وقتی که قم تب کرد : داستان نقش آفرینی های زیبای گروه های جهادی قم در ابتدای دوران کرونا

0

وقتی که قم تب کرد
انتشارات عهد مانا

بریده کتاب:

میزش را دستمال می کشم. تا می خواهم بروم سراغ تخت بعدی با تردید می پرسد: «شیخی؟»
من هم با سر جواب می دهم که: «آره»
کمی از زیر پتو بیرون می خزد و می گوید: «کارتون اینجا چیه؟ مجبورتون کردن؟»
سوالش خنده دار است. می گویم: «مجبورمون که نکردن ولی اومدیم هر کی ناهار نخورده رو مجبور کنیم ناهار بخوره»

بریده کتاب(۲):

تلفنم باز زنگ می خورد. باباست! یک ماه شده که نه مرا دیده، نه عروس و نوه هایش را. به این فکر می کنم که من لاغرترم یا بابا؟ اگر غریبه ای ما را ببیند می فهمد که پدر و پسریم؟
بابا نباید بفهمد که آمده ام بیمارستان. هم نگران می شود، هم دل آشوب. گوشی را بی صدا می کنم تا دیگر صدایش را نشنوم. احتمالا بابا مثل همیشه سراغم را از فاطمه می گیرد. نمی دانم این بار فاطمه چطور قضیه را جمع می کند! رفته ام سیب بخرم؟ یا سیب زمینی؟!

بریده کتاب(۳):

بی مقدمه بعد از سلام گفتم «از بیمارستانم و خوش خبرم»
تا داد زد «از بیمارستان؟» صداها خوابید. گفتم «پدرتون فردا مرخصن!» جوابی نیامد. دوسه باری الو الو کردم. پچ پچ آدم های نزدیک مرد بالا گرفت. بریده بریده گفت «راستش من می ترسم. نمیام دنبالش» و قبل از قطع تلفن گفت «با برادرم تماس بگیرید»

برای خرید کتاب روی تصویر زیر کلیک کنید👇

بریده کتاب(۴):

ترس برم می دارد. کسی که توی سالن است آرام می آید طرفم. توی آن لباس ها، مرد و زن مشخص نیست، چه برسد به اینکه بتوانی قیافه ها را تشخیص بدهی. اما امیرعلی، لبخند و نگاهش از پشت شیلد زده بیرون. اول یک دسته گل قرمز سمتم می گیرد، بعد سرش را جلو می آورد و آرام می گوید: «سالگرد عقدمون مبارک خانوم جهادگر من»

مرتبط کتاب با وقتی که قم تب کرد 👇👇👇

بیشتر بخوانیم…
کتاب صعود چهل ساله : دقیق، کامل و ساده… بیان دستاوردهای این انقلاب ۴۰ ساله

بیشتر ببینیم…
دروغ ۲!!!!! (فرودگاه قم)

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.