نقد کتاب بیشعوری ، خاویر کرمنت، ترجمه محمود فرجامی

به نام خداوندگار عشق و عقل

تحلیلی بر یکی از رمان های برجسته جهان در سده اخیر: رمان بیشعوری

چند وقت پیش شبی در کنار خانواده درحال تماشای تلوزیون بودیم که ناگهان، تبلیغ یک فیلم سینمایی توجه مرا شدیدا به خود جلب کرد.
وقتی که صحنه ها و دیالوگ ها یکی پس از دیگری به نمایش در می آمد و هربار، نام فیلم در ذهن من کوبیده میشد: زهرمار!…

عمیقا دوست داشتم یکی از سخنرانی هایم را با نام همین فیلم سینمایی شروع کنم و زمانی که تعجب حضار را مشاهده کردم خیلی راحت به آنها بگویم که من به مخاطبانم فحش نداده ام، بلکه نام یک فیلم سینمایی را بر زبان آورده ام.
به همین راحتی…
به همین سادگی…

شاید برای شما هم جالب باشد که بدانید “واژه ها” خیلی چیزها را در ذهن شما تغییر می دهند، ایجاد می کنند و ازبین می برند.
حتی اگر شما به دایره وسیع کارکرد این کوچولوهای بانمک، احاطه نداشته باشید.

در روانشناسی تربیت فرزند، اصلی هست که گرچه برای تربیت انسان های کوچک بکار می رود اما برای تربیت انسان های بزرگ هم بسیار موثر است، و آن اصلِ “تلقین مثبت” است.

یعنی برای تعیین مسیر فرزند خود به سمت خوبی ها، از دیدن خوبی های او شروع کنید،
به او بگویید که خیلی بچه فعالی است،
خیلی مهربان است،
خیلی اهل کمک است،
حالا اگر ضعفی هم در او می بینید درکنار حجم وسیعی از خوبی های این آدم، قابل پذیرش و قابل تغییر بنظر می رسد.

روانشناسان می گویند زمانی که شما نقاط مثبت وجود کسی را پررنگ می بینید، مخاطب شما به سمت بزرگتر کردن آن نقاط مثبت می رود.
همین امر کم کم باعث می شود که دایره خوبی های او انقدر گسترده شود که بصورت ناخودآگاه کم کم بدی های او حذف شود و کل وجودش را زیبایی ها دربربگیرد.

این یک روش بسیار (پدر درآور) در تربیت است، چرا؟
چون شما باید خیلی صبور باشی که بدی های کسی را نبینی،
ببینی و در خودت حل کنی،
ببینی و باخودت کلنجار نروی ،
ببینی و تحقیرش نکنی،
سرزنش نکنی،
دعوا نکنی،
مقایسه نکنی و …
باید خیلی صبور باشی که بتوانی روند تربیت صحیح یک انسان را درست طی کنی و به یک نتیجه درست برسانی.

این روش تربیتی گرچه سخت است اما نتیجه اش حرف ندارد؛ یک نتیجه ماندگار و عمیق.

حالا زمانی رادر نظر بگیرید که در یک کتاب کمتر از ۲۰۰ صفحه ای بیش از ۱۰۰۰ مرتبه به شما بگویند :
که یک “بیشعور” هستید، 
اطرافیانتان هم یک “بیشعور” هستند،
پدر و مادرتان هم “بیشعورهایی” هستند که شمایِ بیشعور را به دنیا آورده اند !!!!!!

ص ۱۴ پ آخر:
  (من تا مدت‌ها از نوشتن این کتاب و حتی صحبت کردن درباره موضوعات آن ابا داشتم، چراکه دوست نداشتم تمام دنیا بفهمد که من یک بی‌شعور بوده‌ام.
اما سرانجام وجدان، دوستان و بیمارانم من را متقاعد کردند که قبلاً همه دنیا فهمیده اند که من بیشعور بودم و نوشتن یا ننوشتن در مورد آن از این جهت بی‌فایده است.

ولی شاید بتوانم با نوشتن سرگذشت خودم به بیشعورهای دیگر کمک کنم تا بهبود یابند.
ازاین‌رو، در نهایت فروتنی تصمیم گرفتم تا سرگذشت دردناک اعتیاد بی‌شعوری خود، و نیز راه دشوار رهایی از آن وضعیت رقت‌بار را برای استفاده دیگران بنویسم.

 اکنون می‌توانم در گذشته ام نظر کنم و به وضوح خودم را ببینم که چطور سال‌های سال با بیشعوری زندگی کردم.
به‌‌عنوان یک بیشعور درمان شده، رنج و مشقت لازم برای درمان شدن را درک می کنم.
چیزی که هیچ آدم عاقلی دوست ندارد آن را تجربه کند، ولی وقتی آدم گرفتار بی‌شعوری شد، چاره دیگری برایش وجود ندارد.
دیر یا زود زندگی در مقابلت قد علم می‌کند و می‌گوید:« تو بیشعوری»)

ص۱۵ پا آخر:
(  خود من تا چهل سالگی ام کوچک‌ترین نشانه‌ای از بیشعوری ام احساس نکرده بودم، مثل بیشتر بیشعورها.)

ص۶۶ پا آخر:
( تهیه ی فهرست کاملی از نشانه‌های بیشعوری ناممکن است.
مانند هر بیماری، یک بی‌شعور هم به صورت های بسیار متنوعی رفتار می کند.
هر بیشعوری الزاماً تمام این خصوصیات را از خود بروز نمی‌دهد؛
اما خصوصیاتی که ذکر شدند، امروزه رایجترین نشانه‌های بیشعوری در زندگی انسان‌ها هستند.

 مهم‌ترین و مفیدترین چیز برای بیشعورها آن است که بتوانند خودشان را آن‌گونه که هستند به عنوان بیشعور بشناسند.)

در پایان این کتاب، حتی اگر شما واقعا  بیشعور نباشید، یا حتی اگر خیلی کم بیشعور باشید، بازهم حس خواهید کرد که بسیار بسیار “بیشعور” هستید!

یعنی شما درکنار تمام راه حل ها و نکات تربیتی کتاب، “بیشعوری” را هم عمیقا دریافت می کنید.

نویسنده این کتاب قطعا قصد راهنمایی و کمک به افراد دارای این مشکل را داشته.
اما وجدانا تکرار فراوان این کلمه “بیشعوری” یک “تلقین منفی” است که خواهی نخواهی اثرش را در بخش ناهشیار ذهن مخاطب بر جای می گذارد.
جایی که گرچه در دسترس شما نیست اما بخش اعظمی از وجود شما را مدیریت می کند.

حرف های دل نویسنده واقعا حرف های خوبی است.
یعنی بعضی جاها به درد من هم می خورد و قطعا بعضی جاهایش به درد شما هم خواهد خورد.
اما دو ضعف، کتاب را آسیب پذیر کرده و از حالت الگو بودن درآورده.
ضعف هایی که شاید نویسنده اصلا از آنها اطلاع ندارد چون حق دارد که اطلاع نداشته باشد. چرا؟
چرایش را در ادامه خواهیم گفت.

و آن دو ضعف:

حرف های خوبی که می توانست خوب تر بیان شود و نشد.

حرف های خوبی که نصفه و نیمه گفته شد.

درباب قسم اول صحبت کردیم و گفتیم که این اصرار بر بیشعور بودن مخاطب شاید در تمام موارد هم صادق نباشد و آن جایی هم که صادق است شاید بیان  نکردن آن بهتر از بیان مکرر آن باشد.

حالا توجه شما را جلب می کنم به صحبتی که چند وقت پیش از یکی از علما می دیدم که بسیار برایم جالب بود.
از آن جهت که محتوایش شاید شبیه همین قسمت از محتوای کتاب بیشعوری بود.
یعنی می خواست به انسان ها بفهماند که پنهان کردن  بدی ها چرا و چگونه رخ می دهد؟
اما جان کلامش نشان می داد که به نسخه اصلی وجود انسان رسیده نه به تجربیات خودش از زندگی.

