کتاب سه دقیقه در قیامت : گشت و گذاری در عالم معنی… کتاب را برداری زمین نمی گذاری

0

کتاب سه دقیقه در قیامت
نویسنده: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی

معرفی:

✔️در زندگی برخی انسان‌ها اتفاقاتی رخ می دهد که اصطلاحاً به آن اتفاق تجربه‌ای نزدیک به مرگ می گویند: NDE یا خروج روح از کالبد مادی و گشت‌وگذار در عالم معنی…

📚در این تجربه معمولاً کل زندگی فرد در پیش چشم او حاضر است و درواقع مروری بر زندگی گذشته صورت می‌گیرد؛در این حالت فرد نه فقط هر عمل خویش بلکه اثرات هر یک از اعمال خود را بر روی افرادی که در زندگی در اطرافش بوده اند نیز درک می کند.

کلیپی برای معرفی بیشتر…
بریده کتاب:

همین طور که اعمال روزانه بررسی می شد به یکی از روزهایی دوران جوانی رسیدیم؛ اواسط دهه هشتاد.
یک بار جوان پشت میز گفت: به دستور آقا اباعبدالله علیه‌السلام پنج سال از اعمال شما را بخشیدیم.
این پنج سال بدون حساب طی می شود با تعجب گفتم: یعنی چی؟؟
گفت: یعنی پنج سال گناهان شما بخشیده شده و اعمال خوبتان باقی می ماند.
نمی دانید چقدر خوشحال شدم!
اگر در آن شرایط بودید لذتی که من از شنیدن این خبر پیدا کردم را حس می کردید…
پنج سال بدون حساب و کتاب؟؟!! گفتم: علت این دستور آقا برای چه بود؟؟؟ همان لحظه به من ماجرا را نشان دادند….

🌱مروری از ابتدای کتاب🌱

گذر ایّام

پسری بودم که در مسجد و پای منبرها بزرگ شدم . در خانواده ای مذهبی رشد کرده ام و در پایگاه بسیج یکی از مساجد شهر فالعیت داشتم .در دوران مدرسه و سال های پایانی دفاع مقدس ، شب و روز ما جضور در مسجد بود .
سال های آخر دوران دفاع مقدس ، با اصرار و التماس و دعا و ناله به درگاه خدواند ، سرانجام توانستم برای مدتی کوتاه ، حضور در جمع رزمندگان اسلام و فضای معنوی جبهه را تجربه کنم .
راستی ، من درآن زمان در یکی از شهرستان های کوچک استان اصفهان زندگی می کردم . دوران جبهه و جهاد برای من خیلی زود تمام شد و حسرت شهادت بر دل من ماند . اما از آن روز ،تمام تلاش خودم را در راه کسب معنویت اجام می دادم . می دانستم که شهداء ، قبل از جهاد اصغر ، در جهاد اکبر موفق بودند ، لذا در نوجوانی تمام همت من این بود که گناه نکنم .
وقتی به مسجد می رفتم ، سرم پایین بود که یک وقت نگاهم با نامحرم برخورد نداشته باشد . یک شب با خدا خلوت کردم و خیلی گریه کردم . در همان حال و هوای هفده سالگی از خدا خواستم تا من آلوده به این دنیا و زشتی ها و گناهان نشوم .
بعد با التماس از خدا خواستم که مرگم را زودتر برساند . گفتم : من نمی خواهم باطن آلوده داشته باشم . من می ترسم به روز مرگی دنیا مبتلا شوم و عاقبت خودم را تباه کنم . لذا به حضرت عزرائیل التماس می کردم که زودتر به سراغم بیاید!
چند روز بعد ، با دوستان مسجدی پیگیری کردیم تا یک کاروان مشهد برای اهالی محل و خانواده شهدا راه اندازی کنیم . با سختی فراوان ، کارهای این سفر را انجام دادم و قرار شد ریال قبل از ظهر پنجشنبه ، کاروان ما حرکت کند .
روز چهارشنبه ، با خستیگی زیاد از مسجد به خانه آمدم . قبل از خواب ، دوباره به یاد حضرت عزرائیل افتادم و شروع به دعا برای نزدیکی مرگ کردم .
البته آن زمان سن من کم بود و فکر می کردم کار خوبی می کنم . نمی دانستم که اهل بیت ما هیچ گاه چنین دعایی نکرده اند . آن دنیا را پلی برای رسیدن به مقامات عالیه در آخرت می دانستند . خسته بودم و سریع خوابم برد . نیمه های شب بیدار شدم و نماز شب را خواندم و خوابیدم .
بلافاصله دیدم جوانی بسیار زیبا بالای سرم ایستاده است . از هیبت وزیبایی او از جا بلند شدم . با ادب سلام کردم .
ایشان فرمود : با من چکار داری ؟ چرا اینقدر طلب مرگ می کنی ؟ هنوز نوبت شما نرسیده .
فهمیدم ایشان حضرت عزرایئل است . ترسیده بودم . اما با خودم گفتم : اگر ایشان زیبا و دوست داشتنی است ، پس چرا مردم از او می ترسند ؟!
می خواستند بروم که با التماس جلو رفتم و خواهش کردم مرا ببرند . التماس های من بی فایده بود . با اشاره حضرت عزرایئل برگشتم به سرجایم و گویی که محکم به زمین خوردم ! در همان عالم خواب به ساعت نگاه کردم . رأس ساعت ۱۲ ظهر بود . هوا هم روشن بود . موقع زمین خوردن ، نیمه چپبدن من به شدت درد گرفت . در همان لحظات از خواب پریدم . نیمه شب بود . می خواستم بلند شوم اما نیمه چپ بدن من شدیداً درد می کرد !! خواب از چشمانم رفت . این چه رویایی بود ؟ واقعاً من حضرت عزرایئل را دیدم !؟ایشان چقدر زیبا بود ؟!
روز بعد از صبح زود دنبال کار سفر مشهد بودم . همه سوار اتوبوس ها بودند . که متوجه شدم رفقای من ، حکم سفر را از سپاه شهرستان نگرفته اند .
سریع موتور پایگاه را روشن کردم و با سرعت به سمت سپاه رفتم . در مسیر برگشت ، سر یک چهار راه ، راننده پیکان بدون توجه به چراغ قرمز جلو آمد و از سمت چب با من برخورد کرد .آن قدر حادثه شدید بود که من پرت شدم روی کاپوت و سقف ماشین و پشت پیکان روی زمین افتادم .
نیمه چپ بدنم به شدت درد می کرد . رانندۀ پیکان پیاده شد و بدنش مثل بید می لرزید . فکر کرد حتماً من مرده ام . یک لحظه با خودم گفتم : پس جناب عزرایئل سراغ ما هم آمد . آن قدر تصادف شدید بود که فکر کردم الان روح از بدنم خارج می شود . به ساعت مچی روی دستم نگاه کردم .
ساعت دقیقاً ۱۲ ظهر بود . نیمه چپ بدنم خبلب درد می کرد ! یکباره یاد خواب دیشب افتادم . با خودم گفتم : این تعبیر خواب دیشب من است . من سالم می مانم .
حضرت عزرایئل گفت که که وقت رفتنم نرسیده . زائران امام رضا (علیه السلام) منتظرند . باید سریع بروم . از جا بلند شدم . راننده پیکان گفت : شما سالمی !
گفتم :بله . موتوررا از جلو پیکان بلند کردم و روشنش کردم . با اینکه خیلی درد داشتم به سمت مسجد حرکت کردم .
رانندۀ پیکان داد زد : آهای مطمئنی سالمی ؟
بعد با ماشین دنبال من آمد. او فکر می کرد هر لحظه ممکن است که من به زمین بخورم . کاروان زائران مشهد حرکت کردند . درد آن تصادف و کوفتگی عضلات تا دو هفته ادامه داشت .
بعد از آن قهمیدم که تا در دنیا فرصت هست باید برای رضای خدا کار انجام دهم و دیگر حرفی از مرگم نزنم . هر زمان صلاح باشد خودشان به سراغ ما خواهند آمد ، اما همیشه دعا می کردم که مرگ ما با شهادت باشد .
در آن ایام ، تلاش بسیاری کردم تا مانند برخی از رفقایم ، وارد تشکیلات پاسداران شوم . اعتقاد داشتم که لباس سبز سپاه ، همان لباس یاران آخر الزمانی امام غائب از نظر است .
تلاش های من بعد از چند سال محقق شد و پس از گذراندن دوره های آموزشی ، در اوایل ده هفتاد وارد مجموعه سپاه شدم . این را هم باید اضافه کنم که ؛ من از نظر دوستان و همکارانم ، یک شخصیت شوخ ، ولی پر کار دارم . یعنی سعی می کنم ، کاری که به من واگذار شده را درست انجام دهم ، اما همه رفقا می دانند که حسابی اهل شوخی و بگو بخند و سرکار گذاشتن و …. هستم .
رفقا می گفتند که هیچکس از همنشینی با من خسته نمی شوند .
در مانورهای عملیاتی و اردوهای آموزشی ، همیشه صدای خنده از چادر ما به گوش می رسید . مدتی بعد ، ازدواج کردم و مشغول فعالیت روز مره شدم . خلاصه این که روزگار ما ، مثل خیلی از مردم ، به روز مرگی دچار شد و طی شد . روز ها محل کار بودم و شب ها با خانواده .
برخی شبها نیز در مسجد ویا هیئت محل حضور داشتیم . حدود هیجده سال از حضور من درمیان اعضا ی سپاه گذشت . یک روز اعلام شد که برای یک ماموریت جنگی آماده شوید .
مجروح عملیات
سال ۱۳۹۰ بود و مزدوران و ترویست های وابسته به آمریکا، در شمال غرب کشور و در حوالی پیرانشهر ، مردم مظلوم منطقه را به خاک و خون کشیده بودند .
آن ها چند ارتفاع مهم منطقه را تصرف کرده و از آنجا به خود روهای عبوری ونیروهای نظامی حمله می کردند ، هر بارکه سپاه و نیروهای نظامی برای مقابله آماده می شدند ، نیروهای این گروهک تروریستی به شمال عراق فرار می کردند .
شهریور سال ۱۳۹۰ و به دنبال شهادت سردار جان نثاری و جمعی از پرسنل توپخانه سپاه ، نیروهای ویژه سپاه به منطقه آمده و عملیات بزرگی را برای پاکسازی کل منطقه تدارک دیدند .
عملیات به خوبی انجام شد و باشهادت چند تن از نیروهای پاسدارارتفاعات جاسوسان وکل منطقه مرزی از وجود عناصر گروهک تروریستی پژاک پاکسازی شد .
من در آن عملیات حضور داشتم . از این که پس از سال ها یک نبرد نظامی واقعی را از نزدیک تجربه می کردم ؛ حس خیلی خوبی داشتم آرزوی شهادت نیز مانند دیگر رفقایم داشتم ، اما با خودم می گفتم : ما کجاوشهادت ؟ دیگر آن روحیات دوران جوانی و عشق به شهادت ،در وجودماکمرنگ شده .
در آخرین مراحل این عملیات ، تروریست ها برای فرار ازمنطقه ، از گازهای فسفری و اشک آور استفاده کردند تا ما نتوانیم آن هارا تعقیب کنیم . آلودگی محیط باعث سوزش چشمانم شده بود .
دود اطراف مارا گرفت . رفقای من سریع از محل دور شدنداما من نتوانستم .چشمان من به شدت می سوخت .سوزش چشمان من حالت عادی نداشت . چون بقیه نیروها سریع جلو رفتند اما من حتی نمی توانستم چشمم را باز نگه دارم !
به سختی و با کمک یکی از رفقا به عقب برگشتم . پزشک واحد امداد ، قطره ای را در چشمان من ریخت و گفت : تا یک ساعت دیگه خوب می شوی، ساعتی گذشت اما همینطور درد چشم مرا اذیت می کرد به پزشک بیمارستان صحرایی وسپس بیمارستان داخل شهر مراجعه کردم . به وسیله آرام بخش توانستم استراحت کنم ، اما کماکان درد چشم مرا اذیت می کرد .
چند ماه از آن ماجرا گذشت . عملیات موفق رزمندگان مدافع وطن ، باعث شد که ارتفاعات شمال غربی به کلی پاکسازی شود . نیروها به واحد های خود برگشتند اما من هنوز درگیر چشمهایم بودم . بیشتر، چشم چپ من اذیت می کرد . حدود سه سال با سختی روزگارگذراندم.
در این مدت صدها بار به دکتر های مختلف مراجعه کردم اما جواب درستی نگرفتم .تااینکه یک روز صبح ، احساس کردم که انگار چشم چپ من از حدقه بیرون زده ! درست بود . در مقابل آینه که قرارگرفتم،
دیدم چشم من از مکان خودش خارج شده ! حالت عجیبی بود . از طرفی درد شدیدی داشتم .
همان روز به بیمارستان مراجعه کردم و التماس می کردم که مرا عمل کنید . دیگر قابل تحمل نیست کمیسیون پزشکی تشکیل شد . عکس ها و آزمایش های متعدد از من گرفتند . در نهایت تیم پزشکی که متشکل از یک جراح مغزویک جراح چشم و چند متخصص بود اعلام کردند : یک غده نسبتا بزرگ در پشت چشم تو ایجادشده فشار این غده باعث جلو آمدن چشم گردیده .به علت چسبیدگی این غده به مغز ،کار جدا سازی آن بسیار سخت است .
بعد اعلام شد که اگر عمل صورت بگیرد ، با چشمان بیمار از بین می رود و یا مغز او آسیب جدی خواهددید.
کمیسیون پزشکی ، خطر عمل جراحی را بالای ۶۰ درصد می دانست و موافق عمل نبود . امابا اصراد من و با حضور یک جراح از تهران ، کمسیون بار دیگر تشکیل و تصمیم بر این شد که قسمتی از ابروی من را شکافته و با برداشتن استخوان بالای چشم ، به سراغ غده در پشت چشم بروند . عمل جراحی من در اوایل اردیبهشت ماه ۱۳۹۴ در یکی از بیمارستانهای اصفهان انجام شد .
عملی که ۶ساعت به طول انجامید . تیم پزشکی قبل از عمل ، بار دیگر به من و همراهان اعلام کرد: به علت نزدیکی محل عما به مغز و چشم ، احتمال نابینایی و یا احتمال آسیب به مغز ومرگ وجود دارد .
برای همین احتمال موفقیت عمل،کمتر از ۵۰ درصد است و فقط با اصرار بیمار، عمل انجام می شود.
با همه ی دوستان وآشنایان خداحافظی کردم. با همسرم که باردار بود ودر این سال ها سختی های بسیار کشیده بود وداع کردم. از همه حلالیت طلبیدم وبا توکل به خدا راهی بیمارستانی در اصفهان شدم. وارد اتاق عمل شدم. حس خاصی داشتم. احساس می کردم که از این اتاق عمل دیگر برنمیگردم. تیم پزشکی با دقت بسیاری کارش را شروع کرد. من در همان اول کار بیهوش شدم…
عمل جراحی طولانی شد وبرداشتن غده ی پشت چشم، با مشکل مواجه شد. پزشکان تلاش خودرا مزاعف کردند. برداشتن غده همانطور که پیش بینی می شد با مشکل جدی همراه شد. آن ها کار را ادامه دادند و در آخرین مراحل عمل بود که یکباره همه چیز عوض شد.

پایان عمل جراحی
احساس کردم آن ها کار را به خوبی انجام دادند. دیگر هیچ مشکلی نداشتم. آرام وسبک شدم. چقدر حس زیبایی بود! درد ازتمام بدنم جدا شد.
یکباره احساس راحتی کردم. سبک شدم. با خودم گفتم: خداروشکر. زا این همه دردچشم وسردرد راحت شدم.چقدر عمل خوبی انجام شد. با این که کلی دستگاه به سر وصورتم بسته بود اما روی تخت جراحی بلند شدم ونشستم.
برای یک لحظه، زمانی که نوزاد ودر آغوش مادر بودم را دیدم! از لحظه ی کودکی تا لحظه ای که وارد بیمارستان شدم، برای لحظاتی با همه ی جزئیات در مقابل من قرار گرفت!
چقدر حس وحال شیرینی داشتم. در یک لحظه تمام زندگی و اعمالم را دیدم! در همین حال وهوا بودم که جوانی بسیار زیبا، بالباسی سفید و نورانی در سمت راست خودم دیدم.
او بسیار زیبا و دوست داشتنی بود. نمی دانم چرا اینقدر او را دوست داشتم. می خواستم بلند شوم و او را در آغوش بگیرم.
او کنار من ایستاده بود ولبخند می زد. محو چهره او بودم. باخودم می گفتم: چقدر چهره اش زیباست ! چقدر آشناست. من اورا کجا دیده ام!؟
سمت چپ را نگاه کرده ام . عمو و پسر عمه ام ، آقاجان سید و .. ایستاده بودند . عمویم مدتی قبل از دنیا رفته بود .
پسرعمه ام نیز از شهدای دفاع مقدس بود . از اینکه بعد از سال ها آن ها را می دیدم خیلی خوشحال شدم . زیر چشمی به جوان زیبا رویی که در کنارم بود و دوباره نگاه کردم . من چقدر او را دوست دارم . چقدر چهر هاش برایم آ شناست .
یکباره یادم آمد . حدود ۲۵سال پیش .
شب قبل از سفر مشهد . عالم خواب . حضرت عزرایئل …
با ادب سلام کرد حضرت عزرایئل جواب دادند . محو جمال ایشان بودم که با لبخندی بر لب به من گفتند : برویم ؟
با تعجب گفتم : کجا ؟ بعد دوباره نگاهی به اطراف انداختم . دکتر جراح ، ماسک روی صورتش را درآورد و به اعضای تیم جراحی گفت : مریض از دست رفت . دیگه فایده نداره ….
بعد گفت : خسته نباشید . شما تلاش خودتون را کردید ، اما بیمار نتونست تحمل کنه .
یکی دیگه از پزشک ها گفت : دستگاه شوک را بیاورین …
نگاهی به دستگاه ها و مانیتور اتاق عمل کردم . همه از حرکت ایستاده بودند ! عجیب بود دکتر جراح من ، پشت به من قرار داشت ، اما من می توانستم صورتش را ببینم ! حتی می فهمیدم که در فکرش چه می گذرد ! من افکارافرادی که داخل اتاق بودند را می فهمیدم .
همان لحظه نگاهم به بیرون از اتاق عمل افتاد . پشت اتاق عمل را می دیدم ! بردارم با یک تسبیح دردست ،نشسته بود کنار درب اتاق عمل و ذکر می گفت . خوب به یاد دارم که چه ذکری می گفت اما از آن عجیب تر اینکه ذهن او را می توانستم بخوانم !
او با خودش می گفت : خدا کند که برادرم برگرده . او دو فرزند کوچک دارد و سومی هم در راه است . اگر اتفاقی برایش بیفتد ، ما با بچه هایش چه کنیم ؟ یعنی بیشتر ناراحت خودش بود که با بچه های من چه کند ؟!
کمی آن طرف تر ، داخل یکی از اتاق های بخش ، یک نفر در مورد من با خداحرف می زد !
من او را هم می دیدم . داخل بخش آقایان ، یک جانباز بود بود که روی تخت خوابیده و برایم دعا می کرد . او را می شناختم . قبل از اینکه وارد اتاق عمل شوم با او خداحافظی کردم و گفتم که شاید برنگردم .
این جانباز خالصانه می گفت : خدایا من را ببر ، اما او را شفا بده . او زن و بچه دارد ، اما من نه .
یکباره احساس کردم که باطن تمام افراد را متوجه می شدم . نیت ها و اعمال آن ها را می بینم و …
بار دیگر جوان خوش سیما به من گفت : برویم ؟
از وضعیت بوجود آمده و راحت شدن از درد و بیماری خوشحال بودم . فهمیدم که شرایط خیلی بهتر شده اما گفتم : نه !
خیلی زود فهمیدم منظور ایشان ، مرگ من و انتقال به آن جهان است .
مکثی کردم و به پسر عمه ام اشاره کردم . بعد گفتم : من آرزوی شهادت دارم . من سالها به دنبال جهاد و شهادت بودم ، حالا این جا و با این وضع بروم ؟ !
همان لحظه دو جوان دیگر ظاهر شده اند و در چپ وراست من قرار گرفتند و گفتند : برویم .
بی اختیار همراه با آن ها حر کت کردم . لحظه ای بعد ، خود را همراه با این دونفر در یک بیابان دیدم !
این را هم بگویم که زمان ، اصلاً مانند اینجا نبود . من در یک لحظه صدها موضوع را می فهمیدم و صد ها نفررا می دیدم !
آن زمان کاملاً متوجه بودم که مرگ به سراغم آمده . اما احساس خیلی خوبی داشتم . از آندر شدید چشم راحت شده بودم . پسر عمه و عمویم در کنارم حضور داشتند و شرایط خیلی عالی بود .
در روایات شنیده بودم که دو ملک از سوی خدا همیشه با ما هستند ، حالا داشتم این دو ملک را می دیدم .
چقدر چهره آنها زیبا و دوست داشتنی بود. دوست داشتم همیشه با آنها باشم .
ما با هم در وسط یک بیابان کویری و خشک و بی آب و علف حرکت می کردیم . کمی جلوتر چیزی را دیدم !
رو به رو ما یک میز قرار داشت که یک نفر پشت میز نشسته بود .آهسته آهسته به میز نزدیک شدیم !
به اطراف نگاه کردم . سمت چپ من در دوست ها ، چیزی شبیه سراب دیده می شد . اما آنچه می دیدم سراب نبود ، شعله های آتش بود ! حرارتش را از راه دور احس می کردم.
به سمت راست خیره شدم . در دوست ها یک باغ بزرگ و زیبا ، یا چیزی شبیه جنگل های شمال ایران پیدا بود . نسیم خنکی از آن سو احساس می کردم .
به شخص پشت میز سلام کردم . با ادب جواب داد. منتظر بودم . می خواستم ببینم چه کاردارد. این دوجوان که درکنار من بودند ، هیچ عکس العملی نشان ندادند .
حالا من بودم آن دو جوان که در کنارم قرار داشتند . جوان پشت میز یک کتاب بزرگ وقطور را در مقابل من قرار داد !

