نمکتاب
نمکتاب جایی برای کتاب های خوب

کتاب صاحب پنجشنبه ها : فقط یک سوال؛ ما قدر امام‌ زمان‌ مان را می‌ دانیم؟

کتاب صاحب پنجشنبه ها
نویسنده: نرجس شکوریان فرد
انتشارات عهد مانا

معرفی کتاب صاحب پنجشنبه ها :

چه قدر خوب است یاری مثل تو دارم؛ زمین زیر پایت، زمان در دستت…
همه جوره هوایم را داری.
کاش بیشتر به یادت باشم…

افسوس برای زمین که تنها ۲۸ بهار لایق این بود که زیر پایت باشد.
خوش به سعادت آنان که از دستان با برکت شما جرعه ای علم نوشیدند، جرعه ای معنویت، جرعه ای وصال…
ما آن زمان نبودیم که حضور امام را درک کنیم، و حالا که هستیم افسوس که نمی توانیم ظهور اماممان را درک کنیم. شاید با شناخت شما بتوان سالی، گامی، لحظه ای ظهورش را نزدیک کنیم.

پس ای صاحب پنجشنبه ها کتابت را می‌خوانیم تا صاحب جمعه هایمان را بشناسیم و ببینیم. ان شاء لله…
در این کتاب داستان های کوتاهی از زندگی امام حسن عکسری (ع) را می خوانیم، که دربرگیرنده جنبه های مختلف زندگی ایشان اعم از سیاسی علمی و… است. در پایان هر داستان نیز یکی از مسائل روز جامعه که با موضوع داستان در ارتباط است، آورده شده که در تاثیرگذاری آن نقش مهمی دارد.

این کتاب در قالب ۳۹ داستانک، با قطع پالتویی، توسط انتشارات عهد مانا به چاپ رسیده است. قابل ذکر است که شکوریان فرد کتاب های دیگری در همین سبک منتشر کرده از جمله: پدر، مادر، امیر من، امام رئوف و امام من؛ که هر کدام چندین بار تجدید چاپ شده اند.

خلاصه کتاب صاحب پنجشنبه ها : 

مدینه، زادگاه خوب های عالم،
و حالا در روز جمعه هشتم ماه ربیع الثانی شاهد تولد یکی دیگر از سلسله نیکان است، امام بن امام، حسن بن علی عسکری (ع) فرزند حضرت هادی (ع).
سراسر خیر و برکت است وجود امام. خوشا به حال سامرا که تا زمان شهادت، میزبان ایشان بود.
امام است دیگر، همه چیز را می داند، خواسته هایمان را چه دنیوی چه…

به احوال شیعیان آگاه است هر لحظه، جواب سوال‌ های حتی نگفته را می داند. دریای علم است، دست و صورتی در این دریا بشویی عاقبت بخیر می شوی؛ اصلا غرق شو تا نجات یابی!
همه تلاش شان حبس امام در خانه بود؛ اما ایشان با شعاع‌های نورش -وکیلان منتخب از بین شیعیان مخلصش- ارتباط با سراسر جهان را تنظیم می کرد.

بریده کتاب:

دریافتم که یک عمر، خودم را محروم کرده بودم از لذت وجود و حضورش!
خوبی یار من این است که زمین و زمان را در اختیار دارد!
“او” دوری مکان و طول زمان را برای من هیچ می‌ کند.

حتی “او” هوای آخرتم را هم دارد و من، خواسته‌ ای جز این نداشتم؛
کسی را داشته باشم که فرا زمان باشد و فرا مکان!
بیشترین روزی که یادش در دلم زنده می‌ شد پنجشنبه‌ ها بود و خودم او را «صاحب پنجشنبه‌ ها» خواندم.

بریده کتاب(۲):

از همان اول، روزهایم یکی یکی به نام عزیزترین‌ هایم بودند.
شنبه دریچه رحمت خدا با نام محمد مصطفی (ص) بر من باز می‌ شود. یکشنبه پدرم علی و مادرم فاطمه (ع) را با جان و دل سلام و درود می‌ فرستم.
دوشنبه همراه مولایم حسن (ع) سلام بر اباعبدالله (ع) می‌ دهم.
سه‌شنبه‌ ها از بقیع دل نمی‌ کنم.
چهارشنبه‌ ها از کاظمین تا مشهد و سامرا دل را پرواز می‌ دهم.
و اما پنجشنبه‌! پنجشنبه‌ ها تنها متعلق به پدر امام زمان (ع) است!
روزی که مهمان امام حسن عسکری (ع) هستم و “او” بهترین میزبانی که خوب و بد را می‌ خرد، می‌ خواند و کنار سفرۀ محبتش می‌ نشاند!
از سال‌ ها پیش این روز برایم پر معنا بود، شاید چون “او” هم نگاه منتظرش دوخته شده به جمعه‌ ای که آمدنش دیر شده است!
دعا می‌ کند فرا برسد آمدن فرزندش مهدی و چشم‌ به‌ راه یارانی است که همراه مولایش فرج عالمیان را محقق می‌کنند.
صاحب پنج‌شنبه‌ ها مشق ظهور یادمان می‌دهد تا تمام کنیم غیبت طولانی را!
بر سر آنم که گر ز دست برآید
دست به کاری زنم که غصه سرآید
ان‌ شاء الله!

بریده کتاب(۳):

دارم فکر می‌کنم من چه‌ قدر با امامم مأنوسم که وقت شادی زندگی و غم‌ های دنیا و غصه‌ های آخرتم، اول کسی که به دلم می‌ آید تا با او سخن بگویم، آن عزیز باشد؟!
در شادی‌ هایم او را فراموش می‌ کنم، چون فکر می‌ کنم بدون او راحت‌ تر کیف می‌ کنم، راحت‌ تر گناه می‌ کنم!
در غم‌ ها ناامیدانه به او متوسل می‌ شوم،
در غصه‌ ها متوقعانه فکر می‌ کنم که چه کسی بهتر از من برای بهشت رفتن!
و باز هم این امام است که با مهربانی‌ اش همه چیز را پاک می‌ کند و خرابی‌ ها را آباد می‌ کند!

بریده کتاب صاحب پنجشنبه ها (۴):

از زندگی‌ ات چه می‌ خواهی؟
آن‌ چه که تو می‌ خواهی، خدا بهترش را برایت رقم می‌ زند!
آن‌ چه که تو نیازمندش هستی، امام بهترش را برایت می‌ خواهد!
آن‌ چه که شیطان می‌ خواهد نه برایت دنیا را روشن می‌ کند و نه…!
نمی‌ شود بگویی مومنی اما یک‌ بار ترجمه قرآن را نخوانده باشی! غالب مسلمانان اروپایی با ترجمه قرآن مسلمان شده‌ اند. اگر می‌ خواهی اعتقاداتت درست باشد، باید مطهری بخوانی! امام خمینی و آقا بارها و بارها روی کتب شهید مطهری تاکید کرده‌ اند.
دنیا و آخرتت دست خودت است مسلمان!

بریده کتاب(۵):

عثمان بن سعید عمری – از نزدیک‌ترین و صمیمی‌ ترین یاران امام(ع) – بود.
رابط امام با مردم!
شغلش روغن‌ فروشی بود.
اما در پوشش روغن فروشی خبرها را جا به‌ جا می‌ کرد.
شیعیان، اموال و وجوهات خمس و زکات خود را به او می‌ رساندند و او آنها را در ظرف‌ های روغن قرار داده، به حضور امام (ع) می‌ رساند.
***

«محمد بن عثمان عمری» در رأس وکیل‌های امام، قرار داشت و وکیل‌های دیگر، به وسیلۀ او با امام در ارتباط بودند.
حالا هم که زمان غیبت کبری است حجت بن الحسن دوستان و نائبانی دارد که میان ما هستند و مرتبط با حضور ایشانند!
به هر حال، خبر کارها و افکار ما خدمت امام می‌ رسد، چه خوب است که جز خیر از ما خبری به امام نرسد.
کار نباید متوقف شود
هر طور هست،
حتی در تحریم، سختی، با تقیه…
کار خدا نباید زمین بماند.
مؤمن خودش را سرباز پا به رکاب می‌ بیند،
حتی کرونا هم که بیاید او فکر می‌ کند که تکلیفش چیست؟
دنبال امر خدا می‌رود.
مثل عوام خانه‌ نشینی را انتخاب نمی‌ کند،
در فضای مجازی پرسه نمی‌ زند؛ می‌ جنگد… می‌ جنگد!

