کتاب گوشی های آرمی

کتاب گوشی های آرمی
نویسنده: نسیبه استکی
ناشر: عهد مانا

بریده کتاب ۱: 

مهسا بالای پله‌ ها ایستاد و با صدای بلند گفت: “نگران نباشید بچه‌ ها. وقتی برگشتم خونه، اون گوشی رو روشن می‌ کنم و فردا میام نشونتون می دم. بابام می‌ گفت توی خارج همه از اینها برای بچه‌ هاشون خریدن.” ص ۹

 

بریده کتاب (۲): 

ریحانه وارد کلاس شد و با دیدن صحنه‌ ای که دید، نزدیک بود شاخ دربیاورد. همه بچه‌ های کلاس مثل ربات‌ های صاف روی نیمکت نشسته بودند و گوشی‌ هایشان را روبروی صورت گرفته بودند. ریحانه اول سلام آرامی کرد. هیچ کس جواب نداد. بعد کم کم صدایش را بالاتر برد و گفت سلام بچه‌ ها. باز هم کسی جواب نداد. ص ۱۵

همین که گوشی را جلوی صورتش گرفت، ناگهان برنامه‌ ای به صورت  باز شد. ریحانه حس کرد نیرویی نگاهش را به صفحه گوشی قفل کرده و نمی‌ تواند تکانش دهد. تصویری داخل برنامه باز شد. رنگ‌ هایی که به شکل دایره‌ وار دور هم می‌ چرخیدند و بعد انگار نیرویی محکم او را به داخل گوشی می‌ کشاند. نمی‌ توانست چشم از گوشی بردارد. حس کرد دارد از جایی که هست کنده می‌ شود و توی گوشی می‌ رود. چیزی او را محکم گرفته و به داخل صفحه گوشی می‌ برد. حس می‌ کرد جانش دارد از بدنش خارج می‌ شود. بی‌ اختیار در فضایی چرخ می‌ خورد و با سرعت جلو می‌ رفت. ناگهان به سالن بزرگی پرتاب شد. صدای موسیقی تندی همه جا را برداشته بود. دور تا دورش پر از بچه‌ های جور واجور بود.
ص ۲۵

 

بریده کتاب(۳): 

پدربزرگ گفت: “می‌دونی خدا کدوم بنده‌ اش رو بیشتر دوست داره؟ اونی که همه بندگان خدا رو اندازه خودش دوست داره. انگار که همه بنده‌ ها جزئی از وجود خودش هستند. می‌خواد کار خوب بکنه، ولی دوست داره بقیه مردم هم کار خوب کنند.” ص ۳۵

 

بریده کتاب۴”^€//// : 

دو مرد مشکی‌ پوش  جای اخبارگوهای همیشگی نشسته بودند. بعد از سلام و علیک‌ های همیشگی و مفصلشان، گفتند: “همان طور که همه‌ تان می‌ دانید، امروز صبح گوشی‌ های آرمی ویژه بزرگسالان در سطح شهر توزیع شد. ادارات تمام کارمندان خود را موظف به استفاده از آن کرده‌ اند و قرار شد از امروز کارمندان از توی خانه کارشان را انجام بدهند. این طوری همه می‌ توانند توی خانه‌ هایشان بنشینند و از همان جا کار کنند. خیلی خوب است، مگر نه؟ پس شما هم اگر تا کنون گوشی آرمی نخریده‌ اید، عجله کنید.” ص ۵۲

 

بریده کتاب ۵: 

ریحانه با ناراحتی گفت: “فایده نداره، اینا به حرف ما گوش نمی دن. پدربزرگ گفت من باید به تمام محله‌ های شهر برم و حرف بزنم. نباید حتی یک نفر مونده باشه که حرف ما به گوشش نرسیده باشه.”
وسایل را جمع کردند و داخل ماشین گذاشتند. در میدان بعدی توقف کردند. باز هم پدربزرگ دلسوزانه سخنرانی کرد و مردم با سردی از کنار آنها عبور کردند. ص ۵۵

 

بریده کتاب(۶): 

رئیس روبروی او ایستاد: “همین بلا را هم باید سر تو بیارم. ولی قبلش می‌ خوام باهات کمی گپ بزنم. می‌ دونی که باهوش‌ ها فقط دوست دارند با کسایی مثل خودشون حرف بزنن. ازت خوشم میاد، چون مغزت خوب کار می‌ کنه. ولی هر کس که مغزش خوب کار کنه، برای من دشمن بزرگیه.” ص ۶۷

ریحانه تا جایی که می‌ توانست، دولا دولا به عقب دوید. سقف شیشه‌ ای محوطه باز شد. فضاپیما با صدای گوش خراشی از جا کنده شد و به آسمان رفت. ریحانه همان طور که دولا بود، سرش را بالا گرفت و رفتن آن را نگاه کرد. زیر لب گفت: پیش آدم فضایی‌ ها خوش بگذره.
بعد به طرف راهرویی که ازش آمده بود دوید. وقتی برای تلف کردن نداشت. باید همه را نجات می‌داد. ص ۸۲

 

بریده کتاب(۷)

از آن روز به بعد، پدربزرگ هر جا می نشست، از دختر باایمانش می گفت که ترسش را کنار گذاشت و با قلبی محکم و مهربان، نجات دهنده مردم دنیا شد. ص ۸۸

 

مرتبط با کتاب گوشی های آرمی 

بهتر بخوانیم ….

خرید کتاب گوشی های آرمی

بیشتر ببینیم…

طنز.معتاد به موبایل

 

کتاب یار
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *