نمکتاب
نمکتاب جایی برای کتاب های خوب

فرشته ای در برهوت: خواستگاری پر ماجرا که به چالش بین سنی و شیعه کشیده می شود.

فرشته ای در برهوت : مجید پورولی کلشتری

معرفی:

کتاب فرشته ای در برهوت نوشته ی مجید پورولی کلشتری نویسنده جوان و دانش آموخته دوره های امام شناسی و تاریخ صدر اسلام و کارشناس ادبیات نمایشی است. در این کتاب نویسنده سعی داشته تا در دل یک داستان عاشقانه به پاسخ دادن شبهات دینی شیعه و سنی بپردازد. که در این امر بسیار موفق بوده است، به طوریکه در چندین جشنواره برگزیده و انتخاب شده است من جمله برگزیده جایزه ادبی یوسف، برگزیده جشنواره کتاب سال رضوی و….

مجید پورولی کلشتری در تابستان ۱۳۹۷ توسط انتشارات عهد مانا در ۷۲ صفحه این کتاب را نگاشته شده است.

تصویرسازی هنرمندانه‌ی این کتاب ارتباط نزدیکی با محتوای متنی و موضوع آن دارد.

داستان این کتاب درباره دو جوانِ هم‌کلاسیِ دانشجوست، که دلبسته‌ی همدیگر می‌شوند. عشق ممنوعه‌ای که رقم می‌خورد؛ حول محوریت دختری سنی و پسری شیعه می‌باشد. اما جلسه خواستگاری رسول، به مباحث عمیق‌تری منجر می‌شود.

مجید پورولی کلشتری، کتاب‌های دیگری نیز منتشر کرده است: «اقیانوس مشرق» که کتابی امام رضایی‌ است و «بگو راوی بخواند» نمایش نامه‌ای درباره‌ی رقیه‌ی سه ساله امام، و…

خلاصه

رسول و حکیمه خاتون در دانشگاه با یکدیگرآشنا شدند. قرار بر این شد که رسول به خواستگاری حکیمه خاتون در روستای  بیراه برود. غافل از اینکه چه اتفاقات و سرانجامی خواهد داشت. رسول شیعه بود و حکیمه اهل سنت و همین، کار را برای رسول سخت تر می کرد. روزی که رسول برای خواستگاری به روستای بیراه رفت در راه متوجه حضور رقیب سرسختی شد که…

بریده کتاب:

حکیمه‌‏ خاتون آرام آرام پیش آمد و در یک قدمی رسول ایستاد و پرسید:
– آن جانماز را که تربتِ کربلا بود همراهت آورده‌‏ای؟!
رسول سری تکان داد. دست کرد توی جیبش و جانمازِ کوچکِ سبزی را بیرون آورد و طرفِ حکیمه‏‌خاتون بُرد. حکیمه‌‏خاتون جانماز را گرفت و نگاهش کرد و گفت:
– می‌‏شود برای من باشد؟! تا همیشه!
رسول سری تکان داد. از سر و صورتش آبِ باران می‏چکید و شانه‌‏هاش از شدّت گریه تکان می‌‏خورد. حکیمه‏‌خاتون نگاهش کرد و گفت:
– حالا برو…

نقد

کتاب در قالب رمان خیلی آرام و هنرمندانه فرق دو قومیت و مذهب را عنوان می‌کند.

عمده‌ی داستان در کلام خواستگار و عبدالحمید رقم می‌خورد، پرسش و پاسخ‌ هایی که دل مخاطب کتاب و شخصیت‌ های داستان را تکان می‌دهد.

اختلاف‌‌‌ها را روشن بیان میکند. وصلتی که سختی‌ های زیادی دارد. کتاب همزمان که مخاطب را درگیر عشق ممنوعه دو جوان می‌کند، در زمانی کوتاه که صرف خواندن کتاب می‌شود، آگاهی‌ هایی نیز راجع به لازمه‌ی بودن ولایت می‌ رساند.

🌱مروری بر کتاب🌱

گفت هر کس را که رسول خدا دوست داشته باشد و او را تایید کرده باشد من هم دوستش دارم واو را تایید می کنم.
گفت ملاکش برای حبّ و بغض، قرآن و رسول خدا است.
عبدالحمید سری تکان داد و گفت:
خوب است. قرآن خوب است.
یک دفعه انگار عبدالحمید متوجه چیزی در دوردست ها شد.
از وانتِ باری بیرون آمد و ایستاد کنار جاده و نگاه کرد.
از دورترین نقطه ی کوچکی در جاده پیش می آمد.
عبدالحمید رفت کنار جاده و نگاه کرد.
از دور نقطه ی کوچکی در جاده میش می آمد.
عبدالحمید رفت کنار حکیمه خاتون و گفت:
به گمانم آمد.
با دست اشاره کرد به دور دست ها.
ضربان قلب حکیمه خاتون تند  .
سرش را چرخاند طرف جاده.
نقطه ی متحرک پیش آمد و کم کم شبیه یک موتور شد.
رسول نشسته بود روی موتور و با سرعت پیش می آمد.
به وانت که رسید از سرعتش کم کرد و ایستاد. با لبخند و احترام آمد، عبدالحمید.
سلام
دستش را دراز کرد برابر عبدالحمید. باهم دست دادند. عبدالحمید با دقت تمام رفتارش را زیر نظر داشت. حکیمه خاتون همان دور ایستاد وجلو نرفت. شرم کرد برود جلو. از همان دور برای رسول سری تکان داد. آن هم درپایخ نیم نگاهی که رسول انداخته بود و گفته بود؛
سلام علیکم.
عبدالحمید با تعجب به آستین خونی رسول نگاه انداخت و پرسید:
دستت چه شده؟
رسول لبخند تلخی زدو سعی کرد دست چپش را پنهان کند.
چیز مهمی نیست. افتادم زمین.
حکیمه خاتون نگران نگاهش کرد.
شاید دلش خواست برود جلو دوست رسول را از نزدیک ببیند.
اما با وجود عمو عبدالحمید نتوانست برود جلو.
از همان دور با نگرانی نگاه کرد. رسول گفت:
جاده خراب بود. باسرعت می رفتم که یک دفعه چرخ جلو افتاد توی چاله.
عبدالحمید آستین لباس رسول را داد بالا و به زخم دستش نگاه کرد.
اصلا زخم خوبی نیست.
برگشت طرف حکیمه خاتون.
حکیمه، آن ساک زرد را از پشت صندلی بیاور.
چند دقیقه ای گذشت. عبدالحمید زخم رسول را با آب بطری شست و با پارچه ای سفید بست.
رسول همان طور که نشسته روی صندلی وانت بار، باد گرمی  به صورتش می خورد. انگار که ایستاده کنار یک تنور بزرگ نانوایی و هرم آتش درون تنور دارد می خورد به صورتش.
رسول با لبخند به عبدالحمید نگاه کرد و با رضایت سری تکان داد و گفت:
ممنون ،خیلی دردش کم شد.
عبدالحمید سری تکان داد و پرسید:
چند سال داری؟
بیست و چهارسال.
عبدالحمید که برای بستن دست رسول، زانو زده بود برابر صندلی، بلند شد وایستاد.
اشاره کرد به جاده ی رو برو و گفت:
این جاده بی راه است. باید از این جا برویم. یک ساعت راه است تا آن جا.
رسول نگاهی به جاده انداخت.
چرا اسمش را گذاشته اند بی راه؟
به عبدالحمید نگاه کرد. عبدالحمید با باقی مانده ی آب بطری دست هایش را شست و گفت:
چون سال های سال جای دورافتاده ای بود.
جای پرتی که هیچ کس گذرش به اینجا نم افتاد.
نه جاده ای داشت ونه راهی برای همین اسمش را گذاشتند بی راه.
رسول بلند شد وایستاد.
آستین پیراهن را داد پایین. نگاهی به موتورش انداخت و گفت:
پس شما از جلو بروید.
من با موتور دنبال شما می آیم.
عبدالحمید با لبخند معنا داری نگاهش کرد.
می ترسی با ما بیایی؟
رسول با تعجب گفت:
نه.
عبدالحمید خندید.
