نمکتاب
نمکتاب جایی برای کتاب های خوب

کتاب حاج قاسم ۲ : لحظاتی از زمین و زمینی ها جدا شویم… آسمانی ها عجیب اند و کمیاب

کتاب حاج قاسم ۲
نویسنده: نرجس شکوریان فرد
انتشارات عهدمانا

بریده کتاب حاج قاسم ۲ :

آمده بود دیدن حاجی.
دلش گرفته بود.
گفت و گفت و حاجی هم گوش داد.
اصل حرفش این بود:
کسی قدر شما را نمی‌ داند، درحالی‌ که شما این‌ همه زحمت می‌ کشید!
تمام جواب حاج ‌قاسم همین بود:
شما چرا ناراحتی؟ من یک سربازم! نهایتش به من می‌ گن برو یه جای دیگه نگهبانی بده، منم می ‌گم چشم؛ این‌ که ناراحتی نداره!


کسانی که برای منصب و قدرت و شهرت کار می‌ کنند،
ذره‌ ای که موقعیت خودشان را در خطر ببینند؛
تمام وجودشان را حراج می ‌کنند تا جایگاه خودشان را حفظ کنند!
اما کسانی که برای خدا کار می ‌کنند،
ذره‌ ای از وظیفه و تکلیفشان کم نمی گذارند!

بریده کتاب(۲):

حاج قاسم دائم در مأموریت خارج از کشور بود!
شاید هیچ‌ کس باور نکند اما او برای هیچ کدام از این مأموریت ‌هایش حقوق نمی ‌گرفت!
یک بار مشکل مالی برایش پیش آمد.
یار و همراه همیشگی دنیا و آخرتش، پورجعفری متوجه مشکل مالی حاجی شد.
بدون آن ‌که ایشان متوجه شود، با سردار قاآنی قضیه را مطرح کرد.
او هم به معاونت مالی دستور داد که یکی از مأموریت ‌های خارج از کشور حاج ‌قاسم را حساب کنند و هزینه را واریز کنند!
وقتی که متوجه شد، اولین کارش برگرداندن پول به حساب سپاه بود، بعد هم توبیخ هر سه نفر…
به آن ‌ها گفت:
شما اشتباه می ‌کنید در زندگی شخصی من دخالت می‌ کنید؛ به شما ربطی ندارد که من مشکل مالی دارم یا ندارم؛ بعد از این دیگر از این‌ کارها نکنید!

بریده کتاب(۳):

تکفیری ‌ها با تمام توانشان آمده بودند و کار گره خورده بود!
همان لحظه ها دید موتورسواری که رویش را پوشانده، با سرعت از کنارشان رد شد رو به جلو!
فرماندۀ سوری به نیروهایش دستور داد تا موتور را متوقف کنند.
موتور که ایستاد، سوار که صورتش را باز کرد، فرماندۀ سوری حاج ‌قاسم را که دید، متحیر گفت:

  • وای حاجی شمــــا این وسط معرکـــــــه چه‌کــــار می‌کنید؟!
    جمله ‌اش را با عصبانیت گفته بود!
    حاجی اما با همان آرامش خودش نگاهش کرد؛
    این یعنی مصمم است تا به دل خط بزند.
    فرماندۀ سوری در ذهنش دنبال راهی گشت و تنها توانست دست بگذارد روی نقطه‌ ضعف حاج‌ قاسم:
  • می ‌دونی شما از ایران که بلند می ‌شی میای تا وقتی برگردی، دل آقا نسبت به شما چه ‌جوریه؟
    اصلاً اگه دست دشمن بیفتی، می ‌دونی چه اتفاقی برای دنیای اسلام می ‌افته!؟
    همان نگاه آرامش را ادامه داد و بالاخره برای همۀ جوش ‌و خروش فرمانده دو جمله گفت:
  • من می ‌دونم کی شهید می ‌شم؛ نگران نباش!
    فرماندۀ سوری باز هم دلش راضی نمی‌ شد تا به حاج ‌قاسم اجازه بدهد جلو برود.
    اما حاجی با گفتن این جمله راضی‌ اش کرد:
  • فقط اجازه بده من برم. گره به کار افتاده؛
    اگر نرم پیش بچه ‌ها خیلی‌ ها شهید می‌ شند!
    حاج ‌قاسم مقابل چشمان نگران همه راهی شد.
    تدبیر به‌ جای او باعث شد گره از کار باز شود!
    عملیات با تلفات سنگین تکفیری‌ ها تمام شد!!
بریده کتاب(۴):

هرچه ‌قدر گشتم عکسی از او پشت میز فرماندهی پیدا کنم موفق نشدم ولی تا دلتان بخواهد در پشت خاکریز، دوربین به دست، در حال رصد خط دشمن عکس دارد.

