کتاب دست ابلیس : خاطرات مستر همفر جاسوس انگلیسی در کشورهای اسلامی

0

کتاب دست ابلیس
نویسنده: همفر
انتشارات شهید کاظمی

بریده کتاب دست ابلیس :

وزارت مستعمرات انگلستان در سال ۱۷۱۰ میلادی مرا به مصر، عراق، تهران، حجاز و آستانه فرستاد تا معلومات کافی به منظور تقویت راه هایی برای ایجاد تفرقه میان مسلمین و گسترش تسلط بر کشورهای اسلامی جمع آوری کنم و در همان وقت نه نفر دیگر از بهترین کارمندان وزارتخانه به همین منظور اعزام شدند و این افراد از کسانی بودند که از نظر قدرت و نیرو و فعالیت، و جوش و خروش به منظور سیطره حکومت بر سایر بلاد اسلامی به حد کمال رسیده بودند.
…آخرین سخن دبیرکل را فراموش نمی کنم که هنگام خداحافظی به نام مسیح با ما وداع کرد و گفت:
“آینده ی کشور ما در گرو پیروزی شما است، هرچه نیرو دارید در راه پیروزی به کار گیرید.” صفحه ۱۵

بریده کتاب دست ابلیس (۲):

کشیش گفت:
“بر ما لازم است که با ایمان راسخ و صبر طولانی، مسلح شویم، و از تمامی وسایل و امکانات به منظور تسلط و نشر مسیحیت در ممالک پیروان محمد استفاده کنیم، هرچند ممکن است پس از قرن ها به نتیجه برسیم، زیرا پدران برای فرزندان می کارند.”صفحه ۱۳

بریده کتاب دست ابلیس (۳):

به طور مداوم در مسجد حاضر می شدم و از نظام و نظافت و عبادتی که در میان آنان دیدم، تحت تأثیر قرار گرفتم و با خود گفتم:
” ما با این انسان ها چرا می جنگیم و چرا در میان آنان تفرقه می اندازیم؟ ” صفحه ۱۶

بریده کتاب(۴):

من محمد را بسیار عظیم می دانم و بدون شک او نمونه پیامبران الهی بوده است که درباره آنان در کتب آسمانی چیز هایی می خوانیم، ولی انسان با وجدان نمی تواند او را همانند دیگر نوابغ جهان بداند.
بدون شک او مافوق نوابغ جهان و برتر از هوشمندان بزرگ بود. صفحه ۲۹

بریده کتاب(۵):

دبیرکل وزارت مستعمرات (انگلستان) گفت: “ای مستر همفر، در سفر آینده دو هدف در پیش داری، نقطه ضعف مسلمان ها را بیابی و ببینی از چه راهی می توانیم در داخل آنان رخنه کنیم و ریشه ی آنان را بکنیم.” صفحه ۲۶

بریده کتاب(۶):

راز دیگر کتابی بود که در آن تمام نقاط ضعف مسلمانان یادآوری شده بود و پس از یادآوری هر نقطه ضعفی می گوید: ” اما قانون اسلام به عکس است ” بنابراین لازم است مسلمانان را در جهل و نادانی حفظ کنیم تا نسبت به حقیقت دینشان آگاهی پیدا نکنند، زیرا اسلام به پیروان خود این نکات را تأکید کرده است. صفحه ۶۷

بریده کتاب(۷):

دبیرکل (وزارت مستعمرات) گفت:
نقشه دقیقی برای شیخ تهیه شده است که آن را باید اجرا کند و این نقشه عبارت است از:
تکفیر تمام مسلمانان و حلال کردن قتل آنان و غارت کرد اموالشان و هتک ناموس های آنان و… صفحه ۹۰

بریده کتاب(۸):

دبیرکل وزارت مستعمرات (انگلستان) دست مرا گرفت و مرا وارد یکی از اتاق های وزارت کرد و در این اتاق چیزی بسیار تعجب آور دیدم. در این اتاق میز گرد بسیار بزرگی وجود داشت که اطراف آن ده مرد نشسته بودند…
آن ها بدل پنج نفر از شاهان و بزرگان اهل سنت وشیعه بودند…
دبیرکل می گفت:
این پنج نفر بدل آن پنج نفر اصلی هستند که ما به شکل آنان می سازیم تا همیشه از طرز فکر ایشان با اطلاع باشیم و با معلوماتی که از آستانه و تهران و نجف برایمان می رسد، این بدل ها را آگاه می کنیم و این افراد خودشان را به جای آنان می گذارند و سپس به پرسش های ما پاسخ می دهند و ما دقت کرده ایم دیده ایم که نتایج افکار این پنج نفر، صدی هفتاد با افکار آن اصلی ها تطبیق می نماید. صفحه ۶۱

بریده کتاب(۹):

گمشده خود را یافتم؛ من گمشده خود را در محمد بن عبدالوهاب یافتم؛ زیرا پای بند نبودن او به ضوابط مذهبی و روح غرور و خودپسندی و تنفری که از علمای عصر خود داشت، و استقلال نظرش که حتی به خلفای چهارگانه ( ابوبکر، عمر، عثمان، علی) نیز اهمیتی نمی داد و تنها به فهم خودش در قرآن و سنت اتکا می کرد، از بارز ترین نقاط ضعفی بود که می توانستم از این راه ها در او نفوذ کنم‌.