حسابرسی

جوان پشت میز، به آن کتاب بزرگ اشاره کرد. وقتی تعجعب مرا دید، گفت: کتاب خودت هست، بخوان.امروز برای حسابرسی، همین که خودت را آن را ببینی کافی است.
چقدر این جمله آشنا بود. در یکی از جلسات قران، استاد ما این آیه را اشاره کرده بود:« اقراء کتابک ،کفی بالنفسک الیوم علیک حسیبا.» این جوان درست ترجمه ی همین آیه را به من گفت.
نگاهی به اطرافیانم کردم. کمی مکث کردم وکتاب را باز کردم. بالای سمت چپ صفحه ی اول، با خطی درشت نوشته شده بود:
«۱۳سال و۶ماه و۴ روز»
از آقایی که پشت میز بود پرسیدم: این عدد چیه؟
گفت: سن بلوغ شماست. شما دقیقا در این تاریخ به بلوغ رسیدید. توی ذهنم بود که این تاریخ، یک سال از پانزده سال قمری کمتر است. اما آن جوان که متوجه ذهنم من شده بود گفت: نشانه های بلوغ فقط این نیست که شما در ذهن دارید. من هم قبول کردم.
قبل از آن ودر صفحه ی سمت راست، اعمال خوب زیادی نوشته شده بود. از سفر زیارتی مشهد تا نماز های اول وقت و هیئت واحترام به والدین و… پرسیدم: این ها چیست؟ گفت: این ها اعمال خوبی است که قبل از بلوغ انجام دادی. همه ی این کارهای خوب برایت حفظ شده.
قبل ازاین که وارد صفحات اعمال پس از بلوغ شویم، جوان پشت میز نگاه کلی به کتاب من کرد وگفت: نمازهایت خوب ومورد قبول است برای همین وارد بقیه ی اعمال می شویم.
یاد حدیثی افتادم که پیامبر(صل الله علیه وآله) فرمودند: نخستین چیزی که خدای متعال بر امتم واجب کرد، نماز های پنج گانه است واولین چیزی که از کارهای آنان به سوی خدا بالا می رود، نمازهای پنج گانه است ونخستین چیزی که درباره ی آن از امتم حسابرسی می شود، نمازهای پنج گانه می باشد.
من قبل از بلوغ ، نمازم را شروع کرده بودم و با تشویق های پدر ومادرم ، همیشه در مسجد حضور داشتم . کمتر روزی پیش می آمد که نماز صبحم قضا شود . اگر یک روز خدای ناکرده نماز صبحم قضا می شد ، تا شب خیلی ناراحت و افسرده بودم . این اهمیت به نماز را از بچگی آموخته بودم و خدا را شکر همیشه اهمیت می دادم .
وقتی آن ملک ، یعنی جوان پشت میز به عنوان اولین مطلب ، اینگونه به نماز اهمیت داد وبعد به سراغ بقیه اعمال رفت ، یاد حدیثی افتادم که معصومین (علیه السلام )فرمودند :اولین چیزی که مورد محاسبه قرار می گیرد ، نماز است . اگر نماز قبول شود ، بقیه اعمال می شود . و اگر نماز رد شود …
خوشحال شدم . به صفحه اول کتابم نگاه کردم . از همان روز بلوغ ، تمام کارهای من با تمام جزیئات نوشته شده بود . کوچک ترین کارها . حتی ذره ای کار خوب وبد را دقیق نوشته بودند و صرف نظر نکرده بودند .
تازه فهمیدم که «فمن یعمل مثقال ذره و خیراً یره » یعنی چی . هرچی که این جا شوخی حساب کرده بودیم ، آن جا جدی جدی نوشته بودند ! در داخل این کتاب ، در کنار هر کدام از کارهای روزانه من ، چیزی شبیه یک تصویر کوچک وجود داشت که وقتی به آن خیره می شدیم ، مثل فیلم به نمایش در می آمد . مثل قسمت ویدئو در موبایل های جدید ، فیلم آن ماجرا را مشاهده می کردیم . آن هم فیلم سه بعدی با تمام جزیئات ! یعنی در مواجه با دیگران ، حتی فکر افراد را می دیدیم . لذا نمی شد هیچ کدام از آن کارها را انکار کرد .
غیر از کارها ، حتی نیت های ما ثبت شده بود . آن ها همه چیز را دقیق نوشته بودند . جای هیچ گونه اعتراضی نبود .
تمام اعمال ثبت شده بود . هیچ حرفی را نمی شد بزنیم . اما خوشحال بودم از کودکی ، همیشه همراه پدرم در مسجد و هیئت بودم . از این بابت به خودم افتخار می کردم و خودم را از همین حالا در بهترین درجات بهشت می دیدم . همین طور که به صفحه اول نگاه می کردم ، یکدفعه دیدم ، یکی یکی اعمال خوبم در حال محو شدن است ! صفحه اعمال از اعمال خوب بود اما حالا تبدیل به کاغذ سفید شده بود ! با عصبانیت به آقایی که پشت میز بود گفتم : چرا این ها محو شد . مگه من این کارهای خوب را نکردم؟
گفت : بله درست ، اما همان روز غیبت یکی از دوستانت را کردی . اعمال خوب شما به نامه عمل او منتقل شد .
با عصبانیت گفتم : چرا؟ چرا همه اعمال من ؟
او هم غیر مستقیم اشاره کرد به حدیثی از پیامبر (صَـلَّی الـلّـهُ عَـلیهِ واله ) که می فرمایند :سرعت نفوذ آتش در خوردن گیاه خشک به پای سرعت اثر غیبت در نابودی حسنات یک بنده نمی رسد . رفتم صفحه بعد . آن روز هم پر از اعمال خوب بود . نمازاول وقت ، مسجد ، بسیج ، هیئت و رضایت پدر و مادر و …
