آقای سلیمان می شود من بخوابم : مسیر درست را در زندگی انتخاب کنیم تا ختم به خیر شود.

آقای سلیمان می شود من بخوابم : مسیر درست را در زندگی انتخاب کنیم تا ختم به خیر شود.

آقای سلیمان می شود من بخوابم : سید محمدرضا واحدی، نشر عهد مانا

معرفی:

باید کاری بکنی تا بتوانی دنیا را به کام خودت بسازی. پسر ارمنی عاشق می شود و می خواهد؛ اما دختر نه! یکی دنیایش را می سازد و یکی می سوزاند….

خلاصه:

این رمان داستان پسری ارمنی است که دختری همسایه و هم دانشگاهی اش است که از کودکی با هم بزرگ شده اند…
در این میان غرور دخترانه ی نغمه اجازه نمی دهد که پسر را به قراری بخواند و اما پسر که ادبیات خوانده است با شعر هایش اول قرار را با نغمه می‌گذارد…
طی اتفاقاتی پسر ارمنی به مونیخ می رود و در نامه ای به خاطر این غیبت و رفتن از او معذرت می خواهد…

بریده کتاب(۱):

چه می توانستم بکنم که دوباره به بازی شطرنجی دعوتم کرده بودی که خودت پای آن حضور نداشتی. رفته بودی تا از دور، شاهد کیش شدنم باشی. من که گفته بودم با نبودنت کیش می شوم و با بودنت مات… نگفته بودم؟
گفته بودم که عاشق این مات شدنم. پس همیشه باش… نگفته بودم؟

بریده کتاب(۲):

می دانی؟ گاهی شکی بر همه وجودم سایه می اندازد که بال پروازم را می بندد. امّا خیالت راحت رفیق! در شک نخواهم ماند که شک تنها یک گذرگاه خوب است نه توقفگاه خوب. یک بار شک…قبول. دو بار شک … قبول. سه بار هم قبول… امّا همیشه که نباید در شک ماند. ایمان بعد از شک خیلی آرامش بخش است به شرط آنکه دوباره به شک برنگردی و من هم نمی خواهم برگردم. من نمی خواهم سقوط پس از پروازرا تجربه کنم. فرصت می خواهم مهربان …فرصت می خواهم.

بریده کتاب(۳):

سه روز از خانه بیرون نرفتم تا کمی با خودم خلوت کنم. هم جسمم را زندانی کردم و هم دل و عقلم را. مدام به خودم تذکّر دادم آدم نمی تواند همه چیز را با هم داشته باشد و برای رسیدن به بعضی چیز ها باید از بعضی چیزها گذشت؛ حتی اگر بهترین ها باشند. باید خیلی چیزها حتی دوست داشتنی ها را قربانی کرد.

بریده کتاب(۴):

تصمیم گرفتم بروم و در این مدت، هر طور است با خودم بجنگم و هر مشقتی را تحمل کنم تا اگر روزی مسلمان شدم عشق «نغمه» در آن نقش نداشته باشد. باید هجرت می کردم برای به دست آوردن هویتم؛ برای پیدا کردن خدایی که بتواند تکیه گاهم باشد؛ نه خدای ظاهری و صوری, نه خدای خیلی از دین دارهای مسلمان و ارمنی که حرفشان با رفتارشان زمین تا آسمان تفاوت دارد.

بریده کتاب(۵):

نغمه ی آسمانی من، حالا که می شود در حضور خدا عاشقی کرد، حالا که می شود در دل یار حضور داشت و مستانه محرم شد…. حالا که می شود لبخند رضای خدا را در این همه عاشقی دید، همه چیز در تسخیر ماست باور کن ….

بریده کتاب(۶):

نغمه خیلی شاکی بود:
– فکر می کنم اسلام، جوابی برای این همه تبعیض بین زن و مرد نداره. من تا حالا از هر کی پرسیدم، نتونسته جواب درستی بهم بده. روبیک خیلی خونسرد نگاهش کرد:
– هر کسی یعنی کی؟از کی پرسیدین؟
– از مذهبی ها. از بچه حزب اللهی ها… از همین مریم خانوم… یک بار هم کم مونده بود سر همین زینب که از بچه های بسیجه، دعوامون بشه. روبیک نگاهی به من کرد و مودبانه عذر خواست. دلیل عذرخواهی اش را نفهمیدم، اما همین که دو سه جمله حرف زد، متوجه منظورش شدم:
– من واقعا جواب دین شماها رو به این سوال‌ها نمی دونم، اما یک چیزی رو می دونم…ماها معمولا سوالامونو از کسایی می پرسیم که درسته آدم‌های دین‌داری هستن، اما تخصص دینی ندارن.
اون وقت چون نمی تونن ما رو قانع کنن، می گیم جواب نگرفتیم…نمی گیم اینا بلد نبودن…
از جوابش خوشم آمد. برای اینکه بداند که ناراحت نشده ام، دنبال حرفش را گرفتم:
– مثل این که ما توی بیمارستان به جای پزشک، بریم دنبال هر کی لباس سفید پوشیده…
باورم نمی شد روبیک این قدر منطقی و بدون تعصب به مسائل نگاه کند. صرف نظر از اسلام و مسیحیت، نگاهی عمیق به دین داشت و اطلاعاتش هم بد نبود.
به خاطر همین نغمه که پر از سوال بود را به بیشتر صحبت کردن با او تشویق می کردم…

بریده کتاب(۷):

بچه ها! می دونین که میت را جوری دفن می کنن که صورتش رو به قبله باشه… ما الآن پشت به قبله ایستادیم و درست رو به روی صورت مبارک پیامبرمون…یعنی الآن پیامبر مهربونمون دارن به ما نگاه می کنن…
ناگهان درونم غوغا می شود. با پیامبر درد و دل می کنم. آقا جان! درست است نمی خواستم بیایم، ولی حالا که آمده ام. شاید من مومن نباشم که تو سلامم کنی. توقعی هم ندارم. اما اگر سلامت کنم چه؟ پدر جان! سلامم را بشنو: السلام علیک یا رسول الله

کتابدوست
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.