کتاب: مرتضی و مصطفی، خاطرات خودگفته شهید مرتضی عطایی (ابوعلي)
مصاحبه و تدوین: علی اکبر مزد آبادی
بریده کتاب :
صبح وقتی هوا روشن شد، ۶ تا جنازه روی زمین مانده بود. سید ابراهیم رفت بالای سر یکی از آنها رجز خواند و گفت: “این سرنوشت همه داعشی هاست که توی تدمر هستند، توی عراق هستند. از دست شیعه های مرتضی علی نمی تونند فرار کنند. هر کجا باشید، می گیریم پوست تون رو می کنیم. شما بچه های معاویه اید، بچه های ابن ملجم اید، بچه های شمرید. ما بچه های مرتضي علی ایم. از زیر تیغ امیرالمؤمنین علیه السلام نمی تونید فرار کنید. اینو یادتون نره.”
ص ۲۰۰
سید دست چپش را به دستگیره سقف گرفته و با حالی معنوی زیر لب هم خوانی می کرد. من هم از او فیلم می گرفتم. تا رسید به اینجای نوحه:
“منم بی تابم، دیدم تو خوابم
میان دشتی از گل های یاسم
عجب دردیه، چه خوش دردیه
ایشالا تاسوعا پیش عباسم”
اينجا رو کرد به من، دو سه بار زد به سینه اش و با تاکید گفت: “انشاالله تاسوعا، پیش عباسم.”
ص ۲۸۸
حال سید ابراهیم با همیشه فرق داشت. سربند آبی سیدالشهدایی که روی پیشانی بسته بود، خیلی جلوه نمایی می کرد. انگار در دلش آشوب بود. آن روز سید زیارت عاشورا را از جیبش درآورد و برخلاف همیشه که اذکار و دعاها را زیر لب می خواند، گفت: “بچه ها! اینجا جون می ده یه زیارت عاشورا بخونیم.”
زیر آتش خمپاره و گلوله، شروع کرد به خواندن: “السلام علیک یا اباعبدالله. السلام علیک یابن رسول الله. السلام علیک یابن امیرالمؤمنین و ابن سیدالوصیین. السلام علیک یابن فاطمه سیده نساء العالمین.”
حال خوشی داشت. مقداری که خواند، حالش منقلب شد. اشک هایش جاری شد و نتوانست ادامه دهد.
ص ۲۹۴
همین الان از خواب پریدم. خواب سید ابراهیم را دیدم. خواب دیدم با هم می خواستیم برویم توی یک میدان فوتبالی. بعد یک بنده خدایی. سیب پوست کنده بود، داشت این قاچ های سیب را می گذاشت توی دهان ما. یک دفعه دیدم که سید دهانش را آورده بود جلو که سیب را بگذارد توی دهان او. آن بنده خدا قاچ سیب را گذاشت توی دهان من، من خوردم. وقتی سیب من تمام شد، دهانم را باز کردم. آوردم جلو. سید با همان دهان پرش من را بوس کرد. از سیب هایی که توی دهان خودش بود، گذاشت توی دهان من. بعد دوباره من را بوسید. این قدر با هم خندیدیم، این قدر با هم خندیدیم.
ص ۳۲۴
دیدگاهها0
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.