نمکتاب
نمکتاب جایی برای کتاب های خوب

خرید کتاب شاهرخ(حر انقلاب):همیشه میشه برگشت…

12,000 تومان

موجود در انبار

توضیحات

خرید کتاب شاهرخ

جرعه ای ازکتاب

 

(۱)

عاشورای سال ۱۳۵۷

ساواک به بسیاری از هیئت ‌ها اجازه حرکت در خیابان را نمی‌ داد.

اما با صحبت ‌های شاهرخ دسته هیئت جوادالائمه علیه السلام مجوز گرفت.
صبح عاشورا دسته حرکت کرد. ظهر هم به حسینیه برگشت.شاهرخ میان‌ دار دسته بود.محکم و با دو دست می‌ زد.

نمی‌دانم چرا، اما آن روزها حال ‌و هوای شاهرخ با سال‌های قبل بسیار متفاوت بود.

موقع ناهار، حاج آقا تهرانی کنار شاهرخ نشسته بود.بعد از صرف غذا، مردم به خانه ‌هایشان رفتند.
اما حاج‌آقا در حسینیه ماند و با شاهرخ شروع به صحبت کرد. ما چند نفر هم آمدیم و در کنار حاج آقا نشستیم. صحبت های او بقدری زیبا بود که گذر زمان را حس نمی‌ کردیم.
این صحبت‌ها تا اذان مغرب به طول انجامید.بسیار هم اثربخش بود.

من شک ندارم،اولین جرقه‌های هدایت ما در همان عصر عاشورا زده شد.
آن روز بعد از صحبت‌های حاج‌آقا و پرسش‌های ما،حری دیگری متولد شد.آن هم سیزده قرن پس از عاشورا !
حری به نام شاهرخ ضرغام برای نهضت عاشورایی حضرت امام <ره>

(۲)
محمد تهرانی ( آخرین هم‌رزم شا‌هرخ)

شاهرخ گفت: اسیر گرفتن بی‌فایده است.باید این‌ها رو بترسونیم. بعد چاقویی برداشت. شروع کرد به تهدید آن‌ها.

می‌ گفت:شما رو می ‌کشم و می ‌خورم!

دست‌ و پا شکسته عربی صحبت می‌ کرد.اسیرها حسابی ترسیده بودند.گریه می‌ کردند.التماس می‌ کردند.

شاهرخ هم ساعتی بعد آن‌ها را آزاد کرد!
مات و مبهوت به شاهرخ نگاه می ‌کردم.برگشت به سمت من و گفت؛ باید دشمن از ما بترسد.
باید از ما وحشت داشته باشد.من هم کار دیگری به ذهنم نرسید!

شب ‌های بعد هم این کار را تکرار کرد.اسیر را حسابی می‌ ترساند و رها می‌ کرد.

مدتی بعد نیروهای ما سازمان‌یافته شدند.شاهرخ هم اسرا را تحویل می‌ داد.

این کار او دشمن را عجیب به وحشت انداخته بود تا این‌که از فرماندهی اعلام شد:نیروهای دشمن از یکی از روستاها عقب‌نشینی کردند.

 

(۳)

علیرضا کیوان پور( برادر شاهرخ)
دومین روز حضور من در جبهه بود. تا ظهر در مقر بچه‌ها در هتل کاروان‌سرا بودم.

پسرکی حدود پانزده سال همیشه همراه شاهرخ بود. مثل فرزندی که همواره با پدر است .
تعجب من از رفتار آن‌ها وقتی بیشتر شد که گفتند: این پسر،رضا فرزند شاهرخ است!! اما من که برادرش بودم خبر نداشتم.
عصر بود که دیدم شاهرخ در گوشه‌ای تنها نشسته. رفتم و در کنارش نشستم.
بی‌مقدمه و با تعجب گفتم:این آقا رضا این پسر شماست !؟
خندید و گفت:نه،مادرش اون رو به من سپرده.گفته مثل پسر خودت مواظب رضا باش.
گفتم: مادرش دیگه کیه؟!
گفت :مهین،همان خانمی که تو کاباره بود.آخرین باری که براش خرجی می بردم.

