با رمان آنلاین زنان عنکبوتی هر شب ساعت ۲۳ 📚

0

رمان آنلاین زنان عنکبوتی

#زنان_عنکبوتی

#قسمت_اول

چند روز بود که رابط مجموعه در ترکیه پیام مبهمی فرستاده بود
و دیگر هیچ خبری بعد از آن نشده بود.

بلا فاصله از فرانسه هم یک پیام دریافت شده بود مبنی بر کلید خوردن پروژه ­ای در ایران!
اما هر دو رابط، بعد از فرستادن پیام در سکوت رادیویی فرو رفته بودند و امکان هیچ نوع ارتباطی هم نبود.

امیر یک نیرو را به طور ثابت پای سیستم نگه داشت
تا به محض آمدن پیام برای رمزگشایی اقدام کند.

روز پنجم، در سکوت اول صبح اداره، وقتی امیر وارد اتاقش شد
بولتن سبز رنگ روی میز وادارش ­کرد تا ببیند بچه­ ها کار را چه­ طور انجام داده ­اند.
خیالش از سیر خبرها که راحت شد، صفحه­ ی لب ­تابش را روشن کرد،

باید نظر نهایی اش را روی گزارش مفصل گروه­ های خبرنگاری می ­داد
تا برای اقدام وارد گردش کار اداره شود.

هنوز چند صفحه نخوانده بود که در با شدت باز شد.
نه سرش را چرخاند و نه نگاه از صفحه برداشت.
فقط سینا بود که وقتی خبر خاصی داشت تمام آداب یادش می ­رفت.

امیر غرید:

– اگه خوش­ خبری بگو و الا برو!
سینا بدون تامل گفت:


– آقا امیر… رابط ترکیه ارتباط گرفته!
چشم از صفحه­ ی مانیتور برداشت و نگاهش را ثابت کرد روی سینا تا بهتر بشنود.


سینا نگاه کنجکاو امیر را که دید جرات پیدا کرد و قدم داخل گذاشت و گفت:

_بفرستم به آرش تا ببینن چی فرستاده؟

– رابط ترکیه برای همه،­ سر نخ پروژه­ های مهمی بود که خیلی کم اما خیلی حیاتی ارتباط می­ گرفت. تا پیام برود روی میز بچه ­های رمزنگار، ظهر شده بود.

آرش خودش هم همراه پیام آمد و برگه را مقابل امیر گذاشت؛
تنها چند اسم بود و پروژه ه­ایی که با نام خاص کلید خورده بود.
رابط تنها توانسته بود همین ­ها را بفرستد.

آرش می­ دانست باید چه کند. اجازه گرفت و از اتاق بیرون رفت. امیر رو به سینا کرد و گفت:
– شهاب کجاست. پیداش کن و بگو تا یه ربع دیگه این­جا باشه!
سینا که رفت امیر از پشت میزش بیرون آمد و منتظر در اتاق قدم زد.
نگاهی به صفحه بزرگ مانیتور انداخت و روشنش کرد.
چند قدم عقب رفت و رو گرداند سمت تخته­ ی سفید. ماژیک مشکی را توی دست گرفت.
ذهنش داشت چینش صفر تا صدی انجام می ­داد.

همیشه قبل از نوشتن، اول مطالب را در ذهنش منظم می­ کرد تا وقتی پیاده­ سازی می ­شد،
به نتیجه نزدیک ­تر باشد و خطای کمتری وجود داشته باشد.
در ماژیک را باز کرد؛ اما بدون آن­ که چیزی بنویسد، با فشار انگشت دوباره بست.
در دوران دبیرستان و دانشگاه مسئله­ های سخت را راحت حل می­ کرد.

این­ جا هم زیاد معادله حل می­ کرد و نقشه­ ها را بازخوانی می­ کرد و هر بار هم برای پیدا کردن متهمین تشوکیق می­ شد،

اما نمی­ دانست چرا این ­بار با پیام رابط و حدس ­هایی که داشت می­ زد، روحش را می آزرد.

🕸🕸🕸🕸🕸ادامه دارد🕸🕸🕸🕸🕸

#زنان_عنکبوتی

#قسمت_دوم

صدای تقه،­ سرش را برگرداند سمت دری که با فشار دست سینا باز شد. نگاهش از صورت خندان سینا تا ابروهای در هم شهاب کشیده شد.

سینا گفت:
– با تاخیر اما دست پُر، سلام!
دستِ پیش آمده­ ی­ شهاب را فشرد و منتظر ماند تا پشت میز جاگیر شوند. سینا سر بالا گرفت و گفت:
– آقا امیر میدان کارمان مشخصه؟ یعنی اصلاً می­ دونیم کجاییم و چه کار باید بکنیم؟

امیر لب برچید و دستانش را به تایید تکان داد و وسط تخته نوشت:
– این ­بار میدون کار، شده قلب ایران!

کوچه خلوت بود و در سرمای پاییزی نگاه سینا مانده بود روی پیرمردی که شهاب را به حرف گرفته بود.
دل سینا شور می­ زد و از این­که پیرمرد شهاب را رها نمی­ کرد عصبی شده بود.
داشت کم کم پیاده می­ شد تا پیرمرد را به طرف خودش بکشد که شهاب دست پیرمرد را فشرد و به سمت ماشین آمد.

وقتی شهاب در ماشین را باز کرد و سوار شد، تازه سینا نفس راحتی کشید:
– این پیرمرده کی بود؟ سرایدار خونه روبه رویی بود؟ چی گفت بهت؟ نصف عمر شدم!

شهاب دستی بین موهایش کشید و صندلی ماشین را کمی عقب داد تا پاهای بلندش راحت باشد و گفت:
– الان راه بیفت که دیگه این­جا امن نیست.
غیر از دوربین بالای خونه، دوربین ساختمون روبه رویی هم، روی در این خونه تنظیم شده.
از اون دوربین من رو دید که اومد سراغم.

سینا ماشین را روشن کرد و دنده عقب از کوچه بیرون رفت.

کمی عقب­ تر ماشین را پارک کردند و در ماشین دیگر و از انتهای کوچه وارد شدند و دوباره خانه را تحت نظر گرفتند. سینا میان راه پرسید:
– چی می­ گفت؟ چقدر سمج بود!
– داداشتو دست کم گرفتی! یه جوری پیچوندمش که نزدیک بود برای صرف قهوه هم دعوتم کنه.
– تاریک هم بوده، خیلی دید به دوربین نداشتیم!

شهاب ارتباط گرفت با آرش که در اداره منتظر تماسشان بود:
– سلام ببین آرش جان خونه دوتا دوربین داره،
یه دوربین هم برای خونه­ ی روبه روییه که روی در این خونه مسلطه.
رصد این سه تا دوربین با خودت.
غیر از این­ که حواست باشه یه ساعاتی این دوربینا باید خاموش بشن!

ارتباط را که تمام کرد، چشم گرداند روی ساختمان­ های کوچه و گفت:
– معلوم نیست کدوم همسایه خبر داده.
این دو روز که این­ جا هستیم ظاهراً رفت و آمد خونه خیلی غیر معقول نیست؛
فقط این­ که یه خونه شده موسسه،
دلیل نمیشه که همسایه­ ها اعتراض خاصی بکنند؛
این ­قدر خونه ­ها بزرگ هست که صدا به صدا نرسه!
خانه ­های بزرگ و کم جمعیت این محله­ ها، رفت و آمد های غیر متعارف را زود مشخص می­ کرد.
برای ساکنین خانه­ ها شاید همسایه ­ها چندان اهمیت نداشته باشند.
اما این سردی روابط بین­شان دلیل نمی­ شود که به امنیت خودشان اهمیتی ندهند.


سینا با این فکر هایی که در سرش دور می­ زد گفت:
– البته با کشف امشب که یه خونه­ ی دیگه هم رفت و آمد مشکوک داره میشه گفت حتما یه چیزی دیدن!
– اون چیزی که دستمون اومده اینه که این ­جا توی شریعتی یه خونه ­است که بیشتر از نود درصد رفت و آمد این خونه رو زن­ ها دارن
فقط سه تا مرد، ثابت صبح وارد می­شن و عصر هم همون سه تا خارج می­شن.
یعنی به طور کل فضای خونه رو باید زنونه حس کرد و زنونه برخورد کرد و زنونه اطلاعات به دست آورد.

🕸🕸🕸🕸🕸ادامه دارد🕸🕸🕸🕸🕸

#زنان_عنکبوتی

#قسمت_سوم

سینا لبخند پهنی زد و گفت:

– همیشه پای یک زن در میان بوده.
حالا پای نود زن.
کار سخت نیست، تلخه! باخت هم رو شاخشه! دو سر باخته!

شهاب دستی به موهای لختش کشید و به مزاح سینا با تامل لبخند ­زد و گفت:
– شاید همسایه­ ها اشتباه گزارش داده باشن،
شاید این خونه با گزارشی که از رابط ترکیه داریم هیچ ارتباطی نداشته باشه…
به نظرت می­شه امید داشت که هیچ خبری نیست؟
با این دید یک بررسی کنیم. قال قضیه کنده شه!

سینا با انگشت ضرب گرفت روی فرمان و گفت: – خونه­ ای که برای هر ورود باید یک­ بار زنگ فشرده بشه، و هر کس نمی­ تونه واردش بشه؛ یعنی رفت و آمد ها کاملا شناخته شده و با حساب کتابه.