به گمانم می ترسی. اگر نمی ترسیدی با ما سوار وانت می شدی.
رسول نیم نگاهی به حکیمه خاتون انداخت و گفت:
نمی ترسم. خواستم…
حرفش را نزد. می توانست بگوید:
به خاطر حکیمه خاتون سوار ماشین نمی شوم.
اما نگفت. داشت با خودش فکر می کرد نمی شود که من و حکیمه خاتون روی صندلی وانت بنشینیم کنار هم. عبدالحمید گفت:
بیا کمک کن موتور را بگذاریم پشت وانت.
دو نفری با سختی موتور را گذاشتند پشت وانت. عبدالحمید اشاره کرد به حکیمه خاتون.
بنشین عقب.
رسول با ناراحتی نگاهش کرد. اما چیزی نگفت. خجالت کشید حرفی بزند. دوست نداشت توی این آفتاب داغ، حکیمه خاتون بنشیند پشت وانت. به عبدالحمید نگاه کرد
و  با تردید گفت:
می شود من بنشینم عقب؟
عبدالحمید مبهوت نگاهش کرد و گفت:
تو بنشینی عقب من با کی حرف بزنم؟
رسول چیزی نگفت. حکیمه خاتون رفت پشت وانت و عبدالحمید و رسول هم نشستند جلو و وانت راه افتاد. هنوز چیزی از حرکت وانت نگذشته بود که رسول گفت:
فقط اجازه بدهید من پیش از غروب آفتاب برگردم صراط.
عبدالحمید حواسش به جاده بود.
برگردی؟ به این زودی؟
رسول لبخندی زد و گفت:
فردا جشن داریم‌ و هنوز خیلی از کارها مانده.
عبدالحمید نیم نگاهی انداخت و گفت:
چه جشنی؟
جشن غدیر.
رسول داشت به جاده نگاه می کرد که جز برهوت چیزی نبود.
تپه های شنی کنار هم بالا و پایین رفته بودند و گاه در عمق برهوت چند نخل کوچک به چشم می آمدند و دوباره تا چشم کار می کرد خاک بود.
آسمان بالای سرشان اما آبی خوش رنگی بود.
انگار رسول هیچ وقت آسمان را این همه آبی و صاف ندیده بود. حکیمه خاتون درباره ی آسمان کویر خیلی برایش گفته بود .
رسول پیش تر هم کویر دیده بود، اما انگار کویر این نواحی غربت و اندوه خاصی را درخود پنهان داشت. نه درختی داشت ونه سبزه ای. فقط خاک بود و خاک بود.
عبدالحمید گفت:
غدیر که دیروز بود
رسول گفت:
شما که دبیر تاریخ هم هستید، باید خوب بدانید که غدیر سه روز طول کشید تا همه بتوانند با امیرالمومنین بیعت کنند.
عبدالحمید سری تکان داد و چیزی نگفت.
انگار زیاد از این لحن رسول خوشش نیامده بود.
از اینکه حکیمه خاتون هم به او گفته که عمویش معلم تاریخ تست هم خوشش نیامد.
بعد نیم نگاهی به رسول انداخت و با لبخند گفت:
حالا چرا می گویی امیرالمؤمنین؟ بگو امام علی.
یا مثل خودتان که می گویید امام حسن، امام حسین، امام رضا.
رسول که نگاهش به جاده بود گفت:
به ماامرشده بگوییم امیرالمومنین،
ماهم اطاعت می کنیم و می گوییم امیرالمؤمنین. توی تمام امامان دوازده گانه ما تنها به امام علی علیه السلام لقب امیرالمومنین می دهیم.
تازه این لقب را هم خود خدا به امام علی داده و ما فقط اطاعت امر می کنیم .
عبدالحمید با تعجب به رسول نگاه کرد و گفت:
اما من چنین امری از خداوند به گوشم نخورده.
رسول گفت:
احتمالا از چشم شما پنهان مانده، چون این مطلب توی کتاب های شما هم آمده! در روایت ها آمده است که رسول خدا فرموده اند وقتی می خواهید به علی سلام دهید، او را امیرالمؤمنین خطاب کنید واین لقبی است که خدا برای علی قرار داده است.
ص ۱۸

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.