(۷):

مادرم به زانویش می ‌زد و میگفت:《 مزد دل شکسته ‌ات را گرفتی! من دلت را شکستم و تو از گل نازک ‌تر به من نگفتی! گوارایت باشد پسرم! کسی نداند، خدا و حجتش که میدانند! خیلی دعایت کردم! از خانه بیرون می رفتی، برایت گریه میکردم!》ابوالفتح گفت:《 دعای خیر مادرت بی‌تاثیر نبوده است!》

ام‌ جیران گفت:《 چرا امام را به ما نشان ندادی؟ ما در این سفر نتوانستیم ایشان را ببینیم!》گفتم:《 امام همان جوانی بود که در عرفات همراهم بود!》 ام‌ جیران به صورتش ‌زد و گفت:《 عجب چهره‌ی گیرایی داشت! با خودم گفتم ابراهیم چه رفیق زیبا و متین پیدا کرده است!》 جایت خالی! شور و حال عجیبی برپا شده بود!

صفحه۱۳۳

مرتبط با کتاب مرا با خودت ببر

بیشتر بخوانیم…
آسمانی ترین مهربانی: روایاتی از زندگی کریم ترین بخشنده زمین،…

بیشتر ببینیم…
غم به سر شده. حق جلوه گر شده. امام رضای ما پدر شده

کتابدوست
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.