یعنی مشتری­ ها، مشتری واقعی نیستند، یا اگر واقعی هستند براشون برنامه ­ای چیده شده که خودشون خبر ندارن و…

شهاب با تأمل و مرور چند روز گذشته و ثبت رفت و آمد ها و گزارش نیروی خارج آرام لب زد:
– یعنی آدم ­های داخل خونه، نیروهای آموزش دیده و پای کارن!

سینا ادامه داد:
– شاید می­آن مشق بگیرن، ببرن رونویسی کنن. با رصد این مدت ما، این برداشت عاقلانه­ تره… باید جوانب قضیه رو کامل دید.

در خانه که باز شد، هر دو در سکوت خیره شدند به ماشین تویوتای تیره ­ای که از آن خارج شد.

شهاب سر تکیه داد به صندلی و سینا ضرب انگشتانش روی فرمان تند تر شد و گفت:
‌- ساعت ده شب و اینم آخرین زن این موسسه­ ی بی­ نام.
البته تیمی که یه هفته این­جا مستقر بوده هم، خبر رو تایید کرده ولی این­ طوری کار پیش نمی­ره، باید بریم داخل ساختمون!
ما که دو روزه این­جاییم جز این رفت و آمد ها چیزی ندیدیم. فکر کنم اون کسی که زنگ زده و خبر داده یه برنامه­ ای دیده.
کروکی رو داریم؛ دو تا در داره که یکی از درها از کوچه­ ی بغلیه. حفاظش رو می شه رد کرد اگر یه دوربینه باشه.
می­ مونه موقعیت داخل که اول باید دستمون بیاد.
شهاب با فرمانده تماس گرفت و توضیح کار را داد و قرار فردا را گذاشتند.

🕸🕸🕸🕸🕸ادامه دارد🕸🕸🕸🕸🕸

#زنان_عنکبوتی

#قسمت_چهارم

فردا سینا و شهاب گزارش تعداد رفت و آمد ها و تیپ افراد و در دائم بسته را که به امیر دادند گفتند:
– باید یه راهی به خونه باز کنیم تا دقیقا بتونیم کار رو جلو ببریم!
امیر دستانش را درهم گره زد و مقابل دهانش گرفت:
– کسی که خبر داده گفته اینا تلاش دارن بدون حاشیه کار کنند.
اما، با اطلاعاتی که از جاهای دیگه به دستمون رسیده یه کم قضیه فرق می کنه!
همراه صحبتش یک پوشه از اطلاعات ابتدایی که در این چند روزه تیم سایبری آرش توانسته بودند به دست بیاورند را مقابلشان گذاشت:
– اینم مطالعه کنید. روند کاری که داره تو ایران انجام می شه.
شهاب و سینا، هم زمان سر خم کردند روی پوشه که امیر گفت:
– یه راه هم پیدا کنید که بشه داخل خونه رو بررسی کرد.
امیر نگاه رد و بدل شده بین سینا و شهاب را ندیده گرفت و رفت.
افراد داخل این مجموعه ساده به نظر نمی آمدند که با یک رفت و آمد ساده بشود سر از کارشان در آورد.

من:

– دو سال با هم دوست بودیم تا ازدواج کردیم.
برای این که به هم برسیم مقابل خونوادش ایستاد.
شبیه خونواده ما نبودن، خونواده ما خیلی آزاد برخورد می کردن و به من کاری نداشتن.
من عادت داشتم که هر چیزی رو که می خواستم، داشته باشمش.
اون رو هم دوست داشتم.
از وقتی که توی دانشگاه هم دیگه رو دیدیم،

بهش حس خوبی داشتم و همیشه، همه جایی که اون می خواست بودم. با هزار قهر و التماس و دعوا که با خانوادش کرد، ازدواج کردیم.

ساده و مهربون بود و من برعکسش خیلی پر انرژی بودم و روابط عمومی بالایی داشتم. همه جذبم می شدن…
اما اونو دوست داشتم…

خاطره آن روز ها هیچ وقت از ذهنش محو نمی شد.
دوران دبیرستان هم شیطنت کرده بود.
یکی دو نفر را خودش در تور انداخته بود.
اما همه اش برای وقت گذرانی و خوشی های آن دوران بود.
حتی رابطه اش با یکی از پسرها خیلی جدی شد که با هزار بد بختی از سر خودش باز کرد.
این شیطنت ها برای همه پیش می آمد.
دل شکستن ها، چت های طولانی، گریه های زیاد، قرص های آرام بخش و…
حداقل در جمع دوستان هم تیپ خودش، امری عادی بود،
پا که از مدرسه بیرون می گذاشتند دیگر آزاد بودند.

🕸🕸🕸🕸🕸ادامه دارد🕸🕸🕸🕸🕸

#زنان_عنکبوتی

#قسمت_پنجم

خانواده ­اش هم اصرار بر همین مدل داشتند و خودشان هم مانعی نبودند.

سبک سنتی در منزل آن­ ها سبکی تمام شده بود.

اما در دانشگاه، کنار تمام شیطنت­ ها، او را خواست و برایش جدی بود.

همه­ جا و همه ­چیز را با او می­ خواست…

در تمام مهمانی ­ها و پارتی ­ها، ‌‌‌‌‌‌‌

‌کوه… وقتی می­ رفت که با هم بودند:

– حداقل دو سال دوست بودیم، همدیگه رو خیلی می­ شناختیم و می­ خواستیم.

جشن بزرگ و پر سر و صدایی گرفتیم… خیلی خوب بود، همه­ ی دوستای دانشگاه رو گفتیم و اومدند.

خیابون شریعتی رو آخر شب پسرا با ماشینشون بند آوردن و یه ده دقیقه ­ای همه با هم رقصیدیم…

یادآوری آن لحظات لبخند روی لبانش می ­نشاند.

هیجان­ هایی که در شلوغی زندگی درگیرش بود.

شلوغی­ هایی که حداقل فایده ­اش این بود که سرش را گرم می­ کرد.

دلش برای تمام آن لحظات تنگ شده بود، تمام لوازم آرایشش، بدلیجات و ماشین تویوتایش… همه­ ی این­ها بغض را می ­نشاند در گلویش.

– خب حداقل باید دوسال هم ازدواجمون دوام می آورد… اما نشد. مردا همه عوضی­ اند. زود عوض شد. منم طاقت نیاوردم.

اشک آرام آرام از گوشه ­ی چشمش راه گرفت… مثل همان اوایلی که جشن طلاق گرفته بود.

در جشن کلی خندیده بود و با بچه­ های دانشگاه خوش گذرانده بود و بعد هم کیک سیاه را خودش بریده بود.

اما همان شب تا صبح دو بار بالشش را عوض کرد، بس ­که اشک ریخته بود. پذیرش شکست سخت است، برای یک زن، سخت­ تر! چرا این­ طور شد:

– البته اون می ­گفت من عوض شدم. دعوامون زیاد شده بود.

خیلی به رابطه­ ی من با بعضیا حساس شده بود. دلش می­ خواست من حواسم بیشتر باشه. اصلاً دعوای من با فامیل اون، سر همین بود که خیلی قدیمی فکر می ­کردند.

قرار بود مثل اونا نباشیم که راحت ­تر زندگی کنم؛ اما بعد از ازدواج این راحتی من اذیتش می­ کرد.

خب… خب دوستش داشتم اما یه چیزای دیگه­ ای هم برام مهم بود که… اختلافمون زیاد شد.

من اون ­موقع دلم می­ خواست مثل یه مرد کار کنم. اعتقادی ندارم به کار خونه و بچه­ داری.

– مهریمو گذاشتم اجرا تا قبول کرد طلاقم بده. خیلی از مهریمو بخشیدم. یه خورده که گرفتم باهاش ماشین خریدم. ماشینی که اول داشتم؛ نه اینی که الان دارم. راستش اینو…

حالا که داشت او را در ذهنش مرور می ­کرد، دلش تنگ می­ شد. شاید خنده­ دار بود اگر می­ گفت که دلش می­ خواهد تا دوباره او را ببیند.

شاید اگر غرورش اجازه می­ داد، می ­گفت که دلش می ­خواهد دوباره با او زندگی را شروع کند… یعنی زمان این آرزو را برآورده می­ کرد؟

🕸🕸🕸🕸🕸ادامه دارد🕸🕸🕸🕸🕸

#زنان_عنکبوتی

#قسمت_ششم

ما۲

ساعت دوازده بود و کوچه در سکوت سرد پاییزی فرو رفته بود.
سینا حسرت زده به ماشین­ هایی که از کنارشان رد می­ شد نگاه می­ کرد.
شهاب خنده­ اش گرفت و گفت:
– حسرت بخوری گرم می­شی؟ سینا در ماشین خاموش و سرد بیشتر مچاله شد و گفت:
_ بخاری، شوفاژ، کرسی، چایی… همه میاد جلوی چشمم. حال بچم هم همین­طور!

شهاب سرش را چرخاند سمت سینا و پرسید:
– مگه تبش قطع نشده؟
– نه طفلکم! امروز سه روز شد که خونه سقفش سرجاشه. گفته ویروسه سه روز تحمل کنید تموم می­شه. بنده ­ی خدا خانمم خواب نداره!

