کتاب شنام : یک کتاب متفاوت از یک تجربه ی متفاوت… هم عاشقانه و هم طنازانه

0

کتاب شنام نویسنده: کیانوش گلزار راغب انتشارات سوره مهر

تبلیغ:

حکایت عشق به وطن و دفاع از سرزمین، داستان هزار و یک شبه که پر از ناگفته ها و ندیده هاست. یکی از اون حکایت ها، داستان پسرهای نوجوونیه که هنوز پشت لبشون سبز نشده بود ولی غیرت و مردونگیشون برای دفاع از خاک میهن به جوش اومده بود.

اونهایی که به خاطر سن کم و اندام ظریفشون نمیتونستن مثل بقیه وارد جبهه ها بشن اما باز هم بیکار ننشستند و با هر ترفندی که بلد بودند، خودشونو به خط مقدم جنگ رسوندند.

مردهایی کوچیک با دلهایی بزرگ و دریایی!

خلاصه:

داستان کتاب درباره پسری ١۶ساله به نام کیانوش است که در کردستان زندگی می کند. در سال ١٣۵٩، حمله ی رژیم بعث عراق به خاک ایران آغاز می شود و کیانوش و همکلاسی هایش برای حضور در جنگ، مشتاقانه در سپاه پاسداران ثبت نام می کنند.

آن ها به دلیل سن پایین و اندام کوچکشان، اجازه ورود به جبهه را ندارند اما کیانوش بالاخره به واسطه برادر بزرگترش به استخدام سپاه درمی آید و بعد از گذراندن چند دوره آموزش، وارد جبهه می شود.

در یکی از عملیات مقابله با دشمن در تپه شُنام، دوستان کیانوش در برابر چشمانش به شهادت می رسند و کیانوش غمگین و زخمی به عقب برگردانده می شود.

در راه اعزام به بیمارستان سنندج به همراه برادرش، سوار مینی بوس می شوند و در وسط راه، در محاصره حزب کومله قرار می گیرند.

حزب کومله، دشمنی سرسختی با انقلاب و سربازان سپاه دارد و به دنبال دستگیری و سلاخی آن هاست.

کیانوش و برادرش سعی می کنند مدارک شناسایی شان را از بین ببرند اما کومله ها پی می برند که برادر کیانوش سرباز است و او را به طور پنهانی. تیرباران می کنند.

کیانوش با دختری همسن و سال خودش از اعضای کومله آشنا می شود و در نهایت به کمک او از چنگ کومله آزاد می شود و با اندوهی فراوان از شهادت برادر، به آغوش خانواده بازمی گردد.

بریده کتاب :

روز و شب در کوه و بیابان، آواره و سرگردان بودیم.

گاهی به روستایی متروکه می رسیدیم و اطراق می کردیم. بعضی وقت ها هم از صبح تا غروب ما را در درّه ها و گردنه ها و کوه ها می چرخاندند و دوباره به محل سابق باز می گرداندند.
نیش غضب آن ها همیشه بر پیکر برادرم پرکار بود.
یک روز رئیس نیروهای کومله با کبکبه و دبدبه مقابل برادرم قرار گرفت و با تمسخر گفت:
راست میگن پاسدارای خمینی کلید بهشت دارن؟ کلید بهشت تو کجاس؟ نشونم میدی؟ داداش با اقتدار به چشم های او خیره شد و با صلابت گفت: بیچاره، کلید بهشت من همون گلوله ایه که از لوله ی تفنگ تو بیرون می آد و قلبم رو می شکافه.
رئیس خشکش زد. هیچ واکنشی نمی توانست نشان دهد. ص۶۳

بریده کتاب(۲):

وقتی بعد از کوره راه ها و پیچ و خم های زیاد به کوچه پس کوچه های یک روستا می رسیدیم، مردان و زنان با چهره هایی خسته و درهم و با نگاه های شکسته، کودکانشان را با مشت هایی پر از گردو و مویز به سمت ما روانه می کردن.

این مهمان نوازی نجیبانه مردم کردستان در بحبوحه ی جنگ و ترس، برای ما عجیب بود و البته شادی آور و باعث می شد لحظاتی کوتاه وجود نیروهای کومله را فراموش کنیم.

هیچ وقت در آن مسیر بی سرانجام، کسی از مردم خون گرم کردستان به ما آزاری نرساند. اما امان از کومله که همچون غارتگران غریبه، به اموال مردم یورش می بردند. بار های گردو، کندو های عسل، بز های بسته شده در کنج آغل و… همه و همه را چنان می ربودند که گویی مغولان به قومی حمله برده باشند.

انگار نه انگار که آن ها هم از این آب و خاک اند و درمیان همین مردم زیسته اند. ص٩٠

بریده کتاب(۳):

اوایل زمستان بود. کنار کوره ی آشپزخانه مشغول سیب زمینی پوست گرفتن بودم که دیدم تمام نیرو های دختر و خانواده های وابسته به کومله، شال و کلاه کرده اند و قصد رفتن دارند. لغزش گام های «شیلان» و آخرین اشارات او که خبر از سفری دائمی می داد، منقلبم کرد.

مرا زیرچشمی دید می زد و مستقیم به چشم هایم نگاه نمی کرد.
او سفر کرد و اندک گرمای منطقه را هم با خود برد. ترانه ی رود از سرودن دست شست. زمستانی سرد و ستمگر آغاز شده بود. با رفتن «شیلان» کورسوی امید و توانم نابود شد.

اندوهی عجیب و تازه قلبم را فرا گرفته بود.ص١٢٣

مرتبط با کتاب شنام 👇👇👇

بیشتر بخوانیم…. مسافران جاده های سرد : دموکرات… واژه ای نه چندان آشنا، کتاب را بخوانی آشنا می شوی.

بیشتر ببینیم… مستند پیشمرگان – پا به پای پدر – شرایط کردستان در سال های نخست پس از پیروزی انقلاب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.