فیلم تمام اعمال موجود بود ، اما لازم به مشاهده نبود ، تمام اعمال خوب ، مورد تایید من بود ، آن زمان دوران دفاع مقدس بود و خیلی ها مثل من بچه مثبت بودند . خیلی از کارهای خوبی که فراموش کرده بودم تماماً برای من یادآوری می شد . اما با تعجب دوباره کردم که تمام اعمال من در حال محو شدن است ! گفتم : این دفعه چرا ؟ من که در این روز غیبت نکردم ؟! جوان گفت : یکی از رفقای مذهبی را مسخره کردی . این عمل زشت باعث نابودی اعمالت شد .
بعد بدون این که حرفی بزند ، آیه سی ام سوره یس برایم یاد آوری شده : روز قیامت برای مسخره کنندگان روز حسرت بزرگی است . «یا حَسرَهً علی العباد ما یإتیهم من رسولٍ الاّ کانوا به یَستهزؤن» خوب به یاد داشتم که به چه چیزی اشاره دارد . من خیلی اهل شوخی و خنده و سرکار گذاشتن رفقا بودم . با خودم گفتم : اگه اینطور باشه که خیلی اوضاع من خرابه .
رفتم صفحه بعد ، روز بعد هم کلی اعمال خوب داشتم . اما کارهای خوب من پاک نشد .با این که آن روز هم شوخی کرده بودم ،اما در این شوخی ها ، با رفقا گفتیم و خندیدیم اما به کسی اهانت نکردیم . غیبت نکرده بودم . هیچ گناهی همراه با شوخی های من نبود . برای همین شوخی ها و خنده های من ،به عنوان کار خوب ثبت شده بود . با خودم گفتم : خدا را شکر . یاد حدثی افتادم که امام حسین (علیه السلام )می فرماید:برترین اعمال بعد از اقامۀ نماز ،شاد کردن دل مومن است ؛ البته از طریقی که گناه درآن نباشد .
خوشحال شدم و رفتم صفحه بعد ، با تعجب دیدم که ثواب حج در نامه اعمال من ثبت شده ! به آقایی که پشت میز نشسته بود با لبخندی از سر تعجب گفتم :حج !؟ من در این سن کی مکه رفتم که خبر ندارم !؟
گفت ثواب حج ثبت شده ،برخی اعمال باعث می شود که ثواب چندین حج در نامه عمل شما ثبت شود . مثل این که از سر مهربانی به پدر و مادرت نگاه کنی . یا مثلاً زیارت با معرفت امام رضا (علیه السلام )…..
اما دوباره مشاهده کردم که یکی یکی اعمال خوب من در حال پاک شدن است . دیگر نیاز به سوال کردن نبود . خودم مشاهده کردم که آخر شب با رفقا جمع شده بودیم و مشغول اذیت کردن یکی از دوستان بودیم ،یاد آیه ۶۵ سوره مبارک زمر افتادم که می فرمود : برخی اعمال بعث حبط (نابودی) اعمال (خوب انسان ) می شود .
به دونفری که در کنارم بودند گفتم : شنا یک کاری بکنید ؟! همین طور اعمال خوب من نابود می شود .
سری به نشان نا امیدی و این که نمی توانند کاری کاری انجام دهند برایم تکان دادند . همین طور ورق می زدم و اعمال خوبی می دیدم که خیلی برایش زحمت کشیده بودم ، اما یکی یکی محو می شد.
فشار روحی شدید داشتم . کم مانده بود دق کنم . نابودی همه ثروت معنوی ام را به چشم می دیدم . نمی دانستم چه کنم .
هر چه شوخی کرده بودم این جا جدی جدی ثبت شده بود . اعمال خوب من ، همه از پرونده ام خارج می شد و به پرونده دیگران منتقل می شد .
نکته دیگری که شاهده بودم اینکه ؛ هر چه به سنین بالاتر می رسیدم ، ثواب کمتری از نمازهای جماعت و هیئت ها در نامه عملم می دیدم ! به جوانی که پشت میز نشسته بود گفتم : در این روزها من همگی نمازهایم را به جماعت خواندم . من در این شب ها هیئت رفته ام . چرا این ها در نامه عملم نیست ؟
رو بهمن کرد وگفت : خوب نگاه کن . هر چه سن و سالت بیشتر می شد ، ریا و خود نمایی در اعمالت زیاد می شد . اوایل خالصانه به نماز و هیئت می رفتی اما بعد ها ، مسجد می رفتی تا تو را ببیند . هیئت می رفتی تا رفقایت نگوینذد که چرا نیامدی ! اگر واقعاً برای خدا بود ، چرا به فلان مسجد یا هیئت که دوستان ت نبودند نمی رفتی؟
نیّت
«و کتاب اعمال آنان در آنجا گذارده می شود . پس گنه کاران را می بینی در حالی که از آن چه در آن است ترسان و هراسان هستند و می گویند : وای بر ما ،این چه کتاب است که هیچ عمل کوچک و بزرگ را کنار نگذاشتند ، مگر اینکه ثبت کرده است . اعمال خود را حاضر می بینند و پروردگارت به هیچ کس ستم نمی کند » (سوره مبارکه کهف آیه ۴۹)
صفحات را که ورق می زدم ، وقتی عملی بسیار ارزشمند بود ، آن عمل درشت در بالای صفحه نوشته شده بود .
در یکی از صفحات ، به صورت بسیار بزرگ نوشته شده بود :
کمک به خانواده فقیر