اول به این قسمت از کتاب دقت کنید:

ص ۱۵ پا آخر:
( من هم از این‌که آدم نیرومندی بودم و همیشه به هرچیزی که می‌خواستم می‌رسیدم، مباهات می‌کردم.
از همان سنین دوران دبیرستان یاد گرفتم که چگونه ندای وجدانم را خاموش کنم و هر گونه احساس گناهی را در نطفه خفه کنم.

در دوران رزیدنتی فهمیدم که می‌توانم هر چیزی را با توپ و تشر از پرستاران، بیماران و دیگران بخواهم!
یعنی در حقیقت معمولاً با این شیوه دیگران را مجبور می کردم که دقیقاً مطابق خواست من رفتار کنند.
تازه بعد از این‌که به‌‌عنوان پزشک متخصص شروع به کارکردم بازهم فوت و فن‌های بیشتری در پرخاش‌گری و زرنگ بازی کسب کردم.

 ذکر این نکته مهم است که من همیشه فکر می‌کردم این‌ها خصوصیات مثبت من به نشانه ی اعتماد به نفس هستند. به‌‌عنوان یک پزشک، در تست‌های روان‌شناسی و روان‌کاوی متعددی باید شرکت می کردم .

پاسخ همه ی آن‌ها این بود که من شخصیت قوی دارم و دارای چنان «عزت نفس» بالایی هستم که از دیگران بی‌نیازم می‌سازد.

نمرات من در خودسازی بالا بود چراکه تمرکزم خوب بود، مصمم بودم، اختیارم دست خودم بود و خود سنجی می‌کردم .

این به معنای آن بود که کسی نمی‌توانست با من در بیفتد و اگر هم هوس چنین کاری به سر کسی می‌زد ،براحتی می توانستم هم سر جای خودش بنشانمش.
افتخارم این بود که می‌توانستم قبل از اینکه دیگران علیه من کاری کنند، من علیه آن‌ها اقدام کنم.

این ویژگی‌های شخصیتی خیلی به من کمک می‌کرد، به‌طوری‌که به‌‌عنوان پزشک متخصص در مقعدشناسی کارم خیلی گرفته بود.

با زن بسیار جذابی ازدواج کردم و دو تا بچه فوق‌العاده آوردیم.
تمام همکارانم به من احترام می‌گذاشتند و در بیمارستان و محافل پزشکی جایگاه ویژه‌ای داشتم.
در اجتماع هم به‌‌عنوان کسی که در حرفه‌اش از نفوذ و اعتبار بالایی برخوردار است به من نگاه می‌شد.
کلاً زندگی خوبی بود و من از زندگی و از خودم راضی بودم.

 اما همه چیز در قلمرو دکتر خاویر کرمنت به خوبی و خوشی پیش نمی‌رفت .

که گاهی این حس ناخوشایند به سراغم می آمد که رفتار احترام‌آمیز همکارانم نسبت به من ،بیشتر از روی ترس است تا احترام واقعی.

اما این‌طور وانمود می کردم که چندان فرقی هم نمی‌کند و این امر ناشی از هیبت من است.
این‌طور به نظر می‌رسید که تا سر و کله ی من پیدا می شود، بعضی از همکاران گفتگویشان را قطع می‌کنند و متفرق می‌شوند .
دوستانم هرروز بیش از پیش از این‌که نمی‌توانند با من باشند، عذرخواهی می کنند.

وقتی‌که در یک میهمانی حرف می‌زدم، بعضی‌ها با بی‌قراری و ناراحتی به زمین خیره می‌شدند و چیزی نمی‌گفتند. انگار که حتی یک کلمه از حرف‌های من را هم نمی‌خواستند بشنوند.
اما من همین‌طور به خودم می قبولاندم که این مشکل خود آن‌هاست و شاید مشکلات شخصی مشغولشان کرده است.

زنم یک‌بار جشن تولد غافلگیرکننده‌ای برایم ترتیب داد.
اما غافل‌گیر کننده ترین چیز این بود که فقط شش نفر در آن مراسم حضور یافتند که تازه سه‌تای آن‌ها هم زن و بچه‌های خودم بودند.
اما من آن را به پای حسادت دوستانم نسبت به موفقیت های چشمگیرم گذاشتم .