هم­زمان با این حرف، همراهش زنگ خورد. سینا صدای کودک مریضش را که شنید صاف نشست و کمی برایش شعر خواند و وعده­ ی آمدن داد.
ارتباط را که قطع کرد، چند لحظه طول کشید تا چشم از صفحه ­ی روشن موبایل برداشت و برگردد به فضای سرد ماشین.
شهاب با تأسف سری تکان داد.
به خاطر مسائل امنیتی ماشین را خاموش نگه داشته بودند و سرما کلافه ­شان کرده بود.

ساعت­ ها بود نگاه دوخته بودند به دیوارهای خانه ­ای که ارتفاعش بیشتر از خانه ­های دیگر توی ذوق می­ زد.
سینا همان­ طور که برای گرم شدن، دستانش را زیر بغل گرفته بود گفت:
-خونه نیست که، دژِ! ببین قسمت بالای دیوار رو، انگار نیم مترش را بعدا ساختن!
هم بلندی دیوار غیر عادیه، هم دوتا دوربینی که روی خونه سواره!
باید ببینیم توش هم همین­جوریه؟

– آقا امیر داره میاد ببینیم چی می­گه تا پیش­نهاد خودمون رو بهش بدیم!

لحظاتی نگذشته بود که موتور امیر کنار ماشین توقف کرد. صدای گرم امیر در ماشین پیچید:

– سلام سلام… چه سرمای دل ­چسبی! چه خبر؟

دستان سرد امیر را فشردند و شهاب گزارش داد:

– منتظر شما بودیم. روی در اصلی سه تا دوربین سواره، البته یکیش برای ساختمون روبروییه.
همون که سنگ سیاه کار کرده.

یه در هم توی کوچه داره که برگ­ های خشک­ جمع شده­ جلوش نشون می­ده خیلی وقته باز نشده!
البته توی این مدت هم ما ندیدیم کسی از کوچه رفت و آمد کنه!

– خب پس شروع کنیم.

شهاب از ماشین پیاده شد و در سکوت شب پهباد را راهی ساختمان کرد. سینا و امیر تصاویری که پهباد از فضای داخل حیاط نشان می­ داد را روی لب ­تاب کنترل می­ کردند. سینا گفت:

– یه دوربین بالای در ورودی حیاط، اینم دومی بالای ورودی ساختمون، چه قفل کتابی زدن به درش، تمام پنجره ­ها هم نرده داره که!

امیر به نور ضعیفی که از یکی از پنجره ­های این ساختمان دیده می­ شد اشاره کرد:
– این ساختمونی که کنار حیاطه انگار تازه ساخته شده! یکی هنوز توی این ساختمونه سینا!

سینا با وحشت نالید:
– من مطمئنم که همه رفتند!

🕸🕸🕸🕸🕸ادامه دارد🕸🕸🕸🕸🕸

#زنان_عنکبوتی

#قسمت_هفتم

امیر به سرعت از ماشین پیاده شد و به شهاب اشاره کرد تا پهباد را از ساختمان بیرون بیاورد:

– خدا کنه متوجه نشده باشن!

شهاب که داخل ماشین که نشست گفت:
– هیچ راه نفوذی به داخل ساختمون نبود؟
وقتی سکوت هر دو را دید پرسید:
چیزی شده؟

سینا فیلم را کمی عقب آورد و دوباره با دقت دیدند. شهاب زمزمه کرد:
،- یعنی چند نفر دائم اونجان. بیرون نیومدن تا ببینیمشون.

امیر نفسش را بیرون داد و گفت:
– شاید هم این جا به خونه بغلی راه داره و رفت و آمد از اون جاست.

هر دو برگشتند سمت عقب و منتظر نگاه کردند به امیر و او تنها یک جمله گفت:
با آدم های ساده لوح و دوهزاری طرف نیستیم.
باید یه راهی به داخل خونه پیدا کنید.روی یکی از نیروهای خود موسسه کار کنید.
روی چند تا از افراد موسسه مخصوصا مسئول، که تا حالا رفت و آمد بیشتری داشتند تیم متغیر سوار کنید.
رفت و آمد خونه ی بغلی هم کنترل بشه.
امشب نرید خونه.
دم سحر هلی کم رو وارد خونه کنید،
یه دور دیگه با دقت ببینید.
تا خدا چی بخواد! به آرش هم بگید دوربینا رو هک کنه و تصاویر دو ماهی که این خونه راه افتاده رو می خوام ببینید.
تصاویر همین دو تا دوربین داخل حیاط رو!

امیر که رفت تا سحر چشم از خانه برنداشتند، در سکوت محض تنها از خانه ی بغل موسسه دو تا مرد خارج شدند و دیگر هم برنگشتند.
هلی کم هم همان تصاویر را نشان می داد و نور کمی که از ساختمان کناری بیرون می زد و سایه ی یک نفر که بیدار بود و پشت سیستم مشغول.

تصاویر واضح تر که شد سینا گفت:
– یه سیستم هم نیست، چند تاس!
سایه بلند شد و آمد سمت پنجره! شهاب با اشاره ی سینا هلی کم را عقب کشید و فرد که از پنجره فاصله گرفت دوباره نزدیک شد.
وجود پرده ی تور مانع بود تا تصاویر واضح باشد. صدای ماشین که از ته کوچه آمد شهاب خودش را کشاند پشت درخت و روی زمین نشست.

ماشین کنار در خانه ی کناری ایستاد و همان دو مرد رفته، پیاده شدند. سینا از ماشین پیاده شد و گفت:
-شهاب بیارش بیرون.


شهاب که داخل ماشین نشست لرز کرده بود:
– آخ آخ چه سرده این جا! مثل زمستونه، اون وقت ما با لباس تابستونی اومدیم بازی!
– چه می دونستیم امشب مهمون مردم بالا شهریم.
این جا برف بیاد تازه منطقه ی ما آفتاب بهت سلام می ده!
امیر تماس گرفت:
– پاشم از پای سجاده؟ چه خبر؟

🕸🕸🕸🕸🕸ادامه دارد🕸🕸🕸🕸🕸

#زنان_عنکبوتی

#قسمت_هشتم

سینا با جواب داد:
– فکر کنم تازه سجاده نشینی شروع شده باشه!
اینا تایم کاریشون بیست و چهار ساعته اس آقا!
-تا ده دقیقه ی دیگه تیم جایگزین میاد.
برید اداره یه استراحتی بکنید منم میام ببینیم با موشایی که دارن میفتن وسط خونه باید چه کار کنیم!

شهاب با مشت و مال سینا، سر از روی میز بلند کرد و نگاه خواب آلودش را دوخت به صورت او:
– آقا امیر گفته برای صبحونه بریم اتاقش! پاشو جمع کن!


شهاب صاف ایستاد و دستی به موهایش کشید:
– من مرده ی صبحونه کاری ام. اونم بعد از بیست وچهار ساعت گرسنگی!

صبحانه در میان سکوت امیر خورده شد که سرش داخل پرونده ای بود که می خواند و ابرو هایش را مدام در هم می برد و باز می کرد.

سینا نگاهش به کاسه ی حلیم امیر بود که شنید:
– روی تمام دخترایی که وارد اون خونه می شن تم سوار کنید و تا فردا بگید که کدومشون به درد کار می خوره. شهاب! تو نه،
سینا! تو، کنار خونه می مونی و رفت و آمد دو تا خونه رو کنترل می کنی.
شهاب! تو مسئول تعقیب همه باش.

شهاب با کمی تامل گفت:
-همه رو که نیرو نداریم آقا. خودتون می دونید که با توجه به پخش شدن نیروها توی پرونده های دیگه دست من خالیه!

امیر با تامل نگاه از صورت شهاب برداشت و گفت:
-همیشه خواهش جواب می ده.
از سید کمک بگیر.
منم برم پیش حاجی ببینم توی چه ماجرایی داریم پا می ذاریم و تا کجا باید پیش بریم!
تو حتما با سید هماهنگ شو!
سینا با خنده گفت:
– دم سید رو ببین اداره رو بچاپ!

روز پر کاری بود برای شهاب و روز و شب سختی برای سینا. از صبح که آمدند با رفت و آمد افراد جدیدی روبه رو شدند. رفت و آمد زنان و دخترانی در رده سنی متفاوت! غافلگیر شده بودند.
سینا شماره ی تمام ماشین ها و تصویر برداری تمام افراد را انجام داد. قرار شد شهاب تنها روی کادر موسسه ت.م سوار کند و فعلا زن های دیگر را رصد اطلاعاتی کنند!
آن روز بیش از پنجاه بار زنگ در موسسه زده شد و همه هم زن وارد شد و تا عصر و ساعت پایان کاری موسسه، خروج چندانی نداشتند. شهاب با معرفی سینا هر کدام از نیرو هایش را در پی یکی از زن های اصلی موسسه روان کرد! کوچه که خلوت شد امیر با سینا ارتباط گرفت:
– سلام تیزبین! شنیدم اونجا پارتی بوده. از تو هم پذیرایی شد؟
سینا لبخند کجی زد و گفت:

– آقا باب میل من نبود خوراکشون. خیلی هم شلوغ بود و من هم که می دونید با شلوغی حال نمی کنم و البته که… یه پیشنهاد دارم!

🕸🕸🕸🕸🕸ادامه دارد🕸🕸🕸🕸🕸

#زنان_عنکبوتی

#قسمت_نهم

من همیشه با پیشنهادای تو حال می کنم!
– ممنون آقا! اول یه سوال کنم؟
– همه سوال هاتو یه جا بپرس!
– ما مطمئنیم خونه موش داره دیگه!
– داریم مطمئن تر میشیم!
با این جواب امیر عملاً راه کار سینا در ذهنش پودر شد و فقط گفت:
-پس باید مطمئن تر بشیم؟
– حتما! یه موش رو ببینی و بگیری فایده ندا۰۰۰ره!
باید برسی به لونشون تا معدومشون کنی!
تیم جایگزینت که اومد یه راست بیا این جا! تصاویر دوربینای حیاط رو تیم آرش داره بررسی می کنه، بیا! راستی تب کوچولوت قطع شد؟

لبخندی نشست روی صورت سینا و لب زد:
– آره خدا رو شکر. هم تبش قطع شده، هم همه ی خونه رو به شور انداخته!

امیر با خنده تماس را قطع کرد.
تا ساعت هشت شب که شهاب کارش تمام بشود، سینا در اداره یک نمودار از رده ی سنی کادر موسسه و زن هایی که این مدت به آن جا رفت و آمد کرده بودند را در آورد:
– ده درصد حدود ۱۶ تا ۱۸ دارند،
چهل درصد ۱۸ تا ۲۴ دارند،
بیست درصد ۲۴ تا ۲۷ دارند،
سی درصد تا ۳۵ سال دارند که
بین همه کادری که اونجا کار می کنن همون ۲۴ تا ۲۷ هستند که البته
یکی دو نفر می خوره ۳۵ ساله باشن و به نظر من مدیر و مسئول موسسه باید باشن.
اما آدمایی که امروز خیلی اومدن اون چهل درصد بودن.
و یه چیزی که مهم بود همه با هم نیومدن اما هر کی اومد حدود چهار ساعت توی موسسه موند.
این یعنی؛

شهاب سری تکان داد و گفت:
– این یعنی اون ها اومدن برای دوره دیدن و البته دوره ای که دیدن برای همه یکسان نبوده!
– یعنی دارن نیروسازی می کنن آقا امیر؟
امیر سری تکان داد و گفت:
– امکان همه چیز هست. فقط این اطمینان رو باید داشته باشیم که این جا فقط لباس نمی دوزن و اسم خیاطی براشون یه پوششه!
آقا شهاب؛ شما چه کردی؟


شهاب تصاویر لب تابش را انداخت روی صفحه ی اتاق امیر و گفت:
– مسیر رفت همه رو امروز نتونستیم در بیاریم. چون بعضیا هنوز توی خیابونن و دارن خرید می کنن!
بعضیا هم هنوز توی کافی شاپ و رستوران هستند با دخترا و پسرای دیگه.
اما بچه ها دارن آمارا رو دقیق می دن. شما می تونید ببینید!
دو روز بعد شهاب مسیر رفت و آمد و منزل تمام زنان را مقابل سینا گذاشت و گفت:
– نمیشه قطعی گفت که این مسیر هر روزه ی همه شونه.
اما بالاخره میشه کلی یه نتیجه ای گرفت.
حداقل یه هفته وقت نیازه که بتونم بهت بگم کدومشون مورد خوبیه برای کار ما!
سینا به تفکیک موردها را مرور کرد و بهترین روش را حذفی دید و یک سوال:
– سر به هوا ترینشون کدومه؟ …..

🕸🕸🕸🕸🕸ادامه دارد🕸🕸🕸🕸🕸

#زنان_عنکبوتی

#قسمت_دهم

شهاب با چشم هایی گرد شده و ابروهایی پریده گفت:
– می گم یه هفته بعد، تو سوال سخت می پرسی!
سینا قاطعانه گفت:

– فقط تا فردا شهاب. تا فردا به من مورد و مکانی که میشه نفوذی بشه رو می گی!
و از سر میز بلند شد و رفت، اما قبل از این که بیرون برود دوباره رو کرد سمت شهاب و گفت:

– تا امشب گزارش کامل همراه با نظر خودت رو می خوام! بعدش یه کله پاچه مهمون منی! چطوره؟ هوم؟ الان دیگه اون چشم و ابروتو جمع کن!


شب ساعت یازده شهاب تمام موردها را دوباره برای سینا چید و مسیر رفت و آمد همه را بررسی کرد. هم روی مورد باید دقت می کردند و هم زمانی که می خواستند میکروفون را نصب کنند.

شهاب گفت:
-یه چیزو حواست باشه، اگر شب موقع برگشت میکروفون رو نصب کنی، ممکنه فردا با یه کیف دیگه بزنه بیرون و بیاد محل کارش! کلا اینا در حال تیپ عوض کردنن!


-وای… نگو که مسیر آمدنشون رو باید بررسی کنی و دو روز وقت می خوای!


شهاب دستی کوبید پشت کمر سینا که نیم متر پرت شد جلو:
– داداشت تمام و کمال کار انجام میده.
سینا با گزارش تکمیلی که شهاب داد مسیر دو تا از زن ها را بررسی کرد.

سوژه ای که سینا انتخاب کرد؛ یک زن بیست و شش ساله و عاشق پوشیدن لباس لی بود. این کار خودش بود و قرار شد شهاب هم برود سراغ سوژه ی بعدی. این دو نفر افرادی بودند که می شد از طریق آن ها به فضای داخلی خانه راه پیدا کرد.
سینا همراه نیرویش افسر عملیات رفت سمت مترو و شهاب سمت میدان آزادی! زن که در تور قرار گرفت… همراهش شد تا شلوغی مزخرف مترو.
تمام زوایای این ایستگاه را حفظ بود و نقطه ی اصلی وصل میکروفون را در نظر داشت.
نگاهی به نیرو انداخت و او سری تکان داد.
زمان وصل میکروفون که رسید، نیرو مقابل زن قرار گرفت و کیف دستیش را رها کرد.
تمام محتویات کیف پخش زمین شد. نیرو عصبی و با ناراحتی رو به زن گفت:
– خانوم… خانوم! این چه وضعشه؟
زن کمی عقب کشید و هراسان از عکس العمل او خم شد تا وسایل را جمع کند.
وسایل کیف بیشتر از آنی بود که راحت جمع شود و غرغرهای نیرو، زن را وادار کرد تا بنشیند و کیفی که رو دوشش بود را زمین بگذارد.

سینا خودش را رساند. نشست و گفت:

– زن ها همیشه گیجند. ببین خانم با کیف این آقا چه کار کردی؟
نیرو با ابروهای در هم رفته از زن دفاع کرد:


– نه آقا خب این خانوم حتما کار داشتند که عجله کردند. الان هم با هم جمع می کنیم. شما زحمت نکشید. خانم شما هم خودتون رو ناراحت نکنید.


حین گفتگو، سینا میکروفون را نصب کرد. وسایل جمع شد و نیرو با زن همراه شد! زن از موقعیت پیش آمده راضی بود، سر صحبت را با نیرو باز کرد و چرایی عجله اش را گفت. فرصت پدید آمده بود. بعد از مترو هم با توجه به هم مسیر شدنشان نیرو را کشاند سمت محل کارش. معلوم نبود او دارد تور پهن می کند یا نیرو!


سوژه ی شهاب اما، امروز مثل دو روز قبل با اتوبوس که نیامد هیچ، اصلاً نیامد. شهاب ت.م را گذاشت و خودش رفت اداره برای رصد هدایت بقیه ی تیم… تمام زن های دیگر هم مدل رفت شان را عوض کرده بودند. با سینا تماس گرفت:
-شما و خانم سلامتید؟

🕸🕸🕸🕸🕸ادامه دارد🕸🕸🕸🕸🕸

#زنان_عنکبوتی

#قسمت_یازدهم

سینا فقط به گفتن الحمدلله کفایت کرد.

با ورود زن به داخل ساختمان، آرش، میکروفون را فعال کرد.

سینا جای گزینی برای خودش گذاشت و رفت کنار تیم. آن روز غیر از بگو بخندها و شوخی های زنانه و درد دل ها چیز خاصی عاید سینا نشد. شهاب کلافه از دست زن ها گفت:

– حرفه ای کار می کنند. امروز تمامشون به غیر از مورد سینا مسیر رفت و برگشتشون تغییر کرد.

حتی پنج نفرشون آخرش رفتن خونه ای غیر از خونه ی دو شب پیش و تا الان هم بیرون نیومدن. منم دیگه کل تیم رو مرخص کردم. گفتم اول وقت برن سر همین آدرسا، متوجه می شیم که شب رو موندن یا نه!

سینا رو کرد به امیر و گفت:

– نیرویی که کمک من بود با مورد تونست وارد گفت و گو بشه. الان روند رو ادامه بده باهاش یا نه؟

امیر کمی تامل کرد و گفت:

– تا دو روز ارتباط نگیره، اما خیلی عادی سوار مترو بشه! طوری که زن ببینه!

اجازه هم بدید که زن خودش ابراز آشنایی کنه. مورد خیلی تحویل نگیره و بعد هم بحث کارش رو پیش بکشه که یه سفر خارجی داره و سرش شلوغه…!

روز بعد زن در همان مسیر قرار گرفت و وقتی ت.م به سینا اطلاع داد که کیف دیروز همراهش هست، سینا نفس عمیقی کشید و چشم بست.
زن با دیدن نیرو که با کت و شلوار همراه کراوات وارد مترو شد؛ کم کم نزدیک آمد و اظهار آشنایی کرد.

حتی در مترو سمت خانم ها نرفت و همراه نیرو وارد کابین آقایان شد.

نیرو توانست شماره ای از دختر بگیرد ظاهراً که تا این جا موفقیت آمیز بود.

شنود آن روز تا شب گرچه یک سری اسامی و یک سری برنامه ریزی ها را که برای جمع گنگ بود را داد

اما فردا که زن کیفش را تغییر داد عملاً رابطه با داخل مجموعه قطع شد.

🕸🕸🕸🕸🕸ادامه دارد🕸🕸🕸🕸🕸

#زنان_عنکبوتی

#قسمت_دوازدهم

(طلاق حال و هوای خودش رو داره، از یه طرف خوش حالی که راحت شدی و از یه طرف احساس شکست خراش میندازه روی روح و روانت

حتی پشیمان می شی از این که طلاق گرفتی و پیش خودت می گی اگه برگرده حتما قبول می کنی،

چند برابر آرایش می کنی و بلندتر می خندی…

اما خب باز هم حرف ها اذیتت می کنن. خودت هم مدام خودت رو زجر می دی با مرور گذشته.

تازه اشتباهاتت را پیدا می کنی و چون خودت و نمی خواهی تقصیر را گردن کس دیگه بیندازی، اشتباهاتت رو متوجه می شی…

دلت جبران می خواد که یا غرورت نمی ذاره یا دیگه فرصت نیست و…

اعتراضی نبود به طلاق و حال روحی بعدش که نشنیده باشد. از خانواده و دوستان تا هرکس می دیدش.

حتی با گفتن جمله ترحم انگیز:شما که عاشق هم بودید دو سال!

این دو سال و دو سال بعدش را هر چه تف می کرد مزه اش از دهانش نمی رفت.

مثل زهر بود که تمام لحظاتش را تلخ کرده بود.دو سالی که خوش گذشته بود،

برایش حسرت می آورد و دوسال تلخ زندگیش هم،

پر از خاطراتی شده بود که یادآوری هر کدام روحش را آزار می داد.

🕸🕸🕸🕸🕸ادامه دارد🕸🕸🕸🕸🕸

#زنان_عنکبوتی

#قسمت_سیزدهم

اوایل حس می­ کرد که راحت شده است. برنامه­ هایی داشت که برایشان جنگیده بود تا به آن­ها برسد و حالا باید لذتش را می­ برد و دنبال بقیه­ ی آرزوهایش هم می­ رفت.

هفته­ ها و ماه­ های اول بعد از طلاق با چند تا از دوستانش را خوش گذراند.

خانه ­ی جدا از خانواده گرفته و فرصت بیشتری داشت. دنبال کار می­ گشت و زمان­ های خالیش را مشغول صفحه­ ی اینستایش بود که حالا می­ توانست آن را بالا بکشد.

مخصوصا که می­ دانست شوهرش مدام او را چک می­ کند، با این­ که دیگر نسبتی هم بینشان نبود، اما هر شب که او بود حالش بهتر می­ شد.

خودش هم با یک شماره­ ی دیگر صفحه­ ی او را رصد می­ کرد. حتی چند بار هم چت کرد و جواب هم گرفت.

شوهرش از این جدایی ناراحت بود و برای زندگی از دست رفته متاسف! این باعث می­ شد که غرورمندانه به خودش ببالد که او هنوز می­ خواهدش و می­تواند با سماجت بیشتر همه­ چیز را به نفع خودش پیش ببرد!

برای مخالفت با اطرافیان و اعتراض ­هایشان،

شاید هم برای نشان دادن حال روحی خوبش،

در فضای مجازی مشغول کار شد. راه پول درآوردن را زود یاد گرفت. لذت می­ برد از تعداد فالورهایش و افزایش هرروزه­ ی­ شان، حالا باید صفحه­ اش را شارژ ساعتی می­ کرد… درآمدش کم ­کم بیشتر هم می­ شد…

🕸🕸🕸🕸🕸ادامه دارد🕸🕸🕸🕸🕸

#زنان_عنکبوتی

#قسمت_چهاردهم

  • من فقط عکسای خودمو می ذاشتم.
  • عکس های مهمونیا و پارتی هایی که می رفتم. یا گردش و تفریح. عکسای خودمو دوست داشتم.
  • البته برام مهم بود که لایک و پیام هم داشته باشم.
    پیجم مثل بچه م شده بود. مثل خونه ی خودم. هم دوستش داشتم، هم توش راحت بودم.
  • خیلی راحت… همین که نامحدود بود و آزادی رو لمس می کردم، احساس قدرت می کردم.
    اما خب آدم نمی تونه تنهایی زندگی کنه، منم از سکوت خونه و تاریک و روشن روز و شب که حتی یک نفر در خونم رو نمی زد بیزار بودم.
  • البته با دوستام زیاد رفت و آمد داشتم اما اون موقع هایی که یکی باید به دادم می رسید کسی نبود.
  • منم از خونه می زدم بیرون و حتی مسافرت می رفتیم… من همه ی کارامو سوژه می کردم و برای فالوورام می ذاشتم.
    تو همون روزا یکی اومد و برام حرف زد.
    حرفاشو دوست داشتم، انگار شبیه خودم بود؛ قدرت طلب… جوابش رو دادم.
    پیجش خیلی خصوصی بود و با من متفاوت. دو تا پیج داشت؛
    اعضای یکی از پیجاش زیاد بودن اما اون یکی که بعد از یه مدتی من رو هم عضو کرد دو رقمی بودند… خیلی خوب و آزاد.
    من هم طرفدار آزادی…
    اصلاً به همین خاطر هم با شوهرم به هم زدم.
    راستش من بیرون راحت بودم، خیلی راحت. اوایل کمی غیرتی می شد و من هم خوشم میو مد؛
    اما کم کم خسته شدم و به گیر دادناش محل نمی دادم، اونم دیگه حرفی نمی زد اما خودش هم راحت تر شده بود.
    مردا همه همین جورین، آب نیست و الا شناگر خوبی هستند. من عصبی می شدم وقتی رابطش رو با خانما می دیدم.
  • اونم جواب می داد:
    – خودت گفتی که اگه قرار باشه بین آزادی و عدالت یکی رو انتخاب کنی، حتما آزادی رو انتخاب می کنی. من که مشکلی ندارم، تو هم که نباید مشکلی داشته باشی.
    نمی فهمن مردا!
    ما زنا اگر آرایش می کنیم چون از زیبایی خوشمون میاد، اصلاً زیبایی برای زنه،
    اونا نباید این جور بی جنبه باشند و کثافت کاری کنند.
    همش بین مون درگیری بود. رابطمون خیلی سرد شده بود.
    من دلم نمی خواست این حالت رو. بیشتر درگیر شدیم… خب آخرش به جدایی رسیدیم، یعنی بازم من اصرار کردم!… نمی دونم چرا نمی تونم فراموش کنم.

🕸🕸🕸🕸🕸ادامه دارد🕸🕸🕸🕸🕸

#زنان_عنکبوتی

#قسمت_پانزدهم

امیر تازه صفحه را روشن کرده بود که در اتاق با شدت باز شد.

هم زمان، سر سینا و شهاب بالا آمد.

مامور ت.م همان زن لی پوش مترو بود که صورتش برافروخته و دهانش باز بود برای گفتن حرفی اما با دیدن امیر در اتاق،

سرش را پایین انداخت و تنها به سلام آرامی اکتقا کرد.شهاب نگاهی به امیر کرد و روبه او گفت:

– چه طوری؟ چه خبر؟ بیا تو چایی بخور ببینم چند مرده حلاجی!

سرش را انداخت پایین و لب زد:

– نه ممنون. باشه بعدا می گم.

اما قبل از این که در را ببندد امیر صدایش کرد و خواست راحت باشد .

وارد اتاق شد و با کمی مکث مشتش را جلو آورد و باز کرد سیم کارتی بود که:

-آقا من نمی تونم با این خانم ارتباط داشته یاشم. ببخشید هر کاری باشه در خدمتم اما منو از ادامه این گفت وگو عفو کنید.

🕸🕸🕸🕸🕸ادامه دارد🕸🕸🕸🕸🕸

#زنان_عنکبوتی

#قسمت_شانزدهم

با سکوت امیر بقیه هم حرفی نزدند. نیرو کمی سرش را بالا آورد و گفت:

– آقا این خانوم… خیلی…! ببخشید.

و رفت. امیر سیم کارت را از روی میز برداشت و نگاهش را گرداند روی صورت سینا و شهاب.

هر دو سرشان را گرم بررسی ورقه­ های روی میز کردند. امیر با کمی تامل به شهاب گفت:

– خانم سعیدی رو در جریان جزییات کار بذار و بهش بگو تو جایگاه یه مرد ارتباط رو حفظ کنه و البته فعلا از خارج هم برنگرده ایران!

نفس راحتی که هر دوتایشان کشیدند یک طرف و هجومشان به طرف پارچ آب یک طرف! شهاب لیوان آب را که سر کشید، امیر گفت:

– الان برو اتاق خانم سعیدی و بگو مطالب سیم کارت رو یه کنترل بکنه و استارت بزنه.
فقط بهش بگو جاهایی که گیر می­کنه با خودم در میون بذاره.
البته نیروی ت.م هم بگو تمام روندی که با این خانم داشته رو مکتوب کنه تا خانم سعیدی بتونه با چشم باز مسیر رو بره!

شهاب که رفت سینا گفت:

– ما که الان شماره­ ی این خانم و چند تا از زن­ ها رو به دست آوردیم. اگر اجازه بدید بریم برای شنود.

امیر صفحه را چرخاند سمت سینا و گفت:
– نامه رو تنظیم کن تا دادستانی اجازه بده!
می­خوام امشب یه دور دیگه توی حیاط زده بشه! برنامشو بریز ببینیم چی میشه! بیا اینم ببین، محل کار اون زناییه که اون روز توی موسسه جمعشون جمع بود.

شهاب که آمد همراهش آرش هم وارد اتاق شد. امیر با دیدن آرش گفت:

– بقیه ­شو آرش میگه شاید بتونید یه سر نخ ­هایی رو به هم وصل کنید!

آرش مطالب و تصاویر را روی صفحه بالا آورد. عکس ­ها را یکی یکی نشان ­داد:
– این­ ها رصد این چند روزه است.
ظاهراً هرکدوم برای تبلیغ کار خودشون دارند مدل آرایش ارائه می­دن یا مدل لباس…
برای جلب مشتری هم نمونه فیلم و عکس گذاشتن.
نه حرفی دارن و نه مقابله ­ای. ظاهراً یک کار زنانه و آرام!

امیر گفت:
– صفحه­ ها را نگه ندار و سرعتی رد شو.

🕸🕸🕸🕸🕸ادامه دارد🕸🕸🕸🕸🕸

#زنان_عنکبوتی

#قسمت_هفدهم

سینا پرسید:

– بیشتر توی اینستاگرام فعالند انگار؟

آرش توضیحات تکمیلی داد:

– ظاهراً اینه که اینستاگرام یه نرم ­افزار معمولیه. حتی اوایلش مشهور بود به آلبوم عکس. غیر از این زیاد مطرح نبود.

سینا گفت:
– خوب مخی داشت این مدیر اسراییلی ِفیس­بوک، تا دید فیس­بوک تو ایران فیلتر شد و محبوبیتش کم شد، اینستاگرام رو خرید! فضای تخصصی عکس. چیزیم پول ندادا، یه میلیون دلار! سر سه سال، ارزش اینستاگرام ۴۹ برابر شد! تو روحش!

آرش ادامه داد:

– که الان با سیاست گذاری­ های کلان و پشت پرده این غول آمریکایی، ماهیت شبکه اینستاگرام از شبکه اشتراک عکس چی شد؟

سینا سری به تاسف تکون داد و زمزمه ­وار گفت:

– شبکه بزرگ کاریابی زنان!

آرش رو به سینا کرد و نفس عمیقی کشید:
-مخصوصا که فیس­بوک فیلتر هم شده بود، اینستا شد یه محیط دیگه، یعنی این نرم ­افزار تبدیل شد به یک فیس­بوک دوم!

شهاب خیره به صفحه ­ی مانیتور آرام آرام لب زد:
– البته الان بعضیا تو صفحاتشون با انتشار تصاویر و متن­های سیاسی و اجتماعی از این نرم ­افزار به عنوان یه رسانه استفاده می­کنن. اوایل به دلیل این­که مثل توییتر و فیس­بوک قابلیت موج آفرینی­ های سیاسی رو نداشته، هیچ وقت حتی سایه ­ی فیلترینگ روش نیفتاده…

امیر گفت:

– البته موضوع فیلترینگ هوشمند صفحات مبتذل مطرح بوده و گاهی اجرایی شده… فیلترینگ بر اساس ارزیابی تصاویر و متن­هاشون!

🕸🕸🕸🕸🕸ادامه دارد🕸🕸🕸🕸🕸

#زنان_عنکبوتی

#قسمت_هجدهم

من۳

– کم­ کم وقتی عکس و فیلم می­ ذاشتم فقط منتظر بودم اون نظر بده.

اگه اولین نفر نبود حتما دومین نفر بود.

خیلیا نظر می ­ذاشتند، بعضی عکسام هزارتا پیام دریافت می­ کرد. خب بعضی­ هاش فقط فحش بود و درخواستای بد. اما من یاد گرفته بودم از پس خودم بربیام.
لذت می­بردم که جواب این­جور آدما رو بدم. شاید هم برام یه جور سرگرمی بود. یعنی حداقل اوائل این­طور بود که برای رفع تنهایی و باکلاس بودن همش کنار گوشی و لب­ تابم بودم… بعد دیگه عادت کرده بودم، عین یه معتاد تا لحظه ­ای که خوابم ببره یا اولی که از خواب بیدار می­شدم مشغول اینا بودم.

تا اون پیام نداده بود من سرم گرم بود اما اون نوع حرف زدن و عکس ­العملش با همه فرق داشت. هم کلماتش پربود از شخصیت و محبت، هم مثل یک جنتلمن برام می­نوشت. من رو هم توی پیجش به عنوان لیدی افسانه­ ای معرفی کرد…

با گفتن این جمله چشمانش برق زد. برقی که زود خاموش شد. یاد استوری لیدی افسانه ­ای که ­افتاد، همان حال در وجودش زنده شد. تا دیده بود از شدت ذوقش یک موسیقی گذاشته بود و ساعت­ ها رقصیده بود!  افسانه بودن؛ یک خط کشیده بود روی تمام شکست ­هایی که مثل نیش بر جانش می­ نشست.

– بعد از اون استوری رابطم باهاش یه جور دیگه شد؛ اون­قدری که برام از هر دوستی عزیزتر شد… پیش­نهادهای
هنری که بهم می­داد فالورام رو بالاتر می­ برد و حالمو برای چند ساعتی خوب می­ کرد. من اون روزا واقعا نیاز داشتم که یکی حال خرابم رو خوب کنه. چون شوهرم رفته بود سراغ یه دختر دیگه. تو پیجش می­ دیدم عکساشون رو.

خیلی به هم ریخته بودم. هنوز دوسش داشتم.
من به اولین عشق و این حرفا اعتقاد ندارم. کلا به هیچ­ چیز اعتقاد ندارم. من می­گم که آدم باید جایی باشه، کاری بکنه که دوس داره. هر چیزی که دوست داری رو باید بتونی بری سراغش و کسی و چیزی هم مانعت نباشه.
عوضی به من همین رو می­گفت؛ «می­گفت که من هم دوست دارم که راحت باشم.» اما باید این رو می ­فهمید که روحیه ­ی من تحمل این برخوردش رو نداره. حرف زور توی کت من نمی­رفت!

🕸🕸🕸🕸🕸ادامه دارد🕸🕸🕸🕸🕸

#زنان_عنکبوتی

#قسمت_نوزدهم

ما۴
شب ساعت یازده سینا خبر داد که هم موسسه خالی شده است و هم هم زمان سه تا مرد و یک زن از خانه ی کناری خارج شده اند.

شهاب قید خانه رفتن را زد و خودش را رساند. هلی کَم را زمان بیشتری توانستند در فضای حیاط موسسه پرواز بدهند. سینا با توجه به تصویری که می دید گفت:


– شهاب برو سمت راست، انگار یه کم پرده کنار رفته، شاید تصویر کامپیوترا مشخص بشه!
شهاب زیر لب غرید:

– نزدیک تر خطرناکه سینا!


– نه! کسی توی اتاق نیست انگار. برو جلو از منتهی الیه پایین زوم کن. چند تا عکس می خوام!


– پس… گردن تو!

– گردن من چرا! با صاحب کار که من و شما نوکرشیم. نادعلی مشهورتو بخون برو!


فضای اتاق خالی از افراد بود یا حداقل الان که این طور پیدا بود. شهاب سر دوربین را چرخاند که سایه ای در تصویر افتاد. سینا هنوز راضی نشده بود اما نالید:

– شهاب بچسبون به زمین.
هلی کَم چسبیده به دیوار کف حیاط زمین گیر شد.
سایه آمد کنار پنجره و چند دقیقه ماند و سر چرخاند. تا برود، سینا یک بند وجعلنا خواند.


شهاب هلی کم را هدایت کرد به سمت بام ساختمان و اتاقک کوچکی که پنجره هایش مات بود و درونش تاریک و تنها نورهایی رنگی در آن خاموش و روشن می شد.
یک ربع بعد از عملیات، ساکنان خانه برگشتند و سینا در سایه ی درخت به زحمت توانست شماره ی ماشین را بردارد.


– بدتر از ما اینان. شب کارن بدبختا. شهاب برم صحبت کنم یه قرارداد ببندیم، روز کار کنن ما هم بتونیم بخوابیم!


شهاب چشم غره رفت و سینا ادامه داد:

– آخه شبا بیرون می آن تو این تاریک و روشن صورتشون مثل آدم پیدا نیست.


شهاب ماشین را روشن کرد که در کمال تعجب دیدند دو تا ماشین مقابل موسسه ایستادند.

