دخترم ناهید : دختری ست و دنیای پر زرق و برقش… دنیای متفاوت یک دختر را بخوان!

دخترم ناهید : دختری ست و دنیای پر زرق و برقش... دنیای متفاوت یک دختر را بخوان!

دخترم ناهید : حسین علی جعفری، نشر فاتحان

معرفی:

دخترها دنبال این هستند که خودشان را شبیه کسی بکنند! یک قهرمان! فردی متفاوت! ناهید دختر متفاوتی است که باید عکسش را قاب گرفت.

خلاصه:

دخترم ناهید یک رمان است یک رمان در روایت دختری که در کنار رود های جاری و پای کوه‌های بلند کردستان چنان ایستاد که تا امروز تاریخ تنها اسطوره‌ های این‌ چنین با دست‌ های خالی و قلبی محکم پای شرافت و ایمان خودشان پایدار مانده‌ اند.

بریده کتاب(۱):

روز چهارم بود که دور و برش پر شد از پچ پچ. هر کی او را می دید چیزی می گفت و می گذشت.
عمه سلما تو می دانی اینها چی می گویند؟
عمه سلما از زیر زبان یکی کشید که دیدند یک دختر چادری را چهارتا مرد سوار مینی بوس کردند و بردند..

بریده کتاب(۲):

غیرت محمد زبان زد بود. یادش می آمد که مزاحمی داشت به نام خالد. به محمد گفت “من دختر فاطمه زهرایم عمه جانم زینب است, اگر غیرت نداری من خودم..” محمد دست زنش را گرفت و پیشانی اش را بوسید و گفت”من هم نوکر مادرت هستم, هم نوکر عمه ات” و با کمربند نظامی افتادم به جان خالد. آن روز همه سنندج فریاد محمد را شنید که به قرآن قسم خورد هر کس به ناموسش چپ نگاه کند, جلو چشم همه سرش را می برد…

بریده کتاب(۳):

کژال روی قله بود. بدون رو سری, گیسوی کمندش را سپرده بود دست باد. خیره به دور دست. دست به کمر باد گیسویش را می کشید و می رقصاند. پرچمی طلایی. ناهید مانده بود که کژال به چه فکر می کند.
کاک رئوف مشتش را کوبید به سینه خودش و گفت: توی این سینه سنگ نیست دل است یک دل عاشق, اشاره کرد به کژال. گفت: عشق آن اسب وحشی. دوست دارم تو کمکم کنی. با او حرف بزنی.
– ناهید گفت:اگر قبول نکرد؟
– راضی اش کن.

بریده کتاب(۴):

اسیر چاق شروع کرد به عجر و التماس : «خواهش می کنم آزادم کنید. اگر آزادم کنید تا عمر دارم نوکری تان را می کنم …»
اسیر لاغر که مثل گنجشک کوچک روی سکوی برفی می لرزید از همان جا صدا بلند کرد: «به کی التماس می کنی؟ احمد تو را به خدا … تو را به مولا …» یک پس گردنی صدایش را در گلو خفه کرد.
اسیر چاق گفت: «خواهش می کنم به من رحم کنید. من تازه عقد کردم. من سربازم. اویی که من را اسیر کرد نگه ام داشت تا ریشم بلند شود و بگوید یک پاسدارم و پول بیشتری از شما بگیرد. قسم می خورم.» بغض کرد و در گلو گفت: «اصلا به من می خورد پاسدار باشم؟» سرهنگ فقط خندید و با اشاره سرهنگ اسیر چاق از پله ها رفت بالا.
از هر پله که بالا می رفت دوستش از روی سکوی برفی داد می زد: «نه، احمد نه !»
هر پله که بالا تر می رفت، التماس های اسیر لاغر بیش تر می شد. آخرها دیگر بهش فحش می داد. اسیر چاق به نزدیک سرهنگ که رسید، حمله کرد به سمت او و با همان دست های بسته، دستش را چسبید و با خودش کشید سمت پائین. به چشم به هم زدنی سرهنگ و اسیر چاق غلت خوردند تا پای سکو. مردم زدند زیر خنده و اسیر لاغر فریاد الله اکبر سر داد. هی الله اکبر می گفت و هی می گفت : «آفرین احمد! به این می گوید فرزند خمینی. »

کتابدوست
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.