کتاب رقص در دل آتش : انتهای این همه سردرگمی در خیر و شر چیست…

کتاب رقص در دل آتش
نویسنده: سعید عاکف
انتشارات ملک اعظم

بریده کتاب:

من یک بار دیگر هم صورت علی را دیدم: بعد از تشییع، وقتی که رفتیم مزار شهدا و او را سپردند دست خاک. حالت صورتش دلم را می سوزاند. مثل آن روز صبح توی روستا، وقتی که پدر جسدش را آورد، آن هم بعد از چهل شبانه روز، در و دیوار خانه گویی سنگینی شان را انداخته بودند بر شانه‌های من… از اتاق دویدم بیرون. رفتم زیر زمین، زدم زیر گریه. وقتی به خودم آمدم، خورشید وسط آسمان بود.

امروز هم وقتی علی را توی قبر گذاشتیم، خورشید وسط آسمان بود. لحظه‌ ای که می‌ خواستند علی را، به قول دیگران، راهی خانه ابدیّتش بکنند، غوغایی بود. جمعیت، شاید از هزار نفر هم می زد بالا. همه دم گرفته بودند و یک صدا، و انگار در نهایت شور و هیجان، “حسین حسین” می گفتند.

غوغای اصلی امّا از وقتی شروع شد که علی را توی قبر گذاشتند؛ اگر آن لحظه را با چشم های خودم نمی دیدم، باور نمی کردم؛ “هیچ وقت” باور نمی کردم. اصلاً تمام هست و نیست مرا ریخت به هم.
ص۱۹۹

 

 
بریده کتاب(۲):

خیلی حال داد! دعای توسّل را می گویم. شاید در همه عمرم، اوّلین بار بود که آن همه به ائمه (علیهم السلام)، احساس نزدیکی می کردم. حضورشان را با تمام وجود می فهمیدم .
ص۲۴۵

 

 
بریده کتاب(۳):

یکهو به نظرم آمد کوه ها جان گرفتند! زیر پام هم. فکر کردم خیالاتی شده ام. ولی نه، کوهها داشتند می لرزیدند، مثل زیر پام! بعد، انگار صدای گریه کسی هم از سوی کوه ها به گوشم رسید. گریه کسی مثل شفیع. شفیع گفت: از کلمه یتیم، رحم خدا خیلی زیاد می شه.

زبانم بند آمده بود. کوه ها انگار داشتند می ‌آمدند جلو! چند قدم عقب عقب رفتم. خوردم زمین. بلند شدم. یکهو برگشتم. با همه زورم شروع کردم به دویدن، فرار. تا برسم پایگاه، نصف جان شدم. هنوز فکر می ‌کردم کوه ها دنبالم می آیند. شفیع گفت: خدا رو به حق یتیم قسم دادم.
ص۳۰۸

 

 
بریده کتاب(۴):

نگاه صادر به آسمان است. می ‌گوید: داداش کوچولوی من، خوشا به حالت! تو زودتر از من، امام حسین(ع) رو زیارت می کنی…
فریاد الله اکبر صادر، گویی همه جبل عامل را گرفته است، و همه آسمان را. سر کفل را پرت می‌کنند جلوی پاش. از گلوی بریده، هنوز خون می ‌ریزد. سر، چند بار غلت می زند و دو سه قدمی صادر از حرکت می ایستد. آسمان در نگاه کفل است. لبخندش دل صادر را از این رو به آن رو می کند، آرام.

از توی جمعیت، صدای گریه شنیده می شود. مرد که سبیل پرپشتش روی لبش را گرفته، بلند می شود. گیج و منگ، دور و برش را نگاه می کند. دسته کارد را توی دستش فشار می ‌دهد. از نوک کارد خون می چکد. نعره می ‌زند: حالا سزای “متاوله”ای رو که بخواد به ما خیانت بکنه، می بینید.
ص ۱۱۸

 

 
بریده کتاب(۵):

قبل از ظهر رسیدیم چالوس. تا یک اتاق کرایه کنیم و استراحتی، دو سه ساعت از ظهر گذشت.
به علی گفتم: بریم دریا.
گفت: حالا؟
گفتم: آره، مگه عیبی داره؟
گفت: آخه ما تازه رسیدیم…

راضی نمی شد. بهش اصرار کردم. دست آخر کمی فکر کرد و گفت: خیلی خوب، بریم.
کنار دریا، علی محو تماشا شد. گفتم: با دریا تو چه کیفی می ‌کنی علی!
گفت: تو طبیعت خدا، دریا یه چیز دیگه ست.
پرسیدم: یعنی چی؟!

گفت: ببین، تو به کوه و دشت و جنگل و…، حتی به آسمان هم نگاه کنی، گوشه و کنار و این‌ طرف و اون‌ طرفشون یک چیزی داره که حواست رو پرت کنه. یعنی منظورم اینه که خوب حواست رو نمی‌ گیره.
ولی دریا خصوصیتش اینه که اگر بهش دقیق بشی، شش دانگ حواست رو می‌ گیره، یعنی تو رو محو خودش می کنه. اگر هم اهل دل باشی، که تو رو محو حق می کنه…

 

 

مرتبط با کتاب رقص در دل آتش

بیشتر بخوانیم...
رمان بینوایان : بی خیالِ قضاوت ها باش اگر هدفت ارزشمند است.

بیشتر ببینیم…
کلیپ کتاب روزی که عمه خورشید مرد: مدلی متفاوت از سبک زندگی…

کتابدوست
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *