نمکتاب
نمکتاب جایی برای کتاب های خوب

کتاب پنجره های در به در : یک صهیونیسم شناسی متفاوت و دقیق و البته جذاب

کتاب پنجره های در به در
نویسنده: محبوبه زارع
ا
نتشارات عهد مانا

بریده کتاب:

او چگونه حرف دلش را بگوید؟ یعنی امشب هم این فرصت فراهم نخواهد شد تا پیشنهاد دور از ذهن آرسینه را به زبان بیاورد؟!
پیرمرد مکثی کرد و در میان سکوت مرموز خود، برای لحظه ای چهره ی زیبای آرسینه را بعد از شنیدن پیشنهاد غیر منتظره ی خود تصور کرد. بی شک کلافه می شد. دچار شوکی ناگهانی! یا شاید هم اشک در چشمانش حلقه می زد و با بغض می گفت: باور نمی کنم در همه ی این سال ها چنین فکری در ذهن داشته اید!

بریده کتاب(۲):

به چشم های متفکر باغبان خیره شد. با مکثی کوتاه به او لبخند زد: ادوارد! اگر از تو بخواهم کاری برای من انجام دهی، کمکم می کنی؟! البته نمی خواهم موقعیت تو را در این خانه به خطر بیندازم. اما کاری که از تو می خواهم، باید کاملا محرمانه انجام شود. حتی بدون اطلاع پروفسور!

بریده کتاب(۳):

تمام راه را از ساختمان مسکونی تا دفتر دویده بود. نفس زنان به سالن طویلی که به دفتر ختم می شد، رسید. در دنیایی از دلواپسی غرق شده بود: چه کسی به جای من دارد با پروفسور مصاحبه می کند؟! چرا حتی یکبار هم کسی با همراهم تماس نگرفته؟! چرا باید روز به این مهمی خواب بمانم و دیر برسم؟! کاش دیشب آن آرامبخش لعنتی را نمی خوردم.
اما مگر ممکن بود شب گذشته بتواند بدون یاری قرص آرامبخش سر بر بالین بگذارد؟!

بریده کتاب(۴):

پروفسور محکم به صورت ژان سیلی زد و بر سرش فریاد کشید: دیگر نمی خواهم تو را ببینم، پسر نمک نشناس! عمرم را به پایت ریخته ام و همه ی زندگی ام را صرف خوشبختی تو کرده ام. حالا روی در روی من ایستاده ای و می گویی حق ندارم برای آینده ات تصمیم بگیرم؟! از جلوی چشمانم دور شو و دیگر اسم مرا هم به زبان نیاور!

بریده کتاب(۵):

پروفسور کنار پنجره ایستاد. پرده ی حریر آن را کنار زد و به ماه خیره شد: امشب قرص ماه کامل شده. باورت می شود سال هاست که به ماه نگاه نکرده ام؟! سال هاست که اصلا سرم را به طرف آسمان بلند نکرده ام. اما این اواخر در حالی که اسم من در تمام اروپا پیچیده و حتی برای اجلاس دبلیو.اف.اُ. دعوتنامه ی رسمی از سوی سناتورهای آمریکا دریافت کرده ام، زندگی ام را بی حاصل می بینم.

مدام به خودم می گویم ای کاش بیشتر به ماه نگاه می کردم. ای کاش از این باغ بزرگ خانه بهره ای می بردم. تو نمی دانی زندگی بی حاصل چه حسرت بزرگی است! هفتاد و پنج ساله باشی و ببینی که چیزی از تو باقی نخواهد ماند!؟ می دانی چه حس تلخ و تأسف باری است؟!
آرسینه بیش از پیش حیران شده بود.
باورش نمی شد که این حرف های حسرت بار از زبان آدم مقتدری مثل پروفسور می شنود.

بریده کتاب(۶):

آرسینه بغض خود را فرو برد. پس از سکوتی سنگین با صدای لرزان جواب داد: نمی توانم…من نمی توانم با خواسته ی پروفسور مخالفت کنم.
هانا که از پاسخ دوستش یکه خورده بود، صورت او را میان قاب دو دستش گرفت. در میان هاله ی روشنای آبی رنگ، به چشمانش زل زد: لئا! تا کی می خواهی برده ی زر خرید این دانشمند کودن باشی؟! او اگر واقعا تو را دختر خودش می دانست، هرگز نمی خواست عروسش باشی. پس باید تا الان فهمیده باشی که این پیرمرد زورگو پانزده سال فقط نقاب پدری را برایت به صورت زده.
آرسینه داشت اشک هایش را با گوشه ی آستین پاک می کرد:
هانا! او مرا به کاری مجبور نکرده. بلکه عاجزانه از من تقاضا کرده که مادر وارثش باشم.

مرتبط با کتاب پنجره های در به در 👇👇👇

بیشتر بخوانیم…
کتاب زایو : یک رمان ویروسی… سرنوشت ویروس دست ساز آمریکا و اسرائیل🦠

بیشتر ببینیم…
این کلیپ را ببینید، جواب خیلی از شبهات را داده است.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.