برایشان متأسف بودم که حقارت ها و بی‌کفایتی‌هایشان باعث می‌شود که درمقابل من چنین واکنش‌هایی نشان دهند.
اما زیاد خودم را ناراحت نمی‌ کردم و این قبیل خصوصیات را جزو سرشت آدم‌ها می‌دانستم.
بعد هم  سعی می کردم با بزرگواری این قبیل وقایع را فراموش کنم .

سرانجام یک روز از خواب خرگوشی تکانی خوردم.
تنها پسرم بعد از ساعت‌ها بگومگو با من، اعلام کرد که نمی‌خواهد به کالج برود و و می خواهد در نیروی دریایی ثبت‌نام کند.
تک پسرم می‌خواست به جنگ من بیاید!
باورم نمی‌شد !
در طی بیست سال گذشته هیچ‌کس جرات نکرده بود که با من در بیفتد !
آخرین کسی که چنین خبطی را مرتکب شده بود، سال‌ها بود انگشت ندامت به دندان می‌گزید.

 من می‌خواستم پسرم پزشک موفقی مثل خودم بشود، اما او داشت خیره سری می‌کرد.
از کوره در رفتم گفتم اگر در نیروی دریایی ثبت‌نام کند هرچه دیداز چشم خودش دیده.
او هم در مقابل چشمان من چیزی را حواله داد که هرچند غریب بود اما نحوه استعمال آن برای یک مقعدشناس ناآشنا نبود!
بعد هم در را به هم کوبید و از خانه بیرون رفت .
او به همسرم گفته بود که تصمیم گرفته تا آنجایی‌که امکان دارد از من دور بشود و به حرفش هم عمل کرد.
او در رشته آموزش هوا و فضا ثبت‌نام کرد.

 به خاطر این کار پسرم خیلی اعصابم بهم ریخت و درهم شدم.
با دلخوری از زن و دختر پرسیدم که نظرشان درباره ماجرا چیست؟
منتظر بودم که آن‌ها تایید کنند که من پدر دلسوزی هستم و آن پسر کار احمقانه‌ای انجام داد .

با بغض گفتم:« چطور دلش آمد از خواسته منی که این‌قدر دوستش دارم سرپیچی کند؟»

 بعد پاسخی شنیدم که خیلی برایم غیر منتظره بود.
اول دخترم زیر لب گفت:« شما فقط و فقط خودتان را دوست دارید.»

چند لحظه بهتم زد.
بعد به‌‌عنوان آخرین امید چشم به همسرم دوختم، او هم حرف دخترمان را تایید کرد و گفت:« راست می‌گوید. اصلاً راستش را بخواهی چندسالی می‌شود که زندگی مشترک ما به آخر خطش رسیده.
لطفاً همین امشب از این خانه برو.»

 نمی‌توانستم آنچه را که درحال وقوع بود باور کنم .
فقط در عرض چند ساعت دنیای شخصی من نیست و نابود شده بود.

 تا چند روز آنچه را رخ داده بود در ذهنم زیرو بالا می‌کردم.
قلباً معتقد بودم که حق با من است، مثل همیشه که علی‌رغم اعتقاد دیگران حق با من بود.
یکی داشت کسانی که خیلی دوستشان داشتم را از من دور می‌کرد.
آن‌ها را علیه من تحریک کرده بود .
دلم می‌خواست بفهمم کار چه کسی بود تا حسابش را برسم.)

ص ۱۸ پا دوم:
(سرانجام با درماندگی چیزی را قبول کردم که قبولش برای هر بیشعوری سخت است :به کمک کس دیگری نیاز دارم!
بنابراین با یکی از همکاران روان‌پزشکم به مشاوره نشستم.
همه چیز را برایش تعریف کردم و ازش پرسیدم که اشکال از کجاست؟
چی به سر خانواده‌ام آمده است؟
آیا مریض شده اند؟
خواهش کردم که حقیقت را رک و راست به من بگوید ، چراکه من آدمی قوی بودم و توانایی مواجهه با هر خبر و پیشامد ناگواری را داشتم.

