خاطرات سفیر : عجیب جذاب است خاطرات این دختر دانشجوی ممتاز ایرااااااانی در فرانسه

0

خاطرات سفیر
نویسنده: نیلوفر شادمهری
انتشارات: سوره مهر

معرفی:

شنیدید خانم ها هم باید در فعالیت ها شرکت کنند و در اجتماع نقش موثر داشته باشند…؛ این کتاب را خانم ها با لذت بخوانند و ببینند یک دختر جوان چطور می تواند در جامعه پر شور و پر شعور باشد….
داخل و خارج هم ندارد….
همراه دختر داستان شوید در دانشگاه فرانسه…

خلاصه:

دختری ایرانی و باهوش که برای دکترا، بورس فرانسه می شود و در خوابگاه، جریاناتِ زیادی برایش اتفاق می افتد. در دانشگاه و خوابگاه، افراد به عنوان یک ایرانی مسلمان، انتظارات زیادی دارند و او را خود ایران و اسلام می دانند که باید به سوالاتشان و تمام اعمال و رفتار مسلمانان و ایرانیان پاسخ دهد! که البته او به خوبی این سوالات را پاسخ می دهد و روشنگری می کند و تعصب بی جا هم نشان نمی دهد و افرادی را با خود همراه می کند و عده ای را به اسلام علاقمند می کند.

جمله حضرت آقا:

کتاب خاطرات سفیر را توصیه کنید که خانم هایتان بخوانند. این کتاب توسط سرکار خانم نیلوفر شادمهری نوشته شده و شامل خاطرات دوران تحصیل ایشان به عنوان دانشجوی ممتاز ایرانی در فرانسه است.

همراه با شخصیت اول داستان…

بریده کتاب(۱):

“هروه” دستش رو آورد جلو که دست بدهد. دکلمه ام رو شروع کردم: 🙃ببخشید… خیلی عذر می خوام! من مسلمونم، و با آقایون نمی تونم دست بدم. اصلا قصدم بی احترامی نیست. این یه دستور دینیه؛ من نمی تونم تغییرش بدم؛ باز هم ازتون عذر می خوام. هروه دستش رو یهو کشید عقب و گفت: اوه… که این طور، متوجه شدم.

بریده کتاب(۲):

عمر با لحنی آروم تر گفت: خب، اگه اون خودزنی ها توی مذهب شما نیست، پس چرا توی ماه محرم یه سری شیعه قمه میزنن؟
نمی دونید چقد از این سوال بدم می آد؟ 😒 گفتم به همون دلیل که پوشش برای زن واجبه و رعایت نکردنش حرامه؛ ولی اغلب زنان اهل تسننی که من دارم توی فرانسه می بینم متاسفانه از فرانسوی ها بدتر لباس می پوشند.

بریده کتاب(۳):

سرم رو کردم توی منو، بلکه چیزی پیدا کنم، اما فایده نداشت، ای بابا…
معقول ترین غذاش حلزون🤢 و سبزیجات بود که هیچ تناسبی با عقل ایرانی نداره. ناچار قید غذا رو زدم و رفتم سراغ سوپ ها.
یکی یکی خوندم ببینم توی هر کدوم چی پیدا می شه غالبشون یا گوشت پرنده داشت یا چرنده، جز یکی…
چشمتون روز بد نبینه!
کاسه سوپ رو که گذاشتن جلوم، چشام گرد شد، اون قدر ازش فاصله گرفتم و چسبیدم به صندلی که نزدیک بود صندلی چپ شه.
توی دلم بد و بیراه بود که نثار طباخی چینی می شد. نامردا! حالا چون من حلزون و گوشت و صدف نمی خورم، باید سوپ ملخ بهم می داد

خاطره ای تصویری از کتاب

بریده کتاب(۴):

مامانم میگه یه دختر به سن تو پارتی میره، با پسرا توی شب نشینی شرکت می کنه، می رقصه، شاده …
اما من اصلا اینجوری نیستم. دکتر هم همینو بهم گفت و دارو داد.
یه ساله که دارو می خورم. دکتر گفته باید بیشتر با بقیه برم قاتی این برنامه ها.
اما من نمی تونم. 😑

بریده کتاب(۵):

هر چی فکر می کنم می بینم باید قانونی برای لباس پوشیدن وجود داشته باشه.
لباس پوشیدن ربطی به دین نداره.
به شعور مربوطه بعد با هیجان بیشتری ادامه داد حتی به امنیت… متوجهی؟ به امنیت یه زن می تونه مربوط بشه. نگاهی به مانتو و شلوار و مقنعه من انداخت. چند لحظه ای سکوت کرد و بعد آرام گفت: تو چه میدونی من درباره چی حرف می زنم… خوش به حالت!😔

بریده کتاب(۶):

پایم که رسید به فرانسه، با اولین رفتارها و سوال هایی که درباره ی حجابم می شد و به خصوص درباره ی وضعیت و شرایط ایران، متوجه شدم آنجا کسی من را نمی بیند. آن که آن ها می دیدند و با او سر صحبت را باز می کردند یک مسلمان ایرانی بود؛ نه نیلوفر شادمهری. آن ها چیز زیادی از ایران نمی دانستند. اگر بخواهم دقیق تر بگویم، شناختی که از ایران داشتند فاصله ی زیادی حتی تا واقیت داشت؛ چه رسد به حقیقت…