از یکی زن و از دیگری مردی پیاده شد و هر دو با هم وارد موسسه شدند. شهاب ماشین را خاموش کرد. به چند دقیقه نکشید که چراغ طبقه سوم موسسه روشن شد. کسب تکلیف که از امیر کردند:

– بمونید تا هر وقت که رفتند. اگر شد ت.م سوار کنید.


یک ساعت بود که چراغ روشن بود.


– تو گرسنه نیستی؟


سینا این را گفت و نگاهش را دوباره داد به ساختمان سه طبقه ته کوچه، شهاب داشبورت را باز کرد، نگاه سینا که به کیک افتاد غُر زد:

– بابا گذاشتی برای ورثه. زودتر می دادی. از عصر فسیل شدیم این جا بی آب و غذا!


شهاب خودش هم دل ضعفه داشت اما چیزی که باعث می شد تکان نخورد از این کوچه لعنتی، چراغ روشن طبقه سوم بود. طبق حدس شان زن مسئول موسسه بود و مرد ناشناس، کسی غیر از آن سه مرد کادر موسسه!


این برای پرونده نقطه ی خاکستری جدید بود و حالا شهاب و سینا چشم به چراغ روشن داشتند. دو گروه از بچه ها در محل منتظر دستور بودند. یک ساعت دیگر هم گذشت، سینا برای تحمل این ساعت ها گفت:
-من برم یه سر و گوشی آب بدم.

🕸🕸🕸🕸🕸ادامه دارد🕸🕸🕸🕸🕸

#زنان_عنکبوتی

#قسمت_بیستم

شهاب زودتر از ماشین پیاده شد و تا کنار ساختمان رفت و نگاهی به طبقه ی سوم انداخت.

پنجره های کیپ و دوجداره و پرده های کشیده نمی گذاشت هیچ دریافتی جز همان نور کم به کسی برسد. سینا هم پیاده شد و آمد کنارش و گفت:

_ببین من کی دارم می گم که اینا شبکه ایند. به قول آقا امیر مطمئن باش فقط توی تهران هم نیستند. آقا امیر با چند تا از شهرا تماس گرفته تا رصد دقیق سطح شهر داشته باشن. آرش هم که ردشون رو توی چندتا شهر پیدا کرده! چینش کردند. قاعده پنهان بمان پیروز بمان رو هم خوب دارند استفاده می کنند.
شهاب داشت خانه ها را نگاه می کرد و دوربین هایی که بالای هر خانه توی ذوق می زد. چشم گرداند بین ساختمان های نمای رومی و گفت:

– سینا خونه های اینجا چند متره به نظرت؟

– صد متر؟

– نه بییشتره…صد و ده رو حتما داره.

لبخندشان با خاموش شدن چراغ طبقه سوم خاموش شد. شهاب لب زد:
– بالای پونصد متره، سه طبقه، بیش از ده تا اتاق داره حتما. یعنی می شه در هر وعده آموزشی بالای صد نفر را راه اندازی تخصصی کرد. فقط باید بدونیم که چطوره که تا حالا کسی دستشون رو نخونده.

در ساختمان که باز شد پشت درخت پناه گرفتند. مرد در تاریکی چهره اش مشخص نبود.

بلا فاصله سوار ماشین شاسی بلندش شد و رفت و زن با حوصله ماشینش را از پارکینگ بیرون آورد.

در کنترلی بود و قبل از بسته شدن زن رفته بود.

🕸🕸🕸🕸🕸ادامه دارد🕸🕸🕸🕸🕸

#زنان_عنکبوتی

#قسمت_بیست_و_یکم

شهاب پیغام حرکت را داد! کوچه ی پهن و پر درخت در تاریکی ساعت یازده شب فرو رفته بود اما سینا حاضر نبود در سکوت شهاب فرو برود و پرسید:

– چند درصد امکانش هست که کسی از افراد همون سال این جا باشن؟ اون افراد که همشون یا تعهد دارند یا جریمه. یه عده رفتند سرِ جای خودشون، یه عده موندن ایران.


شهاب ابرو درهم کشید و رفت سمت ماشین. ذهنش درگیر این مرد بود که ته چهره اش به آدم های نا میزان نمی خورد اما… استارت زد. صبح ساعت هفت باید پیش امیر می بودند برای تحلیل روند.


– حواست با منه شهاب؟

– اوهوم. خیلی امکانش هست.

– خب پس می شه از اونا ورود کرد.

  • نچ. مار گزیدن اگر هم باشن. اینا مارمولک تر از این حرفان.
  • همراه شهاب روشن و خاموش شد و اسم فرمانده هر دو را به سکوت کشاند. امیر طاقت تا فردا را نداشت؛ سلام و خسته نباشیدش نیروها را زنده می کرد…
  • شهاب گزارشش را داد:
  • این زن سیاه پوشِ نیمه شب، تنها کسیه که اول وقت می آد با ماشین، در طول روز بدون ماشین از موسسه بیرون می زنه، دوباره برمی گرده و تا آخر وقت، همه که می رن او می مونه و چراغ روشن و… البته سینا شماره ی ماشین هر دوتاشون رو داد به آرش!
  • – خوبه! برید به سحری خانمتون برسید!
    – منظورتون کتک وقت سحره دیگه!
  • خندید امیر و لب زد: نوش جون. تا فردا!
    سینا وقتی در خانه را باز کرد که محبوبه مقابل در نشسته بود و در نور کمی که حاصل خواب بچه ها بود بافتنی می بافت. پلاستیک لبویی که خریده بود را گذاشت روی میز و گفت:
    – بَه، فقط جبرئیل می دونه یه مرد خسته با دیدن خانمش چه قدر انرژی می گیره!
    محبوبه بلند شد و سینا را مجبور کرد که بچرخد. بافتی را که به میل وصل بود، روی سینا اندازه گرفت؛ باید حلقه ی آستینش را می انداخت:
    – ببین دیگه پای حضرت جبرئیل رو وسط نکش! تا حالا خدا و اهل بیت بودن، فایده نداشت نه؟ فکر کردی من کوتاه میام!
    سینا برگشت و بافت را از دست محبوبه گرفت و کمی زیر و رو کرد:
    – نه جبرئیل چون مظلومه گفتم بهشون متوسل بشم شاید به حرمت ایشون از سر تقصیراتم بگذری! در ضمن حواسم هست که این قرار بود تا امروز تموم بشه، من فردا بپوشم! از کم کاری خوشم نمیاد!
    حرفش تمام نشده راه افتاد سمت اتاق تا لباس عوض کند و محبوبه ماند با چشم های گرد شده از روی زیاد سینا:
    – فقط حضرت جبرئیل می دونه که شما مردا چه اعجوبه هایی هستید!
    سینا سر از اتاق بیرون آورد و گفت:
    – آی آی خانم حواسم هست که چی می گی! قرار بوده من فردا با این پلیور برم سر کار! به خاطر حضرت جبرئیل دو روز بهت وقت می دم ضعیفه! فقط دو روز!
    محبوبه میل ها را زمین گذاشت و رفت سمت آشپزخانه. پلاستیک را باز کرد و لبوها را توی بشقاب چید. به حواس جمع سینا با این همه مشغله آفرین گفت و بی توجه به خواب بودن بچه ها بلند گفت:
    – رفت تا سال دیگه!
    سینا با گردن کج از اتاق بیرون آمد:
    – بانوی من!
    – اصلاً!
    – شما را به جبرئیل قسم!
    محبوبه نتوانست خنده اش را کنترل کند:
    – ببین چرا به ایشون وصل شدی! من می ترسم فردا به حضرت عزرائیل برسه کار!
    سینا شیر آب را باز کرد تا دست و رویی بشوید و هم زمان گفت:
  • این حرفا حالیم نمی شه! پلیور من رو بباف تا کار به بقیه نرسه! من فردا باید این رو می پوشیدم! تازه لبو رو هم باج گرفتی دیگه!
    صبح فردا محبوبه رفته بود تا با خانم های همسایه قدم بزند و سینا که بیدار شد، پلیور را آماده کنار لباس های اتو شده اش دید:
    – به جبرئیل بگم حیف مرد نشدی یه خانم مثل محبوبه خدا بهت بده!

