مرور رده

خاطرات تنهایی های من و کتابم

خاطره : یادت باشد…

خاطره یادت باشد…آنقدر از خوندن کتاب لذت بردم که دلم نمی اومد کلش رو یک جا بخونم، ریز ریز می خوندم و از خوندنش لذت می بردم.اما آخر کتاب رو گذاشتم تو حرم بخونم.نشستم رو به روی ضریح،حس و حال کتاب انگار با حس زیارت گره خورده بود، می خوندم و

خاطره : کتاب سرمایی

خاطره ی کتاب سرمایی ،فصل بهار بود با بوی گل های زیبا و معطرش. توی اتاق نشسته بودم و داشتم کتاب «گرگ ها از برگ نمی ترسند» رو می خوندم، حسابی سردم شده بود. رفتم تو آشپزخونه و به مامانم گفتم:« چقدر هوا سرد شده ها!» مامانم گفت:« هوا به این

ازهرچی بدت میاد سرت میاد: حتی اگر یه کتاب باشه…

شنیدی می­گن: از هر چی بدت بیاد سرت میاد؟! و اینکه الان جریان راه انداختن که قضاوت نکنیم؟ حکایتشون، حکایت منه! من تو مدرسه ­های مختلفی کتاب­های رمان و داستان می ­بردم تا بچه­ ها به مطالعه عادت کنند و هیچ زاویه از فکرشون تاریک نمونه و…