شاهنامه – قصه های شیرین ایرانی : ۶۷ قصه کوتاه و برگزیده اصیل ایرانی

شاهنامه - قصه های شیرین ایرانی : ۶۷ قصه کوتاه و برگزیده اصیل ایرانی

شاهنامه – قصه های شیرین ایرانی ۱۹
نویسنده: سعید بیابانکی
انتشارات سوره مهر

بریده کتاب:

کاووس شاه، نامه ای به رستم نوشت. در نامه چنین آمده بود:
«ای رستم، بدان که پهلوانی نامدار از ترکستان با سپاهی بزرگ به ایران حمله کرده و دژ سپید را تصرف کرده و راه را نیز بر مردم دژ بسته است. او پهلوانی شجاع است. هیچ کس در ایران نمی تواند با او بجنگد جز تو. پس وقتی این نامه را خواندی، با هیچ کس در این باره حرفی نزن و خیلی سریع نزد من بیا. بهتر است با سواران شجاع و باهوشت بیایی.»
شاه به گیو که مأمور رساندن نامه به رستم بود، گفت: «این نامه را به رستم بده و خیلی سریع برگرد. حتی شب را هم آن جا نمان.»
صفحه ۱۱۰

بریده کتاب(۲):

نزدیک مرز ایران، یک دژ بسیار بزرگ بود که به نام «دژ سفید» شهرت داشت. نگهبان دژ، پهلوانی شجاع بود به نام «هجیر». پهلوانی پیر هم در آن دژ بود که دختری داشت به نام «گردآفرید». سهراب وقتی نزدیک دژ رسید، از میان سپاه و در حالی که سوار اسب بود، نزدیک هجیر آمد و به او گفت: تو یک نفر می خواهی جلو سپاه مرا بگیری؟ بگو اسمت چیست؟
هجیر که خیلی شجاع بود، جواب داد: من یک نفر به تنهایی حریف تو و سپاهت هستم. به من می گویند هجیر. اکنون سرت را از تنت جدا می کنم و برای کاووس شاه می فرستم.

سهراب وقتی این حرف را از هجیر شنید، خندید و به سمت او حمله کرد. سهراب و هجیر با نیزه به جنگ هم رفتند. سهراب ، هجیر را به سرعت بغل کرد و بر زمین زد و روی سینه اش نشست تا سرش را جدا کند. هجیر که حسابی ترسیده بود، از سهراب خواست که به او رحم کند و او را نکشد. سهراب هم دلش به حال هجیر سوخت. دست و پای او را با طناب بست و او را اسیر کرد. ساکنان دژ وقتی شنیدند که هجیر به دست سهراب اسیر شده است، ناراحت شدند و گریه کردند.
صفحه ۱۰۴

بریده کتاب(۳):

رستم وقتی به کاووس شاه رسید، چند تن از پهلوانان به استقبال او رفتند و او را پیش شاه بردند. شاه از این که رستم دستور او را اطاعت نکرده و بعد از چهار روز رسیده بود، بسیار عصبانی بود و گفت: «رستم کیست که از دستور من سرپیچی کنید! اگر شمشیری دستم بود، همین حالا سرش را از تنش جدا می کردم.»
بعد به گیو گفت: «فوری رستم را ببر و به دارش بیاویز تا دیگر کسی جرأت نکند دستور شاه را اطاعت نکند.»

گیو از رستم ترسید و دستور شاه را اجرا نکرد. کاووس شاه که خیلی عصبانی بود، به توس دستور داد که هم رستم و هم گیو را فوری ببر و دار بزن. توس فوری رفت و دست رستم را گرفت تا او را از شاه دور کند. ناگهان رستم با عصبانیت گفت: «ای شاه، تو بهتر است بروی و سهراب را دار بزنی. بدان که همه جهان از رخش می ترسند. اگر من نباشم، پادشاهی تو هم نابود خواهد شد.»
صفحه ۱۱۲

بریده کتاب(۴):

سهراب که از کشته شدن دایی اش به دست سپاه ایران بسیار عصبانی و ناراحت بود، تصمیم گرفت به سپاه کاووس حمله کند. سوار اسب شد و در حالی که نیزه در دست داشت، به سمت چادر کاووس شاه حمله کرد و آن را از بالا به پایین انداخت. بسیاری از جنگجویان و پهلوانان ایران، با دیدن سهراب پا به فرار گذاشتند. هیچ کس جرأت نداشت با سهراب بجنگد. سهراب در حالی که فریاد می زد، به کاووس شاه گفت: تو که جرأت نداری با من بجنگی، برای چه اسمت را گذاشته ای کاووس شاه؟ من با همین نیزه، همه سپاه تو را از بین خواهم برد.
صفحه ۱۲۰

مرتبط با کتاب شاهنامه – قصه های شیرین ایرانی 

بیشتر بخوانیم…
مجموعه قصه های پندآموز کهن : بیان غیر آمرانه و غیر مستقیم…

بیشتر ببینیم..
میهمانی باغ سیب

namakketab
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.