نمکتاب
نمکتاب جایی برای کتاب های خوب

کتاب تولد در لس آنجلس: یک نگاه خدا می تواند مسیر زندگی را تغییر بدهد. همراه شوید با یک تحول زیبا.

کتاب تولد در لس آنجلس : بهزاد دانشگر، عهدمانا

معرفی به روایت کلیپ:
معرفی:

محمد ساکن آمریکاست، پولدار،خوش تیپ و…
پاتقش بار های معروف و رستوران های خاص و تورهای گردشی ویژه است..
با دوستانش…
تااینکه میرود برای تجربه یک کارناوال رقص پرهیجان و متفاوت در برزیل!..
اما در این سفر یک اتفاق منحصر به فرد براش میفته!!
چی؟؟
عاشق میشه..
عاشق چی؟؟
یه کتاب!!
تولد در لس آنجلس را «عمیق و جذاب» خواهید یافت!
با محمد در سفر برزیل همراه شوید.

خلاصه:

محمد، پسری ایرانی است که پس از سالها زندگی در آمریکا، چیزی از دین و فرهنگش را همراه ندارد…
هم پولدار است و هم خوش گذران،
از مشروب‌ و نواختن موسیقی و تفریحات دریایی، تا سفرهای خارجی و دانسینگ های آخر هفته و رابطه…
همه چیز را تجربه کرده و حالا به دنبال یک هیجان جدید! راهی برزیل میشود… برای دیدن طولانی ترین و پرسروصدا ترین کارناوال رقص دنیا! … که فقط سالی یکبار راه می افتد..
در این سفر، ناگهان!؛… با یک کتابِ اعجاب برانگیز مواجه می شود…

بریده کتاب(۱):

بعدها تو راه «بلیم» به «منائوس» هم یک گروه جوان اسرائیلی برخوردم. همه سرباز بودند، تازه سربازی شان تمام شده بود. با سنجاق هایی عرقچین ها را به مویشان وصل می کردند… یکی شان از من پرسید: «کجایی هستید؟»
با همان افتخار گفتم: «من ایرانی هستم.»
گفت:این چیست دستت؟»
گفتم: «این قرآن است»
بعد بقیه را صدا زد و گفت: «بیایید! یک نفر دارد توی این کشتی قرآن می خواند!»
همه شان تعجب کردند. آمده بودند من را تماشا می کردند و می گفتند: «نگاه کن! توی این کشتی قرآن می خواند!» این را مدام تکرار می کردند و با هم می خندیدند. من می رفتم بالاترین نقطه کشتی و قرآن می خواندم. جایی بود که کل جنگل آمازون، رفت و آمد کشتی ها، میمون ها و پرنده ها را می توانستم از آنجا ببینم…

بریده کتاب(۲):

روزهای اول بیشتر با پسرها وقت می گذراندم، یعنی چند تا دختر بودند که خیلی از آن ها خوشم می آمد، ولی هیچ وقت با آن ها حرف
نمی زدم، چون خجالت می کشیدم. اصولا خیلی خجالتی بودم.
دختر خودش هم متوجه شده بود که من از او خوشم می آید، ولی…

بریده کتاب(۳):

این مطلب برایم خوب جا افتاد که حتما من نباید خدا و خالق این عالم را هرلحظه ببینم. همین که این هستی وجود دارد،پس او هست…

بریده کتاب(۴):

به نظرم آمد قرآن دارد من را وارد هزارقصه می کند. دارد هزار اتفاق مختلف می افتد و این اتفاق ها همه به هم یکجوری مربوط است و من را درگیر همه این ها می کند.

بریده کتاب(۵):

زندان ها و مدارس در آمریکا خیلی شبیه به هم است؛ یعنی ساختار هردویشان یکی است.

بریده کتاب(۶):

تا قبل ازاین، چنین لحظه های شیرینی را تجربه نکرده بودم و روز به روز عطش و اشتیاقم برای عبادت و خواندن قرآن بیشتر می شد.

بریده کتاب(۷):

محمد می گفت: ازدواج مثل پریدن چترباز از روی نوک کوه است. شما باید به من اطمینان داشته باشی که این چت، باز می شود و ما را حفظ می کند.

بریده کتاب(۸):

پس اگر من تفکر کنم می دانم چیزهایی در این عالم هست که الان قابلیت دیدن آن ها را ندارم، اما آن ها وجود دارن.

بریده کتاب(۹):

در مکان های عمومی با اینکه آدم هایش را نمی شناختم،اما با آن ها احساس راحتی می کردم. اما معمولاً در آمریکا احساس غریبه یا مهمان موقت داشتم.

بریده کتاب(۱۰):

آن روزها دین برایمان یک چیز خرافی بود، حتی بقیه ی دین ها. ارتباط من با دین ها بر اساس دخترانی بود که با آن ها دوست می شدم، چون از هر یک از قوم ها و دین های مختلف چند نفر دوست داشتم، اگر دوست دختری پیدا می کردم که مسیحی بود، همراهش می رفتم کلیسا و دعاهایشان را گوش می کردم… همراه یکی دیگر از دوست هایم رفتم جایی که بودایی بودند. پیش بودایی ها می نشستم با آئینش آشنا می شدم، ولی خودم را جزء آئینشان نمی دانستم…

بریده کتاب(۱۱):

من الان در حبابی از نورم. آنجا خاک یک امام است که شهید شده و طبق گفته قرآن،شهید زنده است و من را می بیند. من دارم وارد این حباب نور می شوم و آن ها نوری با خودشان دارند.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.