خاک های نرم کوشک: روایتگر زندگی شهید برونسی که بروسلی آن زمان نام گرفت.

خاک های نرم کوشک: روایتگر زندگی شهید برونسی که بروسلی آن زمان نام گرفت.

خاک های نرم کوشک: سعید عاکف

معرفی:

امام خامنه ای:

” من توصیه می کنم و واقعا دوست دارم شماها بخوانید. من می ترسم این کتاب ها اصلاً دست شما نرسد. اسم این کتاب خاکهای نرم کوشک است؛ قشنگ هم نوشته شده.”

بریده کتاب(۱):

فکر کردم شبیه همان کارهای قبل است.

با خنده گفتم: «ما که تا حالا پا بودیم، امروزش هم پا هستیم.»

لبخندی زد و گفت: «مشکل بتونی امروز بند بشی.»

مطمئن گفتم: « امتحانش مجانیه»

دست گذاشت روی بدنه ترازو. نیم تنه اش را کمی جلو کشید. گفت: «پس یکدست لباس کهنه بردار که راه بیفتیم.»

پرسیدم: « لباس کهنه برای چی؟»

خندید. گفت: «اگر پا هستی، دیگه چون و چرا نباید بکنی.»

بریده کتاب(۲):

روزی که آمد بعد از سلام و احوالپرسی گفت: ۲۰ روز مرخصی گرفته ام تا دیوار را درست کنم. خیلی زود شروع کرد. گفت می خواهم دور تا دور دیوار حیاط را خراب کنم. می خواست بقیه کار را شروع کند که یکی از بچه های سپاه آمد دنبالش !… گفتم کجا. گفت می خوام برم جبهه. یک آن داغی صورتم را حس کردم. حسابی ناراحت شدم. توی کوچه که می آمدی خانه ی ما با آن وضعش انگشت نما بود. به قول معروف شده بود نقل مجلس!

گفتم شما می خوای منو با بچه قدو نیم قد توی این خونه ی بی در و پیکر بذاری و بری. اقلاً همون دیوار درب و داغون خودش رو خراب نمی کردی.

گفت خودت رو ناراحت نکن، به ات قول می دم که حتی یک گربه روی پشت بام این خونه نیاد.

صورتم گرفته تر شد و ناراحتی ام بیشتر. گفت حالا دیوار حیاط خرابه که خراب باشه، این که عیبی نداره.

دلم می خواست گریه کنم باز هم سعی کرد آرامم کند، فایده نداشت. دلخوری ام هر لحظه بیشتر می شد.

خنده از لبانش رفت. قیافه اش جدی شد روی صداش مهربانی موج می زد، گفت: نگاه کن من از همون اول بچگی، وا زهمون اول جوونی که تو روستا بودم، هیچ وقت نه روی پشت بام کسی رفتم، نه از دیوار کسی بالا رفتم، نه هم به زن و ناموس کسی نگاه کردم. الان هم می گم که تو اگر با سر و روی باز هم بخوای بری بیرون، اصلاً کسی طرفت نگاه نمی کنه، خیالت هم راحت باشه که هیچ جنبنده ای توی این خونه مزاحم شما نمی شه، چون من مزاحم کسی نشدم، هیچ ناراحت نباش.

وقتی ساکش را بست و راه افتاد انگار اندازه سرسوزنی هم نگرانی نداشتم. چند وقت بعد آمد نگاهش مهربانی همیشه را داشت. بچه ها را یکی یکی بغل می کرد و می بوسید. هنوز نشسته بود که رو کرد به من. یک خوب کشیده و معنی داری گفت، بعد پرسید: این چند وقته دزدی چیزی اومد یا نه؟

گفتم:نه … اثر اون حرفتون اونقدر زیاد بود که با خیال راحت زندگی کردیم. اگر بگی یه ذره هم دلمون تکون خورده دروغ گفتی!

کتابدوست
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.