سو.من.سه: آدم های متفاوت خواندنی هستند.بخوانید و متفاوت زندگی کنید.

سو.من.سه: آدم های متفاوت خواندنی هستند.بخوانید و متفاوت زندگی کنید.

سو.من.سه : نرجس شکوریان فرد

خلاصه:

وحید، یکی از اعضای یک گروه دوستانه دبیرستانی، اگر چه از یک خانواده مذهبی برخاسته، اما در رفت و آمد با دوستان متفاوتش، رنگ آن‌ها را می‌گیرد. همگی به دنبال خوشی و لذت‌اند، و لذت را در مشروب و سیگار و روابط خارج از چارچوب خلاصه می‌کنند. یکی از موثرترین اعضای گروه، شخص بزرگسال‌تری است به نام فرید، که چند سایت و کانال و وبلاگ را مدیریت می‌کند، دستی در فشن‌شوها دارد، و پای ثابت به راه انداختن پارتی‌هاست. همه بچه‌ها مجذوب شخصیت او هستند، تا اینکه بر اثر سوءمصرف مواد مخدر، می‌میرد. این مسئله، اگر چه حال همه بچه‌ها را می‌گیرد، اما بیش از همه بر روی جواد تاثیر می‌گذارد. جواد تمام دنیای خود را که نهایتا مواجه با مرگ است، تهی می‌بیند و نمی‌تواند با این مسئله کنار بیاید. برای دردها و گره‌هایش به معاون پرورشی مدرسه، آقای مهدوی پناه می‌برد. کم کم دیدگاهش به زندگی و اطرافش تغییر می‌کند و دیگر دوستانش نیز، هر کدام به نحوی متاثر از این حال و هوای طوفانی جواد و حرف‌های آقای مهدوی می‌شوند.
از طرفی یکی دیگر از دوستان وحید درگیر یکی از فرقه‌ها می‌شود که چگونگی سرنوشت او، مخاطب را از اوایل داستان به دنبال خود می‌کشد.

معرفی بیشتر کلیپ به روایت کلیپ…

https://hw17.cdn.asset.aparat.com/aparat-video/2de42269d390cb0526c11f277cca350f17388567-480p.mp4

بریده کتاب(۱):

من، همه نگاه­ های جواد را می­خواندم. چشمانش یک معرفت خاصی داشت که هیچ­کس نداشت. کافی بود یک­بار از یکی مرام ببیند، بعد اگر هزاربار هم نامردی می­دید تا برایش مرام وسط نمی­ گذاشت نامردی­هایش را تحمل می­کرد. بعد که با هم مساوی می­ شدند کلا قید طرف را می­زد. یک­ طور لوطی دلبر بود.

بریده کتاب(۲):

فریادش تاریکی شب را هم لرزاند:
بعد از اینی که هزار تا حرف تحریک‌ آمیز می‌ زنه، بعد از این که تمام داشته‌ های اونا رو هیچ می‌کنه، بعد از این که مسخره می‌ کنه، بعدش به همه می‌ گه باید متمدن باشید. بعد هم تمدن رو به دخترا می‌ گه هر چی لخت‌ تر بهتر. به پسرا هم می‌ گه هر چی رذل‌ تر متمدن‌ تر.
بازم به ما چه؟!
اوکی بی‌ وجدان. پس فردا خواهرت رو می‌ کشونم پارتی فرید.
دست آرشام که بلند شد، جواد در هوا گرفت:
_ باشه. پس به من حرف نزن. من همون کاری رو می‌ کنم که اگر خواهر تو رو ببینم می‌ کنم. این دخترا دفعه اولشونه آرشام. چهار تا از اون رمانایی که فرید توی سایتش می‌ذاره رو خوندن. خیال برشون داشته که عشق و حال یعنی همین گندکاریا.
ص ۳۰

بریده کتاب(۳):

آدم همیشه باید در صندوق اسرارش یک عتیقه داشته باشد. یک زیرخاکی. تا وقتی ورشکسته شد، وقتی بی­چاره و درمانده شد، برود خاک به سرش ریخته را کنار بزند و پناه ببرد به آن­چه که سرمایه و امیدش می­شود.

