کتاب هادی : پرداختن به دوره ای از تاریخ که کمتر از آن می دانیم

کتاب هادی : پرداختن به دوره ای از تاریخ که کمتر از آن می دانیم

کتاب هادی
نویسنده: محمدرضا هوری
انتشارات کتابستان

 

بریده کتاب:

گوش ها منتظر بودند تا یحیی حرف بزند. یحیی غلاف شمشیرش را در مشتش گرفت و گفت: “جای جای خانه ابن الرضا را گشتیم اما اثری از سکه و سلاح پنهان شده نیافتیم. مدام به نماز و عبادت در کنار قبر جدش مشغول بود. دوست و دشمن همه زبان به ثنایش می گشودند و از هم سبقت می جستند که لختی در کنارش بنشینند. عده‌ ای نیز دنبال فرصتی که سخنی حکمت آمیز از او بشنوند یا بنویسند.”
متوکل فکر کرد شاید بتواند بهانه ای در میان سخنان یحیی پیدا کند تا از همین ابتدا بر ابن الرضا سخت بگیرد.
ص ۲۱

بریده کتاب هادی (2):

ابن الرضا همچنان ساکت بود. متوکل پشت به ابن رضا لحنش را عوض کرد. جدی و تیز شد.
– معنی این همه سکوت را نمی فهمم. شما احضار شده اید تا در مورد این سکه‌ ها توضیح دهید.
لبان ابن الرضا از گفتن ذکر متوقف شد. فقط یک کلام گفت: “راز آن را از مادرت بپرس.”
چشم ها همه از تعجب گرد شد. خون در چهره متوکل دوید و به سمت ابن الرضا برگشت. منتصر به خودش لرزید. ترسید تا دستش رو شود. سعی کرد چیزی بگوید تا بحث را منحرف کند.
– پدر، او دارد از جواب دادن طفره می رود. به حرف هایش گوش نده.
نگاه سنگین و پرابهت ابن رضا به منتصر او را خجالت زده کرد.
ص ۵۶

بریده کتاب(3):

متوکل با صدای بلند خندید و بر بازوی دیزج زد و گفت: “کارت عالی بود. بعد چه کردی؟”
– دستور دادم گاوهای تنومندی حاضر کنند. تمام آن زمین را شخم زدم تا اثر و نشانه ای برای پیدا کردن قبر حسین نیابند. آنگاه با سنگ های بزرگ تا جایی که امکان داشت مسیر فرات را بر روی قبر تغییر دادیم. زمین کربلا باتلاقی شد که کسی جرات نمی کرد در آن پای نهد. از آبادی آن دیار هیچ چیزی باقی نگذاشتیم.
ص ۱۲۰

مرتبط با کتاب هادی

بیشتر بخوانیم…
کتاب سلوک عاشورایی : منزل هفتم: عزت و ذلت

بیشتر بدانیم….
الهی بشوم روزی فدای تو

کتابدوست
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.