کتاب تنها زیر باران : هم بی قرار است هم عاشق…مسیر عشق او دنبال کردنی ست

0

کتاب تنها زیر باران
نویسنده: مهدی قربانی
انتشارات: حماسه یاران

پروفایل جذاب,نگاه شهید,حرف شهید,شهید زین الدین

معرفی:

💥حکایت مردی که هیچ گاه آرام و قرار نداشت. همیشه دنبال این بود که چه باید بکند، برای وطنش. 🇮🇷
🔰 مردی خوش پوش👕، خوش سیما، خوش اخلاق، خوش خنده. 😊
انگار همه خوش ها را جمع کرده بود کنار هم.

شهید زین الدین,جذب و جذابیت,شهید زین الدین

بریده کتاب:

“به روایت حاج #قاسم_سلیمانی، فرمانده لشکر ۴۱ ثارالله در دوران دفاع مقدس”
🔹یک گوشه دراز کشیدم و پلک هایم روی هم رفت…
آقا مهدی از در وارد شد🚪. هیجان زده پرسیدم: ” آقامهدی مگه تو شهید نشدی؟”
🔸با خنده گفت: “من توی جلسه هاتون میام. مثل اینکه هنوز باور نکردی شهدا زنده ن.”
عجله داشت. می خواست برود. حرف با گریه از گلویم بیرون ریخت: “پس حالا که می خوای بری، لااقل یه پیغامی💌 چیزی بده تا به رزمنده ها برسونم.”
_ قاسم، من خیلی کار دارم، باید برم. هر چی میگم‌ زود بنویس.✍️

فوری خودکارم🖌 را از جیبم درآوردم و گفتم: “بفرما برادر! بگو تا بنویسم.”
بنویس: “سلام، من در جمع شما هستم.”
موقع خداحافظی🤚، گفتم: “خب الان من این رو ببرم بدم به بقیه، ازم قبول نمی کنن که. بی زحمت زیر نوشته رو امضا کن.”
برگه را گرفت. اول یک نقطه . گذاشت و بعد امضا کرد.📝
کنارش نوشت: “سید مهدی زین الدین.”
نگاهی بهت زده به امضا و نوشته زیرش کردم. باتعجب پرسیدم: “چی نوشتی آقا مهدی؟ تو که سید نبودی!”
_اینجا بهم مقام سیادت دادن. ص ۲۷۸

بریده کتاب (۲):

درست لحظه ای که توپ آمده بود زیر پایش و رسیده بود جلوی دروازه، داشت گل می زد که چشمش افتاد به من و مامان. دیدن ما همان و نیمه کاره رها کردن بازی همان. دوید سمت خانه. سر و صدای بچه ها، کوچه را پر کرد. داشتند بهش اعتراض می کردند. دم در که رسید، نفس نفس می زد. صورتش شده بود مثل لبو؛ سرخ سرخ. عرق روی پیشانی اش را با دست پاک کرد و پرسید: “چیه مامان جون، کار دارید؟” وقتی فهمید نان نداریم، گفت: “شما برید تو خونه، منم می رم نونوایی.” پول را که گرفت، راهش را کشید و رفت. اما نه سمت بچه ها، نه برای ادامه بازی، رفت که نان بگیرد. صفحه ۲۸

بریده کتاب (۳):

همه نگرانی ام دو سه کارتون کتابی بود که گوشه مغازه گذاشته بودم. اگر می دیدند، حسابمان پاک بود. مهدی، پر دل و جرات، پیش چشم مامورها کارتن ها را برد و گذاشت کنار جوی آب کنار مغازه. طوری وانمود کرد که انگار تویشان زباله است. کارتن آخر را که برد، دیگر برنگشت. مامورها شاخ و شانه کشیدند و رفتند. پشت سرشان کرکره مغازه را دادم پایین و بی مکث رفتم خانه. خانه را محاصره کرده بودند. همه جا را گشتند، ولی به در بسته خوردند. تمام مدتی که داشتند خانه را تفتیش می کردند، بچه ها مشغول کار خودشان بودند و حاج خانم پشت  چرخ، خیاطی می کرد. مامور ساواک گفت: “ما هر جا می ریم، همه می ترسن، رنگشون می پره، اون وقت شما عادی نشستید و این خانم داره خیاطی می کنه؟!”

بعد رفتنشان فهمیدم مهدی یک نفس از مغازه تا خانه دویده و به مادرش خبر داده. همه کتاب ها را از دم دست برداشته بودند. دو تا کتاب را هم چون فرصت نشده، حاج خانم گذاشته بود زیر چادرش و نشسته بود پشت چرخ خیاطی. صفحه ۴۴

بریده کتاب (۴):

هم من هم مهدی درسمان را خوب خوانده بودیم. کنکور را راحت دادیم. وقتی جواب ها آمد، هر دو قبول شدیم. مهدی که رتبه چهارم را آورده بود، پزشکی دانشگاه پهلوی شیراز قبول شد و من بهداشت دهان و دندان دانشگاه ملی تهران. پای هیچ کداممان به کلاس های دانشگاه باز نشد.بعد آن همه شب و روز درس خواندن و تست زدن و کلاس رفتن حتما می پرسید چرا؟ من نرفتم، چون گفتند باید بی حجاب بروم سر کلاس. مهدی هم نرفت، به خاطر بابا. همان موقع بابا را گرفتند و فرستادند تبعید. مهدی ماند سر دو راهی. یا باید می رفت شیراز درس می خواند و بابا و کتابفروشی را بی خیال می شد، یا می ماند خرم آباد و قید درس و دانشگاه را می زد و می چسبید به کتابفروشی. راه دوم را انتخاب کرد. صفحه ۴۶

ذهن برنامه ریزی شده,تحلیل کردن,کتاب خواندن

بریده کتاب (۵):

آن روز با مادرش آمده بود. وقتی دیدمش، ناخودآگاه یاد خواب چند روز قبل افتادم. صدای کوبش قلبم را می شنیدم. از هیجان و شوق بود.

نگذاشت سکوت بینمان طول بکشد. حرف هایش را با آیه ای از قرآن شروع کرد: “بسم الله الرحمن الرحیم. والذین جاهدوا فینا لنهدینّهم سبلنا و ان الله لمع المحسنین” کمی سرم را بالا آوردم. به لباس سپاه و آرم روی سینه اش خیره شدم. هیچ وقت چهره پاسداری را از نزدیک ندیده بودم. خیلی برایم جاذبه داشت و مقدس بود. بعد از کتاب هایی که خوانده بودم پرسید. مخصوصا روی کتاب های شهید مطهری تاکید کرد… صفحه ۱۳۲

پروفایل جذاب,عکس نوشته زیبا,عکس شهید زین الدین
کتاب,اهمیت کتابخوانی
عروسک گران قیمت,مامان,دوختن عروسک
آزادی و اسارت,قفس

مرتبط با کتاب تنها زیر باران 👇🏻👇🏻👇🏻

بیشتر بخوانیم…
پایی که جا ماند: روایاتی دقیق و پرکشش از زندان های مخفی عراق

بیشترتر بخوانیم…
کوتاه و مختصراز شهید زین الدین….

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.