هر شب ساعت ۲۳ همراه هوای من باشید :)

2

رمان هوای من

#هوای_من

#قسمت_اول

از کتابخانه که بیرون می آییم، کتابم را می دهم به جواد و راه را کج می کنم سمت کافی شاپی که قرار گذاشته ام. قید شهرآورد پایتخت را زده ام. بچه ها رفتند، در حالی که همیشه اول من پایه بودم. جواد خیلی اصرار کرد که قرار را جابه جا کنم اما نمیتوانم.


میترا بغض کرده بود. دلش می خواست بیاید ورزشگاه. به خاطر او قید این دیدار را زدم. میترا در ذهنم جا گرفته است و دلم هم می خواهدش. کاش این را بفهمد.


کم نوری فضای کافه و رنگ قهوای کلافه ام می کند. میز کنار شیشه را انتخاب می کنم تا بتوانم بیرون را ببینم.

میترا از ماشین پیاده می شود. موبایلش را کنار گوشش گذاشته و دارد می خندد. از خیابان عبور نمی کند تا صحبتش تمام شود.

قبل از آنکه گوشی اش را داخل کیفش بگذارد صفحه اش را می بوسد. چیزی توی دلم بالا و پایین می شود. در کافه را که باز می کند تیپ صورتی ملوسش تازه به چشمم می آید. مثل عروسک هایی که توی و یترین مغازه ها هستند دلبر شده است.

برایش دست تکان می دهم و لبخند شیرینش را تحویل می گیرم. با ذوق به سمتم می آید و خودش را لوس می کند:

  • وای دلم برات یه ذره شده بود!
    صبر می کنم تا بنشیند. چشم هایش را می دوزد به چشم هایم. لنز طوسی اش، زیبایش کرده، اما:
  • کاش می شـد رنـگ چشـمای خودتـو ببینـم. تـا بـاور کنـم از تـه دلت می گی؟
    با این حرفم لبهای قرمزش را تو می کشد و ابروهای کمانش درهم می رود:
  • چـرا اینجـوری حـرف می زنـی؟ خـودت ایـن رنـگ رو بـرام خریدی، منم فقط برای تو گذاشتم، عشق من!
    صحنه ای در ذهنم تکرار می شود. این صحنه چندبار دیگر برایم پیش آمده است… لعنت به من. همین را به سعیده و بقیه
    می گفتم. نمی دانم چرا یک لحظه حس می کنم دروغگوها لنز می گذارند.
  • خوب شد نرفتی دربی؟
    دستی برای کافه دار تکان می دهم و اشاره می کنم که سفارش هایم را بیاورد. و ادامه می دهم:
  • نتونستم برم. دیشب بغض کردی. منم نرفتم.
    تکان خفیفی می خورد اما:
  • وای. عزیزم! اینطوری که می گی دلم می خواد برات بمیرم.
    دلم آشوب می شود و دستش را می گیرم. لبخند که می زند، زیباتر می شود.
  • هـر وقـت شـد بـا هـم می ریـم اسـتادیوم؛ هـر چنـد کـه مزخـرف بازاریه.
  • مـن عاشقشـم، فوتبـالای خارجـی تـا روی کـول بازیکنـا هـم تماشـاچی زن نشسـته، مال ما حلال اسـت، حرام اسـت؟ حرام
    است…
  • کم کم اونجا رو هم شما دخترای زر زرو می گیرید. یکی دو سال صبر کن، دیگه جای ما پسرا نمی شه، مثل تو ولو می شن اونجا!
  • اووم دوست دارم، من… استادیوم… د
    اصلا خودم خواستم که استادیوم رفتن زن ها هم باب بشود. اما الآن که فکر می کنم می بینم میترا را ببرم آنجا دیگر چطور جمعش کنم. تصور شر و شورش تمام حس دیدن را از چشم و چارم می گیرد:
  • مگـه اونجـا جـای توئـه! اینقـدر خودمـون بـه لش می کشـیمش که خودتون فرار می کنید.
  • مـا هـم پـا بـه پاتـون میایـم، منـو ببـر، حداقـل ببـر یه بـار والیبـال ببینـم. وای مـن می میـرم اگـه نبریـم اسـتادیوم… والیبـال کـه راه
    مـیدن، دیـدی بازی هـای قبـل زن هـا هـم بـودن. نتونسـتم بابـا رو راضـی کنـم. می گفـت:« فـرق اینجا دیدن و اونجـا چیه؟» منم
    تلافیشو تو خونه درآوردم بس که سروصدا کردم.
    حواسم را پرت می کند. انقدر شیرین است که تلخی افکار مزاحم را ببرد و من را رام خودش کند. تا هوا تار یک نشده می رسانمش سر
    خیابانشان و برمی گردم.
  • شب بچه ها زنگ می زنند.
  • خاک تو سرت که نیومدی!
  • بمیر بابا!
  • احمقـی دیگـه! میترا همیشـه هسـت. اصلا کـف خیابون پر از ِمیترا است، دربی رو از دست دادی…
  • اسم میترا رو تو دهنت نیار!
  • غصـه نخـور، افتضـاح باختیـد، خـوب شـد نیومـدی بـه روانت مالیده می شد!
    جواد گوشی را می گیرد و از سروصدا دور می شود و می گوید:
  • خوبی تو! الآن نرمالی یا باید بالانست کنند؟
  • کجایید شما؟
  • َاومدیم فلا بخوریم… مهمون قرمزاییم. تو کجایی؟ بیرونی؟
  • آره. تازه میترا رو رسوندم داشتم می رفتم خونه. کجایید بیام!
    می روم پیش بچه ها، لذت بودن با میترا را به کامم تلخ می کنند؛ بسکه از صحنه ها و لحظه ها حرف می زنند. بر پدرشان لعنت که
    حسرت می اندازند توی خیکم و خالی ام می کنند.

٭٭٭٭٭–💌 #ادامه_دارد 💌 –٭٭٭٭

#هوای_من

#قسمت_دوم

صدای پیامک موبایلم که بلند می شود چشم از تلویزیون می گیرم و می چرخانم دور اتاق و منتظر می شوم تا صدای اعتراض محبوبه را هم همراهش بشنوم.


محمد از کنار در اتاق سرک می کشد. اول لپ هایش بیرون می آید، بعد دوتا چشم مشکی و ابروهای کشیده اش یا شاید هم موهایش که آشفته روی پیشانی اش ریخته است. از حالت صورتش متوجه می شوم که موبایل دست خودش است و صدایش را هم او باز کرده است. چشمکی به چشمان قهوه ای محبوبه میزنم.

ابروهایم را بالا می دهم و با تن صدای آرام و حق به جانبی که فقط محبوبه بشنود می گویم:

  • بچـه تربیـت کـردی خانومـم! بفرمـا! بی اجـازه! موبایـل بابـا! ساعت ممنوعه!
    با چشمانش تهدیدم می کند و من فقط می توانم با لبخند تمامش کنم. محمد دستانش را پشتش پنهان می کند و با چشمان گشاد شده می رود سمت در راهرو.

    بلند می شوم و لپ های باد کرده اش را می بوسم و دندان می گیرم. می خواهم عکس العمل محبوبه خدشه دار نشود.
  • محمدجان! شما موبایل بابا رو ندیدی؟
    و بعد به عمد برمی گردد توی آشپزخانه، با چشم به محمد گرا می دهم زودتر موبایل را به جعبه ی کنار جا کفشی برگرداند. کارش که تمام می شود. لب های نیمه بازش صورتش را خوردنی تر کرده است. باز هم صبر می کنم.
    محبوبه دوباره می پرسد:
  • آخه صداش اومد، گفتم بیاری بدی به بابا تا صداشـو ببنده. الآن ساعت ممنوعه است.
    محمد ذوق کنان راه آمده را بر می گردد سمت در و موبایل را می آورد.
  • آوردم، آوردم. بدم به بابا… بیا بابایی… صداشو قطع کن!
  • موبایل به دردم نمی خورد، دست و پای محمد را می گیرم و توی بغلم می چلانمش. دو سه تا بوس مکشی، دو تا گاز و… فایده ندارد؛ از زیر گلو تا کف پایش را می بوسم و گازهای ریز می گیرم. انقدر جیغ و داد می کند تا مریم را هم از پای اسباب بازی هایش بلند می کند و سمت من می کشاند. از دست من خودش را نجات می دهد. دست مریم را می گیرد و فرار می کنند. نگاهم چرخی در اتاق می زند و وقتی مریم و محمد را مشغول بازی می بینم و محبوبه را هم در آشپزخانه؛ موبایل را برمی دارم تا پیام آمده را بخوانم: «وقتی شعار می دید؛ حواستون نیست که ما دیگه بچه نیستیم.»
  • ابروهایم بالا می ماند. پیام را یک بار دیگر می خوانم که پیام دیگری می آید: «نه خودتون درست می فهمید نه می خواید بذارید ما درست بفهمیم. یعنی ما که فهمیدیم، فقط بذارید زندگیمونو بکنیم!»
  • موهای محبوبه میریزد رو ی صورتم. خم شده تا پیام ها را بخواند. موبایل را می دهم دستش که صدای پیام بعدی می آید: «تو فکر می کنی که من و ما نمی فهمیم چرا داریم زندگی می کنیم. ولی یکی نیست از خودت بپرسه برای چی داری اینطوری زندگی می کنی؟
  • منظورت چیه؟ اگه می خوای آدم خوبه ی داستان باشی، باشه…
  • تو خوب!»
  • حالا سر من است که رو ی موبایل خم شده و دید محبوبه را کور کرده است. نگاهمان همزمان از صفحه کنده می شود و به هم می دوزیم. من در صورت محبوبه دنبال سؤال ذهنش هستم و می دانم که او در چشمانم دنبال اسم نویسنده ی پیام هایی که دارد می آید. هنوز نمی شناسم و نمی دانم و هیچ هم نمی توانم بگویم. خیلی اهل حدس و گمان نیستم.
  • مهدی!
  • لبخند به صورتم می نشیند. شروع کرد:
  • ایـن کیـه؟ منظـورش چیـه کـه بـرای چی و چه جوری زندگی می کنیم؟
  • می خندم. نگاهش از تعجب به سادگی برمی گردد:
  • جدی می پرسم. اذیت نکن!
  • دوباره پیام می آید. با عجله صفحه ی خاموش شده را روشن می کند و رمز را می زند. پیامک تبلیغاتی است. موبایل را از دستش می گیرم و صدایش را می بندم.
  • کی شام بهمون می دی خانوم؟ بیام کمک. بلدما.
  • پشت چشمی نازک می کند و می رود سمت آشپزخانه. تلویزیون که اخبار نداشته باشد هیچ ندارد. فیلم هایشان هم ده تا یکی ُخوب است که الآن در فرجه ی آن نه تای آبکی اش است. خاموش می کنم و می نشینم کنار اسباب بازی بچه ها. سفره ی خمیربازی را پهن کردند و چهارچنگولی دارند خمیرها را له و لورده می کنند.
  • به من هم سهمیه می دهند و برایشان لاکپشت درست می کنم. لاک پشت حیوان عجیبی است. هم آرامشش دیوانه ات می کند، هم همیشه طوری سر بالا می آورد و نگاهش را می چرخاند که انگار از یک ابله چشم می گیرد به ابله بعدی می دوزد و کلا هم که دنیا را به هیچ می گیرد. از هفت دولت آزاد است و به سبک خلقتی اش راحت زندگی می کند. هر چند که ذهن من درگیر پیامک ها است:
  • «برای چی؟ چه جوری زندگی می کنیم؟»

٭٭٭٭٭–💌 #ادامه_دارد 💌 –٭٭٭٭٭

… هر شب دقایقی با رمان هوای من همراه باشید …

#هوای_من

#قسمت_سوم

اتوی مویم بوی گندی راه می اندازد و از کار می افتد. سوخت؛ آن هم الآن که فقط دو ساعت تا قرارم فرصت دارم. بسوزد این زندگی که دقیقه ی نود همه چیزت را به هم می زند.

آن هم الآن که نیم ساعت است تازه توانسته ام نصف موهایم را به راه بیاورم. می روم سراغ اتاق آتوسا. نیست، اما اتوی مویش سالم است. نیم ساعت دیگر کارم تمام می شود. به میترا قول داده ام ببرمش کافی شاپ سیروس، تازه باز شده و دلچسب است.

راه می افتم و ده دقیقه دیر هم میرسم. میترا تا گردن توی موبایل است. سر خم می کنم روی موبایلش. توی گروه «بچه های معرکه» دارد پیام رد و بدل می کند. دستش را بی هوا می گیرم و هین بلندی می کشد. می کشمش سمت در کافی شاپ و می گویم:

  • انقـدر خـم شـدی قـوز در میاری. می دونی که مـن دختر قوزی دوست ندارم.
    سیروس تحویل می گیرد. ترفندشان است. اصلا اصل درآمدش را با همین زبانش درمی آورد. یک فنجان چای را می دهد هشت هزار تومان و یک کافی میکس را بیست تومان. اینکه می آییم به خاطر اخلاقش است. این را برای میترا می گویم که از تعظیم سیروس، خرکیف شده است.
  • رفتی امروز کتابخونه؟

  • سری تکان می دهم که ادامه ندهد. از وقتی بابا فشار آورد برای رتبه ی بالا، از کنکور متنفرتر شده ام.
  • تهران دیگه؟
  • نـچ… شـریف. بابـا یـه پـا گرفتـه شـریف. مامـان هـم کـه اصـلا حرف تو کله ش نمیره.

  • دستان ظریفش را دور فنجان حلقه می کند و ناخن های مصنوعی اش را روی هم می گذارد. حرکاتش را طوری پیش می برد که من ببینم. کمی از نسکافه اش را لب می زند. رنگ قرمزی حاشیه ی فنجان را می گیرد. چشم از رنگ قرمز می گیرم و به صورتش می دوزم.
  • تـو، هـم خیلی شانس داری، هـم استعداد داری. هـر چـی بخوای می آری. منم که برای سال دیگه باید جون بکنم.
  • غصـه نخـور، هـر وقـت بگـی بـرات زمـان می ذارم و کمکت می دم. باید بیای همونجایی که من میرم. ذوقش به خنده ام می اندازد. سیروس می آید و با اجازهای تعارفی می گوید و وقتی سر تکان می دهم، صندلی را عقب می کشد و کنارمان می نشیند. نگاهی طولانی به صورت میترا می کند و می گوید:
  • پسـر ایـن زیبـای خفتـه رو همه جـا دنبـال خودت نبـر. باید توی قاب طلا، از دور بگذاریش تماشا!

خوشم نمی آید اما لبخند می زنم. میترا اما خوشش می آید و برای سیروس ناز می کند. از بچه گی اش است و چیزی نمی گویم… چند دقیقه ای که کنارمان می نشیند فقط زبان می ریزد و میترا همراهی می کند. نه اینکه ناراحت شوم… نه… بالاخره هرکس برای خودش دارد زندگی می کند، آزاد است و من از تعصب های خرکی بیزارم…

زیاد نمی مانیم و از کافه بیرون می زنیم تا میترا را برسانم. شب دوسه ساعتی که می خوانم جواد پیام می دهد:

  • امروز حالت بهتره یا هنوز پاچه می گیری؟
  • سگ خودتی!
  • پـس معلومـه روز شـیکی داشـتی، فـردا اومـدی کتابخونـه جزوه های اقای حفیظی رو بیار کپی کنم.
  • شـبم هـم شـیک اسـت، خیالـت راحـت. خوشـی های نقـد را دیوانه باشم دودستی نچسبم به خاطر خوشی نسیه ای که شاید نباشد.
  • نقد و نسیه نوش جونت. فقط هار نباش!
  • نسـیه رو هـم خـودم مدیریـت می کنـم حالشـو می بـرم، نیـاز بـه کس و چیزی ندارم.

جواد جوابی نمی دهد؛ اما دلم می خواهد کمی سربه سر مهدوی بگذارم. اسمش را گذاشته ام «فنا» بس که حرف هایش یک جوری است. کنارش حس می کنی همه چیزت بر باد فنا است. تمام تصورات و خیال ها و آرزوها و لذت هایت.
می نویسم: «همین جوادی که برایش گفتی و گفتی. وقتی تو کنارش نیستی تمام داده هایت را بر فنا می دهد. دوباره خودش است… خود درست و حسابی اش که همه چیز را طبق حالش کیف می کند. از تو و ندیده هایت، هیچ هم یاد نمی کند.»

٭٭٭٭٭–💌 #ادامه_دارد 💌 –٭٭٭٭٭

#هوای_من

#قسمت_چهارم

نگاهم را بالا می آورم تا صورت ماه و ستاره ها را ببینم. آمدم پشت بام آپارتمان تا کمی هوا بخورم.

  • هوای دو نفره رو، یه نفره صفا می کنی!
    سر برمی گردانم:
  • بچه ها خوابیدند؟
    روسری بلندش را دور گردنش می پیچد و دستانش را زیر بغلش می کند…
  • بلـه… چـه سـرده … همـون یـه نفـره ی خـودت. هنـوز مونـده تـا دو نفره!
    پولیورم را درمی آورم و روی دوشش می اندازم:
  • بی دقتـی می کنـی، سـرما می خـوری، چطـور حواسـت بـه مـن و بچه ها هست، به خودت نیست!
    پولیور را می پوشد و دوباره دستانش را زیر بغلش می گیرد و می گوید:
  • وای بـه حالـت سـرما بخـوری، آدم زیـر پولیـور نبایـد یـه لبـاس آستین بلند بپوشه؟
    تکیه می دهد به دیوار و نگاهش را از چشم غره ی من می گیرد. تکیه می دهم کنارش. از سردی دیوار، بدنم مورمور می شود:
  • رفتی خونه ی مامان … خوب بودند
  • وقتی زود جواب نمی دهد، یعنی دارد مزمزه می کند تا حرفش را بگوید و نگوید، می خواهد مرا آماده کند تا بشنوم، شاید هم می خواهد طوری بگوید که بشنوم.
  • داداشت حالش خوب نیست…
  • مسعود… چشمانم را می بندم تا آسمان را که حالا دیگر برایم جلوه ندارد نبینم. بقیه ی حرفش را خودم می دانم.
  • مامان خیلی سختشـه، فکر کنـم باید هر روز بری کمکـش، نمی تونه تنهایی از پـس کارا بربیـاد. من امروز یه کم کمک کردم اما بعضی کارا مردونه س مهدی، باید باشی. حداقل عصرها!
  • راه میافتم سمت پله ها، حالا هوا برایم گرم شده است اما من حوصله ی هوا را ندارم. چرا مادر به من نگفت؟ چرا حواسم از مادر پرت شد؟ گوشی را برمی دارم. شماره را هنوز نگرفته ام که محبوبه دستش را روی کلید قطع می گذارد:
  • عزیزم. ساعت یازده است، تو بیـداری… مامان خسته است، خوابیده، فـردا هـم روز خداسـت. حـالا هـم نمی خواد غصه بخوری. یه کاریش می کنیم دیگه!
  • یه کار یعنی چی؟
  • مهدی جان، آروم… بچه ها… تازه خوابیدند…

٭٭٭٭٭–💌 #ادامه_دارد 💌 –٭٭٭٭٭

#هوای_من

#قسمت_پنجم

از کتابخانه که می آیم اول سری به تلگرام میزنم. گروه«بچه های معرکه» انقدر پیام رد و بدل کرده اند که چشمانم گشاد می شود. دراز می کشم و پیام ها را می خوانم. عجیب است؛ میترا از صبح حضور فعال داشته. سیروس را هم عضو کرده است. چقدر هم که بد گذرانده!
فرزاد ادمین اصلی است تا می بیند آنلاین شده ام سلام می دهد. میترا کلی با فرزاد شوخی کرده و برایش استیکر فرستاده است.
توی خصوصی به میترا پیام می دهم:

  • مگه مدرسه نباید می بودی؟ چرا اینجا پلاس بودی؟
  • وای عشـقم… اومـدی؟ انقـدر دلـم بـرات ریـز شـده بـود. کتابخونه بودی همش؟
  • می گم از صبح تا حالا اینجا چه کار می کردی؟
  • ِا اذیـت نکـن خـب، امـروز رو مود درس نبـودم. حالم هم خوب نبود… اینجا بودم خب… پس چه کار می کردم؟
    جوابش قانعم نمی کند. چرا مدرسه نرفته است؟ دیشب که حالش بد نبود. لکه های تردید به جانم می افتد:
  • چـه ت بـود کـه بـرای کتـاب دسـت گرفتـن حـال نداشـتی برای گوشی دست گرفتن حال داشتی؟
    برایم استیکر اخم و ناز می فرستد. می خواهم که درست جواب بدهد. دوباره استیکر عجقم و عجیجم می فرستد. خیلی احمق است که درست جواب نمی دهد. نمی داند که عصبی می شوم. نتم را خاموش میکنم.
    جواد پیام میدهد:
  • ببیـن فـردا جزوه هـا رو نیـاری دودمانـت رو بـه بـاد میدم. کپـی بگیر بیار که نخوام همش منتت رو بکشم.
  • فردا شاید نیام، خیلی به جا نیستم.
  • چی شده؟ با میترا به هم زدی؟
  • ِبـه تـو ربطـی نـداره، مگـه خـودت درگیـر نگین بـودی و اخلاقت سگی بود من دخالت کردم؟
  • جوش نیار شیرت خشک میشه. منم حرفم همینه. این همه برای نگین خودم رو جر دادم الآن با سیروسه!
  • چه ربطی به میترا داره؟
  • تو تا آخرش با میترا می مونی؟ یا مثل بقیه…
  • انقدر نفهمیدی که میترا برام فرق داره؟
  • برای اونم، تو فرق داری؟
    سرد شده است که دهان را جمع حرفش برایم مثل چای تلخ می کند. حرف جواد تمام دل و روده ام را درهم می کشد.
  • هستی؟ می فهمی چی میگم؟
  • از حرصت داری این رو می پرسی؟
  • نه! چه حرصی؟ اصلا چه ربطی به من داره؟
  • خیلی خب حالا. منظورت؟
  • میگـم. بـرای مـن، نگین خاص بود. بـرای نگین مهران خاص بـود. بـرای مهـران هـم سـعیده، بـرای سـعیده سـیروس… اصـل نتونستم زنجیر رو قطع کنم، یا به هم وصل کنم. موازی می رفت جلو بدمصب…
    نمی نویسم. هیچی نمی توانم بنویسم. سکوتم را که می بیند، می نویسد:
  • حـالا هـم بـه هم نریز، عصبی هم نشـو. فقـط ببین تو برای میترا هستی یـا نـه؟ می تونـه چند سال صبـر کنـه تـا تکلیـف درس و کارت روشن بشه، ول نکنید همدیگه رو…
  • میشه خفه شی!
    شکلک دهان بسته میفرستد، دهان جواد را بستم. دهان اژدهای ذهنم باز می شود. آتش می ریزد روی زندگی ام. تنهایی نمی توانم این سوزش را تحمل کنم:
  • جواد هستی؟
  • اوهوم!
  • نظرت؟ بنال ببینم چی میگی؟
  • نمی دونـم، فقـط بـه ایـن نتیجـه رسـیدم کـه نـه مـن بـه نگیـن رسـیدم، نـه نگیـن بـه مهـران و نـه بقیـه هـم… فقـط گنـد زدیـم بـه همه ی خوشـیمون و رفـت. نـه می تونـم به نگیـن فکر نکنـم، نـه می تونـم داشـته باشـمش. پـدرم ده بـار دراومـده… بـه غلـط کردن افتادم.
  • آخرش رو بگو!
  • آخرش هیچی، ده سـال دیگه که بخوام دسـت یکی رو بگیرم بیـارم بدبختـم کنـه، نـه نگیـن از ذهنم مـیره، نـه بی اعتمادی به ایـن یکـی میذاره آب خـوش از گلوم پایین بفرسـتم. میدونـم نمی تونـم لارج باشـم؛ مگـر اینکـه مثـل دهکـده ی حیوانـات بـا همـه ی بی ناموس هـا سـر کنـم و ناموسم رو هم بـرای همه بـه اشتراک بذارم.

٭٭٭٭٭–💌 #ادامه_دارد 💌 –٭٭٭٭٭

#هوای_من

#قسمت_ششم

  • حالا که خوشیتو کردی؟
  • تو الآن خیلی مثلا خوشی؟ منم مثل تو…
    حرفی نمی زنم. حرفی ندارم بزنم، فقط دوست دارم جواد خفه بشود و دیگر ادامه ندهد. معادله های چیده ام را به لجن کشید.نقد و نسیه ام به هم ر یخت. دفتر را پرت می کنم و دنبال پاکت سیگار می گردم. افتاده گوشه ی اتاق… بی پدر! آرام نیستم…
    موبایل را برمی دارم تا دودمان میترا را به باد بدهم… شماره را که می گیرم پشیمان می شوم. باید مطمئن شوم. اگر… اگر… خودم می کشمش… با زندگی من اگر بازی کند… تمام آرزوهایش را به باد می دهم… تکیه می دهم به دیوار… نمی دانم چرا اما برای مهدوی می نویسم:
    «از تو که وعده ی خراب شدن آرزوهایم را دادی متنفرم. از تو که گفتی هیچ آرزویم رنگ واقعیت نمی گیرد بیزارم. از تو که زیراب دوست داشتنی هایم را زدی حالم به هم می خورد. اصلا دنیا و من و زندگی در نگاه تو چه تعریفی دارد؟ خودت هم نمیدانی.»
    پیام را می فرستم و حالم خراب تر می شود. از سیاهی و تاریکی شب وحشتزده ام. میترا را کاش می شد بکشم. سیگارم را آتش می زنم، نمی کشم، می خواهم ذره ذره سوختن و تمام شدنش را ببینم، نمی گذارم آینده ام اینطور بسوزد و ذره ذره همه ی زندگی ام را تلخ کند. یکی را درمی یابی، آن یکی از دستت می رود. کلا در این دنیای کوفتی همه اش باید یک کمبودی باشد که تو بخواهی اش و نداشته باشی اش.
    تازه همانی را هم که داری و فکر می کنی مال خودت است، هم دلهره و ترس از دست دادنش را داری. مثل حال الآن من که همه اش فکر و خیال دارم. حالا که پیش من نیست در فکر چه کسی است؟ دارد با چه کسی چت می کند؟ دروغ می گوید یا راست؟
    بودنش هم لذت درستی ندارد! کشوی میزم را بیرون می کشم و تیغ را برمیدارم. آرام نیستم. تیغ را رو ی پوست ساعدم می کشم…
    می سوزد… عصبانی نیستم! دوباره تیغ را می کشم… خون از هر دو جا بیرون می زند… به هم ریخته نیستم! سه باره تیغ را می کشم…
    سوزشش اشک را به چشمم می آورد… دیوانه ام! چند بار دیگر خط می اندازم… دلم می خواهد همه چیزهای اطرافم را بشکنم… تیغ را پرت می کنم… بلند می شوم و برای غلبه بر سوزش دستم قدم می زنم… پنجره را باز می کنم… دوباره موبایل را برمی دارم و میترا را رصد می کنم. باد سرد به دستم می خورد و سوزش را بیشتر می کند.
    پنجره را می بندم… دلم می خواهد سخت تلافی کنم.
    دوباره پیام می دهم به مهدوی: «لعنتی حرف هایی که می زدی مثل چسب بود که وقتی از دیوار می کنی، رنگ دیوار را هم با خودش می کند. زیبایی را زشت می کند. اما من به تو ثابت می کنم که خوشی های کوتاه دم دست را، می شود طولانی و دائمی هم کرد. اصلا هر چه نقد است باید استفاده شود. لذت نسیه ای را کی دیده؟! … ارزانی خودت…»

٭٭٭٭٭–💌 #ادامه_دارد 💌 –٭٭٭٭٭

#هوای_من

#قسمت_هفتم

مصطفی که در را پشت سرش می بندد، متوجه می شوم که می خواهد حرف خاصی بزند. نگاهم را از صفحه ی کامپیوتر می گیرم و منتظر می شوم:

  • قبوله دیگه! آقا… جان من کوتاه بیا!
    مبهم حرف می زند. اما متوجه می شوم. سر تکان می دهم برای ادامه ی حرفش. تا می آید لب باز کند تقه ای به در می خورد و در بی مکث باز می شود. قطعا جواد است. در را بی اجازه باز می کند.
    جواد است دیگر… بخواهد قرق می کند، نخواهد بلند حرفش را می زند. به میل خودش می رود و می آید. اثبات امیال نفسانی و خودی می کند.
  • ا … مصی تو هم که اینجایی!
    مصطفی می رود طرفش و دست می دهند:
  • ِچطوری جواد. دربی رفتی؟
  • خاک آفریقا تو سرشون.
    می خندم، خاک پرقیمتی نصیبشان کرد. الماس دارد. این را مفت خورهای دنیا و حروم خورها فهمیدند… بچه های خودمان هنوز آفریقا و اروپا می کنند! ارزش گذاری ها چقدر فرق می کند!
  • بیکاری آقای مهدوی دیگه؟
  • وقتی اومدی ولو شدی روی صندلی جلوی من، داری حرفت رو هم می زنی و میگی… حتما بیکارم دیگه!
    خنده ی مضحکی می کند و می گوید:
  • خـودم می مونـم کمکـت می کنـم. الآن تـا برگردیـم کتابخونه بیا بریم یه دور بزنیم.
    مصطفی به جای من می گوید:
  • ِخوبـی شـما؟ سـاعت مدرسـه اسـت. مـن و تـو کنکـوری ولیم. پاشو دوتایی بریم!
    صدای پیامک موبایلم بلند می شوم. محل نمی گذارم و مشغول کارم می شوم. مصطفی و جواد دارند کل کل می کنند. دوباره پیام می آید. کامپیوتر هنگ می کند. سه باره پیام می دهد: «بابا! آقای مهدوی جواب بدید تو رو خدا. این آدمه شاید داره آدرس محل مقتول شدنش رو میده، بعدا که بخونی موریانه ها دارند تجزیه اش می کنند.»
    کامپیوتر را خاموش و روشن می کنم شاید فایده کند. موبایلم را از روی میزم برمی دارد و می گیرد طرفم. مصطفی می بیند که نمی تواند حرفش را بزند راه می افتد از دفتر برود بیرون و هم زمان می گوید:
  • بـه دلمـون مونـد یـه بـار بیاییـم حرفمـون رو بزنیـم مزاحـم اینجـا نباشه.
    جواد با سرعت سر برمی گرداند سمت مصطفی و می گوید:
  • ِاِا تو دیگه چرا، آقای مهدوی خودشو کشت بگه هر چی دلت می خـواد… خفـه ش کـن… بـه دلـت محـل نـذار… اونوقـت تـو شاگرد فابریکش هنوز می گی دلم می خواد دلم می خواد…
    پیامک را باز می کنم. تبلیغاتی است. هر سه تایش. باید مسدود کنم این سیل پیام های مزخرف را. مصطفی را نفهمیدم چه گفت. ُاما جواد کری می خواند.
  • جون مصی، ایـن دلم می خـواد، دلـم می خواد رو، بیـا ساطورکشی کنیم، راسته اش به من می رسه، استخواناش به تو.
    ببین حاضرم شرط ببندم.
  • الان تـو هـر چـی دلـت خواسـته انجـام دادی، بهـت خـوش گذشته؟ خرابتم نکرده؟
  • بله پس چی؟
    مصطفی شصتش را بلند می کند و با جدیت می گوید:
  • باشه. برو جلو رفیق، فعلا…
    و می رود. کامپیوتر آدم می شود. اما جواد نمی خواهد کوتاه بیاید:
  • عصر هستی؟ بریم تا یه جایی، یه دور بزنیم.
    عصر را دیگر ندارم. عصرها را ندارم. عصرهایم را باید مدیریت کنم. نگاهم که طولانی می شود روی صورتش می گوید:
  • امروز سر حال نیستی؟
    نگاهم را ادامه می دهم:
  • هان! هستی؟
    پلک می زنم.
  • اوکـی. گزینـه ی سـوم. مثـل همیشـه ای. فقط عصر رو نیسـتی. حداقل وعده ای که دادی رو… هوم.
    کیفم را نشانش می دهم. می آورد و کتاب را درمی آورم و میدهم. دستش. کتاب را مثل یک پرتقال زیر و رو می کند:
  • جلدش قشنگه … باشه … میخونم … به شرطی که آنلاین باشی هر چی وسطش پرسیدم جواب بدی…
    از توی جیبش مقداری پول درمی آورد و می گذارد کنار کامپیوتر و می گوید:
  • این سهمیه ی این ماه. قراره یه بار منم بیام دیگه…
    موس را برمی دارم و پوشه را باز می کنم.
  • تا ته کتاب رو که خوندی حرف می زنیم. حالا هم برو.
  • زور کـه میگی خوشم می آد ازت. کلا وقتـی بـا آرامـش حرفـت رو محکـم می زنی بیشـتر خوشـم می آد. دلم می خـواد که اینجور وقتا به حرفت گوش بدم. ببین چه قدر خوبه آدم به حرف دلش گوش بده … ببین دلم می خواد؛ چیز خوبیه دیگه…
    قبل از اینکه بلند شوم و بزنمش از دفتر می پرد بیرون…

٭٭٭٭٭–💌 #ادامه_دارد 💌 –٭٭٭

#هوای_من

#قسمت_هشتم

صدای خنده ی زن تمام تمرکزم را به هم می ریزد. بی شعوری هم حدی دارد. نمی فهمد این آتوسای خر که کنکور دارم؛ صدای این زنیکه ی عنتر را کم کند. کتاب را پرت می کنم و می روم سمت در. حوصله ندارم از پله ها پایین بروم، خم می شوم رو ی نرده ها و صدایش می زنم:

  • هووی آتی! کم کن صدای اون گاو…
    سرش را به سمتم می چرخاند و می گوید:
  • وای بیا ببین چه فشینه… حال میده…
    فقط موهایش را می بینم که توی صورتش ریخته است و هیکلش را همراه آهنگ تکان می دهد. نه این خودش امتحان ندارد… فقط نشسته و کانال عوض می کند. لامصب یکی دو تا کانال هم ندارند که، دویست سیصدتا هست. پله ها را دوتا یکی پایین می روم. کنترل را از دستش می کشم و خاموش میکنم.
  • هرری… برو سر درس و مشقت، تا حالا که با دوستات ولو بودی. الآن یه نگاه به اون کوفتی بنداز شاید یه چیزی تو مخت رفت.
  • وای… جون مامان… الآن سریالش شروع میشه.
    موهایش را می کشم و پشت سرش می اندازم. جیغ می کشد، محلش نمی دهم. صدای خواهش و اعتراض و فحشش تا اتاقم می آید. حداقل تا بابا و مامان بیایند و باز روشن کنند کمی آرامش برقرار است. اول موبایلم را چک می کنم… یعنی اول که چه بگویم… هر پنج دقیقه… هرچند صفحه که می خوانم موبایل را روشن می کنم… منتظر چه هستم؟ می دانم؟ یا شاید هم نمی دانم!
    ناآرامم… کلافه ام! به هم ریخته ام… نباید این طور باشم! با خودم کلنجار می روم تا دیگر میترا را کنترل نکنم… موفق می شوم. تمرکز می کنم و… این بار یاد مهدوی می افتم؛ پیامک هایی که داده ام…
    موبایلم را نگاه می کنم. به هیچکدام از پیامک ها جواب نداده است. آدم نیست که… و اّلا یک حرف مقابل پنج کلمهی من می گفت. حتی نپرسیده است شما؟ کلی حرف آماده کرده ام که هر طور او شروع کند من جواب داشته باشم. بدم می آید وقتی می بینم این طور با آرامش دارد جلو می رود. لبخندهایش حالم را به هم میزند! وقتی می بینم با تسلط جواد را رام کرده بیشتر به هم می ریزم. جواد هم مثل کودن ها، با مرگ فرید چنان خودش را باخته که دلم می خواهد یک دل سیر بزنمش. خب همین است دیگر…
    می خوری تا بترکی… فرید هم ترکید! دنیا همش همین دو حرف است؛ بخور، بخواب! خاک بر سر جواد که دنبال حرف سوم گشت و خودش و همه ی ما را نشاند پای حرف های مهدوی…
    طاقت نمی آورم و پیام می دهم به میترا:
  • کجایی؟ چرا آن نیستی؟
    به لحظه ای آنلاین می شود:
  • وای عزیزم. عشقم. گفتم مزاحم درس خوندنت نشم…
    بی وجدان روزهای اول آشنایی با دخترها یک لذتی دارد که کاش تمام نشود. کوتاه است و می چسبد! اما الآن دلم می خواهد که میترا خفه بشود. لذتش هست اما نمی چسبد دیگر! دائم باید مراقبش باشم! برای چه کسی جز من این طور زبان می ریزد؟ بی خیال هستم اما بی غیرت نه!
  • کجایی؟
  • خونه ام دیگـه! تـو درس داشـتی منـم مونـدم خونـه. خونـدی؟
  • تموم شد؟
  • مهم نیس. از درس حرف نزن.
  • باوشه!
  • یه چیزی می پرسم درست جوابمو بده!
  • چی شده؟
  • من می پرسم. نه تو!
  • اوکی!
    کلافه ام! نمی توانم تمرکز کنم! نمی خواهم طوری سؤال کنم که بفهمد… سیگاری روشن می کنم، از پشت میزم بلند می شوم و چرخی در اتاق می زنم… میترا را چند وقتی است که دیده امش.
    تولد یکی از بچه ها بود، فرید ما را به هم معرفی کرد. قبلا با فرید می پرید و بعد از فوت فرید، خیلی ساکت و غمگین بود، دور و برش را گرفتم و حالا…

٭٭٭٭٭–💌 #ادامه_دارد 💌 –٭٭٭٭٭

#هوای_من

#قسمت_نهم

بین دخترها نمی دانم چرا این بار میترا به دلم نشسته است. قید سعیده را زدم و با میترا هستم. سعیده خیلی گریه کرد. دختر است دیگر. قبلش هم سوسن پدرم را درآورده تا شرش را کم کرد. دو روز که به یکی شان رو می دهی خا ک بر سرها می خواهند سوارت شوند، چند روز هم از گریه و زاری شان نگذشته با یکی دیگر مچ می شوند. بساطی است… اما میترا غلط می کند دلش را برای کس دیگری بگذارد. خودم دلش را با تیغ پاره می کنم… دل بخواهی نداریم!

  • دیـروز چـرا لنـز سـبز گذاشـته بـودی؟ مـن کـه گفتـم از ایـن رنگ خوشم نمی آد.
  • همین جوری!
    دنیا را همین جوری بند تنبونی گرفتیم که هرش از برش قابل تشخیص نیست.
  • گفتم درست جواب بده میترا… سعی نکن منو خر کنی!
  • ببین مامانم صدام می زنه. برم، میام…
    فرار کرد. مطمئنم امروز هم خانه نبوده و تازه آمده است. میترا دارد چه بلایی سر زندگی من می آورد؟
    می نویسم: «من ظاهرم را درست میکنم که بگویم خوشم. تو ظاهرت را درست می کنی که بگویی خوبی. گل بگیرند به دروغ هر دوتایمان. نمی فهمی که همه ی زندگی همین هاست. حالم از میترا و تو با هم به هم می خورد…»
    و می فرستم برای مهدوی!
    مهدوی طوری برخورد می کند که کنارش کم می آوریم همه مان. همین پیام را برای جواد هم می فرستم تا بفهمد که کار بدی کرد مرا با مهدوی مواجه کرد. پنجره را باز می کنم و سیگار دیگری روشن می کنم. کوچه ی آرام و تاریکی شب، هم آرامم می کند هم اوضاعم را یادآوری می کند. کنکور که بدهم تمام کتاب ها را یک جا می سوزانم. میترا را هم می سوزانم. پیام می آید. جواد است:
  • من ظاهر و باطنم یکییه. چه مرگت شده تو! صبح که خوب بودی، بشین پای درست…
    مرده شور میترا… موبایل را پرت می کنم روی تخت و سیگار را توی کوچه می اندازم و زیر پنجره ولو می شوم. دست می برم و بدون آنکه مثل همیشه انتخاب کنم، دستگاه را روشن می کنم و صدای موسیقی فضای ساکت را می شکند:
    حال امروز من از دیروز بدتره
    چون در کنارمی، چشمات مال دیگره
    گفته بودم که دلم با تو خوشه
    اما کار من و تو با هم سره
    تو رهام کنی دلم تموم می شه
    دنبالم میای نگات پشت سره…
    صدای تبل ها در سرم کوبیده می شود. چشمانم را می بندم تا حس منفی شعر را بیشتر از این نگیرم. سعیده روزهای آخر که گفته بودم دوست معمولی باشیم و توهم نزند این موسیقی ها رو برایم می فرستاد. احمقند این دخترها. مثل من که الآن احمق شده ام. حال میترا را می گیرم اگر مطمئن بشوم دارد چه غلطی می کند. موبایل را برمی دارم. جواد چند تا پیام داده اما مهدوی هنوز نه. مهدوی را باید کشت؛ به جواد گفته بود:
  • فکـر نکنـی سـختی کشـیدن فقـط مخصـوص آدم های خـوب اسـت و شـماها ا گـر بـه خاطـر فـرار از سـختی ها دنبـال دل بخواهیتان بروید آسـایش دارید، سـختی برای همه هسـت.
    یقه ی خوب و بد را می گیرد منتها…
    سرم را تکان می دهم تا بقیه ی حرفش را نشنوم، مرور نکنم…
    مهدوی بمیرد که این قدر دقیق حرف می زند.

٭٭٭٭٭–💌 #ادامه_دارد 💌 –٭٭٭٭٭

#هوای_من

#قسمت_دهم

در خانه را که باز می کنم مادر پنجره را باز می کند و سر بیرون می آورد. برای لبخند و صدای سلامش، سر تکان می دهم و جواب می دهم. خریدها را توی آشپزخانه می گذارم.

  • چه عجب ما شما رو دیدیم.
    می بوسمش:
  • حالا قبول کردی که اشتباه کردی منو به دنیا آوردی. یه کبوتر به جاش می خریدی بیشتر به دردت می خورد.
  • دوباره شروع کردی بچه؟
    یک سیب می شویم و می دهم دستش:
  • بـاور کـن مامـان مـن! کبوتـر، هـم بـرات تخـم می ذاشـت. هـم بق بقـو می کرد. هـم اجنـه رو دور می کرد. من فقـط بلدم مثل جن بیام و برم. داداش خوبه؟ چی شد دوباره اینجا… بازم مژده؟
    مامان سر درد دلش باز می شود. می مانم تا حرفش را بشنوم و با میوه شسته می روم سراغ مسعود. چشمان بسته اش مطمئنم می کند که بیدار است:
  • آدم اگه دلش برای نگاه داداشش تنگ بشه باید چه کار کنه؟
    چشمانش را باز می کند و لبخندی که صورت زردش را کمی از بی حالی درمی آورد:
  • سلام، چه عجب. مگه من بیفتم که تو پاشی بیای.
    دستش را آرام می گیرم. می دانم وقتی که این درد به بدنش می افتد طاقت کمترین فشار را ندارد.
  • تو بلند بشی که دنیا رو به هم می ریزی. من انقدر بی خاصیتم که بلند شدنم هیچ کاری جلو نمی بره. خوبی؟
  • می بینی که…
  • این دکترا بایـد مدرکشـون رو بنـدازن تـو رودخونـه. یـه سـاله این طور می شی و نمی فهمن…
    چشمانش را می بندد و آرام می گوید:
  • مهـم خودمـم کـه می دونم چیـه؟ اونـا هـم نـه درد رو می فهمـن نـه درمانـش رو. فقـط دعـا کـن بتونـم ایـن پـروژه رو به آخر برسـونم. تحویل بدم برم.
    دستش را می گیرم و آرام آرام کف دستم را رویش می کشم. چشم باز می کند:
  • مهدی!
  • داداش… بـا یکـی از اسـاتید صحبت کـردم، می گفت داداش تو اولین نفر نبوده که وقتی می خواسته برگرده این طور شده…
    بغض نمی گذارد حرف بزنم. چشمانش می خندد:
  • ده بار دیگه هم برم، برمی گردم، با همین حال و روز هم…
  • مژده کجاست؟
    رو می گیرد از من و می خواهد که بنشیند. کمکش می کنم. به هر جایش دست می زنم می گوید:
  • وای… سوختم مهدی… سوختم… آروم…
    می سوزد. تمام بدنش انگار آتش است. وقتی می نشیند زیر لب می گوید:
  • اونم زنه دیگه، خسته می شه، وقتی منو دید سرحال بودم. قرار نبود این طور بشم، فقط خدا رو شکر که بچه ها رو با خودش نگه می داره.
    حرفی نمی زنم تا دلش را نسوزانم.
  • بریم حمام. بدنت رو با آب سرد بشورم بهتر می شی.
    برایش میوه پوست می گیرم از روند پروژه اش می پرسم. مختصر جواب می دهد. حمام که می رویم به زحمت طاقت می آورد. آب سرد و عرق کاسنی را کاسه کاسه روی بدنش می ریزم. نمی گذارد دست بکشم. نمی گذارد صابون بزنم. نمی گذارد حتی سرش را آب بزنم.
    فقط گاهی آرام می گوید:
  • مهدی، تمومش کن.
    دنیا تمام می شود. فرقی هم ندارد. برای همه تمام می شود. پولدار و فقیر، صاحب منصب و گدا، زن و مرد… دور تندی هم دارد گذرانش که حتی زمان نمی دهد یک لذت را مثل آب نبات نگهداری و مزمزه کنی. زود تلخ می شود. حداقل آدم با خالقش این زمان را بگذراند و شرافت و عزت و انسانیتش را به حراج نگذارد.
    محمدحسین مرگ را مسخره گرفته بود. چون به هیچ وجه حاضر نشده بود عزت و شرفش را با چشم آبی ها معامله کند.

٭٭٭٭٭–💌 #ادامه_دارد 💌 –٭٭٭٭٭

#هوای_من

#قسمت_یازدهم

سعیده تولد گرفته و همه ی بچه ها هم دعوتند. با میترا میرویم اول یک عروسک می خریم برای سعیده. از دیدن مغازه ی پر از عروسک انقدر ذوق میکند که یکی هم برای او میخرم. عروسک صورتی پشمالو… دخترها بزرگ بشو نیستند… قد و هیکلش اندازه ی مادر من است و مغزش مثل همین عروسک… این را تا کنار گوشش میگویم جیغ میکشد و مشت محکمی هم به بازویم میکوبد.

کوتاه می آیم و با خنده تمامش میکنم. میرویم کافه ای که برنامه در آنجا است. ا گر کافه ی سیروس میگرفت نمیرفتم. کافه برای مهران است و برای سعیده قرقش کرده است.
می نشینم سر میزی که جواد نشسته است. نگین چند میز آن طرف تر کنار وحید و دو تا پسر دیگر است. صدای خنده های بلندش بدجور روی اعصاب است. جواد نگاهش قفل فنجان کافه میکس است و چیزی نشان نمیدهد. میترا دو سه باری سربه سر جواد میگذارد اما نمیتواند ابرو های گره خورده اش را از هم باز کند. کنار گوشش میگویم:

  • قبلا هم چیزی میزد یا الآن علفی (ماری جوانا) شده؟
    جواد سرش را می چرخاند سمت میز آن ها و لبی به تمسخر کج می کند. سیروس ظرف تعارفی را مقابلمان میگیرد. لایه ی نازک ّگیاه (نوعی مخدر) روی قندهای سفید نگاه جواد را به خودش جلب میکند. هیچکدام مان جرئت نمیکنیم برداریم. با شوخی سیروس را رد میکنم. دست میگذارم رو ی بازوی جواد و میگویم:
  • به درک! تلخ نباش بابا! با این چشمای نحست ما رو هم ترسوندی، یه پک نزدیم.
    نگاهم میکند و سرش را پایین می اندازد، کلا یعنی شروع و تمامش به جهنم. آرام زمزمه میکند:
  • گند بزنند به این زندگی که خوشی و خریتش رو با این قرصا و علفا جلو میبریم. آخه بیشعور ماری جوانا میخوای که مثل بقیه با صدای خنده ی نحست چیو ثابت کنی؟
    نگین می آید طرف ما. کنار گوش جواد میگویم:
  • پاستوریزه بودنت رو هـم عشقه! فقط میشه این قیافه رو نگیری، طرف داره میاد اینجا!
    سرش را بلند هم نمیکند. موبایلش را درمی آورد و شروع میکند به تایپ کردن، نگین با صدای کنترل نشده ای میخندد. صندلی را عقب میکشد و مقابل جواد مینشیند. میترا ذوق زده میگوید:
  • وای نگین جون، خوب شد اومدی، این جواد که بدون تو آدم نیست.
    سر جواد تند بالا می آید و نگاه تیزی به میترا می اندازد. سرم را پایین می اندازم از حماقت میترا. نگین میچرخد سمت جواد و دست میگذارد روی دستش:
  • وای چرا عشقم، نگو میترا جون، جواد همیشه جدیه، و الا اخلاقش ماه و بیسته.
    جواد خودش را عقب میکشد و تکیه میدهد، دست به سینه در صورت نگین دقیق میشود. سرخوشی غیرطبیعی نگین جواد را به هم میریزد. نگین از اینکه مهران به او بی محلی کرده و برای سعیده سنگ تمام گذاشته خراب است. تا موقعی که با جواد بود جرئت استفاده از گل و قارچ و روانگردان نداشت و حالا با این وضعیت مقابل جواد نشسته است؛ برای نشان ندادن حال و روز لجن مال شده اش است. کلا زندگی یعنی لجن، حالا ماهی هایی هم که در این لجن دمی تکان میدهند گوشتشان خوردن ندارد، لجن خوارند. جواد چند دقیقه بیشتر نمیماند و بلند میشود که برود. نگین بازو ی جواد را میگیرد و صدایش میزند. چشم بستن جواد شدت عصبانیتش را نشان میدهد و کنترلی که تا حالا اهلش نبوده و امشب معجزه شده است که دارد خودش را میخورد تا او را تکه تکه نکند.
  • نگین، تمومش کن، با من تموم شد، با کسی هم که تو رو نمیخواد هم، تموم کن! این منت کشی رو تا آخر عمر برای هر کسی تموم کن. مثل احمق ها هم نه چیزی بکش و نه بی عقلی تو با خنده نشون بده!
    دیگر نگاهی به هیچکس نمیکند و میرود.

#هوای_من

#قسمت_دوازدهم

جواد که میرود حال نگین هم بد میشود. به سختی خودش را تا گوشه ی کافه میکشاند و تا آخرش گریه میکند. گریه هایش مثل خنده هایش بی سر و ته است. میترا یکی دو بار برایش آب میبرد. کنارش مینشیند و میبینم که دارد حرف میزند. اشک های نگین آرایشش را پخش صورتش میکند. زشت ترین تابلوی تصویر یک زن که تا به حال دیده ام. صندلی ام را جابه جا میکنم تا اینقدر نگین مقابل چشمانم نباشد. میترا هم بغض کرده. می آید و خودش را روی صندلی کنارم می اندازد. یکی دو تا از بچه ها سراغ نگین میروند. جیغ میکشد. حال او از همه بدتر است. سیروس برایش ماشین میگیرد که برود…
تا این جشن تولد تمام شود، مجبور میشوم حواسم را بدهم به میترا که حس میکنم با سیروس تیک میزند. حس مزخرفی است. از سه کام حبس خودم را محروم میکنم تا نگذارم کسی… اما همین باعث میشود که حال و روز بچه ها را ببینم. هر کدام که پکی زده و یا زبانش را به لذتش کشانده حال عجیبی دارد. برای جواد مینویسم: «خر تو خر است این زندگی قبول داری؟»
جواب میدهد: «خر تو خر نیست، خر من و تو هستیم که حتی مثل خر هم زندگی نمیکنیم. اون بیچاره حداقل طبق یک قانون از اول دنیا خر آمده و خر زندگی میکند و خر میرود. من و تو آدم آمدیم خریت را انتخاب کردیم و مثل یک لاشه هم میمیریم حالم خوش نیست پیام نده!»
پیام جواد را میفرستم برای آقای مهدوی و میگویم: «تو که زندگی رو تعریف نکردی… دنیا رو تعریف نکردی، حداقل تعریف ما رو بشنو.»
بالاخره برایم پیام میدهد: «نمیدانم کی هستی، اما زندگی یعنی دست و پنجه نرم کردن با سختی ها، یعنی انتخاب لذت های بلند مدت، نه لذت های کوتاه و دم دستی. خریت برای آن هایی است که فکر کنند زندگی یعنی راحتی و خوشی، فقط و فقط همین… از هر راهی و با هر وسیله ای… به خاطر همین، وقتی کمی سختی میبینند دنبال اصالت خر میروند.»
مینویسـم: «نفهمیـدم، مـن مثـل جـواد نیسـتم کـه بهـش مشـق فکر کردن میدادی!»
جواب نمیدهد دیگر. هر چه صبر میکنم جواب نمیدهد. تا آخر شب هم منتظر میشوم پاسخی نمی آید. وحید نیامده بود و میپرسد:

  • چه خبر بود؟
  • هیچـی، خوردیـم، خندیدیـم، رقصیدیم، خوردیـم. الانم داریم بالا می آریم.
  • مزخرف، درست بگو!
    چه خبره؟ همیشه چه خبره؟ همینا دیگه…
  • قبلا که خیلی ذوق میکردی؟
  • قبـلا هـم همیـن بـود. فقـط مـن رنگی تعریـف میکـردم. هر چی سیاه و سفید بود رنگی میگفتم تا بگم خیلی خوش گذشته!
  • نه داش… مثل اینکه حالت خرابه؟ زیادی زدی؟
    زیاد نزده بودم، اصلا امشب به مستی و مواد لب هم نزده بودم تا از دنیای میترا سر دربیاورم، تازه تازه دارم میفهم که مست که میشدم. وقتی که میکشیدم چه کارها میکردم! بچه ها همان وسط بالا آوردند، روی همانها رقصیدند، حرف هایی میزدند که…. و سر آخر…
    چرا من قبلا همین برنامه ها را آنقدر با آب و تاب برای همه تعریف میکردم؟ چرا؟!

٭٭٭٭٭–💌 #ادامه_دارد 💌 –٭٭٭٭٭

#هوای_من

#قسمت_سیزدهم

هر روز عصر میروم پیش مسعود. کنار دردی که او میکشد مادر خیلی بی صدا دارد آب میشود. سر و صدای خانه شده ام! حرف بزنم، بخندم، مجبورشان کنم تا بخورند، کمی حرف بزنند، بخندند… مسعود را ببرم حمام، آب سرد و عرقی رو ی بدنش بریزم… کنارش بنشینم و همراهش
مقاله هایی را که باید کار کند بخوانم و…
عصر امروز بعد از مدرسه رفتم سراغ مژده، زنداداش! خانه بودند، بچه ها به محض دیدنم چنان خوشحالی کردند که غصه و حرف هایم را فراموش کردم و فقط توانستم آنها را همراهی کنم. هدای پنج ساله، هادی هشت ساله و بشری که شبیه دوازده ساله ها رفتار نمیکرد و مثل هجده ساله ها کنارم نشسته بود. صبر کرد تا هدی از سروکولم بالا برود، موهایش را ببافم، صورت تپلش را بادکش کنم و قلقلکش کنم، سکوت کرد تا هادی برایم دفتر مشق و املایش را ورق بزند. کتاب هوش تصویری اش را با من حل کند، جدول سودوکویش را بیاورد و مسابقه بدهیم و…
خودش اولین حرفش:

  • عمو جون! بابا خوبه؟
    به چشمان درشتش نگاه میکنم:
  • دلش براتون تنگ شده!
    خیره به چشمانم نگاه میکند و ساکت دست می برد سمت لبش و پوست خشک روی آن را میکند و باتردید می پرسد:
  • شما که تنهاش نذاشتی؟
    چشم میبندم:
  • شماها براش یه مزه ی دیگهای دار ید!
    بلند میشود و میرود. هادی و هدی را هم صدا میکند و میبرد. میدانم که چه زجری میکشد، اما نمیتواند اعتراض کند. حداقل الآن که هم مادرش به هم ریخته است و هم پدرش دارد ذره ذره آب میشود. مردان این روزهای آرامش و آسایش، سا کت میروند. مژده برایم شربت می آورد. فکر میکند که پای حرف هایش می نشینم مثل یک سال گذشته و من میدانم که اوج نامردی است نخواستن مسعود این روزها. اما من این دفعه مثل همیشه نیستم، میخواهم خودش را جمع کند و این بساط را به هم بزنم.
  • محبوبه جون خوبه؟
    لب به لیوان شربتم میزنم و فقط سر تکان میدهم.
  • چـرا نیاوردیـش، می اومدیـد دور هـم شـام یـه چیـزی درسـت میکردیم، میخوردیم.
    نمیتوانم صبر کنم، بشری میفهمد و او نمیخواهد سطح فهمش را تغییر دهد. حجم اطلاعاتش زیاد است، اما درک عقلی اش ذره ای کار نمیکند:
  • بردمشون خونه ی مامان، اونجا شام درست کنند دور همی.
  • اومدید طعنه بزنید؟
    لیوان را میگذارم روی میز، شربتش تلخ تر از قهوه بود.
  • اومدم بفهمم درد چیه؟ هرچند من که یه درد بیشتر نمیبینم؛ اونم مسعوده!
    شوکه میشود، تا حالا همیشه با دلش راه آمده ایم، چه مسعود که عادتش است از خودش بگذرد، چه من که با احترام آمد و رفت کرده ام، چه مادر که سکوت کرده تا کمتر مسعود چوب بخورد.
  • من چه گناهی کردم که گیر این زندگی افتادم؟
    جا میخورم از حرفش. بی اختیار نگاهم بالا میکشد و روی صورتش می ماند. زندگی که حسرت خیلی ها پشتش بود و با میل و احترام او جلو رفته بود، حالا برایش شده یک سد! خشم و بهتی که در صدایم می نشیند به اختیار خودم نیست:
  • این زندگی تا یکسـال پیش پر از خوشـی بود! الآن که زخمی شده و دردش به جون مسعود افتاده…
    نمیتوانم ادامه بدهم. دلم برای مادرم تنگ میشود. من چند ساله بودم؟ مسعود چندسالش بود؟ محدثه شیر میخورد هنوز… پدرم چرا نبود؟ خیلی وقت ها نبود اما مادرم همیشه بود… با همه ی وجودش هم بود… هیچ وقت پشت پدر خالی نبود…

٭٭٭٭٭–💌 #ادامه_دارد 💌 –٭٭٭٭٭

#هوای_من

#قسمت_چهاردهم

یک لحظه سکوت می افتد رو ی سر خانه، صورتش قرمز شده است و بغض میکند، کوتاه نمی آیم:

  • مسعود یا با این درد زندگی میکنه یا با همین درد…
    بی پدری سخت ترین درد عالم است… نمی گویم ادامه ی حرفم را:
  • تکلیفـش مشـخصه… امـا شـما تکلیفـت رو بـا ایـن زندگـی روشـن کن، یا با این درد زندگی میکنی مثل دوران خوشـیتون. یـا ایـن زندگـی رو تمـوم میکنـی. بـا اختیـار خودتـه، متأسـفانه داداش اینقـدر فهمیـده هسـت کـه مجبـورت نکنه… بـا خودته همه چیز، فقط تصمیمی که میگیری اول و آخریه…
    با چنان اخمی نگاهم میکند که انگار قاتل مسعود من هستم.
    آخرش را باید اول میگفتم و الآن میگویم:
  • اگه قـرار بـود زندگی همـه ش خوشـی باشـه، دنیـا بهشـت بـود دیگـه، امـا یـه آدم نیسـت کـه تو بخـوای بگی یک کله توی عسـل داره غلت میزنه! وقتی عسله، لذتشو درست و به جا ببر، وقتی بـه تلخیـش میرسـه، حواسـت باشـه کـه چطـور ردش کنـی، نـه اینکـه اینطـوری درب و داغونـش کنـی… مسـعود مریضـه، امـا هنـوز هسـت. محبتـش هسـت، حضـورش نعمتـه، بچه هـاش و خـودت سـالمید. زندگـی سـر پاسـت. داره جلـو مـیره. اون داره زجـر می کشـه، می افتـه یـه گوشـه، چیـزی هـم ازتـون نمی خـواد، بـه جـای اینکـه بهـش امیـد بـدی. کنـارش باشـی، هـر بـار کـه مریضیـش عـود میکنـه میزنی کاسه کوزه رو هـم می شـکونی…
    مژده خانـم تمومـش کـن… مسـعود خبـر نـداره مـن اینجـام، امـا حقش این نیست دیگه اذیت بشه.
    قبل از اینکه حرفی بزند، بشری می آید. لباس بیرون پوشیده:
  • مامان من با عمو میرم پیش بابا.
  • تو غلط میکنی!
    نگاهم تیز میشود روی صورت مژده:
  • هـر بـار کـه بابـا اینطـوری میشـه شـما میفرسـتیش خونـه ی عزیز، دیگه هر بار منم میرم.
  • گفتم غلط میکنی، برو توی اتاقت.
    هنوز حرفش تمام نشد، که هادی هم می آید:
  • مامـان! بابـا هـر روز کـه زنـگ میزنیم میگـه اذیتـت نکنیم، اما شما هم اذیت بابا نکن، دلش برامون تنگ شده!
    نمیمانم که دعواها را بشنوم، به هم ریخته تر از این حرف هایم، بچه ها را نمی آورم، خودشان می آیند سوار میشوند:
  • برو عمو، ما باهات میایم پیش بابا!
    نگاهشان نمیکنم تا اشک های شور چشمانم نمک رو ی دل پریشان شان نشود:
  • عمـو! مامـان راضـی نیسـت بیاییـد، بابـا هـم راضـی نیسـت مامان رو اذیت کنید. بمونید فردا بابا رو می آرم راضیشان میکنم که بمانند، با گریه پیاده میشوند، با زنگ موبایل از دنیایی که متوقفم کرده بیرون می آیم. برای فرار از لحظاتی که سخت شده است جواب میدهم:
  • سلام!
  • به… سلام بر معلم فراری، بیا قبول کن یه سر بریم باغ.
    با جواد چه کنم؟ الآن با این همه کار و فکر مشغول… مدیریت زمانم دارد لنگ میزند… زندگی که لنگ نشده است… بچه ها که گناهی ندارند:
  • جواد بـاور کـن این روزا فرصت ندارم، عصرام تا شـب پره. باغ نه، اما ا گه می آیید بریم کوه. چهار ساعته بریم و بیاییم. ساعت سه، جمعه پایین کوه منتظرم!
  • جان من جدی نشید، بپرسم؟
  • جانم!
  • مشکلی پیش اومده، یعنی … خواستم بگم کاری باشه…؟
  • نـه! دنیـا مثـل قبـل داره مـیره. همیـن کـه تـو سـر حـال هسـتی بزرگترین کمکه. جمعه رو تثبیت کردی خبر بده.
  • به هر حال! قبولمـون ندارید امـا هـر کاری از دسـتم بـر بیـاد هستم.
  • آقایـی جـواد جـان! بـرای پخـش هـم خبرت میکنم، حواسـت به خودت باشه!

٭٭٭٭٭–💌 #ادامه_دارد 💌 –٭٭٭٭٭

#هوای_من

#قسمت_پانزدهم

آتوسا و مامان مقابل چشمانم از خانه بیرون می روند. یک ساعت است از اتاقم بیرون زده ام و اینجا مقابل شبکه ی ماهواره زل زده ام به فیلمی که اصلا نفهمیدم چه بود. دلم می خواست با مامان صحبت کنم. اولش که فیلم می دیدند خفه ماندم، آخرش که به رقص رسید آتوسا با جیغ و سر و صدا انقدر رقصید که… بعد هم قرار داشتند… زبان و فکم ماسید و فقط نگاهشان کردم تا رفتند. جای بوسه ی مادر را از روی صورتم پا ک می کنم. دستم بنفش می شود. به مبل می کشم تا پاک شود، قرمز می شود… رویه ی مبل را می گویم…

           *********

در را که باز می کنم بچه ها هستند بدون مژده. فقط اجازه می دهند که ببوسمشان و پر می گیرند سمت اتاق مسعود. می دانند که نباید به آغوشش بروند. اما مسعود خودش بی طاقت بغلشان می کند، بشری کنار می کشد و کنار می کشدشان، صدای خنده ی بلند مسعود تا آشپزخانه هم می آید و مادر آرام آرام اشک می ریزد و تند تند بساط میوه و شیرینی و شام را می چیند. طناب را برمی دارم و یک سرش را به پایه ی میز می بندم و یک سرش را به لوله ی گاز. برای اینکه به بچه ها خوش بگذرد هر کاری حاضرم انجام بدهم. وقتی که توپ را دستم می بینند فریادشان خانه را پر می کند. مسعود اصرار دارد همراه ما والیبال نشسته بازی کند. هربار که دستش به توپ می خورد لب می گزد و چشم می بندد اما کنار نمی کشد. نمی توانم اینطور ادامه بدهم، بازی را می برم سمت گل یا پوچ، اسم فامیل، دزد و پادشاه… سمت هر بازی که در آن مسعود باشد و اذیت هم نشود. محبوبه و بچه ها هم می آیند. خوشی مادر دیدنی شده است. محبوبه کنارم می کشد:

  • یه خواهش!
  • خانم شدی! خواهش می کنی دیگه!
    وقتی می بیند نگاهش می کنم خودش متوجه می شود که احتمال قبولی بستگی به نوع درخواست دارد، نا امیدانه می گوید:
  • با مژده حرف زدم قراره امشب بیاد. نه تو و نه اون نمی گید که اون روز چی بهش گفتی ولی امشب…
    نمی ایستم تا بشنوم، حق را به مژده نمی دهم که بخواهم مثل این یک سال مدارا کنم. هربار که مدارا کردیم انگار که یک گناهی انجام داده ایم و رفتار او مجازات حاکم قادر بر مسعود مظلوم است.
    اشتباه برخورد کردیم و او را خراب کردیم. موقع شام می آید، مادر سنگ تمام می گذارد. انقدر همه ی بچه ها را خسته کرده ام که بدون تعارف یکی یکی گوشه و کنار ولو شده و تا رختخواب می اندازیم سینه خیز به سمتش بروند. مادر نگران نگاهم می کند و به نگاه های التماس محبوبه اصلا جواب نمی دهم. مسعود را می برم حمام. امروز نتوانسته بودم عصر ببرمش

٭٭٭٭٭–💌 #ادامه_دارد 💌 –٭٭٭٭٭

#هوای_من

#قسمت_شانزدهم

هر بار که آب و عرق می ریزم تا یکی دو ساعتی سوزشش چند درجه کم میشود. هر چند این روزها کلا بهتر است. دوره دارد. سوزش و تب دائمی که تمام می شود تازه استخوان درد می آید و سر درد. دیگر نه می تواند بخواند و نه از شدت سردرد حتی درست بخوابد. نرم ترین متکا برایش مثل سنگ می شود و درد را تشدید می کند.
چند روز بعدش سیستم گوارشی اش به هم می ریزد و بعد دوران نقاهتش می شود. وقتی مژده می رود توی اتاق پیش مسعود، من هم در می زنم و داخل می شوم. عقب تر از تخت مسعود روی صندلی نشسته بود. می نشینم زیر پنجره؛ هم می توانم مسعود را ببینم هم مژده را. مسعود برایم چشم می بندد. نه قبول می کنم و نه کوتاه می آیم. به جای پدرم، برایم پدری کرده. همه ی دنیای مردانه ام را مدیون مسعودم و می دانم این چشم بستن چه معنی می دهد.

  • مسـعود وقتـی اومـد خواسـتگاریم بهـم گفـت تمـام تلاشش رو می کنه تا توی زندگی اذیت نشم…
    نمی گذارم حرف بزند:
  • درست! بعدش.
    مسعود چشم می بندد و رو می گرداند از هر دو تای ما.
  • اما الان…
  • الان چـی؟ ایـن اذیـت از جانـب مسـعوده؟ نگفـت کـه دنیا، تو رو اذیت نمی کنه؟ نگفت که همیشـه همه چیز خوشـی و خرمی و گل و بلبله، گفت خودش تضمین میده که اذیتت نکنه.
    رو میکند سمت من و با ناراحتی می گوید:
  • اما خودش قبول نکرد. چی می شـد می موند اونجا. هم خونه و زندگی داشت، هم کار و پول. این مریضی لعنتی هم…
    نه. با این منطق کج نمیشود جلو رفت.
  • می دونی زنداداش مشکلت چیـه؟ مشـکلت اینه که دنیا رو، نـوک بینـی خـودت می بینـی. یعنی اگه اونجا بودید امکان نداشـت که خودت سـرطان بگیری. برای یکی از بچه ها حادثه پیـش بیـاد. تصادف نیسـت، مریضی نیسـت، خیانت نیسـت، اونجـا کجـای دنیاسـت کـه هیـچ سـختی نیسـت. اینجا حتما سرما هم که بخوری چون ایرانه… راه حلت برای دنیا چیه؟
    مژده طوری دنیایش را می چیند که انگار یک طرف دنیا بهشت است و طرف دیگر چاله ی قبر… هر کس آن طرف است حتی عطسه هم نمی کند…
    مسعود لب باز می کند:
  • امشب رو که به خوشی گذشته تلخ نکنید.
    خم می شوم. سرم را تکیه می دهم به دستانم. چیزی در سرم کوبیده می شود. مژده بی انصافانه می گوید:
  • تو همش همینی!
    چشم ریز می کنم سمت صورتش که با نگاهی مغرورانه به مسعود خیره شده است و می گویم:
  • یـه سـؤال می کنم، ببینـم شما همش چی هستید… داداش منصورت اونجاست دیگه، شنیدم خانمش بهش خیانت کرده و رفتـه، دایی فرهـاد هـم کـه آلمانه، از بچه هاش کـه خبرداری… احتمالا یادته خودت دو سال اول بچه دار نمیشدید این…
  • مهدی!
    صدای بلند مسعود یعنی که:
  • نـه این بار نگـو مهـدی، سـاکت بـاش! بـذار بگـذره، کوتـاه بیا نداریم.
    ضربان قلبم ناهماهنگ می شود. رو برمی گردانم سمت مژده:
  • اگه فکر می کنی زندگی این دنیا ابدیه، اشـتباه کردی، بابای مـن نمونـد. مـادر خودت هـم مرد. مسعود می میـره متأسفانه، تـو هـم می میـری متأسـفانه، دنیـا هـم بـه کسـی قـول صد درصـد مونـدن نـداده متأسـفانه. قاعـده ی هـر کی می تونـه از سـختی فـرار کنـه رو هـم هیچ بشـری نتونسـته پیاده کنه متأسـفانه. برات متأسفم که تا مسعود سرپا و سالمه و برات شأن دکتری و استاد دانشـگاهیش هسـت. تـو هـم هسـتی. ایـن روزا کـه افتاده حـال می شـه تـو فکـر می کنـی برای لذت بردنت بایـد هر چی رنجه رو از زندگیت نیست و نابود کنی.
    از اتاق بیرون می آیم. قلبم بنای ناسازگاری گذاشته است و نفسم سخت می رود و می آید. محبوبه رنگ پریده پشت در ایستاده و لب خشکش را به هم می زند:
  • مهدی!
  • بچه ها رو بردار بریم.
  • مهدی! خوبی؟
    برمی گردم سمتش، قدم عقب می گذارد، چشم می بندم و نفس عمیق می کشم:
  • عزیز دلم، بچه ها رو بردار بریم.
  • من نمی آم!
    از من ترسیده یا از حال و روزم! می داند که همه ی زندگیم است!
    اما:
  • مامان تنها می شه، تـو هم… بـا ایـن حـال و اوضـاع مـن نیـام، خودت برو، نه نه … خودتم نرو، مهدی!
    قیافه ی مستأصلش نمی گذارد بروم. از خانه بیرون می زنم و تا امامزاده پیاده می روم. مژده نمی ماند قطعاً مژده مادرم نیست که رنج ها برایش مثل لبخند بوده و هست.
    برای مادر راحتی ها آب نبات چوبی است که کوتاه مدت است…
    می داند با بیست تا لیس که بزنی هم مزه اش تکراری می شود و هم منتظری تا تمام بشود و چوبش را دور بیندازی و یک آب رویش بخوری.
    مژده کل زندگی اش آبنبات چوبی است.

٭٭٭٭٭–💌 #ادامه_دارد 💌 –٭٭٭٭٭

#هوای_من

#قسمت_هفدهم

پیام می دهم: «فردا ساعت چند با بچه ها قرار کوه دارید؟»
نمی دانم این کوه و کمر چه دارد که مهدوی اینطور عاشقش است. حالا برای ما بگویی چهار تا دختر را اسکل می کنیم و یک لذتی می بریم، اما…


پنج کلمه جواب می دهم: «فردا ساعت سه پایین کوه.»
کوه آرامم می کند. مخصوصا وقتی می توانم تنهایی یک روزم را کنارش بگذرانم. صعودش برایم یک حرف دارد و ماندنش یک حال خاص و پایین آمدنش چیز دیگری است. آن وقت ها که عضو گروه کوهنوردی بودم و چند روز در سکوت بالا می رفتیم و می ماندیم فرصت داشتم خود را یک بار که نه… ده ها بار بازخوانی کنم. هستی را زیر و رو کنم. حتی گاهی حس می کردم مثل موسی آمده ام تا خدا را پیدا کنم، مثل عیسی آمده ام تا از هرچه آفت و بدی که به جانم افتاده خودم را خالی کنم. مثل محمد آمده ام تا شاید عاشق بشوم و راهی… هرچند حالا…


«ساعت سه! جواد دیوانه بازم کوتاه اومد مقابل شما، سه صبح! کی حال داره، به جان تو من خودمم بخوام بیام رختخواب منو ول نمی کنه.»
کسی که یک و دو شب می خوابد، اصلا مرد سه و چهار صبح نیست.
شبمان که بر باد است.
صبح زود هم که…


«دیشب، هدی تب داشت و بغلم بود تا صدای گریه اش مسعود را بیدار نکند. حدود دو بود که تبش پایین آمد و خوابیدم…»


به جواد بی شعور غر زدم برای ساعت کوه… نازم را کشید:
«یه امشب زودتر کپه ی مرگتو بذار کمتر پای اینترنت لاس بزن، گور مرگت بیا،… اصلا به درک نیا!»


به مصطفی گفته ام که یک صبحانه ی سبک برای بچه ها بیاورد. تعداد را می پرسد. می نویسم: «نمیدانم. اما برای بچه ها چای هم بیاور. در هوای سرد بهشان می چسبد…»


تا خود دو با میترا چت می کنم، گاهی آنلاین است اما دیر جواب می دهد، هر بار هم که می پرسم چرا دیر جواب می دهی می گوید:
رفتم آب بخورم… دستشویی جیگر… چرتم برد…
اعصابم به هم می ریزد، پنجره را باز می کنم تا هوای دود گرفته از بین برود و ته سیگارها را می ریزم در خرابه، ماندنم بی فایده است چون نمی توانم جمع ببندم میترا را، رفتنم… بروم؟…. چرا نروم؟…
لباس می پوشم و می روم.

٭٭٭٭٭–💌 #ادامه_دارد 💌 –٭٭٭٭٭

#هوای_من

#قسمت_هجدهم

بچه ها از دیدن مسعود حالت های متفاوت می گیرند. مسعودی که حالا سوزش بدنش کم شده و به استخوان درد و سر درد رسیده است.

  • پدرتونند آقا؟
    نگاهم در صورت مصطفی چرخ می خورد، جواد پرسیده بود، مصطفی با زومی که روی صورت مسعود کرده است آرام می گوید:
  • پدرشون، که…
    مسعود در این دو سال، بیست سال شکسته شد، موهای لخت و مشکی اش پر از سفیدی شد و صورت سفید و شادابش برنزه، حتی خمار شد. درد انسان را شبیه حالت چشمان پر قدرتش هم، خمار خودش میکند؛ دردمند.
  • ا داداش داشتید و رو نمی کردید.
    با بچه ها دست می دهد مسعود و به روی خودش نمی آورد، اما هر فشار دست بچه ها یک بار چین روی پیشانی اش می شود. مصطفی دوسال پیش مسعود را دیده بود و حالا با این تغییر صورت، متعجب مانده که این برادر دیگر من است؟
    جواد می پرسد:
  • معلمید شمام؟
  • نه الکترونیک خوندم.
    وحید ذوق زده میگوید:
  • ا پس لیسانس دار ید؟
    لبخند می زند. مسعود و بچه ها رهایش نمی کنند.
  • فوق دارید؟
    مسعود فقط سر تکان می دهد.
  • بالاتر… دکترایید… پس استادید؟
    مسعود استاد تمام است، بود، هست؛ اما نمی دانم خواهد بود یا نه!
    کوه شفابخش مجبورش کردم و آوردمش، اعتقاد دارم هوای سحر است. هرچند برای مسعود همین هوا هم درد است. آرشام می پرسد:
  • کدوم دانشگاه خوندید؟
  • همین شریف!
    جواد سری تکان می دهد و می گوید:
  • آقـای مهـدوی بـا شـریف قـرارداد بسـتید. ولـی خداییـش آقـای مهـدوی بـه خـودش ظلـم کـرده، فوق مکانیـک داره، اومـده معلم شده تو مدرسه ی اسکل ها!
    وحید آمده همراه جواد با آرشام و اکیپشان. مصطفی و پنج شش نفر دیگر.
    وحید نالان می گوید:
  • شـما برادرشـونی. نصیحتـش کنیـد ایـن موقـع صبـح مـا جوون هـای بی پـدر و مـادر رو نکشـونه اینجـا. اونـم از کجـا… رختخواب گرم و نرم، نه… ظلم نیست این؟ شما بگید.
    مسعود چه جوابی می دهد نمی شنوم، اما مصطفی بازویم را می گیرد و کنار گوشم می گوید:
  • ایشون همون برادرتونند که آمریکا درس خوندند؟
    سر تکان می دهم.
  • پس چرا…
    و نگاه می چرخاند سمت مسعود، راه می افتم و نمی گذارم بیشتر از این انرژی مسعود را بگیرند. مصطفایی متحیر را باقی می گذارم و فضا را دست می گیرم. بالای کوه، کنار مزار شهدای گمنام که می رسیم آرشام می گوید:
  • نگید ما رو آوردید اینجا مراسم گریه و زاری؟
    مصطفی خوب است که حرف بزند اما مات شده است. وحید می گوید:
  • نه که تـو هـم خیلی اهل گریه ای! تو رو باید اینجا دفن کنند که گریه ی همه رو در می آری.
  • نـه جـدا… آقـای مهـدوی، چـرا هـر جـا رسـیدند دو تـا شـهید کاشتند، همه جا شده قبرستون.
    مصطفی خوب است وارد شود که فقط دارد مسعود را نگاه می کند.
    وحید می گوید:
  • البتـه خیلـی هـم شـبیه قبرسـتون نیسـت، پنـج تا سـنگ مرمره دیگـه، تو حـس مردن اینجا پیـدا می کنی؟ الآن دلت گرفت؟ الآن حالت گرفته شد؟ نه… الآن خسته ای… خسته!
    آرشام ابرو درهم می کشد، می ایستد بالای سر و با پایش روی قبر شکل می کشد، با چشم دنبال جواد می گردم، ساکت مانده و سر به زیر:
  • بازم به نظرم نباید بیارند، هر شهری قبرستون داره دیگه…

٭٭٭٭٭–💌 #ادامه_دارد 💌 –٭٭٭٭٭

#هوای_من

#قسمت_نوزدهم

مصطفی بالاخره حرف می زند. پاهایش را بغل گرفته و چشم روی صورت آرشام محکم می کند و می گوید:

  • قبرسـتون بـرا مرده هاسـت، اینا مثل الآن من و توانـد، زنده ان، نمی شـه کـه زنـده رو برد چـال کرد کنار مرده، میارن وسـط زنده ها که وقتی حال آدم ها خراب شد، یه حالی بهشون بدن…
  • الان حال تو خوبه؟
    جواد نمی گذارد بحث کش پیدا کند:
  • الان حداقل حـال تـو از اولـی کـه راه افتادیـم خیلی بهتر شـده، از پاییـن کـوه تـا اینجـا حـرف نمی زدی، الآن داری اعتـراض می کنی، نطقت رو باز کردند.
  • برو بابا…
    آرشام به هم ریخته است و مصطفی به هم ریخته تر. همه اش چشمش می چرخد و نهایت می نشیند روی صورت مسعود.
    مسعود می پرسد:
  • تا حالا با شهیدی مأنوس بودی؟
  • من با زنده هاش هم نمی تونم انس بگیرم بس که لجنن. فقط مونده برم سراغ جنازه ها!
    لبخند مسعود درد ندارد، عمق دارد. لبخند عمیق مخصوص مسعود است، این یعنی که بحث را به نتیجه می رساند:
  • بابای من هم شهید شده!
    نگاهم را از صورت بی خیال مسعود می گیرم. بچه ها، همه با تعجب نگاهشان را از مسعود به سمت من می چرخانند. مسعود سکوت را می شکند.
  • مـن پونزده ساله بـودم، مهـدی هشت ساله بـود که بابام شـهید شـد، جنازه ش اومـد، فقـط سـر نداشـت. مثـل اینـا کـه اینجـان نبـود، اینـا وقتـی اومـدن چهارتـا تیکـه اسـتخوان بـودن. آدم بـا اسـتخوان نمیتونـه ارتبـاط بگیـره، البتـه اگه نگاهت اسـتخوانی و گوشتی باشه درسته ها! ولی خب قضیه یه چیز دیگه است.
    صدای اذان گوشی ام که بلند می شود. مسعود ساکت می شود. بلند می شود برای نماز، جمع را بایکوت کرد. پشتش می ایستم به نماز و یکی دوتا از بچه ها هم می ایستند، نماز که تمام می شود، جواد و وحید می نشیند مقابل مسعود که دارد آرام آرام تسبیحات می گوید:
  • آرشام منظوری نداشت.
    مسعود با چشم آرشام را دنبال می کند، نشسته روی یکی از قبرها:
  • آرشام جان، بحث روحه، روح همینیه که الآن درون تو فشرده شده. جسمت سرپاست، اما به خاطر هرچی که نمی دونم چیه به هـم ریخته ای، تنـد شـدی، کسـلی. بعضـی وقت ها، بعضی آدم ها حال آدم ها رو خوب می کنند، مـن نمی گم… خیلی هـا می گن شـهدا حـال آدم رو خـوب می کننـد، چـون حالشـون خوبه…
    آرشام سربلند می کند و می گوید:
  • مـن بـه شـهید اعتقادی نـدارم، اما حرفات قشـنگه، از حرفامم ناراحت نشید!
    مسعود نگاهم می کند، خسته است، صورتش تیره تر شده است. سر دردش انقدری شده که دیگر فقط بخواهد فریاد بزند. مقاومت کرده تا مورفین نگیرد، اما دیگر نمی تواند حتی وقتی سجده هم می رفت صدای ذکر گفتنش از درد عوض می شد.
    سراغ کیفم می روم و آمپول را آماده می کنم، وقتی تزریق می کنم، سر می گذارد روی یکی از قبرها و چشم می بندد، حال بچه ها به هم
    می ریزد.

٭٭٭٭٭–💌 #ادامه_دارد 💌 –٭٭٭٭٭

#هوای_من

#قسمت_بیستم

پیام میدهم:«چرا برادرتان اینطور مریض احوال بود؟ معلوم است جوانی خوبی داشته؟ هیکلی و خوش بر و رو. چرا اینطور شده بود؟ مریض بودند یا از حرف های من ناراحت شدند؟ امروز اصلا چرا اینطور…»


«روز خوبی بود، مسعود هم خوب بود، معذرت خواهی کرد که با حالش ناراحتتان کرد!»


«این جواب سوالهای من نبود؟»


داریم با بچه ها والیبال بازی می کنیم، تیم منتخب مدرسه، مقابل تیم معلمان است. یک لحظه حواسم می رود سمت جواد که دست به جیب کنار دکه ایستاده و نگاهمان می کند. کلاس ندارند ًو طبیعتا باید کتابخانه باشد اما اینجاست. توپ که می خورد توی صورتم، حواسم جمع بازی می شود. لبم پاره می شود و از بازی کنار می کشم. می روم سمت دفتر.
می آید و می نشیند پشت میزم و بی حرفی خودکاری برمی دارد و ورقه ی مقابلش را خط خطی می کند، تا بروم و لبم را بشویم، برگه ی دوم هم سیاه شده است:

  • از قبرستون بدم می آد، وحشت دارم ازش، اما بالای کوه کنار اون پنج تا قبر وحشت نداشتم… دلم نمی خواد توجیه کنم که چون شهید بودند یا چون هوا خوب بود یا چون همه باهم بودیم. ولی دلم می خواد فکر کنم چرا کنار اون پنج تا قبر حالم بد نشد! اونم بالای کوه سوت و کور.
    لبم را با دستمال خشک می کنم، خونش بند آمده است:
  • لامپ داشت که!
    طوری نگاهم می کند که ترجیح می دهم کلافه ترش نکنم. از روی صندلی ام بلندش می کنم و هلش می دهم آن طرف میز. می نشیند روی میز و می چرخد سمت من، خم می شوم از توی کشو قندان پر از نقل را درمی آورم.
  • بخور، از تلخی در بیای بشه نگاهت کرد، از روی میز هم پاشو!
  • شنیدم مدیر گیر داده بابت بچه ها!
    مدیر چند بار تذکر داده است که اینقدر با بچه ها راحت نباش. کنترلشان سخت می شود. تفکرش سلطنتی است و دیکتاتوری. جوابی نداده بودم اما از مصطفی خواسته بودم کمتر بیایند تا راحت تر بتوانم کنار بچه های دیگر باشم.
  • آقا مهدی!
    جواد جواب می خواهد. هر وقت هم جواب می خواهد تمام رفتار و گفتارش عوض می شود و تا جواب ندهم نمی رود.
  • اونا یه جورایی هم سن شماها بـودن، یکی دو سه سال بالا و پایین، به جای اینکه بگـن اتاق خودم، رختخواب خودم، درس و مدرک خودم، راحتی خودم، می گفتن امنیت کشـورم، آرامش مردم، اندیشه و عقیده م!
    ابرو بالا می دهد، چشم از روی ورقه های خط خطی برمی دارد و می دوزد به صورت من:
  • آرمانی حرف می زنی!
  • آرمانی عمل کردند که میشـه ازشـون حرف زد، خیال نیسـت کـه بترکـه و تمـوم بشـه. بـوده، هسـت. والا ایـن همـه مـرده کـه تـو قبرستونند. نه حال خوب میکنند و نه اثر خاصی دارند.

٭٭٭٭٭–💌 #ادامه_دارد 💌 –٭٭٭٭٭

#هوای_من

#قسمت_بیست_و_یک

از روی میز پایین می آید و نقلی برمی دارد، می چرخد سمت من و نقل را می گذارد توی دهنش:

  • خب!
  • خواستنی می شن! آدم بی وجدان باشه که مسخره کنه!
  • شاهکاره، اوکی… داراییشون رو فدا کردن واسه من، اوکی… جواب سؤالم رو می خوام!
  • بـده و بسـتونه دیگـه… معامله کردن، اون دنیاشـو نمی دونم، اما این دنیا کم کمش اینطوریه که با مرده ها فرق می کنن؛ مرده ترس داره، اینا آرامش دارن. مرده فراموش می شـه، اینا عزیز کرده می شن!
    نقل دیگری برمی دارد و صندلی جلو می کشد و می نشیند:
  • اوکی، قهرمان ملی، دوسـه تا کشـور دیگه هم دیدم، مجسـمه و میدون و تاجگل و احترام نظامی…
  • فرقه بین قهرمان ملی اون ها و جوان های ما!
    با سکوت خیره می شود توی صورتم. بعد از چند لحظه نگاه از من می گیرد و می دوزد به میز و آرام می گوید:
  • عکس باباتو می شه ببینم.
    کیفم را باز می کنم و عکس بیست و دو سالگی اش را بیرون می آورم.
    ابرو بالا می اندازد و عکس را می گیرد:
  • ایوّلا… چـه شـاخ… خـوشگل هـم بـوده، پس بـه بابات رفتی اینقدر تو دل برویی!
    ابرو درهم می کشم، آدم نمی شود این جواد.
  • عکس دیگه هم داری؟
    عکس را از دستش می گیرم و می گذارم توی کیفم.
  • با همین سن رفته؟
  • چند سال بالاتر، ولی همین طوری بود.
    تلفن دفتر که سر و صدا راه می اندازد بلند می شوم، هم زنگ تفریح را می زنم و هم تلفن را جواب می دهم. دیگر تا ظهر نمی رسم با جواد حرف بزنم، خودش در دفتر می چرخد، می رود دوتا چای می گیرد و وسط کارها و مراجعاتم با نقل مقابلم می گذارد، سر کتابخانه می رود و کتاب ها را زیر و رو می کند. پشت میز می نشیند و تلفن جواب می دهد. ساعت آخر هم مصطفی که می آید، می نشینند و از درس ها حرف می زنند.
    پیام آمده است: «چند تا سؤال در ذهنم بالا و پایین می رود، حضوری می خواهم بپرسم، آخر این هفته فرصت دارید؟»
    سر بلند می کنم و می بینم که جواد و مصطفی دارند پیام را می خوانند، مصطفی می پرسد:
  • کیه آقا مهدی؟
    جواد می گوید:
  • شماره ش چه آشناست.
    صفحه را خاموش می کنم. مصطفی خندان می گوید:
  • آخر هفته رو ببندم؟

  • ٭٭٭٭٭–💌 #ادامه_دارد 💌 –٭٭٭٭٭

#هوای_من

#قسمت_بیست_دوم

سیگار را از کنار دهان میترا می کشم و پرت می کنم، هیی می کشد و با سرعت می چرخد سمتم:

  • بیشعور جون! خب سکتیدم، اَه…
  • خفـه شـو، چنـد بـار گفتـم آدم باش، هر گاوی هـر غلطی کرد تو هـم بایـد اداشـو دربیـاری، حداقـل سـیگار معمولـی بکـش نه این آشغالا رو! آخرین بارت باشه!
    ابرو درهم می کشد، تازه لنز سبزش را می بینم:
  • بـرای چـی ایـن لنز کوفتی رو گذاشـتی، مثل گربه های ولگرد تو کوچه ها میشی، درش بیار!
    لبش را می گزد و هم زمان هم مثل همان گربه ها وحشی می شود:
  • اصـلا بـه تـو چـه، دلم می خواد، چطـور خـودت ایـن سـیگارای لعنتی رو فرت فرت می کشی، حتما چون مردی و کلاس کارته! اما من بکشم زشته.
    دستش را می گیرم و فشار می دهم. خم می شوم روی صورتش و می گویم:
  • من از اینا می َکشم؟ آره؟ نگاه کن بـه مـن… بـا تـوام میتـرا… احمق من از این علف ها نمی کشم! اینا بیچاره ت می کنه.
    به ثانیه نشده اشک از گوشه ی چشمش سرازیر می شود. دستش را به شدت می کشد و با کفش هایش روی زمین ضرب می گیرد! نگاه خیره اش را از من برنمی دارد و می دانم که اولش است. به لحظه ای شروع می کند به خندیدن. اول آرام می خندد و بعد…
    دوباره دستش را می گیرم تا بیشتر از این آبروریزی نکند. زبری زیر دستم باعث می شود نگاهم به دستانش بیفتد. جای تیغ ها باعث این زبری شده است. دقت که می کنم اول اسم خودم را می بینم. A و اول اسم خودش M . چشم از زخم های دستش می گیرم و می گردانم دور تا دور کافه. خلوت تر از همیشه است اما نه آنقدر که خیالم را راحت کند. دستش را با عصبانیت می کشد و هق هق گریه اش بلند می شود و با لب های لرزان می گوید:
  • پـس… پـس خـودت هـم مثـل گاو کارای دیگـرون رو نشـخوار می کنی، اگه زندگی گاویه…
    عق می زند و با دست جلوی دهانش را می گیرد. نگاه می کنم به لیوان نصفه ی نسکافه اش.
  • پـس… پـس… منـم می خـوام بشـینم نشـخوار کنـم… مثـل تو، پس… به تو هم ربطی نداره.
    دوباره می خندد و عق می زند. این حالش عصبی ام کرده است. با پشت دست جاسیگاری را هل می دهم. احمق بیشتر از حد کشیده است و دارد حرف های مزخرف می زند، آدم این فکرها نیست، اصلا جز رژ لب و خط چشم و تنگی و گشادی لباس و خوب رقصیدن بیشتر عقلش نمی کشد. باید خفه اش کنم تا دیگر زر نزند:
  • دهنت رو ببند تا خودم نبستم!
    دستش را محکم می کوبد روی کیفش و از بین دندان های کلید شده اش می نالد:
  • ازت بـدم میـاد، اصـلا از همتـون بـدم میـاد، وقتـی خودتـون داریـد همین طـوری زندگـی می کنیـد، پس… پس حـق ندارید به بقیـه گیـر بدیـد. مـن همونجـوریام که خود تو هسـتی. چه فرقی باهات دارم!
    خنده ی ریزی می کند و روی میز خم می شود. دست مشت شده ام را می گیرد و فشار میدهد تا بازش کند:
  • باشـه… دهنمـو می بنـدم… فقـط… فقـط بهم بگـو… تو کدوم کارت بهتر از کارای منه؟ تو… تو چی داری که من ندارم؟
    حالا دیگر مطمئنم که پای کس دیگری وسط است. عمر همه ی رابطه هایم چند ماه بیشتر نبوده، همیشه فکر می کردم که اگر کسی را بخواهم آن وقت ادامه می دهم تا آخر عمر. اما کسی به من نگفت که اگر او تو را نخواهد چه؟ میترا لقمه ی چرب و نرم بهتری تور زده است که پاچه می گیرد و اّلا که من همان قبلی هستم که مدام می گفت:
  • دلم ضعف می رود وقتی اخم می کنی. خوشگل می شوی، وقتی جدی حرف می زنی…
    اما حالا گاو نشخوارکننده شده ام. این حال میترا بهترین زمان است تا بفهمم کجا ایستاده ام.