بریده کتاب(۶):

چند شبهه را دادیم دست چند جوان!
یکی‌ شان گفت:
– این شبهه‌ ها نیاز به جواب ندارد، چون اصل شبهه غلط است!
جوان‌ های دیگر دقت کردند و گفتند:
– ما بارها در فضای مجازی این قبیل شبهه‌ ها را دیده‌ بودیم اما دقت نکردیم که از اصل غلط است؛ فقط می‌ خواستیم کسی جواب بدهد!
دقت کنید!
شبهه از جهل می‌ آید، اما سوال از دانایی! از علم!
کسی که بر امری علم دارد و دنبال حقیقت هم هست، از مجهول‌ ها سؤال می‌ کند. او مستحق جواب است.
حق‌ پذیر است، نه معاند و مغالطه‌ گر و مسخره کننده.
اما کسی که از امری هیچ نمی‌ داند و مدام چرا، اما، اگر… می‌ آورد، نمی‌ خواهد بداند که نمی‌ رود جستجو کند و بخواند.
می‌ خواهد عمرش را به بطالت بگذارند.
همه چیز را نفی می‌ کند و مسخره…

بریده کتاب(۷):

گفت: گناه می کنم.
گفتم: به من نگو.
گفت: می‌ خواهم توبه کنم.
گفتم: به من نگو.
به امام‌ زمانت بگو.
زبانش به لکنت افتاد و سر از شرم پایین انداخت و آرام زمزمه کرد:
– رویم نمی‌ شود. امام با گفتن گناه من اذیت می‌ شود و دلش می‌ گیرد.
گفتم: امام همه‌ چیز را می‌ بیند و می‌ داند. همان لحظه‌ هایی

بریده کتاب(۸):

که تو گناه می‌ کنی، او می‌ داند و دعا می‌ کند که تو همّت غلبۀ بر نفس و هوست را پیدا کنی. نگرانی امام برای تو همیشگی است. مهربانی‌ اش دائمی و محبتش آب چشمه‌ ای جوشان! بگوئی، نگوئی می‌ داند؛ پس بگو!
حرف‌ هایم را که می‌ شنید، همراهش از چشمانش اشک هم می‌ بارید. سکوت پر تأملش را شکست و گفت:
– دیگر انجام نمی‌ دهم، چون نمی‌ توانم بگویم.
لبخند از صورتم کنار نرفت تا آن جوان از اتاقم بیرون رفت.
امام او را دوست داشت.
امام همۀ ما را دوست دارد.
عزیزیم برای حجت خدا!
تو هم خودت را دوست بدار و با گناه به خودت ظلم نکن!
آن‌ وقت است که متوجه می‌ شوی چه‌ قدر امام را دوست داری؛
انگار همیشه نزد ایشانی به گفت‌وگو…
با او که باشی، هوای عطشت را هم دارد،
هوای عطشت!

بریده کتاب(۹):

نزد امام حسن عسکری (ع) بودم. حضرت در حال نوشتن نامه بود که وقت اقامۀ نماز فرا رسید،
آن بزرگوار نامه را گذاشت و برای خواندن نماز از جا برخاست.
از نماز که فارغ شد، دوباره تشریف آورد و قلم را برداشت و شروع کرد به نوشتن نامه.
***

– دقت کرده‌ای؛
کسی که زمان نماز به کار دیگری مشغول شود،
آن کارش بدون نتیجه و ناقص می‌ ماند.
فکر کردم کار اگر برای خودم است که، خب نماز امر خداست، و امر خدا مهم‌ تر از کار خودم است.
کار اگر برای خداست که وقتی خدا من را با اذان به سمت خودش فرا می‌ خواند، باید به همان فراخوان خداوند لبیک بگویم و راهی ملاقات و گفتگو با او بشوم.
فکر کردم که چه‌ قدر بی‌ادبانه زندگی کرده‌ ام؛
تمام زندگی‌ ام از آن خداست و من در همه جا طبق خواستۀ خودم پیش رفته‌ ام.
خصوصاً در نماز که بودنش عین ایمان است و قبول نداشتنش عین کفر!

