نمکتاب
نمکتاب جایی برای کتاب های خوب

پی دی اف کتاب سلام بر ابراهیم : شهیدی که در قلب ملت مزار دارد…

پی دی اف کتاب سلام بر ابراهیم :

ابراهیم جوانی است که به آرزویش رسید و بی مزار ماند اما ابراهیم در اوج خوش نامی دست بی شماری از جوانان را گرفت تا و از گمنامی دراورد تا خودشان را بشناسند نمونه اش: محمد هادی ذوالفقاری شهید خوش نام مدافع حرم سامرا…..

جرعه ای از کتاب(۱):

تا ابراهیم وارد باشگاه شد بهش گفتم تیپ وهیکلت خیلی جالب شده.

تو راه دوتا دختر پشت سرت مدام از تو حرف می زدن.
خیلی ناراحت شد.

فردا که اومد باشگاه خنده ام گرفت. پیراهن بلند وشلوار گشاد پوشیده بود. ولباس هایش را به جای ساک ورزشی داخل کیسه پلاستیکی انداخته بود

جرعه ای از کتاب(۲):

ببین دوست عزیز، همسر تو برای خودته، نباید اون رو جلوی دیگران به نمایش بذاری.

می دونی چقدر جوونای مردم هستن که با دیدن همسر بد حجاب شما به گناه می افتن. یا اینکه وقتی شما مسئول کارمند توی اداره هستی نباید حرف های زشت یا شوخی های نامربوط اون هم با کارمندای زن داشته باشی.


بعد هم ازانقلاب گفت، از خون شهدا، از امام و از دشمنان مملکت.


ابراهیم آخر حرفاش گفت: ببین عزیز من، این نامه انفصال از خدمت شماست و سپس نامه رو پاره کرد و ریخت توی جوی آب،

بعد گفت: دوست عزیز به حرفام خوب فکر کن.
یکی دو ماه بعد، از همان اداره گزارش رسید که: جناب رئیس بسیار تغییر کرده و اخلاق ورفتارش داخل اداره خیلی عوض شده.

حتی خانم این آقا با حجاب کامل به محل کار مراجعه می کند.

جرعه ای از کتاب(۳):

ا ابراهیم وارد باشگاه شد بهش گفتم تیپ وهیکلت خیلی جالب شده. تو راه دوتا دختر پشت سرت مدام از تو حرف می زدن.


خیلی ناراحت شد. فردا که اومد باشگاه خنده ام گرفت.

پیراهن بلند وشلوار گشاد پوشیده بود. ولباس هایش را به جای ساک ورزشی داخل کیسه پلاستیکی انداخته بود.

جرعه ای از کتاب:

عصریکی از روزها بود.

ابراهیم از سرکاربه خانه می آمد. وقتی واردکوچه شد برای یک لحظه نگاهش به پسرهمسایه افتاد.

با دختری جوان مشغول صحبت بود. پسرتا ابراهیم را دید بلافاصله از دخترخداحافظی کرد و رفت!

چندروزبعد دوباره این ماجراتکرار شد. این بارتا می خواست از دخترخداحافظی کند، متوجه شد که ابراهیم درحال نزدیک شدن به آن هاست.


دخترسریع به طرف دیگرکوچه رفت وابراهیم درمقابل آن پسرقرارگرفت.


ابراهیم شروع کردبه سلام وعلیک ودست دادن. پسرترسیده بود اما ابراهیم مثل همیشه لبخندی برلب داشت.