 دوستم کمی درنگ کرد و بعد درحالی‌که توی چشم‌های من نگاه می‌کرد، گفت:« آن‌ها مریض نیستند ،حالشان خیلی هم خوب است .»

مدتی طول کشید تا منظورش از این حرف را بفهمم. چیزی که مواجه با آن، برایم خیلی سنگین بود.

 «م م منظورت اینست که …
پس من مریضم ؟»

«نه… تو هم مریض نیستی.تو فقط بیشعوری.»

حالا بیایید بیان این مساله را از زبان ایشان بشنویم، این عالم می فرمودند:

آدم ها پاکن و به پاکی ها علاقه دارن انقدر به پاکی ها علاقه دارن که هر چیز بدی رو تو وجودشون می بینند بدشون میاد.
اما چون ازبین بردن بدی ها سخته و این آدم هم نمیتونه دیدن این بدی رو تحمل کنه.
میگه حالا پاک کردنش سخته، بذار فعلا یه کاریش بکنیم تا بعد.

بدی هاشو “قایم” میکنه!

وقتی بدی ها قایم شدن،دیگه دیده نمیشن.

وقتی دیده نشدن،اون آدم فکر میکنه که اصلا بدی نداره.

بعد از مدتی دیگه کم کم منکر بدی هاش میشه.

دیگه انقدر باور نمیکنه بدی داره، که اگر هم کسی بش بگه، قبول نمیکنه.

اینها بخاطر چیه؟

بخاطر اینه که آدم ها فطرتا به پاکی ها تمایل دارن.
دوست دارن پاک باشن، پاک دیده بشن.

اما؛

بدی هاتونو قایم نکنید، پاکشون کنید..

اونم نه هرجا،

این آشغال ها رو بیارید در خونه خدا.

خدا یه جوری پاکش می کنه که هیچکی نمی فهمه.

تازه جاش خوبی هم می ذاره.

عزیزان، شاید نویسنده کتاب هم می خواسته همین مطلبو برسونه، اما این بنده های خدا، علما و دانشمندان غربی؛ واقعا دستشون از «وحی» کوتاهه.
بخاطر همینم خیلی از چیزها رو نمیدونن از کجا اومده و به کجا میره؟
علتش چیه؟
به چی مربوط میشه؟
چجوری ازبین میره یا چجوری بوجود میاد؟
و هزاران سوال بی جواب دیگه.

درصورتی که جزء به جزء تمام مجهولات بشردر تفاسیر و روایات ما وجود داره.
ولی ما ازش استفاده نمی کنیم و متاسفانه انقدر استفاده نمی کنیم که فکر می کنیم نداریم!
اون وقت محتاج کسانی می شیم که از اندک داشته هاشون برای کل جهان استفاده میکنن.
جهانِ تشنه حقیقت هم، همون حقیقت های ناقص و جزیی که به فطرت پاک نویسنده خطور کرده رو با دل و جان می فهمند و می پذیرند.

اما نکته دردناک قضیه اینجاست که ما تو دینمون دریای این معارف رو داریم ولی بخاطر جهلمون، تشنه این قطره های کوچک آب میمونیم.

ضعف دوم کتاب دقیقا همین جاست:
وقتی دکتر خاویر کرمنت بعد از یک عمر مشکلات اخلاقی، زمانی  متوجه وجود اونها توی شخصیتش میشه که همه ترکش میکنن و تنها میمونه.

صفات اخلاقی منفوری که دکتر خاویر حتی قادر به تفکیک دقیق اونها از هم نیست.
بلکه بطور کلی میگه : بیشعوری!

من که عالم دینی نیستم اما با همین اطلاعات ناقص خودم میتونم حداقل چندتا صفت منفی رو توی این کتاب ازهم تفکیک کنم.

منم می فهمم که تکبر با حرص فرق داره، حرص با دروغ، دروغ با ریا، ریا با نفاق، نفاق با تزویر…

جالبه بدونیم که تو مبانی دینی ما علاوه بر اینکه تمام رذایل اخلاقی دونه به دونه از هم جدا شدن، برای هرکدوم از اونها هم ویژگی ها و نشانه هایی ذکر شده است.
که مخاطب بتونه از همون ابتدای تشکیل این حالت ها در درونش متوجه حضور اونها بشه و جلوشونو بگیره.
حالت هایی که به ما هشدار میدن داریم صاحب یک رذیله اخلاقی میشیم.