شرح جزیئات و فیلم آن موجود بود ، ولی راستش را بخواهید من هر چه فکر کردم به یاد نیاوردم که به آن خانواده کمک کرده باشم !
یعنی دوست داشتم ، اما توان مالی نداشتم که به آن ها کمک کنم. آن خانواده را می شناختم . آن ها در همسایگی ما بودند و اوضاع مالی خوبی نداشتند . خیلی دلم می خواست به آن ها کمک کنم برای همین یک روز از خانه خارج شدم و به بازار رفتم . به دونفر از اعضای فامیل که وضع مالی خوبی داشتند مراجعه کردم .
من شرح حال آن خانواده را گفتم و اینکه چقدر در مشکلات هستند ، اما آن ها اعتنایی نکردند .
حتی یکی از آنها به من گفت : بچه ، این کار به تو نیامده . این کار بزرگتر هاست . آن زمان من۱۵ سال بیشتر نداشتم ، وقتی این برخورد را با من داشتند ، من هم دیگر پیگیری نکردم . اما عجیب بود که در نامه عمل ، کمک به آن خانواده فقیر ثبت شده بود !
به جوان پشت میز گفتم : من که کاری برای آن ها نکردم ؟
او هم گفت : تو نیت این کار را داشتی و در این راه تلاش کردی ، اما به نتیجه نرسیدی . برای همین ، نیت و حرکتی که کردی ، در نامه عملت ثبت شده . یاد حدیث رسول گرامی در نهج الفصاحه ، صفحه ۵۹۳ افتادم :«خدای والا می فرماید : وقتی بنده من کار نیکی اراده کند و نکند (یا نتواند انجام دهد) آن را یک کار نیک برای وی ثبت می کنم …»
ابته فکر و نیت کار خوب ، در بیشتر صفحات ثبت شده بود . هر جایی که دوست داشتم کار خوبی را انجام دهم ولی امکانش را نداشتم ، اما برای اجرای آن قدم برداشته بودم ، در نامه اعمال من ثبت شده بود .
البته باز هم مشاهده می کردم که اعمال خوب خودم را با ندانم کاری و اشتباهات و گناهانی که بیشتر در رابطه با دیگرانبود از بین می بردم . هر چی جلو می رفتم ، نامه اعمالم بیشتر خالی می شد !خیلی از این بابت ناراحت بودم . از طرفی نمی دانستم چه کنم .
ای کاش کسی بود که می توانستم گناهانم را به گردن او بیندازم و اعمال خوبش را بگیرم ! اما هر چی می گذشت بدتر می شد .
جوان پشت میز ادامه داد : وقتی اعمال شما بوی ریا بدهد پیش خدا ارزشی ندارد . کاری که غیر خدا در آن شریک باشد به درد همان شریک می خورد . اعمال خالصت را نشان بده تا کار شما سریع حل شود . مگرنشنیده ای :«اَلاَعمالُ بِالنیات . اعمال به نیت ها بستگی دارد .»