یه قسمت جذاب این کتابو توی این کلیپ ببین…🤩

بریده کتاب(۷):

و من شدم “ایران” ! 😇 من باید پاسخگوی همه ی نقاط قوت و ضعف ایران می بودم. انگار من مسئول همه ی شرایط و وقایع بودم. چاره ای نبود و البته از این ناچاری ناراضی هم نبودم. من ناخواسته واسطه ی انتقال بخشی از اطلاعات شده بودم و این فرصتی بود تا آن طورکه باید و شاید وظیفه ام را انجام دهم. تصمیم گرفته شده بود! من سفیر ایران بودم و حافظ منافع کشورم و مردمش … (ص ۸ و ۹)

بریده کتاب(۸):

ملیکا بحث رو عوض کرد و درباره ی شنیده هاش از اسلام چندتا سوال کرد؛ یکی چرت تر از اون یکی. و من هربار مؤکداً می گفتم :”این دروغه.”
بعدتر فهمیدم این جمله به فرانسه می شده “سه مُن سُنژ” . اما من هربار این جمله رو اینطور تلفظ می کردم “سه مُن سَنژ” و این جمله یعنی “این میمون منه!” 🐵 و از شانس بد من اشاره به یه جنس مذکر هم داره. 😬 بار آخری که این جمله رو گفتم و متحیر بودم که چرا لپای همه گل انداخته، استاد درحالیکه واقعا کلافه شده بود گفت :”نخیر مادمازل ! من میمون شما نیستم!” تازه متوجه شدم در همه ی اون مدت دست راستم هم به سمت استاد اشاره می کرده! … 😰 (ص ۲۸ و ۲۹)

بریده کتاب(۹):

روحیه ی ما دوتا شبیه بود. چقدر از پیدا کردن همدیگه خوشحال بودیم. ازش پرسیدم: ” اسمت چیه؟ ”
– امبروژا. همین کلمه توی فرانسه طور دیگه ای تلفظ میشه. فرانسویا “اَمغُزی” صدام می کنن. تو چی صدام می کنی؟
– من؟ بهت میگم عم قِزی! 😄
و داستان عم قزی رو براش تعریف کردم. بعدها هروقت صداش می کردم “عم قزی” خودش با یه لهجه ی خیلی خنده دارمی گفت:”دورکلاش قرمزی! ” گفتم:” خودت کدوم اسم رو دوست داری؟
“گفت :” همون اسم خودم .
” و پرسید: “راستی تو کجایی هستی؟
” گفتم :”من ایرانی ام . تو چی؟ ” نگاه همه ی بچه ها به سمت ما دوتا برگشت. چندثانیه مکث کرد، سقف رو نگاه کرد، لپاش رو باد کرد و همه ی هواش رو قورت داد . بعد گفت “من آمریکایی ام.”… (ص ۳۴)

بریده کتاب(۱۰):

عمر گفت: “مثل این که متوجه نیستی! امریکا بزرگ ترین قدرت دنیاست. اگه اشاره کنه، همه بدبخت میشن؛ حتی شما ( این لغت “حتی” که گفت خیلی معنی داره ها !) خود بوش گفته اگه ایران سر مسئله ی هسته ای تسلیم نشه، بدبختش می کنیم .
” گفتم :”خوشبختی و بدبختی رو امریکا واسه ما تعریف نمی کنه که حالا با حرف اون، ما بدبخت شیم. رئیس جمهور امریکا هم عادت کرده حرف بیخود زیاد بزنه. 😒
” عمر از امبروژا پرسید :”تو چی میگی؟ بوش گفته تا ماه ژوئن به ایران حمله میکنه.” امبروژا گفت: “خب … درواقع … مامان جورج هیچ وقت بهش یاد نداده که دروغ گویی کار زشتیه! ” 🤣 (ص ۶۶ و ۶۷)

بریده کتاب(۱۱):

هردو نگاهمون افتاد به اون آقا. امبروژا گفت: “اُ … اُ… ما با یه جنتلمن طرفیم !” به نظرم صداش اونقدر بلند بود که طرف بشنوه. آروم بهش گفتم: “هی! فقط من و تو نیستیم که فرانسه حرف می زنیم. نصف بیشتر آدمایی که اینجان فرانسه زبونن.” با هیجان و به انگلیسی گفت: “خیلی چاقه.
” گفتم :”و همه ی آدمایی ک اینجان انگلیسی بلدن.”
به طرز مسخره ای گفت :”خدای من … چقدر بدبختم !” 🤐 (ص ۱۴۰)

بریده کتاب(۱۲):

دیوان حافظ به دست، دنبال ابیات قابل فهم و البته قابل ترجمه بودم و الحق چه ابیات ویژه ای خوندم. موجی از عشق و شیفتگی از سوی دو دانشجوی فرانسوی و یه آمریکایی به سمت ادبیات ایران روانه بود. اون قدر از “لایه های پنهان” اشعار فارسی گفتم و تحسین کنان اشعار سنگین و وزینمون رو به رخشون کشیدم که در پایان جلسه ادبی مون هر سه نفر جامه دران و برسرزنان اتاقمو ترک کردن! 😅 (ص ۱۹۹)

بیشتر بخوانیم…
کتاب زن آقا : سفرنامه ای جذاب و پر ماجرا از یک زوج جوان، لبخند به لبت می آورد. 😊

بیشتر برویم….
بیا یه سرکی هم به وبلاگمون بزنیم..😉

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.