بریده کتاب(۴):

مادر و پدرم تفاهمشان مدل خاص خودشان است. تز بزرگشان در آزادی دادن است؛ ان­قدر که بمیری. البته بفهمی و بمیری. من حوصله فهم ندارم. الان آزادی ­طلب هستم. ملیحه سربه ­سرم می­گذارد که آزادی را باید به کسی بدهند که عقل دارد.

بریده کتاب(۵):

پسرها اگر غلط اضافی می ­کنند، چون کنار بی ­عقلی­شان یک کمی نترسی هست، اما دخترها که این­طوری بی­رحمانه تن و بدن ضریفشان را خط و خش می­اندازند چی؟ ادای ما را در می­آورند که چه بشود؟ مثلا ما پسرها چه چیزی بیش­تر داریم؟ بشوند مثل ما که چه غلطی بکنند؟ اگر روزی ملیحه، وای ملیحه، خودم ملیحه را می­ کشم اگر بخواهد چنین غلط­ هایی بکند.

بریده کتاب(۶):

خدایی که دیگرنیست تا آرامش بدهد، تا پناه باشد و محبت کند. خدایی که نفی شده است.
هستی یا نیستی خدایا؟ تو کی هستی؟ من کیم؟ وقتی بودی نمی­خواستمت. فکر می­کردم مزاحم راحتی­های منی. حالا که قرار است نباشی من چرا بی­قرار شده­ام. چرا همه کسانی که تو را ندارند آرامش هم ندارند. حتی اگر از سرتا­ پایشان نشانه آسایش باشد.

بریده کتاب(۷):

بچه ها سناریو می­نوشتند؛
ـ مهدوی همچون موسی کلیم است که در میان قومش متحیر مانده است. حال که از آسمان برآنان مائده­ای چون غذای بهشتی فرود می­آید غر می­زنند که ما را مائده­ای زمینی ده!
بعد هم بچه ­ها هرچه دست­شان بود را بالا می­گرفتند که «از اینا از اینا» و می­خوردند.
«عیسی از قومش پرسید، اگر من برای شمایان معجزه الهی بیاورم شما آدم می­شوید؟ همگان تایید کردند وتصدیق. چون غذا از آسمان فرودآمد. هیچی دیگه نشد که پا حرفشون بایستند.»
جواد تا قبل از این اتفاق­ها همیشه با این مدل سناریو­های مسخره بچه­ ها همراهی می­کرد. یک­بار حتی گفت:
ـ خدائیش این همه کله ­گنده، این همه معجزه دیدند، بازم حرف خدا رو گوش نمی­دن، اونوقت به مای جوون می­گن: خفه شو گوش کن.

بریده کتاب(۸):

از بچگی هر چه معلم دیده بودیم دو حالت بیشتر نداشت. یا کلا فکر ما را نمی‌کرد، یا که اصلا فکری نداشتند.
تو بگویی هر دو دسته گاهی، نگاهی، آهی، خرج ما کنند؛ ابداً. این که ما غیر از تِست، نیاز به نان تُست داریم برای زنده ماندن، اصل مسلم بود اما… . آموزش و پرورش‌ مان یک چمن‌ زار راه انداخته است و یک تابلو زده بالای سر درش: مدرسه!!
اما این مهدوی از لپ لپ درآمده بود، فرق داشت. به موسی (ع) قسم، معلم نبود. اشتباهی آمده بود. همان موقع‌ها هم همراه موسی (ع) از کوه طور آمده بود پایین.

