پسرک فلافل فروش: نوجوان بود و در ابتدای مسیر، وچه خوب مسیری را انتخاب کرده است.

پسرک فلافل فروش: نوجوان بود و در ابتدای مسیر، وچه خوب مسیری را انتخاب کرده است.

پسرک فلافل فروش : گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی

بیکاری در روایات

معرفی:

نوجوانی فصل سرگردانی ست، گاهی درس را رها می کنند، گاهی قهر می کنند، گاهی سر و صدا راه می اندازند، گاهی… داستان نوجوانی هادی خواندنی است…

«پسرک فلافل فروش»  زندگینامه و خاطرات بسیجی مدافع حرم، طلبه شهید محمدهادی ذوالفقاری است.

این کتاب تا کنون ۲۲ بار و در ۱۲۰ صفحه توسط انتشارات شهید ابراهیم هادی چاپ شده است.

شهید ذوالفقاری، روز بیست و ششم بهمن ۹۳ در سامرا به فیض شهادت نائل آمد.

«پسرک فلافل فروش» حاوی مجموعه خاطراتی از پدر، مادر، خواهر و جمعی از دوستان و آشنایان شهید در ایران و عراق، از دوران کودکی تا زمان شهادت است. عنوان کتاب نیز برگرفته از عنوان یکی از همین خاطرات می باشد (شهید مدتی در مغازه فلافل فروشی کار می کرد.)

در این کتاب علاوه بر خاطرات، در انتهای آن تصاویر شهید ذوالفقاری نیز چاپ شده است.

پرفایده,کم هزینه,ویژگی دوست

خلاصه:

پسرک نوجوانی به نام محمد هادی در طول عمرش راه های بسیاری را می رود تا به مقصدش برسد و گمشده اش را پیدا کند. در دوران نوجوانی درس را رها می کند و می خواهد با کار کردن گمشده ی خودش را پیدا کند. در جمع های مختلف از جمله (بسیج، هیئت، اردوی جهادی..) وارد می شود و با تلاش خود در همه ی آن ها می درخشد. تا اینکه پایش به حوزه باز شد. کمتر از یک سال در حوزه بود بعد راهی نجف شد و روح نا آرام هادی، گمشده اش را در کنار مولایش پیدا کرد و …

صورت,چهره,باطن,اصل وجود

بریده کتاب:

یک نفر از انتهای ماشین با صدای بلند گفت: نابودی همه علمای اس…..
– بعد از چند دقیقه سکوت ادامه داد: نابودی همه علمای اسراییل صلوات
همه صلوات فرستادیم. وقتی برگشتم با تعجب دیدم آقایی که صلوات فرستاد همان جوان لال در مسجد بود.
– به دوستم گفتم: مگر اینجوان لال نبود؟
– دوستم خندید و گفت: فکر کردی برای چی تو مسجد می خندیدیم …. شما رو سرکار گذاشته بود.

بریده کتاب (۲):

هادی از میان همه ی شهدای کربلا به یک شهید علاقه ی ویژه ای داشت. بعضی وقتها خودش را مثل آن شهید می دانست و جمله ی آن شهید را تکرار می کرد.

هادی می گفت: من عاشق جون، غلام آقا اباعبدالله (ع) هستم.

جون در روز عاشورا به آقا حرف هایی زد که حرف دل من به مولا است.

او از سیاه بودن و بدبو بودن خودش حرف زد و این که لیاقت ندارد که خونش در ردیف پاکان قرار گیرد. من هم همین گونه ام . نه آدم درستی هستم نه … صفحه ۴۸

بریده کتاب (۳):

برای زائران غذا درست می کرد. در بیشتر کارها کمک حالشان بود. اگر زائری هم نبود، به تهی دستان اطراف خانه سکونت می داد و در هیچ حالی از کمک دادن دریغ نمی کرد. آن خانه حدود صد سال قدمت داشت و بسیار وسیع بود، شاید هرکسی جرئت نمی کرد در آن زندگی کند. صفحه ۶۲

اهمیت کربلا رفتن,کربلا رفتن و اخلاق,بهترشدن اخلاق
حرف زدن,گفتن ضروریات,اهمیت سکوت
پسرک فلافل فروش: نوجوان بود و در ابتدای مسیر، وچه خوب مسیری را انتخاب کرده است.
پسرک فلافل فروش: نوجوان بود و در ابتدای مسیر، وچه خوب مسیری را انتخاب کرده است.
پسرک فلافل فروش: نوجوان بود و در ابتدای مسیر، وچه خوب مسیری را انتخاب کرده است.
کتابدوست
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.