مثلا پیامبر(ص)  می فرمایند:
“مومن  به میل خانواده اش غذا مى خوره، ولى منافق، میلش رو به خانواده اش تحمیل مى کنه!”

یعنی همین که حس میکنی داری میلت رو به خانواده ات تحمیل میکنی و اونها رو نادیده میگیری بدون که یکی از نشانه های نفاق داره در وجوت ریشه میکنه.
پس تا دیر نشده درمانش کن.
چجوری؟
باز تو همین حدیث اومده:
“به میل خانوادت غذا بخور.اونم نه یجوری که اونها بفهمن به زور داری میخوری، بلکه جوری باشون همراهی کن که احساس کنن واقعا داری لذت میبری.”

کلا میخوای یه صفت خوبی رو کسب کنی ولی نمیتونی، یعنی حس میکنی از درون هنوز انقدر خوب نشدی که بتونی فلان کار خوبو انجام بدی.
راه حل چیه؟
تا آخر عمر بد بمونی؟
نه عزیزم!

امام علی می فرمایند:
“اگر بردبار نیستی خود را به بردباری بزن زیرا کم اتفاق می افتد که کسی خود را شبیه قومی سازد و از آن ها به حساب نیاید.”

این یه نسخه درمانه برای آدم هایی که دچار بدی ها هستن.
خودتو به خوبی بزن! بعد از مدتی  میبینی که واقعا خوب شدی.

اینجا واقعا مجال بحث های دینی نیست اما می خواستم با همین دوتا مثال بگم که تو روایات ما موشکافی های دقیق درباب وجود آدمی هست.

نکات جالب و ریزی که اگر بخوایم خودمون تک تک اونها رو کشف کنیم شاید تا آخرین روز دنیا هم نتونیم به همشون برسیم .
دور از جون شما خیلی حامقته که آدم یه نقشه راه کلمل و دقیق داشته باشه و بعدش بگه نه!
من میخوام انقدررررر آزمون و خطا کنم تا خودم تک تک اینها رو بفهمم.
بله میشه این کارو کرد اما نه تو یه سال و دوسال و صدسال…

دنیا رو نه من خلق کردم، نه شما، نه اون عالم دینی، نه اون دانشمند غربی..
دنیا رو خدایی خلق کرده که تمام مارو آفریده و داره باهامون حال میکنه و دوستمون داره.
با تمام زیبایی ها و شگفتی هاش…

یه چیزهایی توی دنیا هست که فقط اونی که خلقش کرده ازش خبر داره، و تا به ما نگه ما نمی فهمیم،چون علم غیب نداریم.
ممکنه از بعضی چیزهاش سردر بیاریم اما نقشه قدم به قدم این دنیا دست خود خداست و خدا هم این نقشه رو داده به معصومین، و اونها هم به ما رسوندن و البته ما هم استفاده نمی کنیم.

اشکال نداره…

فقط خواستم بگم: خیلی چیزها توی دنیای قشنگ ما، اختراع کردنی نیست؛ کشف کردنیه.
برای کشف کردن نیازه که سرمونو بیاریم بالا و به ردپای خدا نگاه کنیم.
اون موقعه که دقیقا می فهیم کدوم نقطه به کجا میرسه،
کجا محل سقوطه!
کجا راه نجاته !
چقدر تا نقطه بعدی مونده و این وسط چندتا تله کاشته شده!
چجوری میشه از تله ها گذشت و جون سالم به در برد.
خلاصه اینکه؛ چجوری میشه رسید…

کتابهای پر فروش روانشناسی غربی چرا یهو انقدررر توی دنیا میترکونن؟
یهو پرفروش میشن و به سایر کشورهای دنیا هم صادر میشن؟

چون هرکدوم ازون کتابها دارن یکی از نقطه های این نقشه عظیم عالم خلقت رو «کشف» میکنن و دنیا از کشف همین یک نقطه هم به وجد میاد..

حالا می فهمیم که وقتی آخرین منجی بشر میاد چرا بیشترین گروهِ گرونده به امام(عج)، غربی ها هستن؟
چون در اثر نداشتن نقشه راه و تجربه زمین خوردن ها و آزمون و خطاهای پی در پی، تشنه ی  نقشه راه اند.
نقشه ای که وجود امام اون رو ترسیم میکنه و به جهان نشون میده و جهان متحیرانه امام رو در آغوش میگیره.

حرف اخر:

قضیه از آن جایی آغاز شد که به یک باره موجی از عکس های جور وا جور کتاب بیشعوری در فضای مجازی ایجاد شد.
بیشعوری یک درد است.
شعور، درک و فهم است که اگر نباشد داد عالم و آدم به هوا بلند می ­شود.
اما بی­شعوری که من دیدم یک کتاب بود.

دوست ندارم بگویم یک اندیشه بود.
چون اندیشه نبود.
اندیشه از فهم و درک می آید.

نویسنده­ ی کتاب نه اندیشه دارد نه فهم و درک.
خودش همان اول کتاب اعتراف می­ کند که یک بی­شعور است.

مقدمه نویسنده:
من تا مدت ها از نوشتن این کتاب و حتی صحبت کردن در باره ی موضوعات  آن ابا داشتم، چرا که دوست نداشتم تمام دنیا بفهمد که من آدم بیشعوری بوده ام.

اما سرانجام وجدان، دوستان و بیمارانم من را متقاعد کردند که قبلاً همه ی دنیا فهمیده اند که من بیشعور بوده ام و نوشتن یا ننوشتن در مورد آن از این جهت بی فایده است.

همین جا حتما شما هم تعجب می ­کنید که چطور یک بی­شعور کتاب می­ نویسد برای آدم­های باشعورو در طول کتاب دائم خوانندگانش را متهم می­ کند به « بی­ فهم و اندیشه بودن» به «بی­شعور» بودن به بیشعوری .

کتاب مورد توجه خیلی هاست.
جوان­ های زیادی از من طلب این کتاب را می­ کنند.
فقط دلیلش این نیست که خودشان را از «فکر و روح سالم» خالی می­ دانند، بلکه فقط اسم این کتاب را از دهان ها زیاد شنیده­ اند.

رسانه چه­ ها که نمی­ کند؟
بی­شعوری را خوب جلوه می­ دهد و مردم را تشنه ی حرف های یک بیشعور…
واقعا کمی، دور از اندیشه بکر نیست؟؟؟

در این چند ورق فقط می خواهد بگوید عیب ها و بدی های هر انسان باعث می ­شود که او بد باشد نه بیشتر.اما این را باکلی بد و بیراه می­ گوید.
با ده ها کلمه ی توهین آمیز!
چون…
خود دکتر نویسنده­ ی این کتاب این طور است.

راستش من در صفحات این کتاب حرفی برای فکر و دلم پیدا نکردم.
با هرکس هم که خوانده بود، گفت و گو کردم .
تنها به خاطر جوی که رسانه داده بود این کتاب را خوانده بودند و نتیجه گرفته بودند که…
یک بیشعورند!!!

دنیا از کدام طرف دارد می­ رود؟
انسان ها دارند به سرعت کجا می­ روند؟
قرار بود که به کجا برسیم و حال یک بیشعور اثبات می­ کند که همه به بیشعوری رسیده اند.
این اوج بدی هاست.
من حرف امام علی را بهتر می­ فهمم که قدر و قیمت ما انسان ها بهشت است به کمتر از این راضی نشویم.

این گونه مثبت صحبت کردن، با احترام با بشریت حرف زدن، به انسان ها قدر و قیمت دادن فقط از یک انسان فهیم و با اندیشه برمی ­آید.

چشم آبی­ های اروپایی و وحشی های آمریکایی این قدر بی شعورند که فقط با تحقیر و بی احترامی دیگران را مخاطب قرار می ­دهند.

اثبات کنید که باشعور و با فرهنگید و این کتاب را تحریم کنید.