مرور رده

خاطرات کتابخواران

خاطره کتابخوان معلول

خاطره کتابخوان معلولدیدی بعضی وقتا هرکاری می‌کنی حالِ دلت خوب بشو نیست؟!با چند تا دوستی که معمولا با اونا بودی حس خوب داشتی، این ‌ور اونور میری، حالت خوب نمیشه…موسیقی مورد علاقه‌ات رو گوش میدی، نوچ‌…بازم خوب نمیشه…تفریح و سفر میری…میبینی

خاطره بد آموزی کتاب

خاطره بد آموزی کتابنخوانده بودمش… فقط از یک فرد فهیم تعریفش را شنیده بودم. کتاب را به چند نفر دادم که بخوانند… یک نفر که کتاب را پس آورد و گفت این چه کتابی است؟ بدآموزی دارد! آنقدر ترسیدم که همان روز شروع کردم به خواندن کتاب… به هرجای کتاب

خاطره ترک اعتیاد

خاطره ترک اعتیاد آنقدر با دختر دایی ام سر وکله زدم و با استدلالهای من درآوردی اش کشتی گرفتم که گفت: هرچه تو بگویی، اصلا یک هفته نمی خوانم، با خنده ادامه داد ببینم تو دیگر چه از جانم میخواهی! ماچی به لپ های تپلویش فرود آوردم و گفتم پس بیا

خاطره کار فرهنگی باحال

خاطره کار فرهنگی باحالبعضی وقتا وصف یک سری ازین کارهای باحال و خودجوشِ فرهنگی را که می‌شنوی، حالت خیلی خوب می شود. مثلا یکی از این کارها مسابقه کتابخوانی‌ ای هست که در عرض ۲ ساعت توی مدارس برگزار کردند. بچه‌ها خیلی خوششون اومده بود. هم

خاطره فدای سرت

خاطره فدای سرت در لابلای صدای انفجارهای پیاپی، صدای شکستنِ ظرفی مرا به خود آورد… عمار و کریمه را می‌دیدم که حسابی به تکاپو افتاده بودند‌…معلوم نیست که پشتِ مبل چه خبر شده که بچه‌ها اینطور فاصله مبل‌ها تا ظرفشویی آشپزخانه را حروله می‌کنند…!

خاطره : چشم و هم چشمی برای کتاب

خاطره ی چشم و هم چشمی برای کتاب هرهفته منزل یکی از رفقای همسرم هیئت است.یک روز فکر بکری به ذهنم رسید و به همسرم گفتم:" اگر من برات کتاب جور کنم شما به رفقایت میدی که با خانواده هایشان مطالعه کنند؟جناب همسر از ایده خوششان آمد و قبول کردند.

خاطره : از قدیس تا قدیس واقعی

خاطره از قدیس تا قدیس واقعی اولین بار از زبان یک مجاهد واقعی -که خانم هم بود- با این کتاب آشنا شدم.خیلی هم مشتاق شدم که این کتاب رو بخونم. کتاب رو تهیه کردم، هرچه بیشتر می خوندم به امیرالمومنین علیه السلام بیشتر علاقه پیدا می کردم، نه

خاطره : نمی فروشیم، فقط امانت ، حتی به شما!!!

خاطره: نمی فروشیم ، فقط امانت ، حتی به شما!!! تا حالا شده مغازه‌ داری رو ببینی که تلاش کنه جنسش رو نفروشه؟! درست خوندی عزیزم، نفروشه!البته من، هم فروشنده ام و هم امانت دهنده اجناسی که می فروشم، به شرط سالم پس آوردن! یه بنده‌ خدایی

خاطره : قرص نیرو زا !!!

خاطره تدبیر خدا و قرص نیرو زا !!! چند روزی که به صورت داوطلبانه و جهادی در نمایشگاه کتابی که آن موقع در جمکران کار می کردیم برایم خیلی جالب بود، آخر در خانه اگر یک دهم این مقدار کار کنم خسته می شوم و نیاز به استراحت دارم. اما نمی دانم

خاطره : آقای غریب

خاطره آقای غریب هنوز دستم را از روی زنگ در برنداشته بودم که در باز شد. تعجب کردم. با خودم گفتم حتما منتظر کسی بودند.تا آمدم دوباره زنگ بزنم پسر بچه ای در را باز کرد و گفت: کتابها را بده. هم خنده ام گرفته بود هم تعجب کردم. سلام کردم و مثل