کتاب زیر شاخه زیتون: مجموعه ای از داستان های کوتاه از تاریخ با زبانی ساده

کتاب زیر شاخه زیتون : مرتضی دانشمند

بریده کتاب(۱):

سردار بزرگ پهندشت صفین به سپاه انبوه خود رسیدگی می کرد. ناگهان صداهای مبهم و درهمی به گوش رسید. کم کم بیشتر و بیشتر شد. حالا فرمانده بزرگ به وضوح می شنید که…

بریده کتاب(۲):

چشم اسیران در میان سربازان اسلام به مردی میان قامت، با چهره ای مهتاب گون افتاد. همه از او فرمان می بردند. در پشت چشمان آسمانی اش نوعی همدردی، بزرگواری و بخشش را می خواندند. آیا روزنه امیدی بود..؟

بریده کتاب(۳):

مرد فقیر در کوچه های مدینه دربه در، در جستجوی نان بود. بوی نان تازه شکوفه های امید را در دلش تازه کرد و او را به سوی خانه مرد فرا خواند. مرد هنوز لقمه اول را برنداشته بود که صدایی شنید. پشت در رفت. در زیر فانوس ماه نگاهش به چهره مردی ساده پوش افتاد. نگاه ها درهم گره خورد. بی آنکه چیزی بگوید معلوم بود برای چه آمده است. حالا گره نگاه ها از هم باز شد و لبخندی صمیمی بر چهره ها نشست…

بریده کتاب(۴):

مرد یکباره صدای پایی را شنید. حس کرد کسی به او نزدیک می شود. جمجمه اش را زود زیر جامه پنهان کرد و از جا برخاست. به پشت سر نگاه کرد، اما کسی را ندید.
_نکند مرده ها جان گرفته اند؟ لابد خیالاتی شدم!
و خندید. هراسی ته دل داشت. به شهر نزدیک شد. حسی مرموز او را به مرکز شهر می کشاند…

بریده کتاب(۵):

_گفتید در این صحرا خار و خاشاکی پیدا نمی شود، اما پس از وارسی کردن، این همه آتش افروختید. گناهان نیز چنین جمع می شوند. در آغاز هیچ به نظر نمیرسند، اما پس از جستجو یکی یکی پیدایشان می شود…
از گناهان کوچک بپرهیزید. زیرا همین کوچک ها، آتش های بزرگی را شعله ور می کنند…

بریده کتاب(۶):

مرد مصمم، اما اندیشمندانه جلو آمد. همه جمعیت را از قاب چشمان آسمانیش عبور داد. لحظه ای درنگ کرد. سری از تعجب تکان داد. لبخند معناداری زد و فرمود:
_گشاده رو مباد چهره هایی که تنها در هنگامه بدی ها رخ می نمایند!
سخنانش گویی صاعقه ای بود که از آسمان اندیشه بر وجدانهای خفته فرو آمده بود…

کتابدوست
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.