قرار شد قبل از رفتن به مراسم، سری به خانۀ شهید بزنند. حاجی گفت:جایی گل‌ فروشی بود، بایستید گل بگیریم. دست خالی نرویم…
مقابل گل‌ فروشی توقف کردیم و حاجی دست به در برد تا پیاده شود.
نگاهی به لباس سپاه و درجه‌ های او کردیم و گفتیم:
شما بمانید!
در را باز کرد؛ گفتیم:
پول گل را خودتان بدهید. اما…
پیاده شد و راهی مغازه.
جوان گل ‌فروش نگاهی به درجه ‌های حاج ‌قاسم کرد؛
همان‌ طور که گل انتخابی را آماده می ‌کرد، آرام به ما گفت:
چرا گذاشتید ایشان بیایند؛ درست نیست!
اما درست، منش حاجی است که طبق بینش امیرالمؤمنین علیه ‌السلام شکل گرفته است.

بریده کتاب(۵):

بی ‌ادبی است، خدایی که تو را آفریده،
زمین و آسمان و هوا و خاک،
غذا و خواب و سلامتی و مغز و عقل و استعداد،
جایگاه و شهرت و ثروتت را داده؛
تو را فرا بخواند، تو را صدا بزند،
تو اما به کار خودت ادامه بدهی، به خدا جواب ندهی.
بی ‌محبتی است، خدایی که با تمام عشق تو را خلق کرده،
تو را صدا بزند و تو،
بی‌ محبتی کنی و مقابلش نایستی،
و با او چند دقیقه‌ ای به گفت‌ و گو ننشینی!

برای خرید این کتاب جذاب و پربار با تخفیف روی تصویر کلیک کنید👇👇👇

قاسم سلیمانی , زندگی نامه سردار سلیمانی
بریده کتاب(۶):

مش ‌سکینه تنها یک پسر داشت. دنیا بود و مش‌ سکینه و علی ‌اش. علی شفیعی.
این جملات برای داستان ‌سرایی خوب است. اما واقعیت این بود که مش‌ سکینه بود و خدایش، که علی را سپرد دست خدا.
علی که شهید شد فقط ماند خدا!
تمام تعلق مش‌ سکینه خدا بود.
خدا هم دسته‌ گل او را پسندید،
اما برایش یک هدیه داشت؛ حاج‌ قاسم!
حاج‌ قاسم شد فرشتۀ خانۀ مش‌ سکینه.

کرمان که می ‌آمد یک وعده خودش را مهمان مادر علی می ‌کرد.
کنار تختش می‌ نشست و هم‌ صحبت می ‌شدند.
چایی می‌ ریختند و میوه می ‌خوردند.
حاجی خودش ظرف ‌ها را می ‌شست و جابه‌جا می ‌کرد.
گاهی هم که تلفن مش ‌سکینه زنگ می‌ خورد حاج ‌قاسم بود؛
از سوریه، عراق… که احوال می ‌پرسید و یادآور داروهایش می ‌شد و صحبتش را می‌ شنید!
مش سکینه مزد زحماتش را از خدا گرفت.
در خانه‌ های مردم رخت شسته بود، کارگری کرده بود، در کوره‌ های آجرپزی گرما و سرما را به جان خریده بود تا علی ‌اش حلال‌ خور و چشم و دل خدایی بار بیاید!
محبت و هم‌ نشینی و پسری حاج‌ قاسم نوش جانش!

مرتبط با کتاب حاج قاسم ۲ 👇👇👇

بیشتر بخوانیم…
کتاب حاج قاسم : قاسم باشی و قاسمی زندگی کنی می شوی عزیز هم دنیا و هم آخرت…

بیشتر ببینیم….
خیلی ها می گویند حاج قاسم را قبول داریم، چون…

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.