کتاب فصل درو کردن خرمن : ماجرای فرار یک پسر روستایی از سربازی

کتاب فصل درو کردن خرمن
نویسنده: محمدرضا بایرامی
انتشارات سوره مهر

بریده کتاب:

راننده در را بست. جیپ راه افتاد. از کنار کامیون که می ‌گذشت، راننده دستش را بیرون آورد و به راننده‌ کامیون اشاره کرد که او هم راه بیفتد. ماشین ‌ها، گرد‌ و خاک‌ کنان از ده بیرون رفتند و کاه جلوی خرمن جا را به هوا بلند کردند. از کارشان سر در نمی ‌آوردم. برای چه ماشین‌ ها را بردند؟ آیا قدیر راست می ‌گفت که نقشه ‌ای دارند؟ نکند آمده باشند برای ماندن؟ به عقل جور درنمی ‌آمد. با درماندگی، صورت بزرگترها را نگاه کردم. آن ها هم تعجب کرده بودند. به نظر نمی ‌آمد که از این کار صادقی، سر در آورده باشند…

بریده کتاب(2):

صدای دیگری گفت: ” بزن!… اسبش را بزن!”
این یکی صدای همان دژبان بود. نمی ‌دانم برای ترساندن من این حرف را می ‌زد یا این که واقعا قصد داشتند به طرفم شلیک کنند. برای این که مطمئن بشوم، رو برگرداندم به طرفشان و یکی از سربازها را دیدم که به سوی تفنگش می ‌دوید. همان سرباز بود که تفنگش را برداشت و به زانو نشست و نشانه‌ ام گرفت. بی ‌اختیار لرزیدم.

بریده کتاب(3):

گفت: “اگه می خواستن سرباز بگیرن، دیگه مردم را برای چه این جا جمع می ‌کردن. حتما یه نقشه‌‌ دیگری دارن.”
-چه نقشه‌ ای؟
-نمی ‌دونم. بابام می گه این روزها روی هیچی نمی شه حساب کرد. اصلا معلوم نیست چه خبر داره می شه.

بریده کتاب(4):

یکهو سرم چنان داغ شد که انگاری مخم داشت بخار می‌ شد. نفهمیدم که چه کار دارم می‌ کنم. دست‌ هایم را گذاشتم روی دیوار حیاط. خودم را کشیدم بالا و داد زدم: “فرار کن داداش علی! فرار کن! امنیه ‌ها این جا هستن. آمده‌ن بگیرندت…”

مرتبط با کتاب فصل درو کردن خرمن

بیشتر بخوانیم…
کتاب کوه مرا صدا زد (قصه های سبلان ۱): ماجراجویی نوجوانی در جستجوی یک حکیم…

بیشتر ببینیم…
انیمیشن زیبایی براساس کتاب #سلام بر ابراهیم

کتابدوست
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.