٭٭٭٭٭–💌 #ادامه_دارد 💌 –٭٭٭٭٭

#هوای_من

#قسمت_بیست_سوم

وقتی در حال خودش نیست می شود همه چیز را از زیر زبانش بیرون کشید. خیره می شوم در چشمانش که مردمک های ناآرام دارد و تیره شده اند:

  • آخرین حرفت.
  • آخرین حرفم؟ پس..پس تو هم منو بازی داده بودی؟
    اشکش جاری می شود.
    حالا آرایشش هم به هم می ریزد و صورتش تابلوی درهم نقاشی یک کودک بی عقل را نشان می دهد:
  • پس..پس آخرین حرفم رو می خوای.. آخرین حرفم اینه که متنفرم از همه تون. از اون فرید مرده که من رو فقط برای لذت خودش می خواست..لعنتی..لعنتی.
    دستمالی برمی دارد و محکم روی صورتش می کشد. رد سیاهی را که روی دستمال می بیند با حرص بیشتری صورتش را پاک می کند. نمی خواهم برایش دلسوزی کنم، نمی توانم:
  • لعنتی..خوب شد مرد..نه..نه..حیف شد مرد..چون من دوستش داشت، پس..دستش را روی دهانش فشار می دهد تا هق هق گریه اش را خفه کند. دیگر حتی دلم برای فرید هم نمی سوزد. غیر از لذات پست خودش چیز دیگری هم می فهمید؟ در آن سایت رمانی که راه انداخته بود چند دختر را مثل این میترا پرخیال و بیچاره کرد..
    لعنت به تو فرید!
  • از تو هم که اینقدر خودخواهی که همه ش به من..با من..پس..من رو بسته ی بسته می خواهی و از اون سی..
    لبش را محکم می گزد و چشمش لحظه ای درشت می شود و سریع نگاه می دزدد، جمع شدن چشم و دست و صورت و قلبم بی اختیار است. دلم نمی خواهد ادامه ی اسم را بشنوم. عقب می کشم و دست به سینه تکیه می دهم.
  • خوبه..خیلی خوبه! داشتی می گفتی…چرا خوردی حرفت رو؟
    دستش را بی اختیار روی دهانش می گذارد و فشار می دهد. نگاهش را می دزدد و به لحظه ای لبش می خندد.
  • هیچی، هیچی، هیچ هیچ..
    صدایش ضعیف می شود و انگار دارد با خودش حرف می زند:
  • آرشام من بد نیستم! من..من هرزه نیستم..خب..خب..پس باور می کنی؟
    دستش شل می شود و از رو ی صورتش پایین می افتد. نگاه از صورتش برنمی دارم تا دروغ و راست این حرف های مسخره اش را بفهمم! شاید هم نگاه برنمی دارم تا با دیدن اشک ها و حال خرابش زنده بگذارمش! صدای خنده ی بلندش حواسم را از جهنمی که دارد می سوزاندم بیرون می کشد:
  • من نمی دونم چرا زن شدم، تو… تو می دونی آرشام؟ میدونی من چرا زن شدم؟ پس..پس چرا اینطـوری باهام برخورد می شه؟ وقتی نمی دونم اصلا مهم هستم یا نه! همه ی دنیا که دست شما مرداست و هر طـور بخواهید با ما برخورد می کنید، خدا.. خدا که زن رو بدبخت نیافرید..پس..پس شما ما رو.هیچ خری نمی تواند افسار زندگی دیگران را دست بگیرد مگر اینکه خودمان افسار ببندیم و بدهیم دست کسی تا بکشد. حالا من هم دلم می خواهد دوتا پک به سیگار بزنم و مثل او از همه ی دنیا فارغ بشوم. نگاهم را بالا می آورم که جواد را مقابل خودم پشت سر میترا می بینم. نگاهم می کند و عقب تر رو ی صندلی می نشیند.
  • شماها خیلی پستید..از بدنش لذتتون رو ببرید و سیر که شدید تف کنید..به هیچی رسیدم. پس..برو آرشام..ازت بدم میاد..از خودم هم بدم میاد..
    چنان با شدت از توی جعبه، دستمال کاغذی را بیرون می کشد و با غیظ رو ی صورتش بالا و پایین می کند که فرصت نمی کنم جعبه را بگیرم و با صدا روی زمین می افتد:
  • وقتی وامی ایستم جلوی آینه تا آرایش کنم حس می کنم چقدر بدبختم… پس…
    صدای گریه اش مثل چاقویی است که روی شیشه می کشند. روانم دیگر نمی کشد! پایه ی میز را می گیرم و فشار می دهم تا نخواهم بکوبم توی صورتش.
  • اگه آرایش نکنم اعتماد به نفس ندارم، اگه این ناخونا رو مثل گرگ نچسبونم رو ناخونام حس می کنم کسی نگام نمی کنه پس..چقدر عقب موندم.
    با حرص و بغض نگاهم می کند و دوباره عق می زند:
  • تو آبی دوست داری، پـس..من آبی می ذارم، یه خر دیگه سبز دوست داره، پس..سبز می ذارم، یکی دماغ اینطـوری می پسـنده من بدبختی و درد عمل رو تحمل می کنم، پس..لبم باید پروتز بشه، گونه ام امسال باید برجسته بشه…
    جیغ می کشد ناگهان:
  • بیشعورا منم آدمم، عروسک نیستم، کاش همه تون مثل فرید بمیرید، راحت بشیم ما دخترا چند روز برای خودمون زندگی کنیم. لعنتی ها.
    کیفش را با غیظ برمی دارد و می رود.تعادل ندارد. به صندلی ها می خورد. می رود! اصلا قدرت و فرصت واکنش نشان دادن را به من نمی دهد، تا به خودم بیایم، جواد جای میترا نشسته و دارد با کاغذی ته سیگارهای روی میز را جابه جا می کند. برای آنکه در چشمان جواد نگاه نکنم دستانم را حایل میز می کنم و موهایم را می کشم. آنقدر می کشم که شاید دردی بیاید و قلب دردم را ببرد.
    صدای جواد را می شنوم که می گوید:
  • زن و دخترهای همه ی دنیا اگر خراب بودند؛ ایرانی به پاکی شهرت داشت. الآن آسیاب دنیا دارد رو ی پایه ی چه خری می چرخد که همه را به کثافت کشانده؟ کثافت کشانده؟ یعنی آتوسا هم؟ مادرم هم؟

٭٭٭٭٭–💌 #ادامه_دارد 💌 –٭٭٭٭٭

#هوای_من

#قسمت_بیست_و_چهارم

  • محبوبه، محبوب، حبیبی، حبیبتی، خانمم!
  • هیسسس، بچه ها خوابیدند.
    اولش صدایش می آید و بعد هم خودش:
  • سلام، چرا اینجایی؟
    کیفم را کنار دیوار می گذارم و کلید ماشین را آویزان می کنم:
  • اسـتقبالت بی نظیـر بـود، دیگه هیچ توقعی نـدارم. خونمـه! نیام؟ برگردم؟ بچه ها چرا الآن خوابیدند؟
    می رود سمت آشپزخانه و صدایش آرام می آید. برای اینکه بشنوم همراهش می روم:
  • من که نمی گم چرا اومدی؟ آخه مگه نبایـد می رفتی خونه ی مادرجون.
    جواب نمی دهم. کاش دیگر حرفی نزند.
  • منتظرتن خب!
    برمی گردم توی صورتش… حال خرابم را نمی خواهد ببیند یا نمی فهمد مرا؟
  • نمی تونـم… نمی تونـم. بابا منم آدمم، نمی کشـم دردهـای مسعود رو. اون طاقت میاره، من نمی کشم، هر روز می رم لبخند دردشـو می بینم، بیچاره می شـم. اشـک روان گوشه ی چشـمش رو می بینـم تموم می شـم. امروز اومدم خونه تـو گیر میدی، نمی تونـم محبوبه، بفهمـم، زندگیـم داره جلـوی چشـمم بال بـال می زنه، می بینی؟
    حرارت از تمام بدنم بیرون می زند. می چرخم دور خودم. دنبال چیزی می گردم تا کمی، فقط کمی، از این آتش را خاموش کند.
    دستم را زیر شیر آب سرد می گیرم و صورتم را هم. اشک همراه آب صورتم می چکد و اشک همراه سرمه ای که به چشمش کشیده می چکد. رو بر می گردانم، نباید اذیتش می کردم.
    صدای باز شدن در یخچال را می شنوم. لیوان که مقابل صورتم قرار می گیرد آرام لب می زند:
  • می دونستم میای برات شربت آماده کردم، خنکه، ببخش…
    می نشینم و به کابینت تکیه می دهم. مقابلم می نشیند. نگاه به قطره ی کنار لیوان می اندازم که از سرما عرق کرده و لیز می خورد، اما نگاه به چشمان محبوبه نمی کنم که اشک قطره قطره از آن می چکد. انسانی را که درمانده شده است به هر راهی بکشی همراهت می آید، چون فقط می خواهد از این بیچاره گی خلاص شود. دنبال راه نجات است. من حالم خراب تر از مسعود است که هیچ کاری نمی توانم برای خودش، زندگی اش و بچه های… وای از بچه ها ا گر…
  • مسـعود یـک تعریف دیگه ای بـرام داره محبوبـه، زندگـی کردن بـدون بابـا رو کنـار مامـان یـادم داده… راهـم انداختـه، امـا حـالا هیـچ کاری نمی تونـم بـراش انجام بـدم. پوسـت بدنـش تیـره شده… چروک شده… گردنش رو دیدی؟… پف زیر چشماشو دیـدی؟… وقتـی می خندیـد کنـار چشـماش جمـع می شـد و صـورت مردونش مهربون می شـد امـا ایـن چـروکای الآن کنـار چشمش عمیقه… یه طور دیگه است… داره ذره ذره… ذره ذره جون میده!
    لیوان را می گذارد کنار لبم و مجبورم می کند تا چند جرعه بخورم. این روزها مزه ها را نمی فهمم اما حسم قوی شده است، دردهای همه را انگار می چشم، جز درد مسعود را که دلم می خواهد او خوب بشود و من پیش مرگش…
  • مهـدی! حولـه بـرات می ذارم یـه دوش بگیـر، غـذا نخـوردم منتظرت بودم بیای با هم بخوریم.
    نگاهش می کنم، اشکش را تندتند پاک می کند اما رد سیاه سرمه زیر چشم هایش باقی مانده است. هر روز منتظر می ماند تا من خبر آمدن دنیایی را بدهم که مسعود خبر رفتن آن را می دهد. دیروز می گفت: دعا کن تا آخر پروژه بمانم، برای کشور حیاتی است.
    با طعنه گفتم: خیلی غصه نخور، تو درستش هم که بکنی آدم هایی هستند که همه را جمع می کنند و می گذارند موزه! هوا فضا را که سپرده ایم دست موزه و هسته ای هم که دانشمند هایش را فرستاده اند هواخوری!
    مسعود چشم غره رفته بود به حرف مزخرفم! با اینکه حرف راست زده بودم اما اعتقادم نبود که باید ناامید بشویم.
    دوش و ناهار و شربت و چایی با زنگ تلفن مسعود می شود زهر هلاهل:
  • مهدی! می تونی بیایی؟
  • ناپرهیزی کردی زنگ زدی، الآن بیام؟
  • الان برو یه سر بیمارستان از مامان خبر بگیر.
    ِبیمارستان قلب و خواهری که از پشت پنجره مادر بستری شده را نگاه می کند و می گرید…
    محدثه را آرام می کنم و می نشانم روی صندلی. ظرف آبمیوه را که مقابلش می گیرم چشمه ی اشکش دوباره می جوشد:
  • ببینـم راه می افتـی میـای تهـرون، نبایـد خبر بـدی. ببین مامان از خوشحالی یکی یه دونش سنکوب کرد.
    لبخند می زند. استفاده می کنم:
  • بابـا دوماهـه ندیدیمت. مـن تکلیفـم رو بـا شـوهر جونت روشـن می کنم.
    وقتی شروع می کند به دفاع از همسرش، خیالم راحت می شود که توانسته ام فضایش را عوض کنم…

٭٭٭٭٭–💌 #ادامه_دارد 💌 –٭٭٭٭٭

#هوای_من

#قسمت_بیست_و_پنجم

دوسه روز است که کتابخانه نرفته ام و همه اش دنبال میترا بوده ام ببینم چه غلطی می کند. قسم خورده ام که کوتاه نیایم. آخر هفته مان هم به خاطر مریضی مادر مهدوی مالیده شد. با جواد چرخی در شهر می زنیم و می رویم خانه شان. اهالی نیستند؛ رفته اند شمال. پهن می شوم آنجا! جواد که دراز می شود، کنارش سر می گذارم روی متکا. چراغ روشن سالن، یعنی هنوز مرگ فرید، اثراتش هست.

  • عادت نکردی هنوز؟
  • بعضـی وقت ها از سیاهی و تاریکی بدم میاد، ترجیح می دم یه چیزی روشن باشه، یه صدایی بیاد.
    سکوت خانه وهم آور است. فندک را برمی دارم و سیگاری آتش می زنم، جواد سرش را که بلند می کند متوجه می شوم که می خواهد مطمئن شود ماریجوانا نمی کشم و سیگار است. می گیرم مقابل دماغش تا خیالش راحت شود. چیزی نمی گوید و دوباره دراز می کشد.
  • میترا چه مرگش بود؟
    اسم میترا در سرم تکرار می شود. دستش را دراز می کند و پاکت سیگار را برمی دارد. روشن می کنم برایش:
  • اگه مطمئن بشم چه مرگشه، بیچارهش می کنم.
  • حل نمی شه؟
  • چی؟
  • مشکل میترا!
  • احمقا هیـچ وقـت مشکلشـون حل نمی شه، چون همیشه احمقنـد. انقـدر هـم احمقنـد کـه همـه ش فکر می کننـد دفعه ی دیگه اوضاع بهتر می شه.
    نیم خیز می شود و سیگاری را که نکشیده توی جاسیگاری خاموش می کند:
  • تو چی؟
  • چی؟
  • تو احمق نیستی؟
    حماقت که شاخ و دم ندارد. من هم احمقم که دنبال میترا دارم یورتمه می روم و می دانم که قلاده ی کس دیگر را به گردن دارد. از فکر کردن به میترا حالم بد می شود. حرف را عوض می کنم. سؤالی که ذهنم را به هم ریخته بود می پرسم:
  • داداش مهدوی مریض بود؟
  • فکر کنم… هنوز نتونستم بپرسم ازش!
  • ولی لامصب آرامش داشت ها…
    سیگارم را از دستم می گیرد و توی جاسیگاری خاموش می کند. نمی دانم به چه فکر می کند اما حال و روز من از فکر کردن گذشته است و به زرد آبش رسیده است. شاید هم به خاطر کنکور بی پدر است که این طور بی خوب نمان به هم مالیده شده است. جواد انگار دارد برای خودش زمزمه می کند:
  • چیز کوفتیه!
    چشم از سیاهی دور و اطرافم برنمی دارم و زمزمه وار می پرسم:
  • چی؟
  • زندگی! این مهدوی حرفهاش خیلی راسته… درسته!
  • کدومش؟
  • بهـم می گفـت: تـو فکـر می کنـی اومدی دنیا کـه همش کیف کنی، بچرخی، حالشو ببـری، اینـه کـه تـا یـه خـورده کم و زیاد می شه و اذیت می شی، دادت میره هوا!
    این مهدوی را باید تاکسیدرمی کرد تا دیگر نتواند حرف های ته خیاری بزند، دهن را تلخ می کند:
  • پس زندگی چیه؟ همینه دیگه؟
    نفس عمیقی می کشد و می گوید:
  • همیـن اگه باشه کـه میتـرا امـروزت رو بـه گند کشـید، حس یه عمرت رو هـم نامطمئـن کـرد، فریـد و تـو و سیروس هـم اونـو نابـود کردید.
    میترا امروز من را به گند نکشید، خودم و خودش را نابود کرد.
  • جواد؟
  • هوم!
  • یادتـه اولین بـار کـه سر به سـر یـه دختـر گذاشـتیم و تیـپ زدیـم رفتیم سر قرار؟
  • احمق بود فکر کرد ما آدمیم! احمق بودیم فکر کردیم آزادیم!
  • آزاد… اما خداییش الآن دلم یه کسی رو می خواد که یه حالی بهم بده…

٭٭٭٭٭–💌 #ادامه_دارد 💌 –٭٭٭٭٭

#هوای_من

#قسمت_بیست_و_ششم

پوزخند می زند. وقتی جواد اینطور عصبی می شود یعنی بعدش حرفی می زند که همه جایت می سوزد.

  • آره ارواح عمـه ت آزاد بودیـم! ایـن حـال چیدمانی الآن مـون از اثـرات مثبت آزادیه؟ من حاضرم ده شـب تـو زندان بخوابم، این حال و روز ته گرفته رو نداشته باشم.
    صدایش را پایین می آورد و ادامه می دهد:
  • بدبختیـم مـا! اسـیریم… گیر گندای خودمونیـم، ادا درمیاریم. گل بگیرن به همهش! تو هم خفه شو دیگه حرف نزن!
    پشت می کند به من و با مشت می کوبد روی زمین! از حالش می ترسم. باید حرف را عوض کنم. جواد چند ماهی است که تازه نرمال شده و نباید فشار عصبی داشته باشد.
  • مهدوی بهت چیزی نگفته؟
    با تاخیر جواب می دهد. کلا با مهدوی حالش خوب می شود و می دانم که این تنها راه حل است:
  • درباره ی چی؟
  • یه مدته ناشناس پیام میدم بهش، هر چی بهش می گم محل نمیده جـز یکی دو بـار. همـه ش فکـر می کـردم بگرده پیـدام کنه، حداقل از تو بپرسه ببینه من کیام.
    ساکت می ماند، خانه ساکت سا کت است، حتی ساعت هم آرام گرد است و تق تق ندارد.
  • َجواد با توام!
  • نه هیچی نگفته، نمی شناسیش مگه، نامرد نیست.
  • واقعـا بابـاش شـهید شـده؟ ایـن جـور آدم ها از ما بدشـون میاد، می گن پا رو خون باباشون گذاشتیم!
  • هنوز خری، مهدوی رو نشناختی.
  • دلم می خواد بزنمش!
    این حرف دلم نیست. راستش الآن دلم می خواهد پیش مهدوی باشم تا شاید کمی آرام بشوم.
  • آرشام!
  • هووم!
  • من بعد از فرید از اسم قبر هم هول می کنم، اما بالای کوه…
    سکوت؛ امشب حرف اول را بین ما می زند. بالای کوه هیچ خبری نبود، چه طور بود اصلا… هیچ کس نبود، هوا نسیم ملایمی داشت و نور لامپ هایی که نوک قله را روشن کرده بودند. اطراف، تاریکی وهم آوری داشت، اما… پنج تا سنگ سفید که رویش چند کلمه بود: شهید گمنام، محل شهادت… هجده سال، نوزده سال، بیست و دو سال، بیست سال، بیست و پنج سال. همین؟ نه… یک گل لاله هم روی هر سنگی بود.
  • بـا مصطفـی حـرف زدم، دیـروزم رو کلا درس خونـدم کـه یـه ساعت شب با مصطفی باشم. اینا یه جور زندگی می کنند ما یه جـور. رفتیـم زیرزمین خونشـون، میز پینگ پونگ و فوتبال دسـتی داشـتند. بابـا و داداششـم اومـدن، بـه جـای یـه سـاعت چهـار سـاعت پـلاس بودم، کلی بـازی کردیم، می گفت گاهی مهدوی و بچه ها می رند اونجا، مکشونه.
  • قپی اومده!
  • عکسایی که گرفته بودن و نشونم داد.
  • تو هم ساده، خام شدی!
    حرفی نداریم که بزنیم، می چرخم پشت به جواد و تلگرامم را چک می کنم، میترا خاموش است… کلا خاموش است. اما سیروس تا خود دو که بیدارم آنلاین است و در گروه بچه های معرکه با دخترها درگیر..
  • ٭٭٭٭٭–💌 ادامه_دارد 💌 –٭٭٭٭٭

#هوای_من

#قسمت_بیست_و_هفتم

دست مادر را آن قدر نوازش می کنم تا چشم باز می کند ، صورتش را می بوسم و کنار گوشش می گویم :
این جا ، جای شما نیست ، زود بلند شید بریم ، پنج روزه به پای شما وایستادم عشقم ! چشم می گرداند روی صورتم و لب می زند : مسعود!
نگو مسعود ، بگو هووی من ! اون که خوبه ، امروزم رفته دانشگاه که من در خدمت شما هستم ، جان من این طور نباش ! آب داریم !
_ آب ، آب میوه ، کمپوت ، گل ، مهدی ……..هر چی خوردنی بخوای هست ، ولی خودمو توصیه می کنم بخوری .
لبخند می زند و می گوید :
زن گرفتی ، بچه داری ، هنوز لوسی ، تقصیر خودمه ! بازم دلتون نمیاد بگید تقصیر مسعوده می گید خودم ، حالا چی می خواهید بانوی من !
لب های سفید شده اش را بی رمق تکان می دهد و می گوید:
آب ! صورتم را جلو می برم ، پیشانی اش را می بوسم ، چشمانش را می بوسم، صورتش را می بوسم. عوارضش بود !
کی می ریم ؟ دکتر ازم تضمین گرفته دیگه غصه نخوری تا مرخصتون کرده .
_ بسته ها رو چکار کردی ؟
امشب حداقل پنجاه خانواده منتظر بسته ها هستند و من نرسیدم انجامشان بدهم . فقط محبوبه بسته ها را آماده کرده آن هم ناقص.
تماس می گیرم با مصطفی :
_ سلام آقا !
_ سلام بر مصطفی، کتابخونه ای ؟
_ آره……..اگه خدا قبول کنه ، شیطون بذاره ، بچه ها اذیت نکنند !
_ خوبه …… ده تا عامل برای فرار داری ، یکی هم من اضافه کنم ؟
_ جون بخواید !
_ لوس نشو ، من نمی رسم بسته ها رو ببرم ، خودت جواد رو خبر کن ، یکی تون هم بده کتاب ها رو تحویل بگیره بگذارید توی بسته ها و ببرید !
_ جواد و خبر کنم ؟ با دوستاش؟
_ نه فعلا به خودش بگو !
مادر خیره خیره نگاهم می کند ، تلفن را قطع می کنم و گزارش می دهم :
_ این دفعه عسل و بادوم می بریم با یه کتاب ، کتاب سلام بر ابراهیم رو نذر کردم از جا بلند شید ، از مسعود پولشو گرفتم . خوبه ؟
می خندد ، چقدر خوب است که می خندد ، انگار تمام ذرات عالم همراهش می خندند.
_ تو نذر کردی ، پولشو از مسعود گرفتی !
_ عقلی کردما …. مگه نه ؟
_ بله ، تعریف جدید از عقل رو هم فهمیدیم !
عقل تعریف خاصی ندارد ، چیزی است که خدا زندگی همه ی انسان ها را به آن سپرده است که متاسفانه اغلب هم غیر قابل استفاده و نو می ماند . تشخیص خوب و بد و انتخاب خوبی هاست ؛ انسان ها ذاتا خوبی را می فهمند . هر چند طی یک روند بی عقلی می روند سراغ بدی ها ؛ چون فکر می کنند حیف است لذتی را که در بدی هاست نچشند . لذتی که اگر گیرشان هم بیاید زود تمام می شود و حتی کوفتشان بشود . عقلی داریم ما انسان ها ! مادر من عاقل ترین است.

٭٭٭٭٭–💌 ادامه_دارد 💌 –٭٭٭٭٭

#هوای_من

#قسمت_بیست_و_هشتم

مصطفی که به جواد زنگ زد کنارش بودم، برای هر دویمان عجیب بود. جواد قبول کرد، ماشین بابا را برداشتم و رفتیم خانه ی مهدوی. ایستاده بودیم کنار ماشین تا مصطفی بیاید. دائم میترا را چک می کردم، از چند روز پیش گوشی اش را خاموش کرده بود و خاموش مانده بود.
ستاره زنگ می زند، نمی دانم جواب بدهم یا نه، جواد سرش را روی موبایلش خم کرده و مشغول است.

  • ستاره است!
    سر بلند می کند و به صفحه ی گوشی ام نگاه می کند، حرفی نمی زند، دوسه بار زنگ می زند تا جواب می دهم.
  • وای آرشی چرا دیر جواب دادی؟
  • بگو!
  • اه بداخلاق نشو، میای اینجا؟
  • اونجا کجاست؟
  • با بچه ها اومدیم پارک، گفتم تو هم بیایی!
    دلم یک شادی حسابی می خواهد.
  • چه خبره؟
  • وا! همیشـه چـه خبـره، بچه هـا بسـاط کردنـد دیگـه، بیـا خـوش می گذره، میای؟ آره… جون ستاره!
    بساط کرده اند… قلیون دو سیب و چیپس و پفک و عکس سلفی…. نه این ها الآن حالم را خوب نمی کند… دخترها هم هستند دیگر و… نه، یک شادی حسابی تر…
  • نمی آم.
    و قطع می کنم. جواد می پرسد:
  • نرفتی چرا؟
  • گل بگیرن به همه شون!
    حال این روزهایم را نمی دانم، جایی می خواهم بروم که وقتی تمام شد و رفتم خانه نگویم تف به هرچه ولگردی است. عکس هایی را که گرفته ام زیر و رو می کنم؛ سلفی و غیرسلفی. صدبار پارک رفته ایم. حتی فکر کردن به بازی های هیجانی اش دیگر برایم لبخندی نمی آورد… یک بازی جدید هم…
    با بچه ها قرار می گذاشتیم جیغ بزنیم. پسرها و دخترها، صدای جیغ هر گروه بلندتر بود باید بستنی میداد. ما عمدا بلندتر جیغ می زدیم… اما دخترها از ترس جیغشان وحشتناک تر میشد. هر بار هم بستنی می دادند.
    بعد چه می شد؟
    الان که نمی روم چه می شود؟
    یک جای زندگی می لنگد. این حالم به خاطر میترا است یعنی؟
    نکند میترا آنجا بوده و خودش نخواسته زنگ بزند و ستاره را جلو انداخته، یک لحظه ته دلم شاد می شود. قفل موبایل را باز می کنم و شماره ی ستاره را می گیرم:
  • وای آرشی جونم! میای، بگم کجاییم؟
  • میترا اونجاست؟
    صدایش تابلو عوض می شود:
  • وا… نه، سراغ میترا رو از من می گیری!
  • سیروس چی؟
  • سـیروس امشـب پارتی گرفته بود، بی شـعور ما رو دعوت نکرده بود. ما هم اومدیم اینجا عشق و حال، تو هم بیا دیگه!
    قطع می کنم. سیروس پارتی گرفته است. کجا؟ پس چرا من را خبر نکرده؟ میترا چرا گوشی اش خاموش است. ستاره را هم که دعوت نکرده، چه پارتی ای گرفته که بچه ها را نصفه دعوت کرده است!
  • جواد، کی با سیروس خیلی مچه؟
  • بیا بیرون از فکر میترا و سیروس!
  • فقط بگو کی؟
    نگاهم می کند و وقتی که دیگر می خواهم فریاد بزنم، می گوید:
  • مهران…
    میترا پارتی سیروس بود… باید بروم. ا گر میترا آنجا باشد… راه می افتم تا سوار ماشین بشوم که دستم را کسی می کشد. نگاهم را برمی گردانم. دست جواد به بازویم قفل شده است.
  • بذار کارمون تموم بشه، هر قبرستونی بگی باهات میام!
    از هر چی پارتی است بدم می آید، پارتی یک مهمانی است پر از دخترهای لجنی که دنبال پسرهای لجن می افتند، می خورند، می رقصند، ناز می کنند، ناز می خرند، مست می کنند و هر غلط دیگری. میترا و سیروس را با هم آتش می زنم که دارم آتش می گیرم.
    نه نمی توانم صبر کنم!
  • احمق! جلوی مصطفی زشته!
  • مصطفی خر کیه؟
  • هـر کـی! همین جوری هم زندگی مـا تابلو. حداقل الآن اثباتش نکن!
    مصطفی با دست پر از کتاب می آید. جواد دستم را فشار می دهد و مجبورم می کند تا سوار شوم. نمی فهمم که کی بسته ها را جا می دهند و ناچارم همراهشان بروم تا ته ته شهر، تا حالا اینجا نیامده بودم… مصطفی و جواد از ماشین پیاده می شوند و من حتی شیشه را پایین نمی کشم، تا پنجاه بسته را در کوچه پس کوچه ها بدهند پنجاه ساعت می کشد. برای من که می خواهم دنیا را خواب ببرد خوب است.

٭٭٭٭٭–💌 ادامه_دارد 💌 –٭٭٭٭٭

#هوای_من

#قسمت_بیست_و_نهم

مژده رفت! مژده ای که آخرین بهانه اش برای رفتن این بود که بالاخره دولت آمریکا پنج سال خرج من و مسعود کرده است و حرام خواری است اگر آنجا نمانیم و من به طعنه گفته بودم پس این هجده سال که ایران خرجت را داده تا درس بخوانی و بیست و پنج سال هم آب و خاکش خرج رشد تو و مسعود شده است اگر کسی ندید بگیرد…
مژده مبهوت نگاهم کرده بود. آخرین نگاهش بعد از امضای طلاقش همان بود. بیست و پنج سال ایران را هتل دیده بود و آمریکا را مهد مادری اش در پنج سال… نتوانست جوابم را بدهد. مسعود فقط گفته بود که آنجا تا قران آخر پول تحصیل و محل سکونت و خدمات و… را ازشان گرفته اند و حتی به ازای درسی که خوانده اند پروژه های مفتی دولتی انجام داده است…
بچه ها را هم گذاشت پیش مادر… به مسعود گفته بود تجربه ی زندگی کنار تو بی نظیر بود… زن بی نظیری بود! در حرف البته نه در درست زندگی کردن…
محبوبه چند روز فقط گریه می کرد و من مدام بچه ها را بیرون می بردم تا نه مادر دق کند و نه مسعود دو تا درد از پا درش بیاورد. شب به اصرار بچه ها ماندیم خانه ی مادر. هادی قیافه ی مردانه می گیرد و اصلا بی تابی نمی کند اما هدی را فقط روی پای مسعود می شود آرام دید.
هدی و بشری و مریم کنار محبوبه و مادر می خوابند و من می روم اتاق مسعود که دارد با لپ تابش کار انجام می دهد. خانه را داد به مژده به جای مهریه و زحمت های این سال ها و حالا ساکن خانه ی مادر شده است. همه ی این اتفاق ها سر هم شد یک هفته.

  • مسـعود وجدانـا داوری مقالاتـت رو جمـع کن فـردا روز پرکاری دارم.
  • می تونی یه جای دیگه بخوابی.
    حرف زوردار از آدم بی زور خیلی زور دارد. تا به خودم بجنبم که لپ تاب را بردارم دستم را می گیرد و می پیچاند. حرف زوردار از یک استاد خیلی هم به جاست. کنارش دراز می کشم. ترجیح می دهم بیشتر کنارش باشم. بیشتر ببینمش و بیشتر…
    ذهنم را خفه می کنم، مسعود حتی اگر درد هم بکشد باید به خاطربچه هایش زندگی کند.
    دنیا خوشی اش چسبیده به ناخوشی، هنوز لبخند لذتی که بردی روی صورتت است که زجر سختی، ماتت می کند. مسعود نه آدمی است که با خوشی ها، مستی کند و نه آدمی که با سختی ها ضربه فنی شود.
    چند روز نشست و حرف های مژده را گوش داد. من اگر بودم شاید مژده را اعدام می کردم، اما مسعود فقط گفته بود:
  • دوسـتت دارم، امـا نمی تونسـتم از عقیـده ای هـم کـه دارم بگذرم، بمونی… روی سرم جا داری! حتی اگر آدم بی اعتقادی هم بودم بازم به خاطر این آب و خا ک برمی گشتم.
    کاش مژده توانسته بود چهار تا دلیل قانع کننده بیاورد، دو تا بدی از مسعود دیده باشد، کاش مسعود گذاشته بود گاهی زندگی به کام مژده نباشد، کاش مژده می فهمید که دنیا هست و رنج هایش، فرار تنها راه را سخت تر می کرد.
    هر جا هم که برود آسمان همین است و زمین می چرخد. گاهی شب است و تاریک، گاهی روز است و روشن. شب و روز را نمی شود تغییر داد اما می شود قابل استفاده کرد.

  • ٭٭٭٭٭–💌 ادامه_دارد 💌 –٭٭٭٭٭

#هوای_من

#قسمت_سی_ام

حال مادر مهدوی بهتر می شود و میرویم باغ!
بطری را میچرخانیم سرش میایستد مقابل مهدوی، فریاد شادی
همه هوا میرود. افتاد در دام.

  • جرئت یا حقیقت؟
    لبی هم می کشد، مکثی می‌کند… ناچار است که یکی را انتخاب
    کند:
  • حقیقت!
    دعوا میشود بینمان که کی سؤال کند. سؤال برای من است
    به کسی نمی دهم، خفه که می شوند زل می زنم توی چشمانش و
    می پرسم:
  • قبـل از ازدواجـت بـا دختـری ارتبـاط نداشـتی کـه بـهش علاقـه
    پیدا کنی؟
    وحید میگوید:
  • راحتش کن دیگه، آقای مهدو ی دوست دختر نداشتی؟
    لبخند میزند و می گوید:
  • دوست دختر نداشتم، ارتباط هم نداشتم که علاقه پیدا کنم.
    ابرو در هم می کشم و میگویم:
  • آقا! قرار شد حقیقت رو بگید، دو در نکن دیگه!
    شانه بالا می اندازد و می گوید:
  • دروغ نگفتم!
    وحید با خنده می پرسد:
  • یعنی هیچ وقت دلتون هم نمیخواست؟
  • آ آ… قراره یه سـؤال بود دیگه! یه سـؤال کردید جواب دادم، دو
    تا قرار نبود و بطری را می چرخاند.
    با تلاش و تنظیم دور بعد دوباره بطری را طوری می چرخانیم که به
    مهدو ی بیفتد:
  • جرئت یا حقیقت؟
    بلند می خندد:
  • بی وجدانا، چندتا به یکی!
    وحید می گوید:
  • همینه دیگه، می خواستید با نوچه هاتون بیایید!
  • حقیقت!
    می پرسم:
  • خـب… هیـچ وقـت دلتـون نمی خواسـت کـه ارتبـاط داشـته
    باشید؟ یعنی بالاخره سنگ که نیستید!
    مهدو ی پاهایش را جمع کرد و دستش را دور پاهایش حلقه کرد:
  • بابا منم آدمم دیگه، جوونم هستم، مریض هم نیستم، دلم هم
    می خواست، راحت شدید…
    بطری را برمی دارم و پرت می کنم پشت سرم و می ‌گویم:
  • من حوصله ندارم هر بار منتظر بطری بشم که سؤال کنم. بذار
    راحت بپرسیم.
    مهدو ی فقط سر تکان می دهد و می گوید:
  • اول یه چایی آتیشی بدید، بعد پفک هایی که به خوردم دادید
    می چسبه، بعد فکم رو استخدام کنید.
    جواد می رود که چایی بیاورد.
  • داداشتون رو چرا نیاوردید؟
  • خیلی سرش شلوغه، اون شب هم دیگه به زور آوردمش.
    جواد زیر لبی می پرسد:
  • استاده نه؟ من رفتم یه گشتی زدم دیدم استاد تمامه و آمریکا
    درس خونده، کار درسته ها!
    فقط با لبخند سر تکان می دهد. جواد چایی را تعارف می کند و
    مهدو ی برمی دارد و می گوید:
  • این جام شوکران پیش از محاکمه است دیگه!
    و می خندد، می پرسم:
  • خب!
  • خـب دیگـه، جوونـه و شـهوتش دیگـه، ایـن یـه طـرف قضیـه
    اسـت، یـه طـرف هـم کـه بالاخـره آدم دوسـت داره بـا یـه جنـس
    مخالـف خـودش مـچ بشـه تـا روحـی هـم آروم بشـه دیگـه، دیگـه
    …دیگه
    همه با هم یک هوووی بلند می کشند و صدایشان سکوت شب را
    می شکند و مهدوی لبخند زنان چایش را سر می کشد:
    نمیدانم بین قهقهه ها صدای وحید به گوش مهدوی می رسد:
  • پینوکیو آدم شد، شماها آدم نمی شید…
  • ًاصلا پینوکیو به عشق دخترا آدم شد، جان خودم آقا!
    امشب کمتر با بچه ها همراهی می کنم می خواهم سؤالی بپرسم که
    جواد پیش دستی می کند.
  • با این تفاصیل چطور می گید دوست نداشتید؟
  • با این تفاصیل نمیتونم دروغ بگم که…
    میگویم:
  • چرا؟
  • چی چرا؟ خودت چرا؟ چرا دوست دخترای مختلف دارید؟
    تند شده ام. خودم هم می دانم. لحنم دوستانه نیست. و شاید
    کمی غیر محترمانه. اما می گویم:
  • خودت گفتی نیاز داریم دیگه…
  • چی؟ لذت شهوتش یا لذت روحی و محبتیاش؟
    یک لحظه دلم نمی خواهد جواب بدهم هیچکس دلش نمی خواهد
    جواب بدهد جز اینکه مسخره بازی کنیم:
  • گزینه ی اول…
    وحید می پرسد:
  • فقط یه گزینه ایه آقا؟
    مهدو ی لبخند می زند و سعید به شیطنت می گوید:
  • ِا شمام فهمیدید، ضایعیم ها!
    جواد سنگی پرت می کند وسط آتش و آرام لب می زند:
  • درسـتش رو بگـم، هیجانـش. لامصب هم فکـر و خیالش، هم
    ارتباطـی کـه میگیـری، یـه حـال خاصـی داره کـه نمی شـه ازش
    گذشت.
    وحید با شکلکی که درمی آورد می گوید:
  • ًحـس عجیبیـه آقـا! مخصوصـا یواشـکی….

٭٭٭٭٭–💌 ادامه_دارد 💌 –٭٭٭٭٭

#هوای_من

#قسمت_سی_و_یکم

_ بدیش چقدره؟
تمام لحظات این روزهایم مقابل چشمانم می آید. جواد آرام
می گوید:

  • افتضاحه، برای ما پسـرا افتضاحه، برای دخترای بدبخت که
    بدتره، نابود می شن!
    مهدو ی می زند پشت کمرم و می گوید:
  • نامردی نیسـت که به همین راحتی بگیم دختره نابود شـد. یا
    دختره بزنه تمام غرور و مردی یکی رو له کنه.
    حرفش خرابم می کند. نگاه می کنم در چشمان مهدوی که سر
    برمی گرداند و رو می گیرد از من، وحید می گوید:
  • ًشـما کلا بـا هـر چـی خوشـیه مخالفـی دیگـه، دوسـت دختر هم
    که نه.
  • نـه بـه مـن ربـط نداره که بخوام جلوی خوشـی و ناخوشـی شـما
    رو بگیـرم ولـی بـرام عجیبـه، چطـور عقلتـون اجـازه مـی ده کـه
    اصـل رو ول کنیـد گیـر بدیـد به جزئیات. محبت ریشـه ای کجا،
    محبت هـای کوچه بـازاری کجـا! غرب هم به این نتیجه رسـیده
    که شهوت اصل نیست.
  • تقصیر خداست به خدا، داده و میگه نخور!
    جواد تند سر بلند میکند و میگوید:
  • وحید حرف مفت نزن!
    مهدو ی زود فضا را دست میگیرد و میگوید:
  • اینـو نمی دونـم، امـا خـدا گفتـه اسـتفاده کـن از راه درسـتش،
    برنج رو نپخته می خوری که بعدش بگی تقصیر خالقشـه، صبر
    می کنی دم بکشه هر چی جا داری بخور. صبر کنید وقتش برسه
    از راه درستش یه عمر آروم و پرلذت زندگی کن.
  • نمیشـه بـه جـدت آقـا، پـدر آدم درمیـاد، سـخته… خسـته
    می شیم… می فهمی… خسته!
    بچه ها می خندند و مهدوی هم. مشتی تخمه برمی دارد و بی خیال
    حال بچه ها می شکند و می گوید:
  • اشـتباهه، قبـول دارم نیـازه، امـا مـدل بـر طـرف کردنـش
    ناجوانمردانه اسـت. چون ما مردا قوی هسـتیم ضربه هم بخوریم
    بلنـد میشـیم امـا دختـرا، نـه. لطیف تـرن، داغـون می شـن. بعـدا
    هـم دیگـه نمی شـه گفـت اینـا می تونـن یـه زندگـی عاشـقانه و پـر
    آرامش اداره کنند. دلشون رو پیش پنج نفر قبلی یه دور باختن.
    دیگه مردابه، قیافه میان، دیگه من اولین و بکرترین احساسات
    رو ازشـون در یافـت نمی کنـم، تـازه ا گـر تنوع طلـب نشـده باشـن.
    عصبی و ناآروم و شکاک نباشن، وسط زندگی جاخالی ندن.
    جواد سنگی برمیدارد و پرت می کند:
  • نه آقا مهدوی! ما پسرا هم داغون می شیم، شاید ده تا دختر رو
    به بازی بگیریم تا حالشو ببریم اما یه نفری رو که می خوایم و اون
    پـا پـس میکشـه و با یکـی دیگه جلو میره، طوری خورد می شـیم
    و اعصابمون به گند کشیده می شه که دیگه هیچی گل و بلبل
    تـوش پیـدا نمی شـه. شـاید سـر زن آینده مون هـم کلاه بذاریم. اما
    ادا و اطـواره، همـش هـم شـک دار یـم کـه قبلش با کی بـوده، برای
    کـی اینطـوری نـاز و نـوز می کـرده؟ الآن که من نیسـتم چه غلطی
    می کنه؟ راست می گه؟ دروغ می گه؟ … می فهمید؟
    ًقطعا نمی فهمد ما را مهدوی. وقتی اینطور عمیق به جواد نگاه
    میکند یعنی دارد یک نمونه ی بکر را بررسی می کند. یک مقاله ای
    که تا حالا خودش ندیده و نخوانده و تازه دارد می بیند که چیست!

٭٭٭٭٭–💌 ادامه_دارد 💌 –٭٭٭٭٭

#هوای_من

#قسمت_سی_و_دوم

  • امروز زنگ زدم به مژده!
  • گفتی کدوم مغازه حراج زده؟
  • داره می ره از ایران!
  • عصـر فرصـت دارم بریـم خریـد، شـما لیسـت بنویـس کـه جـا
    نمونه چیزی.
  • مهدی!
  • محبوبـه خانـم، مـن فرصـت نـدارم بـرای تموم شـده ها دوبـاره
    وقت بذارم.
  • برای دل من که وقت باید داشته باشی، دارم دیوونه میشم…
    دیگر پیام نمی دهم و زنگ می زنم، گوشی را که برمی دارد صدای
    گرفته اش یعنی که یک ساعتی گریه کرده است:
  • نگفته بودم اشک قیمتیه، خرج هر چیزی نکن.
    صدای گریه اش میآید. این ناآرامم میکند. آرام میگویم:
  • محبوبه جان! خانمم! شما الآن برای چی گریه میکنی؟
  • چـرا اینطـوری شـد؟ مسـعود کـه خیلـی خوبه؟ زندگیشـون که
    خوب بود، بچه ها چی میشن؟ مهدی یه کاری کن!
    قلبم فشرده می شود. اینقدری که مجبور می شوم با دست سینه ام
    را فشار بدهم:
  • مژده تصمیمش رو گرفته، بهترین دانشگاه اونجا ازش دعوت
    کـرده، زندگـی کـردن بـراش مثـل مـن و تـو معنـی نمی شـه. ازش
    خواسـتم کـه درسـت تر نـگاه کنـه. فکـر میکنـه مسـعود زندگـی رو
    مفت باخته، آینده، شغل، کار، پول… اونم تو آمریکا … اگه قرار
    بود متوجه بشه مسعود متوجهش کرده بود.
  • آخه این همه بچه ها رفتند و برگشـتند زندگیشـون سـر جاشـه،
    اینا… بیچاره مسعود….
  • مسـعود بیچـاره نیسـت، مـژده بیچـاره اسـت کـه فکـر کـرده
    هفتادهشـتاد سـال زندگـی تـو دنیـا یعنـی ابدیـت. الآن
    چهل سالشـه، نصـف زمانـش تمـوم شـده، داره بـرای نصفه دیگه
    اصـل رو می بـازه. دار و ندارشـو بـرای آب و خـاک کشـوری خـرج
    میکنه که به صغیر و کبیر دنیا رحم نمی کنه!
  • نمیدونم چی بگم؟ کاش بچه ها بی مادر نمی شدند!
    خنده ام می گیرد از محبوبه که مستأصل شده است و با هزار فکر
    می خواهد راه حل پیدا کند.
  • اگر هم آمریکا می موندن وضعیت همین می شد. مژده اونجا
    هـم می رفـت دنبـال خواسـته ی خـودش بـود. بچه هـا تـازه تـوی
    غربت بی مادر می شدند.
    محبوبه جان! یه خورده عمیق تر نگاه کن، ما برای چی زندگی
    می کنیم؟ می خوایم توی این زندگی به کجا برسیم؟ باید درست
    زندگی کنی نه به خاطر مدرک، نه به خاطر شهرت، نه برای پول.
    اینا همش شهوته، شهوت مدرک، شهوت پول، شهوت شهرت.
    یه روز تموم می شه تازه می بینی بیچاره شدی. مژده می فهمه، دیر
    می فهمه، روشم نمی شه که برگرده. تو هم یه کاری برای چشمات
    بکن، ظهر بیام قرمز باشه خونت حلاله.
  • مهدی!
  • جانم! خانمم، بگرد یه مادر خوب برای بچه های مسعود پیدا
    ًکـن. مسـعود کلا زن خـوب گیـرش نمی اد همین مادر خوب گیر
    بچه هاش بیاد کفایت می کنه!
  • ِا خیلی بدی!
  • چیه، خوبه بگم یه عجوزه بگیر.
  • َاه، اصلا نمیشه با تو درددل کرد!
  • خیلـی هـم ممنـون، الآن از گرسـنگی دلـم داره ضعـف می ـره،
    چی پختی؟
  • امروز!
  • پ ن پ…
  • حال نداشتم که هیچی!
  • ای جان! مهمون من میشید پس، ببین چه کنم با نهار امروز.
    چی بخرم بخوری بخندی….

٭٭٭٭٭–💌 ادامه_دارد 💌 –٭٭٭٭٭

#هوای_من

#قسمت_سی_و_سوم

پیام می دهم:

  • «فکـر نمی کـردم حقیقـت را انتخـاب کنیـد؟ امـا جرئت خوبی داشتید در حرف زدن!»
    مهدوی خودش است! نقش بازی نمی کند. خوب و بدش را می شود راحت دید و فهمید. مثل من نیست که ظاهر و باطنم همه اش کپی برداری است. فقط شب ها خودم هستم خسته و افسرده هستم.
    جواد می گفت:
  • انتخاب حقیقت، جرئتش بود در مدل زندگی اش…

جواب پیام آرشام را می دهم: «حقیقت یا جرئت، شاید یک بازی شده باشد… اما واقعا سراغ حقیقت رفتن جرئت می خواهد و وجدان که …»
بچه ها از انتخاب حقیقتم تعجب کردند. با جوان امروز کاری کرده اند که دلش نمی خواهد سراغ حقیقت برود. فضای مجازی دائما دارد حرف و خبر غیرواقعی به او می دهد…
ریزها را درشت می کنند، تلخی ها را شیرین، شیرینی ها را تلخ، انسان های ترسو را شجاع و انسان های شجاع را خائن، شهوت را سرآمد و عزت را زیر پا…
آنقدر بی وجدان بازی بار همه کرده اند که کسی جرئت نمی کند برود سراغ حقیقت خودش… می ترسد مسخره اش کنند… اما باید با جرئت سراغ حقیقت برود، و الا نابود می شود.


  • ناقـص حـرف نزنیـد، آن وقـت برداشـت می کنـم کـه مـن بی وجدانم.

  • نـه بحـث بی وجدانـی مـن و تـو نیسـت… پذیـرش حـق، آدم را عاقل می کند… عقل هم زندگی را آباد…

  • کـو آبـادی؟ وقتـی همـه چیـز خـراب اسـت. آدم عاقـل دیدیـد سلام ما را هم برسانید.
    دلش خوش است این مهدوی… چه امیدی دارد این مهدوی…
    آرزو بر جوانان عیب نیست…

  • خودت هـم قبـول نـداری؟ آبـادی یـک لـذت کوتاه مـدت، همان قـدر کوتـاه اسـت. امـا خرابـی کـه به بـار مـی آورد بلندمدت است خیلی وقت ها هم جبران نمی شود.
    خودت که تجربه اش را داری، الآن تمام آن روزهایی که دنبال عشق و حال بودی هم حالت را خوب نمی کند وقتی که اینطور از دست کس دیگری خراب شده ای.

٭٭٭٭٭–💌 #ادامه_دارد 💌 –٭٭٭٭٭

#هوای_من

#قسمت_سی_و_چهارم

راست می گوید لامصب، الآن به پارتی ها هم که فکر می کنم شاد نمی شوم، وقتی گاهی با بچه ها پیک می زدیم هم … الآن که پاکت پاکت سیگار تمام می کنم اصلا حال نمی کنم، یک وقت هایی دو ساعت می کشید موهایم را حالت می دادم و تیپ می زدم، اما الآن مثل برج زهرمارم… نیستم، آدمش نیستم، یک چیزی اذیتم می کند.
پیام می آید. شماره ناشناس است: «میترا رو می خوای ببینی بیا این آدرس!» شماره را دوباره نگاه می کنم نمی شناسم. بعد از چند روز بی خبری
از میترا… بلند می شوم و راه می افتم از کتابخانه بزنم بیرون. جواد صدایم می کند جواب نمی دهم. پله ها را دوتا یکی پایین می روم. فقط می خواهم ببینم دور و برم چه خبر است. دیگر برایم مهم نیست که میترا را زنده بگذارم یا نه؟ سوار موتور که می شوم دستی کلید را درمی آورد:

  • کدوم گوری میری با این حال؟
    دستم را می زنم تخت سینه ی جواد:
  • به تو ربطی نداره! کلید رو بده!
    دستش را می کند داخل جیبش می گوید:
  • باشه با هم میریم. بیا پایین من می رونم!
    نگاهش می کنم. حال خودم هم خوب نیست. عقب می کشم و پا بلند می کند و سوار می شود. مسیر را که می پرسد آدرس را نشانش می دهم. کنار می کشد و می ایستد. موبایل را می گیرد و زل می زند به صفحه اش:
  • مگه کوری که یه جمله رو نمی تونی بخونی؟
    رو برمی گرداند سمت من و می گوید:
  • می دونی این شماره ی کیه؟
  • از کجا بدونم کدوم خریه؟
  • می برمـت، امـا قبلـش بهـت می گم کـدوم نامردیه تـا بفهمی که یه ذره هم ارزشش رو نداره که اینطور زندگی تو به گند بکشی!
    چشم تنگ می کنم توی صورتش. شقیقه هایم ضرب می گیرند و انگار سیاه رگ هایم هجوم کثیفشان را به سرم بیشتر می کنند. دلم نمی خواهد به هیچ جای دنیا بروم. موبایلش را که مقابلم می گیرد اسم را تار می بینم. چشمم را باز و بسته می کنم تا بفهمم و بخوانم. اسم سیروس عقب و جلو می رود. این که شماره ی سیروس نیست. نمی دانم این را بلند گفتم یا فقط برای خودم زمزمه کردم.
  • ده تـا شـماره داره بی پـدر! اینـم یکیشـه! معلـوم نیسـت از جـون میترا چی می خواد که توی احمق رو هم وارد بازیش کرده.
    سیروس گفته من بروم ببینم میترا کجاست و چه می کند! اینطور که میترا بیشتر می سوزد تا من! اصلا این سیروس آدم است یا حیوان؟ ایرانی نیست، یک حرامزاده است؟ از وقتی که از آن طرف برگشته، اینطور هار شده است، والا که… اصلا برای چه رفت؟
    برای درس رفت؟ پس چرا حالا کافه دارد؟ درس خوانده یا… چه غلطی می کرده؟ این همه پول را از کجا آورده که کافه ای با این وسعت زد؟ چرا مدام پارتی می گیرد؟ از کجا این همه خرج دخترها می کند. برای چه سایت مزخرف و کانال سکس زده است؟
    اصلا آنجا شرایط ماندن داشت. چرا آمده به قول خودش به این خراب شده؟ حالا آمده افتاده به جان دخترها؟ میترا چندمیش است؟ سیروس چند روز دیگر میترا را رد می کند و نفر بعد. چه برنامه ای برای ما دارد؟
    میترا چرا رفت سراغش؟ سیروس هم کار داشت و هم قیافه. تکلیفش روشن بود و میترا فکر کرد خوب کسی را تور کرده است. با تکانی که جواد به بدنم می دهد و فشار دستانش به خودم می آیم. نگاهی به دور و اطراف می اندازم. خیابان را تشخیص نمی دهم اما خلوت است. کی آمدیم؟ رفته بودم که میترا را بکشم. الآن کجا هستم؟ دست می کنم داخل جیبم و بسته ی سیگارم را درمی آورم.
    می نشینم کنار جدول و فندک می زنم. آرامم نمی کند اما سوختنش را دوست دارم. جواد کنارم می نشیند و پاکت سیگار را از دستم می کشد و می اندازد توی جوی آب:
  • بی شعور چرا انداختی تو آب؟

٭٭٭٭٭–💌 #ادامه_دارد 💌 –٭٭٭٭٭

#هوای_من

#قسمت_سی_و_پنجم

حرف نمی زند. می داند که الآن می توانم به جای میترا او را بکشم.

  • گفتی با هم می ریم پیش میترا. نخم که تموم شد راه بیفت.
    حرفی نمی زند. فندکم را روشن می کنم و به آتشش زل می زنم:
  • آشغالا رو با همین آتیشا می سوزونند؟
  • کلا همه چیز رو با همین آتیش می سوزونند!
  • زندگی رو چی؟
    جوابم را نمی دهد:
  • کری؟
  • زندگی رو خودمون می سوزونیم. خود آشغالمون!
  • هـه… ههـه… یعنـی هـم آشـغالیم، هـم آتیش؟ اکـی… اما من سیروس و میترا رو با هم می سوزونم. می شم آتیش زندگیشون…
  • یادته ستاره چقدر گریه کرد وقتی باهاش تموم کردی؟
  • اون یه احمق بود. بهش گفتم فقط یه دوست باشیم!
  • دختـرا رو کـه میشناسـی هوسشـون میشـه عشـق! بعـد میشـه شکسـت! میشـه آتیش؛ هم خودشـون رو می سوزونن، هم زندگی بقیـه رو. الآن هـم از بـس تهدیـد کـردی سـیروس رو، خبـرا بهـش رسـیده می خـواد بـا آتیش میترا بسـوزونتت. بیشـتر از این باهاش نجنگ!
    فندک را خاموش می کنم و پرت می کنم. می افتد وسط خیابان و ماشینی از رویش رد می شود.
  • مثل مهدوی حرف نزن بدم میاد!
  • اینـا حرفـای اون نیسـت. فکـرای خودمـه؛ تـو تمـام ایـن شـبایی کـه بـرای یـک سـاعت خـواب آروم دارم له لـه می زنـم. آرشـام مـن
    همیشـه فکـر می کـردم بـا همـه ی دنیـا می جنگم و همـه رو بـرای خودم می کنم و کسی هم نمی تونه زندگی رو برام زهرمار کنه!
    مسخره ام می کند با این درست حرف زدنش. من هم فکر می کردم زندگیم را توی مشتم می گیرم ببینم چه کسی می تواند بیاید سراغم و…
  • امـا دیـدم هـر چقـدر هـم کـه بـا خـودم باشـم بـازم خیلـی چیزهـا هست که علیه من می شه!
    الان حال فکر کردن ندارم! در کویر بی آب و علف گم شده ام. محتاج یک نفر هستم که نجاتم بدهد و خلاصم کند.
  • اما حالا میگم باید اول با خودم بجنگم. خودم رو باید عوض کنم.
    مهدو ی می گفت: «خدا گفته با هوای نفست بجنگ؛ اگر نجنگی، دنیا و مردمش مجبورت می کنن که با خواهش ها و امیال پستت بجنگی! اون ْوقت با بدبختی و بیچارگی تن به جنگ با نفست می دی!»
    دلم می خواهد دهان مهدوی را داغ بگذارم. نمی گذارم حرف هایش راست دربیاید. بلند می شوم و روی موتور می نشینم. میترا و سیروس را باهم می کشم. کلیدش نیست. فریادم را بلند می کند:
  • کلید رو بده.
    تکان نمی خورد جواد. پایین می آیم و یقه اش را می گیرم و می کشمش بالا.
  • کلیدو بده تا تو رو خورد نکردم.
    دستش را از جبیش درنمی آورد. مشت می زنم تخت سینه اش. پا عقب می دهد و نگاهش را از چشمانم برنمی دارد. مشت دوم را توی شکمش می زنم. خم می شود و دستش را از جیبش در نمی آورد. مشت سوم را که توی صورتش پرت می کنم جا خالی می کند و با فریاد می گوید:
  • حیوون شـدی آرشـام؟ یه دفعه ی دیگه دسـتت بیاد طرف من صافت می کنم.
    خونم به جوش می آید و نمی فهمم چه می شود… مشت ها و فریادهایی که می زنم به میترا است. به سیروس، به پدر و مادرم. به دنیایی که برایم ساختم.
    وقتی که با دوتا سیلی به خودم میآیم، تازه جواد را می بینم که درب و داغان رو ی زمین می نشیند. ترک موتور سرم را به شانه ی جواد می گذارم. تمام زندگیم درد می کند…

٭٭٭٭٭–💌 #ادامه_دارد 💌 –٭٭٭٭٭

#هوای_من

#قسمت_سی_و_ششم

بستنی را می گیرم جلوی دهان محمد، لیس می زند. صورتش از سردی بستنی. مثل موش درهم می شود و خنده ام می اندازد، بستنی ام را لیس می زنم. مریم به زحمت خودش را روی پایم جا می دهد و بستنی اش را مقابل دهانم می گیرد. لیس می زنم، محبوبه می گوید:

  • خوشمزه س ها!
  • کی تو بزرگ می شی بستنی لیوانی بخوریم خانوم.
  • الکی غر نزن، خودت داری کیف عالمو می کنی.
    بستنی ام را می مالم به لپ مریم و لپش را لیس می زنم. جیغ می زند و می خندیم!
  • آره، همـش دنبـال بچه بـازی هسـتی، می ذاشـتی کیلویـی می خریدیم مثل آدم با قاشق می خوردیم!
    به لحظه ای بستنی ام را از دستم می گیرد:
  • لیاقت بستنی قیفی خوردن نصیب هر کسی نمی شه!
  • توبه توبه، ای اصل لذت عالم… ای بستنی لیسی!
    بستنی ام را که پس می گیرم می مالم به لپش، تا بخواهم لیس بزنم جیغ می زند و پاکش می کند. دماغ و دهن و لپ های بچه ها را پر از بستنی می کنم و آنها هم با همدستی محبوبه تمام صورتم را… به موهایم هم رحم نمی کنند، چشم که باز می کنم، محبوبه آینه گرفته مقابل صورتم و می گوید:
  • ببین خوشگل آرایشت کردیم.
    از حمام که بیرون می آیم محبوبه دارد با بچه ها نقاشی می کند. سرکی به آشپزخانه می کشم چای آماده است، می ریزم که محبوبه می آید:
  • بـه مامـان زنگ زدم گفتم شـام بیـان اینجا، حالا چه کار کنم. هیچی گوشت و مرغ و ماهی هم نداریم.
    دستم خشک می شود. آخر برج که مهمان دعوت نمی کنند. من الآن با محبوبه که با قیافه ای دلقک وار نگاهم می کند چه کنم؟
  • هر کی مهمون دعوت کرده حتما فکرش رو هم کرده.
  • منطقیـه، مامـان کـه مهمـون نیسـت. مامـان منـم کـه نیسـت، خونه ی خودته، نتیجه… به من چه!
    می نشینم و چای را مقابلش می گذارم:
  • یـه کاری نکـن زنـگ بزنـم مامانـت اینـام بیـان، اونوقت همین جوابا رو تحویلت بدم!
  • آبـروی خـودت مـیره، میگـن چـه دومـادی! بـه دخترمـون گرسنگی میده.
  • تقصیر خودمه… پر روت کردم!
    می خندد. زن ها همیشه باید در خانه بخندند. خانه ای که زنش شاد باشد هیچ موسیقی نمی خواهد. بهترین موسیقی پخش شده ی عالم صدای خنده ی محبوبه است.
  • چیـه؟ داری چـه نقشـه ای می کشـی، نتـرس بابـای خـوب، عدس پلـو درسـت می کنـم، یـه وعده گوشـت چرخ کـرده داریم، با پیـاز داغ فـراوان و کشـمش و زعفـرون آبـروداری می کنـم، خیالت راحت.
    چایی که می خورم مزه ی چای ذغالی چند شب پیش باغ را می دهد. نمی دانم چرا اما می پرسم:
  • محبوب!
  • جون!
  • دخترا چرا دوست پسر می گیرن؟
    چایی می پرد توی گلویش، تا سرفه اش آرام می شود می غرد:
  • الآن این به زندگیمون ربط داره؟
    خنده ام می گیرد:
  • نـه… جـدی می خـوام بدونـم چـرا یـه همچیـن کاری می کننـد وقتی می دونند ما پسرا چقدر پست فطرتیم!
  • هییع، تو هم!
  • محبوبه پا می شـم می زنمتا، امروز دفعه ی چندمه داری سـر به سرم می ذاری!
  • دوسـت دارم… چنـد هفتـه بـود جـدی بـودی، دارم انتقـام می گیرم!
    دوباره چایی می ریزم و می نشینم:
  • پسرا رو می شناسم که حرفشون چیه؟ اما دخترا رو نه!
  • دخترای الان… فکر می کنم از زور بیکار یه، یا شـایدم هیجانه ایـن دورانـه، یـا کـم نیـاوردن جلـوی دوستاشـونه، یـه حماقتـه بـا کلاسـه. نمی دوننـد کـه دارنـد چـه بلایـی سـر خودشـون میـارن. امـا قدیمـا کـه دختـرا یـه دوست پسـر می گرفتـن شـاید دلیلـش نیـاز بـه محبـت بـوده، یه کسـی که بهشـون شـخصیت بـده، خبر هـم نداشـتند کـه همیـن پسـره، تـا دختـره در دسـترس نیسـت قربون صدقه ش میره، اما تو زندگی همون مرد قلدر خودخواهه!

٭٭٭٭٭–💌 #ادامه_دارد 💌 –٭٭٭٭٭

#هوای_من

#قسمت_سی_و_هفتم

نگاه می کنم در عمق چشمان محبوبه که همه ی حرف ها را ساده یک جا گفت. دخترهای ما خودشان را، شخصیتشان را، جایگاهشان در عالم خلقت را گم کرده اند. برای به دست آوردن همه ی آنچه که گم کرده اند پا در مرداب رابطه می گذارند.

  • یه چیزی بگم؟ می خوام ببینم نظرت چیه.
    سرم را تکان می دهم و نگاهش می کنم. حرفی نمی زنم تا تمرکزش به هم نخورد فیلسوف خانم:
  • دختـرا حتـی بـا اینکـه می دوننـد طرفشـون براشـون مناسـب نیسـت و این رابطه ها براشـون امنیت و آرامش که نمی آره هیچ، بهشـون آسـیب هـم می زنـه؛ امـا دوسـت دارنـد. طـرف داره اذیـت می کنه اما اینا عاشقانه می خوانش، خب…
    باز هم فقط سر تکان می دهم و نگاهش می کنم.
  • بعـد هـر چـی دودوتـا چهارتـا براشـون توضیـح مـیدی کـه داره ازت سوء اسـتفاده می کنـه بـازم هیـچ، میگـی آینـده ی روحـی روانیت برفناست، بازم بهانه می آرند. باور می کنی برای ادامه ی اشتباهشـون بهانـه می آرنـد. بهانه هایـی کـه خودشـون هـم قبـول ندارند. می دونن دلیل الکیه، اما تا تهش میرن و بر فنا میدن!
  • بی عقلی محض!
  • خودشون میگن عشق!
    عشق! هرکسی برای خودش عشق را یک جور معنی می کند. یکی رسیدن به میل جنسی را می گوید عشق! مثل اروپایی ها که به این روابط می گویند عشق بازی و حرف روانشناس خودشان را هم که می گوید این عشق نیست، یک میل حیوانی است هم قبول نمی کنند. یکی هم مثل جوان های ما به کلاهبرداری جنس مخالفشان و دوسه کلمه ی محبت آمیز می گویند عشق و وقتی طرف رهایشان می کند، می شود شکست عشق. نگاهم را روی صورت زیبای محبوبه می گردانم:
  • باید یه کاری کنیم بچه هامون عاقل بشن!
  • جامع بود پروفسور؟ چی شد حالا این سؤال؟
  • سؤال بچه ها بود از من. البته از نوع پسرونه ش؟
  • حقتـه جـواب نـدم. امـا چـون امـروز پسـر خوبـی شـدی و منـم بی عقلی کردم و عاشقت شدم…
    دستم را دراز می کنم تا حداقل دماغش را بکشم که فرار می کند، اما صدایش می آید:
  • اون موقع هـا کـه می رفتـم مدرسـه بـرای مشـاوره، غالـب بچه ها کـه دوست پسـر داشـتند نـاآروم و عصبـی بودنـد. الآن مـن کنـار تو حتی روزهایی که خسـته ای و سـاکت؛ خیلی آرومم. اما اونا نه.
    بچه ها می گفتنـد غالب شـب ها عصبـی و ناراحت می خوابیم، اصـلا دلیـل اینکـه این همـه موسـیقی غمگیـن گـوش می دادنـد همین گرفتگی روحشـونه! نمی رسـندها، نود درصدشـون به اون آرزویـی کـه خیـال می کردند نمی رسـند، به جایی هم نمی رسـند امـا دیگـه سـرابه. شـروع کـه می کننـد هـر چـی دسـت و پا می زننـد بیشتر فرو میرن انگار، یه فضای عجیبی درست‌ می شه

٭٭٭٭٭–💌ادامه_دارد 💌 –٭٭٭٭٭

#هوای_من

#قسمت_سی_و_هشتم

سرم را گرم درس کرده ام، تا سر میترا را جدا نکنم. بی خیال که نشده ام، اما ساعاتی که کتابخانه نیستم با اکیپ سارا و دوستانش می چرخم. دوباره با سارا هستم، نه برای اینکه بخواهمش، برای اینکه این حال مزخرفم کمی بهتر شود. جواد شب و روز کنارم اطراق کرده تا جلوی خریتم را بگیرد. فقط وقتی با اکیپ هستم نمی آید. با اینکه نگین در جمع مان نیست باز هم نمی آید!

  • جواد! نگین رو هنوز می بینی؟
  • نمرده که نبینمش!
  • منظورم اینه که میاد طرفت؟
    تلخ نگاهم می کند و رو برمی گرداند.
  • من آدم دست دوم بردار نیستم.
  • تولیدی دست دوم که داری؟!
    رویش را با شدتی به سمتم بر می گرداند که هنگ می کنم:
  • هوی… وحشی!
  • خفه شـو آرشـام، مـن اینقـدر بی غیـرت نیسـتم کـه ایـنکار رو بکنـم، تـا حـالا هـم اگـه بـا ایـن هرزه هـا بـودم الآن دیگـه نیسـتم. اون موقـع هـم پسـتی و رذلـی نکـردم و بـا فریـد هـم موافـق نبـودم. می فهمی نفهم؟
    از چشمانش سرخی و حرارت بیرون می زند. سکوت می کنم و هر دو رو برمی گردانیم. دستی به صورتش می کشد می گوید:
  • سیگار داری؟
    فندکم را زیر سیگارم می گیرم و تعارفش می کنم. نگاه به سیگار می کند و پس می زند، دیوانه شده است. می گوید می خواهم و بعد هم پس می زند.
    دخترها خودشان ول و آواره هستند که ما هم اینطوری به آه و ناله افتاده ایم، سخت است از بغل یکی که دارد با آن صورت آرایش کرده ی لامصب و آن اندام بی پدرش دلبری می کند چشم ببندی و رد شوی!
  • ایـن مهـدوی یـه حرفـی بـرای خـودش می زنـه. آدم باشـی…
    نمی شـه کـور باشـی کـه، د خـب ننـه باباهاشـون ایـن زر زروهـا رو جمعشـون کننـد تـا مـام مثـل آدم باهاشـون برخـورد کنیـم نـه مثل یه…
  • دیگه خفه نشی خودم خفه ت می کنم آرشام!
    دستم را می کوبم توی دهنم:
  • تو از مهدوی دیکتاتورتری جواد، حرف حق که می زنم حداقل فحش نمی خورم، تو فقط می خوای همه رو خفه کنی!
  • اونا ارزون کردن من و تو چرا باید بخریم.
  • هه نکنه می خوای مثل مهدوی به خودت فشار بیاری!
    نفس عمیق می کشد، چندبار پشت سرش را می کوبد به دیوار و می گوید:
  • َاون خیلـی مـرده، جوون مـرد رو بلـد نبـودم تعریفشـو، اصـلا نمی فهمیدم یعنی چی…
  • اینـو خـوب اومدی، کلا فکرش درسـته. هر کی ام کنارش ریپ می زنه، این مهدوی سوءاستفاده نمی کنه!
  • مثـل مـن و تـو هـم فکـر نمی کنـه کـه بگه خودشـون خرابنـد به ما چه؟

٭٭٭٭٭–💌ادامه_دارد 💌 –٭٭٭٭٭

#هوای_من

#قسمت_سی_و_نهم

در دفتر را می بندم که نگاهم می افتد به مصطفی، یک وری تکیه داده به دیوار و سرش پایین است، در را قفل می کنم و می گویم:

  • یعنی اگه شما رو تعطیل نکرده بودیم برای کنکور، اینقدر توی مدرسه بودی که الآن هستی؟
    می خندد و دست می دهیم.
  • کارتون دارم!
  • از ظواهر کاملا پیداست. تا می دون بیا باهام.
    سوار که می شویم، می چرخد سمت من و می گوید:
  • یه دخترخاله دارم.
  • بسم اللهی! فضاسازی ای! اجازه ای! …
  • اسمش شیرینه!
    مصطفای همیشگی نیست. فضایش هم عوض نمی شود، حالیش هم نیست که از صبح تا الآن داشتم با والدین گرامی بچه ها چانه زنی می کردم.
  • دو سالی از من کوچک تره، دوم دبیرستان می خونه!
  • امروز رو خدا به خیر کنه، تو سومین نفری هستی که داری برای دخترای فامیل ازم می پرسی!
  • نه… من برای خودم می پرسم، کاری به دخترا ندارم.
    صبر می کنم تا ادامه بدهد.
  • خیلی داره به پر و پام می پیچه!
    مصطفی هم در کوزه افتاد.
  • من خیلی محلش نمی ذارم!
    نه، پس هنوز کوزه گری است که نیفتاده و زنده است.
  • خیلی باهاش یک فکر نیستم!
  • یعنی اگه یک فکر بودی، الآن اینجا نبودی؟
    سکوت می کند، خیلی طولانی، از میدان هم رد می کنم و می روم سمت خانه مان. دارد از مسیر خانه و کتابخانه دور می شود.
  • حتی اگه هم فکرم هم بود من نمی خوام ایـن مدل رابطه داشته باشم، دلم می خوادا، خودم نمی خوام…
    جلوی خنده ام را می گیرم، با این حال مصطفی، بدترین واکنش، خندیدن است. دل، همان خود است. باید می گفت: نفسم می خواهد، هوسم دارد بال بال می زند که برود سراغش، اما دلم راضی نیست.
  • چرا؟
  • چرا نمی خوامش؟ یا چرا رابطه رو برقرار نمی کنم؟
  • هر دو تاش!
  • راستش بابا و مامان من معمولی ازدواج کردند، یعنی خب قدیمیا انگار موفق ترند تو زندگی هاشون، معمولی و طبق یه روال رفتنـد جلـو. الآن بابام برا مامان می میره. مامان هم که نگفتنی!
    من یـه زن می خوام که اینطوری زندگی کنه. حاضرم ایـن عذابی که الآن دارم می کشم تا سالم بمونم رو، تحمل کنم اما یه عمر مثل مامان و بابام زندگی کنم.
  • هر دوتاش نمی شه؟
  • من تجربه نکردم، امـا الآن بچه های خودمون خیلی لنگ درهـوان، هـر روز بـا یـه اکیـپ دختر مچ میشـند و بـه هـم می زننـد، دختـرا هـم چهارتا یکـی وصلند. من آدم متحجـری نیستم اما دوست دارم طرفم سالم باشه و برای خودم، اشتراکی وحشتناکه!
    کلمه ی افتضاحی به کار برد مصطفی،«اشترا کی»هم شد کلمه؟ خاک بر سرش با این حرف زدنش. حالم را بد می کند. ماشین را می کشم کنار خیابان و پیاده می شوم آب بخورم، از تصویر وجوه اشتراکی مردان و زنان جامعه ام قلبم به درد می آید، واقعیت کثیفی است.
    دوباره که سوار می شوم می گوید:
  • من دلم می خواد حس های طرف مقابلم ناب باشه و تا حالا به کسـی هم نگفته باشـه، خودم هم همینو دوسـت دارم. زندگی شـخصی رو، بـه شـخص تقدیـم کنـم، نـه بـه ده نفـر تعارف کرده باشـم. حتی نگاه محبتی رو هـم می خوام فقط به کسی بندازم که می دونم محبتش رو خرج ده تای دیگه مثل من نکرده.
    مصطفی با این فکرش، از همین حالا در عذاب است تا ازدواج کند. جنگش شروع شده است، هر روز و هر لحظه؛ ده تا ده تا مدل و قیافه جلویش رژه می روند و مصطفی باید دلش را رصد کند که دنبالشان راه نیفتند، چشمش را بپاید که همراهشان کشیده نشود و فکرش را که دربه در نشود. کارش سخت است، از هر جنگی سخت تر است. دشمن درونت دارد بی وقفه می کوبد و تو باید حواست دائم جمع باشد، همه اش به خودت هشدار بدهی، مخصوصا با این فضای مجازی که تا توی رختخواب همراهت هست و با فیلم و تصویرها یک لحظه همه ی دارایی ات را که به زحمت در جنگ های تن به تن نفس و دل و عقلت، جمع کردی، نگیرد.

٭٭٭٭٭–💌ادامه_دارد 💌 –٭٭٭٭٭

#هوای_من

#قسمت_چهلم

  • چه کار کنم؟
  • با؟
  • برای شـیرین نمی تونم کاری کنم، چون اصلا قبول نداره مدل فکـر منـو، آزادی و راحتـی مدلشـه، بـا خـودم چـه کار کنم کـه دارم اذیت می شم. پدرم داره در میاد!
  • اولشه که مصطفی جان!
    برمی گردد طرفم و نگاهم می کند. بهترین حسی که الآن دارد این است که دلش می خواهد مرا بزند با این جوابم. اما الآن مصطفی بچه نیست که بخواهم سرش شیره بمالم و بگویم «نازی… عزیزم. غصه نخور.» باید بشناسد دنیا را! آرامش دو دنیا را ا گر می خواهد باید تمام حواسش به خودش باشد و نفس خبیثش و الا که بر باد هواست تمام زندگیش. نگاه از خیابان می گیرم و لحظه ای چشم به صورتش می دوزم. مات خیابان است.
  • توقـع نـداری کـه گولـت بزنـم، بگـم نـه مصطفی جـان! همه چیز زود حل می شه. دو روز دیگه شیرین آدم میشه. تا دو روز دیگه تـو هـم بـرای همیشـه پیـروز می شـی و دو روز بعدتـرش هـم ازدواج می کنی ماه…
    راهنما می زنم و می پیچم توی کوچه و زیر درخت پارک می کنم. سکوتش یعنی که مستأصل است. تلفنم زنگ می خورد، محبوبه است:
  • سلام، کجایید؟
  • سلام بر اهل خانه، کجاش که دم درم، فقط با تأخیر میام بالا، شما غذا بخورید.
  • فحـش دادن هـم بلـد نیسـتی! منتظـر می مونـم. اگـه می خـوای مهمونتم بیار بالا. غذا هست.
  • مدیونی اگه فکر کنی من تو رو نمی پرستم!
  • دیوونه، تا نیم ساعت دیگه!
    گوشی را که قطع می کنم، مصطفی تکیه می دهد به در ماشین و می گوید:
  • ناامید شدم و راستش… می ترسم!
    تکیه می دهم به در ماشین.
  • نـه ناامیـد بشـو، نـه بتـرس! میگـن آدم قویـه، شـیطون هـم دسـت و پنجه ش مثل گربه اسـت؛ با فشـاری می شکنه. می مونه هـوای نفسـت کـه داره التمـاس می کنـه شـیرین رو تحویـل بگیـر، زندگیت رو تلخ نکن که اونم نه سر این مسئله، سر هر مسئله ی دیگـه ای کلا کارشـه. بـه یکـی میگـه فحـش بـده، بـه یکـی میده دروغ بگـو، یکـی رو هـل میده حروم خوری کنه، تکبر یکی رو بالا می کشـد کـه نمـاز نخونـه… اووه… خـودت بشـمار دیگـه، الآن افتـاده بـه جـون جوونـای مـا کـه قیـد خـدا رو بزنند برند سـراغ شـور شهوت و حالشو ببرند. بعله، به راحتی…
  • اذیـت نکنیـد آقـا، یـه بـار می گیـد سـخته، یـه بـار می گیـد به راحتی؟!
  • باشـه، دلـت می خـواد فقـط از سـختیش بگـم، از راحتی هـاش نگم، نمی گم، پس تمومه، بریم ناهار!
    می خواهم در را باز کنم، اما وا کنشی نشان نمی دهد.
  • دخترخالمـه، دائـم رفت و آمـد داریـم، جلـوی چشـممه بـا همـه بد پوشـیدن ها و ادا و اطواراش. شـماره مو داره، دائم پیام می ده، عکـس می فرسـته، شـماره مو عـوض می کنـم دو هفتـه بعـد گیـر مـی آره. گوشـیمو خامـوش می کنـم بـه بهانـه ی شب نشـینی کـه میان پالس میده. از اتاق بیرون نمی آم، میاد توی اتاقم… داره خفه م می کنه. شیرین نه ها… می دونید دیگه.
    مصطفی دارد می جنگد. این بزرگترین جنگ ماهاست. سخت ترین کار؛ ایستادن مقابل هوای نفس است که مدام می گوید خط قرمز هایی را که خدا معین کرده رد کن. ا گر رد کنی لذتی می بری عجیب! و عجیب این است که این لذت اینقدر کم است که به ساعتی تمام می شود و تازه دوزاری ات می افتد که چه غلطی کردی؟ یا شاید هم کمتر از لحظه، مثل فحش که می دهی. لذتش به ثانیه هم نمی کشد. آرام که نمی شوی هیچ، خوی لگدپرانی حیوانی ات بدتر اوج می گیرد.
    سکوتم را که می بیند با التماس می گوید:
  • یـه راه حلـی کـه یه خـورده کمکـم کنـه، یـه در فرجـی بـرام بـاز بشه…
    اگر صورت معصوم و نگاه معصوم ترش نبود. ا گر عزم و اراده اش را قبول نداشتم نمی گفتم. اما گفتم:
  • مصطفـی چمـران رو می شناسـی؟… عبـاس بابایـی چـی؟… امامـت رو، امـام زمانـت رو چه قـدر می شناسـی؟… نمـاز می خونی؟
    زل زل نگاهم می کند.

٭٭٭٭٭–💌ادامه_دارد 💌 –٭٭٭٭٭

#هوای_من

#قسمت_چهل_و_یکم

  • یه سر به اینا بزن، می دونی شاید خیلی ها قبول نداشته باشند امـا یـه درس فیزیـک، بـرای فهمـش و یادگیریش و پـاس کردنـش یـه معلـم می خـواد، هر چی معلم قوی تر، بچه هـا موفق تر. حالا یه انسان برای درس زندگیش بدون معلم نمیشه. اینا معلم هایی مسلط و باتجربه ان. یه سر بهشون بزن!
    به چشمانم نگاه نمی کند و سکوتش را هم نمی شکند. زل زده است به لب هایم و هنوز می خواهد بشنود:
  • دل آدم راهنمـا می خـواد… امـام می خـواد، ایـن امـام حسـاب دلتـو می رسـه، هـوای دلتـو عـوض می کنـه. خـراب کـه میشـی تعمیـر می کنـه. به سـختی و چه کنم چه کنم کـه می افتی کمکت می کند. بی معلم نمیشه مدرک گرفت.
    نم اشکی گوشه ی چشم من و او هم زمان می نشیند:
  • میبینـی بچه هـا چقـدر وضعشـون خرابـه، چـون عشـق و امـام رو ندارنـد… الآن هـم شـیرین، بـرای تـو کار سـختی نیسـت، ایـن دسـت گرمی جنـگ اولـه! رد کـن، آزمایش هـای بزرگ تـر میـاد سـراغت، بـا ایـن معلم هـا خیالـت راحـت، همـه ی امتحانـات پاس میشه.
    دست می کشد بین موهایش و چشم می بندد. آرام می زنم روی پایش و می گویم:
  • پاشو بریم که گشنمه، بعدا بیشتر حرف می زنیم.
  • صبر کنید، یه جمله بگید که…
    بازویش را می گیرم و تکانش می دهم:
  • ببین دنیا یه معادله ی یه مجهولی نیست. گیر شیرین افتادی راحت تریـن جنگتـه! بعـدا گیـر حسـادتت می افتـی… درس می خونـی، اسـتاد میشـی، گیـر شـهرتت و وجهـه ات می افتی…
    جلـو و عقـب همـه اش درگیریـه… هزار مجهولیه زندگـی. اگه بگم دخترخاله ت رو حـل کنـی تمومـه، حـرف رایـگان زدم… دارم میگـم عمیق تـر نـگاه کـن مصطفی! تـو، اصل رو دلـت بگیر. اول راهی… تازه تازه داره سختی ها برات شروع میشه. فقط می تونم این امید رو بدم که هم تو قوی تر از نفس و شیطونی، هم مطمئن باش تو این راه، کمک کارت زیاده… فقط ازشون کمک بخواه، دسـت بـذار تـو دستشـون تـا مطمئـن مسـیر رو بـری… هـم اینکـه بعـد از هـر سـختی که رد کنی یه راحتـی ملس جلوت میاد. فقط تـو ایـن سـختی ها کـم نیـار، نشـکن! چشـمت لـذت کـم و نقـد رو نگیره، یه وقت پشت به خدا و صاحب امرت نکنی… بقیه اش حله.
    الآن است که به زندگی خودم گره بیفتد، نیم ساعتم شده یک ساعت! هر کار می کنم مصطفی نمی آید برای نهار، اما محبوبه با آن قیافه ی خوشگلش ایستاده پشت در، منتهی با یک لیوان آب سرد که می ریزد توی یقه ام.
    قانون گذاشته ایم: هر کس سر وعده دیر آمد، آب یخ و یقه و…

٭٭٭٭٭–💌ادامه_دارد 💌 –٭٭٭٭٭

#هوای_من

#قسمت_چهل_و_دوم

پیام می دهم:« یک قرار حضوری می خواهم، فقط کسی نباشد.» نمی خواهم بگویم مقابل مهدوی لنگ انداختم. اما به جرئت می خواهم بگویم که هیچکس را پیدا نکردم تا بتوانم به او اعتماد کنم. هرچند هنوز هم مردد هستم به اینکه مهدوی تا آخرش همین طور می ماند یا نه! اما حالا که همه ی آدم های اطرافم خودشان سرگردانند و هر روز با ریسمان پوسیده ی یکی زمین می خورند، می خواهم امتحان کنم ریسمانی که مهدوی به آن چنگ زده است و در این فضای یخ بسته دنیا قدمش را اینطور با اطمینان برمی دارد چیست؟ راستش با جرئت دنبال حقیقتم…


  • «می تونـی فـردا حـدود سـاعت شـش بیایـی مدرسـه، ایـن روزا فقط شش تا هفت صبح فرصت دارم!»

  • «عصر چی؟»

  • در خدمت خانواده ی خودم و مادر و برادرم و کانون.
    برادرم؛ مسعود را با زور برده ام دکتر ناظم! از شیمیایی کاری برنیامد. دکتر خیراندیش و ناظم را معرفی کرده اند. قبول نمی کرد و به خاطر نگاه های ساکت مادر آمد. توی اتاقش قفسه زده ام و عطاری راه انداخته ام. هم سر مادر گرم دم کردنی ها شده و هم حالش بهتر شده است. عصرها که بادکشش می کنم و با انواع روغن ها ماساژش می دهم چنان راحت مطالعه می کند که آخرش دوتا مشت را اگر نزنم دق می کنم. خیلی وقت ها دستان کودکانه ی بچه هایش کار ماساژ را انجام می دهند. مسعود معتقد است که دستان کوچک آنها انرژی زیادتری دارد و من معتقدم که این شش دست که روی بدن او نوازشوارانه تکان می خورند همان دستان بلند شده برای دعا است که اجابت خدا را جایزه می گیرند.

مژده اشتباه کرد که پناه برد به همان کشوری که همسرش را ترور بیولوژیک کرد. آمریکا هم ما را تحریم می کند و هم تهدید می کند و هم تخریب می کند و می کشد، هم نابغه های ما را تا جایی که کارایی داشته باشند می دوشد. این روزها خبر مردن ساکت ریاضیدان مان در آمریکا سروصدا راه انداخته، در تنهایی مرد.
نامردها حتی اجازه ی ورود پدر و مادرش را تا لحظات آخر ندادند؛
آن هم بعد از بیست سال خدمت به آمریکا. دلم بیشتر از اینکه برای مسعود بسوزد برای امثال مژده سوخت که به گرگ اعتماد کردند و عاقبت را ندیدند. مسعود ساکت مایه ی افتخار است که به کشورش برگشت و آب شد برای خاکی که از همان خاک سر بیرون آورده بود و قد کشیده بود؛ هر چند زخمی و غریب…


ساعت شش، در مدرسه باز بود، وقتی رسیدم تازه مردد شدم که بروم یا نه؟ آمده بودم، حالا یا تحویل می گرفت یا … نه، آدم رد کردن نبود، توی همین فکرها بودم که دیدم در دفتر ایستاده ام و دارم با مهدوی دست می دهم و به لحظه نکشیده مقابلش نشسته بودم و به هفت نرسیده خیلی حرف ها زده بودم! ساعت هفت بود و کارش شروع شد. یک چایی گذاشت مقابلم، با گوشی ام ور رفتم تا حدود هشت که توانست مقابلم بنشیند. نه اینکه حرف جدیدی بزند، اما تعریفی که از راه و روش زندگی می کرد برایم تازه بود. کاش یکسال به جای هندسه و جبر و دینی،
یکی می آمد و از این حرف ها برایمان می زد. درونمان پر از سؤال و ابهام است و به تاخت رو به جلو تمام زندگیمان را قمار می کنیم. از آن روز ده جلسه ای داشته ایم. اسمش را گذاشتم؛ تهران به وقت شش. از شش جهت دارد چوب کاری ام می کند.


جواد آمده بود که پخش این بار را بدهم گروه آنها انجام بدهد. برای من که فرقی نداشت. با مصطفی هماهنگ کردم خودشان خرید کردند. بسته بندی کردند و کتاب را هم انتخاب کردند و بردند. همین طور پیش برود کل کار از گردن من ساقط می شود. چند روزی است که آرشام کله ی صبح مدرسه ی ما ساعت می زند

٭٭٭٭٭–💌ادامه_دارد 💌 –٭٭٭٭٭

#هوای_من

#قسمت_چهل_و_سوم

جوان های ما مظلوم واقع شده اند، فطرت های پاکی دارند. فکرهای بلند و دل های آماده. چند تا خطایی هم که می کنند نه از سر لجاجت با خداست و نه بی حرمتی. کسی برایشان معادله های دنیا را درست نبسته است. مثل یک حیوان با آن ها برخورد می شود. خانواده ها که فکر می کنند، امکانات بیشتر، راحتی فراهم و دیگر هیچ! در حالیکه دوتای این ها برای خراب کردن یک روح کفایت می کند. انگار بچه هایشان گربه ی خانگی اند که غذا آماده، مکان خواب آماده، گاهی نوازشی هم بشوند و دیگر هیچ. انسان حیوان نیست. صاحب فکر است. منبع اطلاعات بدرد نخور نیست.
عقل دارد! راحت طلبی نیازش نیست! ا گر نجنگد، می پوسد، خراب می شود، خراب می کند!
باید بگذاریم جوان ها با نفسشان بجنگند نه از کودکی هر کاری خواستند، هر چیزی خواستند فراهم شود… متوقع می شوند… خسته می شوند، تنبل و کسل می شوند…، راحت طلب می شوند… شهوت پرست می شوند و …


جواب کنکور می آید. با مصطفی و جواد یک جا قبول شده ایم. به خودم قول داده ام نگذارم مهدوی مرا شبیه خودش کند. به خودش هم گفتم. خندید و محکم مشتی حواله ام کرد و گفت: «اگه شبیه من بشی ضرر کردی.»
کاری به کارم ندارد. این آزاد بودن کنارش حالم را خوب می کند. جشن قبولی دانشگاه هم برایمان نگرفت نامرد. اما سور و شیرینی را با هم گرفت. مدعی بود که پدرش را درآورده ایم و باید تاوان بدهیم و ظاهرا خوشحال بود که از شرمان راحت می شود…
مصطفی نگذاشته ادعای مهدوی رنگ حقیقت بگیرد با برنامه های سالن و کوه و شنایی که می چیند. گاهی کنار هم می نشینیم و حرف می زنیم. به مهدوی اعتراض کردم. حرف هایی را که به مصطفی زده بود به ما یک دهمش را هم نگفته بود.
مهدوی فقط نگاهم کرد. گفتم:

  • مثـلا اگـر بـه مـن می گفتـی کتـاب پـرواز تـا بی نهایـت رو بخونـم می گفتم: نه؟
    هیچ نگفت.
  • یا کتاب سلام بر ابراهیم رو دستمون ندادی، ولی به مصطفی دادی چرا؟
    باز هم سر تکان داد و آرام پلک زد.
  • این رمان ادواردو چی بود به من ندادی؟
    دست می کشد بین موهایش.
  • یـا از کـدام سـو رو بـه جـواد دادی بخونـه اصـلا منـو آدم حسـاب نکـردی، قصـه چیـه؟ نکنـه به زور با من حرف می زنی یا اونا از ما بهترونن…
  • آرشام صبر کن!
  • تو حرف نزن جواد، تو هم همین طور مصطفی!
    مصطفی دستانش را به نشانه ی تسلیم بالا می آورد و سری به تمسخر تکان می دهد، بالاخره مهدوی دست از نگاه کردن برمی دارد و می گوید:
  • هـر بـار کـه می رفتیـد بسـته ها رو پخـش کنیـد مگـه گروهـی نمی رفتید؟ مگه خودتون نمی دیدید که رو ی هر بسته ی غذایی کتابه، چرا برنمی داشتی؟
  • چـون شـما نمی گفتـی، چـون بـه تعـداد خونواده هـا بـود. چـون نمی دونستم موضوعش چیه.
  • آرشـام، درسـت بگـو، چـون نمی خواسـتی، حتـی یک بـارم نپرسیدی اینا چیه؟ چرا میدی؟ اگر می پرسیدی چی می شد؟
    زل می زنم به تابلوی روبه رویم به نشانهی بی اهمیت بودن فقط شانه بالا می اندازم!
    مهدوی خم می شود کنار گوشم و آرام می گوید:
  • آدم تـا موقعـی کـه خـودش نخواد به هیچ جا نمی رسـه، شـماها هـم عـادت داریـد لقمـه ی حاضـری بخوریـد، مـن حاضـری ده نیسـتم، تا وقتی هم سـختی نکشـی آدم نمی شـی. بیخود هم رو بر نگردون.

چند سال بعد:
توی زایشگاه منتظرم تا اجازه ی ملاقات با محبوبه را بدهند و دخترم را بغل کنم. که همراهم زنگ می خورد؛ جواد است:

  • سلام، بگو مبارکه!
  • سلام، چی مبارکه؟
  • بابا شدم!
  • بابـا شـدید؟ مگـه بابـا …. ای جـان! یـه هلـوی دیگـه؟ حـالا چیه؟
  • آدم نمی شی جواد، مگه شیئه! خدا بهم فاطمه داده.
  • آخ آخ، دختـردار شـدید، اینکـه بـا وضعیـت دنیـای امـروز تسـلیت داره آقـا، از فـردا بایـد چهارچشـمی نگاهتـون دنبالـش باشه که…
  • بهش یاد می دم چهل چشـمی هوای نفسشـو بپاد… با امامش رفیق باشه… چه خبر؟
    نفس عمیقی می کشد و با مکث می گوید:
  • مصطفی! مصطفی گم شده…
    لبم را گاز می گیرم.
  • درست حرف بزن ببینم!
  • دو روزه گوشـیش خاموشـه دانشـگاه هـم نیومـده، گفتـم اول از شما بپرسم خبر نداشتید برم دم خونشون.
    مصطفی بعد از یک هفته آمد. پناهنده شده بود، شیرین خفتش کرده بود با وضعیت فجیعی و مصطفی فرار کرده بود از خانه ی شیرین و یک راست رفته بود مشهد، پیش امام…

٭٭٭٭٭–💌ادامه_دارد 💌 –٭٭٭٭٭

#هوای_من

#قسمت_آخر

قصه ی مصطفی و آرشام و جواد،
شیرین و نگین و میترا…
قصه ی غریب و عجیبی نیست،
خلقت آدم است و… نفس و… عقل…
تا دم مرگ هم تو هستی و جنگ بزرگ شهوت ها و مقصدها…
هر کس مقصدش را گم کند پا در مرداب نفس می ماند…
و کم کم فرو می رود.
هر کس عقلش حاکم باشد مثل چشمه می شود.
می جوشد و جاری می شود.
برای پیروزی عقل کمک یک انسان عاقل حرف اول را می زند.
انسان امام می خواهد.
زندگی خوشبخت، امام می خواهد.
بدون امام… می مانی که از کدام سو بروی…


ادامه دارد؟؟؟

بیشتر بخوانیم: …قسمت هایی از رمان زیبای رنج مقدس

2 نظرات
  1. کربلایی می گوید

    سلام،چرا بقیه اش رو نمیذارین

    1. modir می گوید

      عذرخواهی،
      دوستان داشتند باقی مطلب را می گذاشتند اما اینترنت یاری نمی کرد و متاسفانه سایت دیر بروز شد.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.