گفت:رضا خیلی دوست داره بره جبهه.من هم آوردمش اینجا!

ماجرای مهین را می‌دانستم.برای همین دیگر حرفی نزدم.
چندنفری از رفقا آمدند و کنار ما نشستند.صحبت از گذشته و قبل از انقلاب شد.

شاهرخ خیلی تو فکر رفته بود بعد هم با آرامی گفت:مهربونی اوستا کریم رو می ‌بینید !

بیشتر بخوانیم….

(۴)

بعد از کمی صحبت کردن مرا از بچه‌ها جدا کرد و گفت: سید، یه خواهشی از شما دارم.

با تعجب پرسیدم: چی شده !! هرچی می‌ خوای نوکرتم. سریع ردیف می ‌کنم‌.
کمی مکث کرد و با صدای بغض‌آلود گفت:می‌ خوام برام دعا کنی. تعجب من بیشتر شد.منتظر هر حرفی بودم به جز این!
بعد ادامه داد و گفت: تو سیدی، مادر شما حضرت زهراعلیها السلام است.خدا دعای شما رو زودتر قبول می کنه.دعا کن من عاقبت بخیر بشم!
کمی نگاهش کردم و گفتم: شما همین که الان تو جبهه هسته‌ای یعنی عاقبت به خیر شدی!
گفت: نه سید جون. خیلی ها میان اینجا و هیچ تغییری نمی‌ کنند. خدا باید دست مارو بگیره.
بعد مکثی کرد و ادامه داد: برای من عاقبت به خیری اینک شهید بشم.من می ‌ترسم که شهادت رو از دست بدم.شما حتماً برای من دعا کن.
ایستاده بودم کنار سنگر و دور شدن جیپ شاهرخ را نگاه می ‌کردم .

واقعاً نفس مسیحایی امام با او چه کرده بود.آن شاهرخی که من می ‌شناختم کجا و این سردار رشید اسلام کجا !

بیشتر…    کارتون زیبای یکی بود یکی نبود، درباره شاهرخ ضرغام

(۵)
جمعی از دوستان شهید

روز بعد یکی از دوستانم که رادیو و تلویزیون عراق را زیر نظر داشت سراغ من آمد.
نگران و با تعجب گفت : شاهرخ شهید شده؟!

گفتم: چطور مگه؟! گفت الان عراقی‌ ها تصویر جنازه یک شهید رو پخش کردند.بدن بی‌سر او پر از تیر و ترکش و غرق در خون بود.
سربازان عراقی هم در کنار پیکرش از خوشحالی هلهله می‌ کردند.

دیگر نتوانستم تحمل کنم.گریه امانم نمی‌داد.نمی‌دانستم چکار کنم.
بچه‌های گروه پیشرو هم مثل من بودند.انگار پدر از دست داده بودند. هیچ ‌کس نمی ‌توانست جای خالی او را پر کند.

شاهرخ خیلی خوب بچه‌های گروه را مدیریت می‌کرد و حالا !
دوستم پرسید:چرا پیکرش را نیاوردید؟

گفتم: کسی آنجا نبود. من هم نمی توانستم وزن او را تحمل کنم. عراقی ها هم خیلی نزدیک بودند.

.

.

با خرید کتاب شاهرخ ، فهمیدم که آغوش محبت خدا برای ما همیشه باز است، وهمیشه ی همیشه منتظر ماست…

با خرید کتاب شاهرخ و هدیه آن به دیگران نزدیک شدن دیگران به خدا سهیم باشیم …

اطلاعات بیشتر

وزن 111 g

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “خرید کتاب شاهرخ(حر انقلاب):همیشه میشه برگشت…”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *