تپه جاویدی و راز اشلو : کتابی دیوانه کننده از زندگینامه یک غیورمرد، شهیدمرتضی جاویدی

تپه جاویدی و راز اشلو : کتابی دیوانه کننده از روایت زندگی یک غیورمرد، شهید مرتضی جاویدی.

تپه جاویدی و راز اشلو : اکبرصحرایی، نشر ملک اعظم

معرفی:

یک کتاب دیوانه کننده می خواهی تپه ی جاویدی و راز اشلو را بخوان! تا به حال در تاریخ دفاع مقدس دیده، شنیده و یا خوانده ای که با پنج نفر بتوان یک لشکر دو هزار نفری را شکست داد؟ آن هم فقط با چند خرج خمپاره؟ و سه روز بی آب و غذا ماندن؟ این کتاب زندگینامه ی فرمانده ی غیور و شجاع شهید مرتضی جاویدی است.
از ازدواجشان با دختر خاله بگیر تا به اسارت گرفتن سی اسیر یک تنه. از بچه دار شدنش بگیر تا چند روز بی آب و غذا ماندن در خاکریز جهاد اصغر.

۲٫٫

امام خمینی خونسرد و آرام به قدری ایستاد و صبر کرد تا بوسه های مرتضی جاویدی تمام شد. خواستیم مرتضی را کنار خود ببریم که یکدفعه متوجه شدیم که امام خم شد پیشانی مرتضی را بوسید! بوسه ای که اولین بار در عمرم دیدم، حس کردم امام مهمان چند دقیقه ای خود را از صمیم قلب دوست دارد!
صدای حاج احمد آقای خمینی را شنیدم که گفت: تا به الان ندیده بودم امام پیشانی کسی را ببوسد!
داستان این عاشقی رو بخونید…

بریده کتاب(۱):

برخورد پر نشاط و لطف و سادگی امام خمینی برای مرتضی مجوز شد تا او از خود بی خود شود. چنان آتش مهر و اشتیاق در دل مرتضی زبانه کشید که انگار می خواست عشق خود را به هر طریق که شده ابراز کند. اشلو عنان از کف داد و همه را پس زد. با آن قد و بالای متوسط دست حلقه کرد پرید و گردن امام را چسبید. پایین آورد و به صورت نزدیک کرد. مثل تشنه ای حریص در بیابان و مثل عاشقی شیفته شروع کرد به بوییدن و بوسیدن عمامه، پیشانی، چشم، گونه، محاسن، عبا، دست و پای امام! چشمه ای دیگر از شهامت مرتضی را در برخورد با امام دیدیم! هیچ کدام از ما به خود جرات نمی دادیم تا برای ابراز محبت دست به چنین کاری بزنیم، و حالا نگران بودیم با محبت و فشاری که نتیجه ی از خود بیخود شدن مرتضی بود چه بر سر امام می آید! اما امام انگار طرف خود را شناخته بود، آرام و متواضع عکس العملی نشان نداد و من یقین کردم که امام مرتضی را نماد رزمنده هایی می داند که بارها گفته بود: بر دست و بازوی آنها بوسه می زنم!
امام خونسرد و آرام، به قدری ایستاد و صبر کرد تا بوسه های مرتضی جاویدی تمام شد. خواستیم تا مرتضی را کنار خود ببریم که یکدفعه متوجه شدیم که امام از مرتضی بسیجی تر است، چرا که خم شد و پیشانی مرتضی را بوسید! بوسه ای که اولین بار در طول عمرم دیدم حس کردم امام مهمان چند دقیقه ای خود را از صمیم قلب دوست دارد! صدای حاج احمد آقای خمینی را شنیدم که می گفت: تا به الان ندیده بودم، امام پیشانی کسی را ببوسد!

بریده کتاب(۲):

می گن مرتضی یه چریکه! حریف نداره …
ـ  همه ی دوره های تکاوری رو دیده.
ـ  تقوا و شجاعتش زبانزد هم هس.
ـ  دلم می خواد زودتر ببینمش!
مثل برق سفره ی شما انداخته شد و خبری از مرتضی جاویدی نبود. تنها جوانی بیست و چند ساله با قد متوسط و اندامی لاغر سفره، قاشق و پارچ آب را تند تند جلوی ما می چید.
سید علی حسینی با انگشت جوان را نشان داد:
بنده ی خدا دست تنهایی اندازه ی چند نفر کار می کنه. کاش می رفتم کمکش.
– بشین بابا هرکی تو جبهه یه وظیفه ای داره. ما تو گردان می جنگیم این بنده ی خدا هم کارش غذا دادن و این جور کارهاست!
جوان لباس خاکی چفیه بر گردن مثل قرقی می چرخید و با جان و دل بشقاب های عدس پلو را از توی سینی برمی داشت و جلو بچه ها می چید. شام که خوردیم همان جوان آمد و ظرف ها و سفره را جمع کرد. دوباره حاج صلواتی بلند گوی دستی اش را جلوی دهان گرفت و صدای تیزش را چاشنی عدس پلو کرد: خدا لعنت کند اندر دو عالم صدام ملعون را که کمر بر قتل بست و کشت همه گل های مردم را.
حاج صلواتی بلندگوی دستی را دست جوان داد: بفرمایید آقا مرتضی ؟!
تند گفتم: مرتضی؟
جوان لباس خاکی ریز نقش، بلندگو را جلو دهانش گرفت: برادرا! سلام علیکم.

بریده کتاب(۳):

سکوت محض اتوبوس عازم شیراز را گرفته بود و کسی دل و دماغ حرف زدن نداشت. در فکر دوستان شهیدم بودم که مرتضی اتوبوس را نگه داشت. سن و سالش کمتر از من بود اما شده بود فرمانده، صدایم کرد. محمد بلاغی بیا پایین. پیاده شدم. مرتضی کارتن بزرگی پرتقال خرید و با هم بالا آوردیم و بین بچه ها تقسیم کردیم. پوست کندن پرتقال که تمام شد صدای راننده بلند شد، آخ سرم، خدا ذلیلتون کنه … نزنید….
هنوز حرف راننده تمام نشده بود که پوست بعدی به سرش خورد. برگشت و گفت همین کارها رو کردید که شهید نشدید. راننده خواست از داخل آینه شکایت بچه ها را به ما بکند که دید مرتضی پوست به دست آماده زدن است. پق خنده زد و گفت: هر چه بگندد نمکش می زنند، وای به روزی که بگندد نمک.

کتابدوست
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.