نجات یک انسان
همین طور که با ناراحتی ، کتاب اعمالم رو ورق میزدم و با اعمال نابود شده مواجه می شدم ، یک باره دیدم بالای صفحه باخط درشت نوشته شده :«نجات یک انسان »
خوب به یاد داشتم که ماجراچیست . این کار خالصانه برای خدا انجام دادم . ماجرا از این قرار بود که یک روز در دوران جوانی با دوستانم برای تفریح و شنا کردن ، به اطراف سد زاینده رود رفتیم . رود خانه در آن دوران پر از آب بود و ما هم مشغول تفریح .
یکباره صدای جیغ زدن یک زن و فریادهای یک مرد همه را میخکوب کرد !یک پسر بچه داخل آب افتاده بود و دست و پا می زد ، هیچکس هم جرأت نمی کرد داخل آب بپرد و بچه را نجات دهد .
من شنا وغریق نجات رابلد بودم . آماده شدم که به داخل آب بروم اما رفقایم مانع شدند ! آن ها می گفتند : اینجا نزدیک سد است آب تو را به زیر بکشد و با خودش ببرد. خطرناک است و …
اما یک لحظخه با خودم گفتم : فقط برای خدا و پریدم توی آب . خدا را شکر که توانستم این بچه را نجات بدهم . هر طور بود او را به ساحل آوردم و با کمک رفقا بیرون آمدیم . پدر و مادرش حسابی از من تشکر کردند . خودم را خشک کردم و لباسم را عوض کردم . آماده رفتن شدیم . خانواده این بچه شماره تماس و آدرس من را گرفتند .
این عمل خالصانه خیلی خوب در پیشگاه خدا ثبت شده بود . من هم خوشحال بودم . لالقل یک کار خوب با نیت الهی پیدا کردم . می دانستم که گاهی وقت ها ، یک عمل خوب با نیت خالص ، یک انسان را در آن اوضاع نجات می دهد . از این که این عمل ، خیلی بزرگ در نامه عملم نوشته شده بود فهمیدم کار مهمی کرد ه ام . اما یکباره مشاهده کردم که این عمل خالصانه هم در حال پاک شدن است !
با ناراحتی گفتم : مگه نگفتید فقط کارهایی که خالصانه برای خدا باشه حفظ می شه ، من فقط این کار رو برای خدا انجام دادم . پس چرا داره پاک می شه ؟!
جوان پشت میز لبخندی زد وگفت : درست می گی ، اما شما در مسیر برگشت به سمت خانه با خودت چه کی گفتی ؟
یکباره فیلم آن لحظات را دیدم . انگار نیت درونی من مشغول صحبت بود . من با خودم گفتم : خیلی کار مهمی کردم .اگر جای پدر مادر این بچه بودم ، به همه خبر می دادم که یک جوان به خاطر فرزند ما خودش را به خطر انداخت . اگر من جای مسئولین استان بودم ، یک هدیه حسابی تهیه می کردم و مراسم ویژه ای می گرفتم . اصلاً باید روزنامه ها و خبر گزاری ها با من مصاحبه کنند . من خیلی کار مهمی کردم .
فردای آن روز تمام این اتفاق افتاد . خبر گزاری ها و روز نامه ها با منمصاحبه کردند . استاندار همراه با خانواده آن بچه به دیدنم آمدند و یک هدیه حسابی برای من آوردند و … جوان پشت میز گفت : تو ابتدا برای رضای خدا این کار را کردی ، اما بعد ، خرابش کردی ….
آرزوی اجر دنیایی کردی و مزدت را هم گرفتی . درسته ؟
گفتم : راست می گی . همه این ها درسته . بعد هم با حسرت گفتم : چیکار کنم ؟! دستم خالیه . جوان پشت میز گفت : خیلی ها کارشون را برای رضای خدا انجام می دهند ، اما باید تلاش کنند تا آخر این اخلاص را حفظ کنند . بعضی ها کارهای خالصانه رو در همان دنیا نابود می کنند !

بیشتر بخوانیم…
دیدار پس از غروب: فکر کن رمانی خوانده ای هم عاشقانه هم عارفانه ولی از دل حقیقت...

بیشتر ببینیم…
کلیپی برای معرفی بیشتر این کتاب شدیداً خواندنی…

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.