دختر شینا: عاشقانه ای از زمین که وصل به آسمان می شود.

دختر شینا: عاشقانه ای از زمین که وصل به آسمان می شود.

دخترشینا : بهناز ضرابی زاده

معرفی:

عزیز دردونه پدر بود و هروقت حرفی از خواستگار می آمد اخم پدر جواب ردی محکم به همه بود تا اینکه عاشقی دلباخته دختر فراری را همراه دلش می کند و معمای زیبا طرح های دلنشینی بر لحظه های زندگیشان می نشاند …
اگر مشتاقید بدانید، بخوانید…

خلاصه:

داستان در مورد دختری است به نام قدم خیر که با متولد شدنش بیماری پدر به کل خوب می شود و همین دلیل نام اوست. علاقه شدیدی بین این پدر و دختر وجود دارد. ولی تقدیر این بود که صمد نوه عموی قدم خیر، او را به صورت اتفاقی می بیند و دل باخته اش می شود و بعد از کشمکش های فراوان این دختر عزیزکرده پدر جدا می شود و به خانه بخت می رود. با ازدواج آن ها صمد به سربازی رفته و بعد از سربازی به دنبال کار در تهران و… که باعث دوری این زوج از هم
می شود…

جمله آقا:

کتاب خوبی بود. نصف اجر شهدا متعلق به همسران آنها می باشد. رحمت خدا بر این شهید عزیز و همسر فداکار و بلند همت او.

کتاب به روایت کلیپ…

https://as6.cdn.asset.aparat.com/aparat-video/38864864bf43c6f759561460b596fb8c10089739-360p.mp4
بریده کتاب(۱):

چند روز بعد از عقد خدیجه زن برادرم من را به خانه شان دعوت کرد.
موقع خواب گفت: قدمخیر برو رختخواب بیار ….
رخت خوابها در اتاق تاریکی بود که چراغ نداشت اما نور ضعیف اتاق کناری آن را روشن می کرد…
وارد اتاق که شدم حس کردم صدایی می آید می خواستم سکته کنم. گفتم: کیه؟
صمد بود گفت: منم نترس. بنشین می خواهم با تو صحبت کنم باز می خواهی فرار کنی؟ گفتم بنشین.
گفتم: تو را به خدا خوب نیست الان برادرهایم می آیند. تو را به خدا برو، آبرویم می رود.
گفت: زن برادرهایت می دانند. خدیجه خانم دعوتم کرده، آمده ام که با هم حرف بزنیم. ناسلامتی ماه دیگر عروسیمان است من شده ام جن و تو بسم الله. محال است قبل از اینکه حرف هایم را بزنم و حرف دلت را بشنوم پای سفره عقد بیایم…

– فقط بگو دوستم داری یانه?؟
جواب ندادم…
گفت: قدم گفتم دوستم داری یانه؟ اینکه نشد هر وقت مرا می بینی فرار می کنی بگو ببینم کس دیگری را دوست داری؟
گفتم: ( وای نه نه. جان حاج آقایم نه، من کسی را دوست ندارم فقط از شما خجالت می کشم)
نفس کشید گفت: دوستم داری?؟
گفت: می دانم دختر نجیبی هستی و من این نجابت وحیایت را دوست دارم جان حاج اقایت جوابم را بده دوستم داری؟
اهسته گفتم: بله…?
انگار منتظر همین یک کلمه بود گل از گلش شکفت وگفت:
به تو احتیاج دارم تو باید تکیه گاهم باشی …

بریده کتاب(۲):

سعی می کرد بیشتر پیشم بماند. نمی توانست توی کارها کمکم کند می گفت عیب است، خوبیت ندارد پیش پدر و مادرم به زنم کمک کنم، قول می دهم خانه خودمان که رفتیم همه کاری برایت انجام دهم. می نشست کنارم و می گفت: ” تو کار کن و تعریف کن، من بهت نگاه می کنم” می گفتم: ” تو حرف بزن ” می گفت: ” نه تو بگو، من دوست دارم تو حرف بزنی تا وقتی به پایگاه رفتم به یاد تو و حرف هایت بیفتم و کمتر دلم برایت تنگ شود. “

بریده کتاب(۳):

از دستم کلافه شده بود گفت: قدم! امروز چرا اینطور شدی؟ چرا سر به سرم می گذاری؟
یک دفعه از دهانم پرید: چون دوستت دارم.
این اولین باری بود که این حرف را می زدم…
دیدم سرش را گذاشت روی زانویش و های های گریه کرد.

دخترشینا به روایت کلیپ...

https://hw17.cdn.asset.aparat.com/aparat-video/c22358865afe41d08d7c962e7cc2cada14372503-360p.mp4
بریده کتاب(۴):

نیمه های اسفند بود اما هنوز هوا سوز و سرمای خودش را داشت. زن ها مشغول خانه تکانی بودند. اما هر کاری می کردم، دست و دلم به کار نمی رفت. آن روز تازه از تشیع جنازه چند شهید برگشته بودم، بچه ها را گذاشته بودم خانه و رفته بودم صف نانوایی و مثل همیشه دم به دقیقه می آمدم و به آن ها سر می زدم. بار آخری که به خانه آمدم، سر پله ها که رسیدم، خشکم زد، صدای خنده بچه ها می آمد.

یک نفر خانه مان بود و داشت با آن ها بازی می کرد.
پله ها را دویدم. پوتین های درب و داغان و کهنه ای پشت در بود.
با خودم گفتم: «حتما آق شمس الله یا آقا تیمور آمدند سری به ما بزنند»

شاید هم، آقا ستار باشد. در را که باز کردم، سرجایم میخ کوب شدم، صمد بود. بچه ها را گرفته بود بغل و دور اتاق می چرخید و برایشان شعر می خواند، بچه ها هم کیف می کردند و می خندیدند.

یک لحظه نگاهمان در هم گره خورد و بدون اینکه چیزی بگوییم چند ثانیه ای به هم نگاه کردیم. بعد از چهار ماه داشتیم دوباره یکدیگر را می دیدیم. اشک توی چشم هایم جمع شد. باز هم اول او سلام داد و همان طور که صدایش را بچه گانه کرده بود و برای خدیجه و معصومه شعر می خواند گفت: «کجا بودی خانم من، کجا بودی عزیز من، کجا بودی قدم خانم؟»
از سر شوق گلوله گلوله اشک می ریختم و با پر چادر اشک هایم را پاک می کردم. همانطور که بچه ها بغلش بودند رو به رویم ایستاد و گفت: «گریه می کنی؟!»
بغض راه گلویم را بسته بود. خندید و با همان لحن بچه گانه گفت: «آها، فهمیدم. دلت برام تنگ شده خیلی خیلی زیاد. یعنی مرا دوست داری. خیلی خیلی زیاد!»…

کتابدوست
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.