قبل ازاینکه دستش را از دست اوجداکند با آرامش خاصی شروع به صحبت کرد و گفت: ببین، توکوچه و محله ما این چیزاسابقه نداشته. من، تو وخانوادت رو کامل می شناسم، تو اگه واقعااین دختر رو می خوای من با پدرت صحبت میکنم که…


جوان پرید توحرف ابراهیم و گفت: نه، تو روخدا به بابام چیزی نگو، من اشتباه کردم، غلط کردم،ببخشیدو…


ابراهیم گفت: نه! منظورم رو نفهمیدی، ببین، پدرت خونه بزرگی داره، توهم که تو مغازه او مشغول هستی، من امشب تومسجد باپدرت صحبت می کنم. ان شاءالله که بتونی با این دخترازدواج کنی، دیگه چی می خوای؟


جوان که سرش را ازخجالت پایین انداخته بود خیلی خجالت زده گفت: بابام اگه بفهمه خیلی عصبانی می شه


ابراهیم جواب داد: پدرت بامن، حاجی رو من می شناسم، آدم منطقی و خوبیه.

جوان هم گفت: نمی دونم چی بگم، هرچی شما بگی.

بعدهم خداحافظی کرد ورفت.


شب بعدازنماز، ابراهیم در مسجد با پدرآن جوان شروع به صحبت کرد.

اول از ازدواج گفت و اینکه اگرکسی شرایط ازدواج را داشته باشد وهمسرمناسبی پیداکند، بایدازدواج کند.

درغیراین صورت اگربه حرام بیفتد باید پیش خدا جوابگوباشد.
وحالا این بزرگترهاهستندکه بایدجوان ها رودراین زمینه کمک کنند.

حاجی حرف های ابراهیم را تأییدکرد. اما وقتی حرف ازپسرش زده شد اخم هایش رفت توهم!


ابراهیم پرسید: حاجی اگه پسرت بخواد خودش رو حفظ کنه وتو گناه نیفته، اون هم تو این شرایط جامعه، کاربدی کرده؟


حاجی بعدازچند لحظه سکوت گفت: نه!


فردای آن روز مادرابراهیم با مادرآن جوان صحبت کرد و بعد هم با مادر آن دختر و بعد…


یک ماه ازآن قضیه گذشت، ابراهیم وقتی ازبازاربرمی گشت شب بود.

آخرکوچه چراغانی شده بود. لبخندرضایت برلبان ابراهیم نقش بست.


رضایت، بخاطراینکه یک دوستی شیطانی را به یک پیوندالهی تبدیل کرده.

این ازدواج هنوزهم پابرجاست و این زوج زندگیشان را مدیون برخورد خوب ابراهیم با این ماجرامی دانند.

جرعه ای از کتاب(۵):

کمی سکوت کرد و با ناراحتی گفت: چند وقته یه دختر بدحجاب تو این محله به من گیر داده و گفته: تا تورو به دست نیارم ولت نمی کنم. کمی سکوت کردم و بعد یکدفعه خنده ام گرفت.


ابراهیم با تعجب سرش را بلند کرد و پرسید: خنده داره؟


گفتم: داش ابرام با این تیپ و قیافه که تو داری، این اتفاق خیلی عجیب نیست!


گفت: یعنی چی؟ یعنی به خاطر تیپ و قیافه ام این حرف رو زده؟
گفتم: شک نکن.


روز بعد دیدم ابراهیم با موهای تراشیده و بدون کت و شلوار و با پیراهن بلند، به محل کاراومد، فردای آن روز با چهره ای ژولیده تر و حتی با شلوار کردی و دمپائی به محل کار آمد و این کار را مدتی ادامه داد تا اینکه از آن وسوسه های شیطانی رها شد


جرعه ای از کتاب(۶):

وقتی چراغ ها خاموش بود به جای اینکه اشک بریزه شروع کرد به فحش های ناجور دادن به یزید!!


ابراهیم داشت با تعجب گوش می‌کرد.


یکدفعه زد زیر خنده.

بعد هم گفت: عیبی نداره این پسر تا حالا هیئت نرفته و گریه نکرده.


مطمئن باش با امام حسین (ع) که رفیق بشه تغییر می‌کنه. ما هم اگر این بچه‌ها رو مذهبی کنیم هنر کردیم.

دوستی ابراهیم با این پسر به جایی رسید که همه کارهای اشتباهش را کنار گذاشت. و یکی از بچه‌های خوب ورزشکار شد.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.