خاطره : یادت باشد…

0

خاطره یادت باشد…
آن قدر از خوندن کتاب لذت بردم که دلم نمی اومد کلش رو یک جا بخونم، ریز ریز می خوندم و از خوندنش لذت می بردم.
اما آخر کتاب رو گذاشتم تو حرم بخونم.
نشستم رو به روی ضریح،
حس و حال کتاب انگار با حس زیارت گره خورده بود،
می خوندم و اشک می ریختم،
صورتم خیس خیس شده بود و زمان از دستم در رفته بود…
نزدیک اذان بود…
خیلی دوست داشتم کسان دیگری رو هم تو این حس زیبا شریک کنم،
کاش می شد خیلی ها این کتاب رو می خوندن…

رفتم دارالحجه، رواق شیخ طوسی،
اون جایی که یه عالمه زوج جوان میرن برای اینکه نزدیک امامشون عهد زیبایی با هم ببندند،
و با هم به خدا برسن…
اتاق عقد…

کتابی که تیکه ای از قلبم شده بود و خیلی دوستش داشتم رو با خودم برده بودم،
اول کتاب نوشتم: ”یادمان باشد گاهی برای رسیدن به معشوق ابدی و ازلی باید از همه چیز گذشت…
پیوندتان مباااااارک
۴/۱۳ حرم رضوی/ اتاق عقد”

یه عروس و داماد رو نشون کردم و به طرف عروس رفتم و سر صحبت رو باهاش باز کردم، بهش تبریک گفتم و کتاب رو بهشون هدیه دادم….

کتاب “یادت باشد”…

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.