بریده کتاب(۹):

قبل از ماشین نعش‌ کش هم خودش را رساند بالای قبر و چند دقیقه‌ ای مات و قبر و چالی‌ اش بود.‌
همه ماها بد ترسیده بودیم. راستش فرید خیلی فول‌ تیپ بود. فول خوراک، فول هیکل. دلبری‌ اش از نر و ماده، مخصوص خودش بود.
حالا شکلات‌ پیچ، کرده بودند توی یک پارچه ارزان‌ قیمت سفید و چپاندند توی یک چاله.
من که اول و آخر دنیا برایم صفر شد.

بریده کتاب(۱۰):

مادر آرشام هم مثل مادر جواد دو تا لب داشت، یک کیلو مو، سه تا جعبه لوازم آرایش.
البته بچه‌ها بیشتر می‌ گفتند:
شش تا کفش، بیست تا ساپورت، چهارصد رنگ لاک، گوشی یکی، جلدش سه گونی… و یک گروه صد نفره دوستان مدرسه و کودکی و خردسالی، که عکس آش و ماست تزئین شده را می‌ فرستادند و هزار قربان صدقه پشتش و قرارهای خرید و پارک.
دیگر وقتی نمی‌ ماند برای بچه‌ هایشان مادری کنند. یا اصلاً بچه‌دار شوند که حس مادریشان بگیرد. مادر پدرهای امروز بچه را یک هلو تصور می‌ کنند که لپ قرمزش قابلیت بوس کششی دارد و کلی لباس و عروسک و …
اما هیچ چیز محبت و توجه مادر نمی‌ شود که آرشام داشت، منتهی از نوع جسمی‌ اش. جای بوسه بود، جای فهم نیاز فکری و روحی آرشام نبود.
ص ۵۱

بریده کتاب(۱۱):

گفته بود این قدر دنبال لذت ساختگی نروید! مدام بیرون از خودتان از اشیاء و آدم و خوراکی و پوشاکی درخواست لذت می‌ کنید، همین است که تمام می‌ شود و شما هنوز سیر که نشدید، تشنه‌ تر هم شده‌اید!
لذت در وجود خودتان است، فقط راه بدهید تا خودش را نشان بدهد. سر کوه قاف نیست که برای به دست آوردنش بخواهید شال و کلاه کنید و در به در بشوید. بعد هم که به آن می‌ رسید می‌ بینید که این قدر هم لذیذ نبود. معمولی بود.
ص ۷۲

بریده کتاب(۱۲):

من می‌ گم اتفاقاً خدا تو مسائل شخصی محدودت نکرده. فقط برات چراغ گرفته، مسیر رو روشن کرده. این بکن نکن‌هاش همه‌ ش نور چراغه که گم نشی. حالا دلت می‌ خواد تو تاریکی جلو بری خب بازه رات برو. فقط مسیر تاریک بود افتادی مدام تو چاه و چوله‌ ها، دیگه با خودته.
ص۱۰۵

بریده کتاب(۱۳):

اگر قیامت نباشد، ضرر نکردیم وحید. این جا قشنگ زندگی کردیم، ولی اگر باشه، من باشم و خدا..‌ خجالت می‌ کشم تو روش واستم بگم به حرفت گوش نکردم‌. نعمت دادی تو. من دل بهت ندادم. حالا دوستم داشته باش، بازم کنارت باشم.
من چه کرده‌ام با زندگی‌ م؟ باخته‌ام.

بریده کتاب(۱۴):

اگر می‌ خوای ساده و آرام جلو بری، از بغل خدا پایین نیا.
خودش دنیا را خلق کرده، خودش چیده، خودش تو رو آفریده، خودش هم همه زیر و بم تو رو می‌ دونه.
آرام و شیرین و پرلذت و بانشاط جلو می‌ بردت.
نمی‌ گم بی‌ مشکل…
می‌ گم آرام: در مشکلات هم سرپا می‌ مونی و آرامی.
ص۱۴۴

کتابدوست
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.