کتاب با بابا : خاطراتی از سردار شهید محمد طاهری و فرزندش مصطفی

کتاب با بابا : خاطراتی از سردار شهید محمد طاهری و فرزندش مصطفی

کتاب با بابا

نویسنده: محمدطاهری

انتشارات شهید ابراهیم هادی

بریده کتاب:

آقای پیروی ادامه داد: من خواب دیدم که شهید طاهری آمد و گفت: “مصطفای ما پسر خوبیه، شک نکن. پسرم به خواستگاری دخترتان می‌ آید و…” دخترم نیز خواب دید که شهید طاهری برای پسرش از او خواستگاری کرده و گفتند: “مصطفی داره میاد، من این ازدواج را تضمین می‌ کنم.”
ص ۲۱

بریده کتاب(۲):

به چشم بر هم زدنی از محیط باغ بهشتی خودمان خارج شدیم. ما وارد باغ بسیار بزرگ و زیباتری شدیم که از آن چه دیده بودم بسیار باشکوه‌ تر و زیباتر بود. جماعتی نشسته بودند. من و پدر در کنار آنها قرار گرفتیم. در مقابل ما حضرت رسول اکرم(ص) قرار داشت. پیامبر یک لباس بلند سفید بر تن داشت و یک عبای کرمی رنگ روی لباسشان بود، موهای بلند و زیبا، محاسن یک دست و قشنگ و سنی حدود بیست و پنج تا سی سال داشتند.
ص ۴۵

بریده کتاب(۳):

با یکی از پزشکان که در این زمینه اطلاعات خوبی داشت صحبت کردم. گفتم من احساس می‌ کنم تمامی اتفاقاتی که می‌ خواهد تا پایان عمرم رخ دهد را دیده ام. اما آنها را به خاطر نمی‌ آورم.
وقتی حادثه ای رخ می‌ دهد تازه به خاطر می‌ آورم که من از آن موضوع خبر داشتم، ولی گویی کسی ذهنم را پوشانده تا از آن مطلب بی‌ خبر باشم.
ص ۷۰

مرتبط با کتاب با بابا:

بیشتر بخوانیم

کتاب من اینجا نمی مانم : زندگینامه جوانترین فرمانده دفاع مقدس را باید، حتماً، قطعاً خواند.

بیشتر ببینیم….

ناگفته های ۸سال دفاع مقدس

کتابدوست
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.