بریده کتاب(۱۰):

مام شنید:
– ما شب و روز منتظر ورودت بودیم، چرا این‌قدر دیر به دیدن ما آمدی؟
علی شرمنده و متحیر و مشتاق عرض کرد:
– آقای من! تا به حال کسی را نیافته بودم که من را به سوی شما راهنمایی کند!
امام فرمودند:
– کسی را نیافتی که تو را راهنمایی کند؟ در حقیقت شماها اموالتان را زیادتر کردید، و بر فقرای مؤمن سخت گرفتید، آنان را سرگردان و بیچاره کردید و رابطۀ خویشاوندی را بین خودتان از بین بردید… دیگر چه عذری دارید؟
حال علی دگرگون شد. باعث این همه سال فراقت و دوری خودش بود و عملش!

بریده کتاب(۱۱):

یکی از دوستان امام حسن بود. از خیلی‌ ها می‌ شنید که امام بعد از ایشان چه کسی است؟
چشم‌ های شیعیان، ظلم عباسیان و نقشه‌ های شومشان برای شهادت امام را می‌ دیدند و این نگران‌ شان می‌ کرد.
او راهی شد تا بداند. خدمت امام که رسید پرسید:
– یابن رسول الله، جانشین شما چه کسی خواهد بود؟
امام حسن (ع) به همه جواب نمی‌ داد، اما او از مقربان بود.
امام (ع) داخل اتاق رفتند و همراه پسرشان برگشتند.
با دیدنشان حالش تغییر کرد و به حیرت افتاد.
– زیباتر از او ندیده بود، چه‌قدر شبیه پدرش بود.
پرسید:
– فدایت شوم، اسم مبارکش چیست؟
امام حسن (ع) فرمود:
– هم اسم جدم رسول خدا! ولی او غایب می‌ شود، نمی‌ بینیدش.
مثل خضر و ذوالقرنین، مدت زمان زیادی طول می‌ کشد.
وقتی بیاید آرامش با خود می‌ آورد، زمین را پر از عدل می‌ کند، بعد از آن‌که ظلم همه جا را گرفته باشد.
***
خدایا!
ما شکایت داریم
از نبودن پیامبرمان
از غیبت امام‌ مان
از زیادی دشمنان‌ مان
از کمی دوستان‌ مان
خدایا در این بلاها و سختی‌ ها، چنان دارد از خیل دوستانمان کم می‌ شود که نگران دین و محبت‌ مان شده‌ایم!
خدایا! سختی‌ ها بر قلبمان فشار می‌ آورد،
ذهن‌ هایمان را آشفته کرده است و تنها به دست توست که فرج و گشایش محقق می‌ شود.
ما را دریاب با ظهور حجتت یا الله…

 

بریده کتاب(۱۲):

امام او را خواند و چوبی شبیه عصا به او داد تا ببرد برای یکی از دوستان!
چوب را گرفت و کمی تعجب کرد؛ چرا یک چوب ببرد!
اما امر امام بود.
در کوچه که می‌رفت، دید مردی همراه الاغش دارد می‌ گذرد و به امام حسن ناسزا می‌ گوید.
ناراحت شد.
چوب را بلند کرد و زد به حیوان!
محکم هم نزده بود اما چوب شکست و چیزی از داخل آن بیرون افتاد.
چوب تو خالی بود و نامه‌ ای از امام میان آن بود!
نامه را برداشت و خودش را به خانه رساند. خادم امام کنار درب خانه ایستاده بود.
او را که دید فرمود:
– آقا گفتند هر وقت کسی به ما ناسزا می‌ گوید راهت را بگیر و برو، اعتنا نکن!
خجالت کشید!
***

مرتبط با کتاب صاحب پنجشنبه ها

بیشتر بخوانیم…
امام مهدی(حجت بن الحسن): هر آنچه درباره امام زمان و علت غیبت…

بیشتر ببینیم…
کتاب امام من

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.