بریده کتاب(۱۰):

من میان خودم و محمد بن عبدالوهاب محکم ترین ارتباط ها را برقرار ساختم و مرتب او را می دیدم و به او می گفتم تو خیلی از علی و عمر بااستعداد تر و با کفایت تری. و نیز می گفتم:
« اگر در زمان رسول خدا بودی، حتماً تو را برای خودش به جانشینی انتخاب می کرد، نه عمر و نه علی را ».
و مرتب به او می گفتم:
« من امید بسیاری دارم که روزی اسلام به دست او تجدید شود، زیرا تو تنها نجات دهنده ای هستی که امید است به وسیله تو اسلام از این سقوط نجات یابد.»

با محمد قرار گذاشتم که در تفسیر قرآن طبق افکار خودمان بحث کنیم و کاری به افکار مذاهب و بزرگان اسلام نداشته باشیم و بدین ترتیب با همدیگر قرآن می خواندیم و در قسمت هایی از آن بحث می کردیم (و منظور من از این سبک بحث، این بود که محمد را به دام اندازم و برای پیاده کردن نقشه هایم زمینه سازی کنم.) و محمد هم مرتب برای آن که روشن فکری و آزاد فکری خودش را ثابت کند، بیشتر نظریاتی که من می دادم می پذیرفت.

بریده کتاب(۱۱):

روزی برای محمد بن عبدالوهاب خوابی درست کرده بودم و به او گفتم:« من دیشب در خواب رسول خدا را دیدم (و آن طور که از وعاظ شنیده بودم محمد را توصیف کردم)، پیامبر روی کرسی نشسته بود و جمعی از علماء اطرافش بودند، ولی من هیچ کدام از آنان را نمی شناختم. ناگهان دیدم تو از درب وارد شدی، در حالی که نور از صورتت می درخشید. همین که به حضرت رسیدی، پیامبر بلند شد و پیشانی ات را بوسید و به تو فرمود:
« ای محمد! تو همنام من هستی و وارث علمم می باشی و در اداره امور دین و دنیا، جانشین من هستی.»
تو گفتی:
« یا رسول اللَّه من می ترسم از اینکه علم خودم را بر مردم ظاهر کنم».
رسول خدا به تو گفت:
« نترس که تو برتر از همه هستی.»

بریده کتاب(۱۲):

دبیرکل من را به سَرّ دوم که وعده داده بود آگاه کرد.
سرّی که سخت علاقمند بودم به آن آگاه شوم، خصوصاً بعد از آنکه مزهٔ سر اول را چشیده بودم‌ و سرّ دوم چیزی جز یک دفتر پنجاه صفحه ای نبود که در این دفتر نقشه های جالب برای نابود کردن اسلام و مسلمین وجود داشت که این نقشه‌ها پس از یک قرن ما را به هدفمان می رساند، و در آن تأکید بسیار شده بود که مطالب آن افشاء نشود، مبادا مسلمانان آگاه شده و نقشه ای بر ضد این برنامه طرح کنند.

بریده کتاب(۱۳):

از دبیرکل پرسیدم:
« فایده این نمایشنامه چیست؟»
_ بدین وسیله ما طرز تفکر سلاطین و علمای مسلمین را از شیعه و سنی درک می کنیم و در برابر آن، راه حل های مناسبی در جریانات سیاسی و مذهبی برنامه ریزی می کنیم. مثلاً اگر تو بدانی دشمنت از طرف مشرق می آید، تمام قوای خودت را در آن سمت قرار می دهی. امّٰا اگر متوجه نشدی که دشمنت از کدام طرف یورش می کند ، مجبور هستی لشکرت را به هر طرف پراکنده کنی…
و همچنین هرگاه فهمیدی مسلمان به چه طریقی در مذهب خود استدلال می کند، می توانی جواب های آماده در برابر او قرار دهی و این جواب ها برای تشکیک و سست نمودن عقاید مسلمانان مفید است.

بریده کتاب(۱۴):

دبیر کل به من گفت:
« وزیر شخصاً به من دستور داده است و نیز کمیسیون مخصوص امور مستعمرات هم به من گفته اند که تو را بر دو سِرّ از اسرار بسیار مهم آگاه سازم تا در آینده از این دو سِرّ استفاده کنی و جز افراد بسیار اندکی که مورد اعتماد هستند ، کسی بر این دو سِرّ آگاه نخواهد شد.»
سپس دست مرا گرفت و مرا وارد یکی از اتاق های وزارت کرد و در این اتاق چیزی بسیار تعجب آور دیدم. در این اتاق میز گرد بسیار بزرگی وجود داشت که اطراف آن ده مرد نشسته بودند. یکی از آن ها به شکل و قیافه و با لباس سلطان عثمانی بود و این شخص به زبان ترکی و انگلیسی حرف می زد.

دومی با لباس و قیافه شیخ الاسلام آستانه، یعنی بزرگ ترین علمای اهل تسنن در ترکیه.
سومی در قیافه و لباس پادشاه فارس.
چهارمی در لباس و قیافه عالم دربار شیعه. پنجمی در لباس و قیافه مرجع تقلید شیعه در نجف و این سه نفر هم، به زبان های فارسی و انگلیسی حرف می زدند و کنار هر یک از این پنج نفر، نویسنده ای از نویسندگان نشسته بود تا هر چه می گوید بنویسند. همان گونه که این نویسنده خودش موظف بود تا اطلاعاتی که جاسوس های گمارده شده بر این پنج نفر اصلی از آستانه و فارس و نجف می فرستند، تحویل این پنج نفر بدلی بدهند.

مرتبط با کتاب دست ابلیس 👇🏻👇🏻👇🏻

بیشتر بخوانیم…
کتاب نفوذ در ایران : روباه پیر را اگر می خواهی بشناسی دقایقی با کتاب همراهی کن.

بیشتر ببینیم…
صرفا جهت اطلاع نفوذی‌ها و غربگراهای داخلی

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.