نمکتاب
نمکتاب جایی برای کتاب های خوب

کتاب پلاک ۶۱ : روایت گشت و گذار در یک خواب پرماجرا…

کتاب پلاک ۶۱
نویسنده: هادی خورشاهیان
انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

بریده کتاب:

چند سال است عکس مرتضی را قاب گرفته ام، گذاشته ام روی طاقچه‌. روزی پنجاه بار نگاهش می کنم و می پرسم خیلی برایت سخت است دست کم یک دفعه به خوابم بیایی، ببینم توی این چند سالی که ندیده امت چه شکلی شده‌ ای؟ روزی پنجاه بار مرتضی همین طور زل می زند به چشم های خیسم و انگاری می گوید اگر دست خودم بود که می آمدم زن.
دستمال آبی گلدار خودش را بر می دارم و با نم چشمهایم قاب عکسش را پاک می کنم.

بریده کتاب(۲):

رباب از زیر سقف آمد زیر باران ایستاد. قطره های باران با اشک هایش قاطی شد. نتوانستی گریه نکنی. مثل همیشه آرام و ریز اشک هایت روی گونه هایت سرازیر شدند. گفت: “مرتضی قول بده برگردی. برگردی و دست ما را بگیری و ببری شهر خودمان. من خانه موشک خورده خودمان را بیشتر دوست دارم. دوباره باز با سطل از چاه آب می کشم، رخت و لباس ها را می برم لب شط می شویم، زیر نور گردسوز بافتنی می بافم، ولی دوست دارم توی خانه خودم باشم. توی خانه خودم، دلم قرص تر است تا این جا.”
راه آهن جای سوزن انداختن نبود. انگاری همه تهران آمده بودند بدرقه تو. تو در یک قطار آدم تکثیر شده بودی که می‌خواستند خاک شان را پس بگیرند. یک وجب خاک از همه تاریخ بیشتر برایت ارزش داشت. در همه ایستگاه تکثیر شده بودی؛ در همه شهر.

بریده کتاب(۳):

امروز صبح آلبوم را ورق می زدم. آن عکس را خیلی دوست دارم که لباس آبی گلدار پوشیده ام و تو مرا روی کولت سوار کرده ای و خودت روی‌ موتور چوپای آبی ات نشسته ای. مادر و رباب روی بهار خواب نشسته اند و می‌ خندند. بچه هایت توی آن عکس نیستند. نرگس که آن وقت ها به دنیا نیامده بود، ولی مصطفی و حمید هم توی عکس نیستند. دلم برای بچگی هایم تنگ شده بود. مادر می گوید من اصلا بزرگ نشده ام. می گوید اصلاً انگار نه انگار شانزده سالت شده است. مرتضی، من در همان هشت سالگی مانده‌ام. بچه مانده ام که وقتی برگشتی، دوباره مرا کولت بگیری و دور حوض بدوی.

مرتبط با کتاب پلاک ۶۱

بیشتر بخوانیم…
کتاب سوگند مقدس : شروع همه چیز از سفر بود… سفری از لبنان به آفریقا

بیشتر ببینیم…
شرط پیروزی از زبان حاج قاسم

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.