کتاب نسیم تقدیر : جان و روح آدمی که با خدا باشد، آرام است گرچه زیر شکنجه های سخت

کتاب نسیم تقدیر : جان و روح آدمی که با خدا باشد، آرام است گرچه زیر شکنجه های سخت

کتاب نسیم تقدیر
انتشارات ملک اعظم
نویسنده: سعید عاکف

معرفی:

جان و روح آدمی اگر با خدا باشد، آرام است گرچه زیر شکنجه های سخت باشد.
کتاب نسیم تقدیر نوشته سعید عاکف، روایتگر خاطرات محمد جواد سالاریان، در زندان های مخوف بعثی زیر شکنجه های بغرنج است که دشوارتر از آن برای او، شکنجه های دیگر دوستانی است که در هنگامی که مترجمی می کرد، شاهد آنها بود. سالاریان سعی می کرد در

لابلای ترجمه، به اسرای تازه وارد نکات مهم را گوشزد کند تا کمتر مورد شکنجه سربازان بعثی قرار گیرند.
آن چه در آن شرایط سخت باعث آرامش و تاب آوردن اسرا می شد، یاد خدا بود.
کتاب نسیم تقدیر، نوشته سعید عاکف، در ۲۵۶ صفحه توسط انتشارات ملک اعظم منتشر شده است.

بریده کتاب:

سربازی که همراهم بود، دم گوشم گفت: سلام کن.
گفتم: سلام.
یکهو صدای نکره و خشنی از عقب چادر بلند شد که: سلام بند پدر سوخته! هم با ما می جنگی، هم سلام می کنی؟

احساس کردم در حال حرف زدن دارد جلو می آید. تا به خودم بیایم، کشیده محکمی زد توی صورتم، بعد هم با مشت و لگد افتاد به جانم. با این که به حالت ضعف افتادم روی زمین، ولی او دست بردار نبود؛ پوتین سنگینش را گذاشت روی سر و صورت مجروح و گردن موج گرفته ام، و فشار داد؛ هر چه را هم که لایق خودش بود، به من نسبت داد. گویی در فرهنگ و تمدن اینها، بازجویی به معنای ضرب و شتم بود. بعد از یک کتک مفصل، همان سرباز بلندم کرد و با ضرب و زور آوردم بیرون….

بریده کتاب(۲):

در یک اتاق شکنجه، اگر اهل ایمان باشی و ذکری مدد دهنده بر زبانت جاری شود، صبر و استقامت با بند بند تنت عجین و همدم می شود و اصلا دائم به یاد آخرت هستی و به یاد آیه های عذاب که در قرآن آمده، و تو داری نمونه های زمینی اش را با چشم خود می بینی و با گوشت و پوستت لمس می کنی؛ و این با چشم خود دیدن و با گوشت و پوست لمس کردن وقتی محسوس تر می شود که همراه با ضجه های خودت، از هر طرف هم ناله ای و فریادی به گوشت برسد.

این صبر و استقامت مال زمانی است که پشتوانه ای معنوی داشته باشی و عنایتی شامل حالت شده باشد؛ و این پشتوانه هر چه بیشتر و قوی تر باشد، صبر و استقامت تو هم بیشتر می شود. کما این که زیر بار همان شکنجه ها، بعضی بودند که صدای ناله شان بلند نمی شد و حتی یک آخ هم نمی گفتند…

بریده کتاب(۳):

ناگاه آن مجسمه های غول پیکر و گوشت آلود به جنب و جوش در آمدند. در این لحظه آدم بی اختیار یاد گله ای از گرگ های گرسنه می افتاد که یکهو شروع کنند به تکه پاره کردن یک شکار. آنها کابل ها و باتوم ها را کشیدند و افتادند به جان بچه ها. بعضی شان هم با دسته کلنگ و نبشی و میله گرد می زدند.

هر یک از ما تا برسیم به آن ساختمان، باید چندین ضربه می خوردیم. بچه ها دست ها را سپر سر و صورتشان می کردند و با فریادهای یا حسین و یا مهدی می دویدند تا ضربه های کمتری بخورند.
معلوم بود دژبان ها عمری این کاره بوده اند؛ اگر کسی مجروحیت کمتری داشت و سریع تر می توانست بدود، می زدند زیر پایش تا نقش زمین بشود؛ کسی چه می داند؟ شاید به فکر اجرای عدالت بودند تا همه را به یک اندازه بهره مند کنند! چون کسانی مثل من قطعا ضربه های بیشتری می خوردند؛ ضربه هایی که با خوردن هر کدامش، احساس می کردم تنم به آتش کشیده می شود…

بریده کتاب(۴):

من به خاطر شدت جراحاتم، از همه عقب ماندم. طبق روال عراقی ها کتک مفصلی می خوردم. او خودش آمد سراغ من و بقیه را فرستاد جای دیگر. یقه ام را گرفت. دستش را به نشانه سیلی زدن برد بالا و با همه قدرت آورد پایین، اما به آرامی زد به صورتم. در همین حال گفت: مواظب باش این جا کسی نفهمه که تو عربی بلدی، وگرنه خیلی برات گرون تموم میشه.

آمدم بگویم این موضوع تو پرونده من ثبت شده، دیدم بهتر است از این فرصت استفاده کنم و سؤالی را که از لحظه ورود به آن فکر می کردم، ازش بپرسم. گفتم: اینجا کجاست؟ اینا چه بلایی می خوان سرمون دربیارن؟
در حالی که از همان سیلی های نمایشی به صورتم می زد و مرا دنبال خودش می کشاند، گفت: این جا استخبارات بغداده، باید خیلی مواظب باشین، چون بناست بدترین شکنجه ها رو به تون بدن….

بریده کتاب(۵):

آخرین سؤال ثابت سلطان را هیچ وقت از خاطر نمی برد؛ آمد این طرف، گفت: خوب گوش کن ببین چی می گم.
دقیق شد توی چهره ام و ادامه داد: شما چطور تونستین از شمالی بگذرین و از اون کوه موانع عبور کنین و در جزیره بوارین نفوذ کنین؟
مکثی کرد و سریع پی حرفش را گرفت: و از همه مهم تر این که تونستین به مواضع ما حمله کنین و ازمون تلفات هم بگیرین؟!

این سؤال به خوبی نشان دهنده ضعف و حقارت فرمانده یک سپاه بود، در مقابل نیروی ایمان و معنویت. گفتم: همه اینها با توکل به خدا و کمک خدا بود، وگرنه ما کاره ای نبودیم.

برای این که به احساس ضعف و حقارت او بیشتر دامن بزنم، ادامه دادم: ما به عنایت حق تعالی، تونستیم کلی هم مهمات اضافی با خودمون حمل کنیم و از آب بگذریم.
ناگهان با عصبانیتی که با تحسین و تعجب توأم بود، فریاد زد: شما انسان نیستین، وحشی هستین! دیوانه هستین!
خودم را آماده دریافت مشت و لگد کردم. حتی رنگ از روی مترجم هم پرید‌‌….

مرتبط با کتاب نسیم تقدیر

بیشتر بخوانیم..
خاک های نرم کوشک: روایتگر زندگی شهید برونسی که بروسلی آن…

بیشتر ببینیم…
واکنش مردم عراق در پیاده‌روی اربعین وقتی با انگشتر حاج قاسم غافلگیر شدند

نمکتاب
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.