🕸🕸🕸🕸🕸ادامه دارد🕸🕸🕸🕸🕸

#زنان_عنکبوتی

#قسمت_بیست_و_یکم

  • صبح قبل از شروع جلسه و طی کردن روند مشخص امیر رو به سینا گفت:
  • سینا پلیور خانم بافت مبارک!
    -این کلاس بافتنی روحیه ی خانمای ما رو که عوض کرده! از ده تا تفریح شاداب ترشون کرده!
    شهاب لبخند زنان گفت:
    -به شرطی که هوویی به نام برادرزن نداشته باشی! پلیور من رو بالا کشید!
    امیر نگاه پر ترحمی به شهاب انداخت و گفت:
    -از اول هم بچه ی زن بابا بودی!
    امیر نامه ی شنود را گذاشت روی میز سینا و تقاضای بعدی را هم شنید:
    -آقا امیر شما که لطفتون علی الدوامه!
    لبخند صورت امیر را پر کرد:
    -بگو.
    -همین برخوردتون من رو کشته. دوربینای ساختمونای اطراف رو اگر ببینیم شاید بشه آدمای اون خونه رو شناسایی کرد و الا که توی تاریکی میان و می رن! و این که صاحب این خونه کیه؟ شایدم مستاجر؟
    امیر تایید کرد و گفت:
    -تا این جااون چیزی که از زنای اون خونه دستگیرمون شده، مسیر رو برامون روشن کرده! فقط اینا قطعا لایه ی سوم هستن و ما نمی تونیم ورود کنیم تا تمام لایه های گروهشون رو به دست بیاریم. ردگیری اینا تا کشورهای دیگه هم انجام شده و داره پیش می ره! بچه ها روی تک تک شون سوارن، فقط نیاز به یه سری کد داریم تا به لایه های اصلی برسیم. ورود به این موسسه و خونه ی کنارش برامون مهمه، سینا تو رصد کن کدوم یکی از افراد موسسه رو میشه روش کار کرد. قبلش هم یه سر به آرش بزن تا جواب پلاک ماشینا رو بگیری! شهاب تو هم خودت روی رفت و آمد زن نیمه شب سوار باش! تا دو روز آینده مسیرهاشو تطبیق بده! برای مرد نیمه شب هم میشه یه خواهشی از سید بکنی!
    خواهش از سید شد کار سینا که میان همه‌ ی کارهای سید، یک ماموریت جدید هم اضافه-اش کند. سینا اطلاعات ت.م شب گذشته و شناسایی پلاک ماشین را برداشت و رفت اتاق سید. در نزده وارد شد و اخم های سید را به جان خرید. بدون تعارف هم، اول رفت سر جعبه ی جادویی روی میز! همسر سید به خاطر مشکل معده ی او همیشه خورد و خوراک های خاصی همراهش می کرد که ده درصدش را سید می خورد و نود درصدش را امثال سینا!
    -می گم سید جان، هر وقت من رو دو روز نمی بینی این طور اخمات می ره تو هم. اما امروز نیومدم که کمکت بخورم!
    با دستانش مشت پسته ای را که برداشته بود نشان داد:
  • آقا امیر، خاص اسم تو رو برد و مامورم کرد که مامورت کنم.
    با شنیدن نام امیر ابروهای سید از هم باز شد. سینا فرصت کرد در این فضا یک مشت هم بادام شور، داخل جیبش بریزد. تا کمی از روند کار و ماموریت سید را بگوید، تقریبا چیزی از خوراکی ها نمانده بود که در جیبش نریزد. در میان خنده ی سید در اتاق را بست و رفت تا کنار موسسه بماند.
    آرش خبر داد که پلاک ماشین ها همه تقلبی است. بی خود نبود فقط شب ها تردد می کردند و بیرون هم پارک نمی کردند! قرار شد به هیچ عنوان با آن ها برخوردی نشود!
    شهاب گزارش تعقیب این مدت ت.م روی زن ها را دقیق بررسی کرد و قرار شد خودش همراه یک تیم، چند روز تعقیب زن نیمه شب را بر عهده بگیرند. روز اول همه ی ترددهای زن با مترو بود. در طول مسیر یکی دو بار خطش را تغییر داد، شهاب مجبور می شد احتیاط کند و با گزارش بچه ها نیرو جابه جا کند. زن از مترو که خارج شد مسافتی سی صد متری را طی کرد و به یک آرایشگاه رسید:
    -آقا شهاب این رفت توی آرایشگاه!
    -حواست جمع باشه ممکنه با تغییر چهره و لباس بیاد بیرون!
    -آقا همین مونده ببینم چه شکلین این عجوزه ها!
    -فقط حواست باشه! منم نزدیک هستم بهت ملحق میشم.
    شهاب تصویر زن را به آرش داد و کنترل کار را به بچه های تشخیص چهره سپرد. آرش یک نفر را پشت مانیتور مرکز روی سوژه سوار کرد.
    آرایشگاه اول نه اما آرایشگاه دوم همین اتفاق افتاد. دوربین های آن منطقه روی آرایشگاه زوم شد. زن با تیپ مشکی وارد شد اما نیم ساعت بعد دو سه زن از آرایشگاه بیرون آمدند. شهاب نگاهش روی کفش های زنی با تیپ قرمز ماند. نیرو اصلاً متوجه نشده بود، اما وقتی شهاب از مدل کفش زن مطمئن شد که زن ها سوار پژوی آلبالویی شدند و آرش کنار گوشش صدا بلند کرد:
    -شهاب خودشه برو دنبالش.
    نیروی موتور سوار وقتی مقابل شهاب رسید که پژوی زن ها یک خیابان جلوتر بودند. آرش با تنظیم دوربین ها توانست خط شان را به بچه ها بدهد، اما وقتی رسیدند که ماشین وارد پارکینگ یکی از خانه های کوچه شد.
    تا عصر زن با همین روال رصد شده بود! سه آرایشگاه، یک بانک و یک خانه ی شخصی! تا غروب که شهاب در موقعیت موسسه به سینا رسید و خسته نباشید سینا را شنید، زن در تور نیروها بود!
    -باید به این زنه بگی خسته نباشی! زیادی دونده است!
    -خونه رو نه خریدند نه اجاره کردند. برای کسروی نامیه که حدود پنج سال پیش از ایران رفته! پسرش ده سال پیش برای ادامه ی تحصیل رفته انگلیس! بعد هم سر درآورده از بی بی سی! والدین گرام هم بهش ملحق شدند. حالا خونه دست اینا چه می کنه خدا عالمه!
    هنوز حرف سینا تمام نشده بود که دوباره زن از خانه بیرون زد. اما این بار با ماشین! شهاب محکم کوبید روی پای سینا و غرید:

#زنان_عنکبوتی

#قسمت_بیست_و_دوم

-ای تو روحش! پنج تا از زنای ما این طور دونده بودن الان ما مدالای جهان رو درو کرده بودیم. کیه این؟
شهاب میان خنده ی سینا در ماشین را بست و سوار بر موتور زن را دنبال کرد تا کنار خانه ای در دارآباد.

خانه ای ویلایی با دری نرده ای. غیر از ماشین زن، پنج ماشین شاسی بلند هم داخل محوطه اش پارک بود. سکوت خانه و حضور همه در داخل ساختمان و البته سکوت محله شهاب را وسوسه کرده بود که از نرده‌ ها بالا برود و سر و گوشی آب بدهد که امیر اجازه نداد.

ماشین ها وقتی بیرون آمدند حدود ساعت دوی نیمه شب بود و شهاب توانست شماره ی همه را بردارد. آرش که نام صاحبان خودروها را خواند آه از نهاد همه بلند شد!
فردا اما روز دیگر زن بود. تاکسی به جای مترو!

تمام مسیرها هم ختم می شد به آتلیه هایی که یا خیلی مشهور بودند یا پایین شهر و معمولی. دو آتلیه ای که زمان طولانی در آن ها ماند شمال تهران بود و یک آتلیه هم رو به جنوب و در مسیرهایی که تاکسی راحت تر تردد می‌کرد تا مترو!
روز سوم ماشین دربستی که از صبح تا ظهر در خدمت زن بود تنها به سه استخر بانوان رفت. یکی طولانی ماند و دوتای دیگر کوتاه و یک مزون که تقریبا تا بعد از مغرب زن آن جا بود و بعد از ورود او چهار مرد در فاصله های مختلف وارد شدند و هیچ کدام بیرون نیامدند مگر همراه زن. جمع پنج نفره ی آن‌ ها چند دقیقه ای قبل از خروج کنار در گفتگو کردند و بعد هر کدام راه خودش را رفت و فروغ کنار خیابان یک دربستی گرفت که راننده اش کسی نبود جز شهاب!


تلفن هایی که زن زد و مسیری که شهاب توانست در ترافیک بیندازد و زمان طولانی بخرد، کمک کرد تا دوربین پشت سر زن، هم شماره هایی را که می گرفت رصد کند و هم صوت هایش ضبط شود و البته فرصتی بود برای شهاب تا به بهانه ی خراب بودن موبایلش از زن بخواهد تا با همسرش تماس بگیرد و بگوید که شهاب در راه آمدن است.

این یک ریسک بزرگ بود که انجام داد. زن شماره ی خانم سعیدی را گرفت و پیام شهاب را داد. وقتی‌که کنار موسسه از ماشین شهاب پیاده شد چشمان سینا پر از خنده بود:
-عاشق همین بی کله بودنات هستم!
ساعت نه شب بود که شهاب و سینا و سید در اتاق امیر جمع شدند! مهم تر از دستاورد شهاب که شماره ی زن بود و تیم آرش رویش سوار بودند، نتیجه ی تعقیب سید بود که برای چند لحظه همه را به تامل واداشت. و البته حرف امیر که:
-تا مطمئن نشدیم روش مانور نمی دیم!
شهاب عکس های این چند روز را انداخت روی مانیتور، امیر چشمانش ریز شد و ابرو در هم کشید:
-این زن همون مسئول موسسه قبلیه. فروغ چناری، متولد تهران. فوق لیسانس انگلیسی! که فشن شو سال ۸۹ رو راه انداخت با پنجاه تا دختر!
امیر عکس ها را یکی یکی رد کرد و شهاب گفت:
-پس اون زنی که تا آخر شب موسسه می مونه فروغه. مسئول خرابکاری ۸۹ هم همینه. یعنی میشه گفت مسئول موسسه هم همینه!
-شاید!

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.