هر شب ساعت ۲۲ با رمان عاشقانه رنج مقدس ۲

1

# رنج مقدس۲

# نرجس شکوریان فرد


خنکای بادی که از دریچۀ کوچک بالای سرش می ‌وزید هم، نمی‌ توانست از حرارتی که وجودش را فرا گرفته بود ذره‌ ای کم کند.

رد قطره‌ های عرقی را که از کنار شقیقه ‌اش راه می ‌گرفت،

حس می ‌کرد و دلش یک دریای آب خنک می ‌خواست تا شاید کمی یا حتی لحظه ‌ای آرام بگیرد.

جوان کناریش یکی دوبار عقب و جلو شده بود و او را از حالش بیرون کشیده بود اما باز هم دلش تنهاییش را می‌ خواست و خلأيی که هیچ دردی را حس نکند.

دردی که ساعت‌ ها بود در دستش می ‌پیچید،

هر چند لحظه یک ‌بار رخی نشان می ‌داد و باعث می ‌شد که لب بگزد و چشم به هم بفشارد.

باورش نمی ‌شد از صبح تا به حال این‌طور زندگیش بالا و پایین بشود.

شاید هم این قصه شروعش از صبح نبوده، از همان نوجوانی بوده، از اولین روزهایی که حسی متفاوت درونش شکل گرفته بود و حالا

تازه متوجه می ‌شد که خیلی حرف‌ ها و کارها مثل همیشه تعبیر ساده ندارد و گاهی باید زبان دست و نگاه بلد باشی تا سرت سلامت باشد!

این حرف‌های محمدحسین بود که در سرش می ‌پیچید؛

نمی‌ تونی از کنار نشانه‌ ها راحت رد بشی! شایدم درست اینه که نباید رد بشی! رد نشانه‌ ها رو که بگیری معماهای زیادی برات حل می ‌شه! 

دلش محمدحسین را می‌ خواست و نمی ‌خواست!تنهایی خودش و دونفره ‌هایشان را!

دلش خیلی چیزها می ‌خواست و نمی ‌خواست! خواندن نشانه‌ ها را…!

💌💌💌💌💌ادامه دارد💌💌💌💌💌

# رنج مقدس۲

# نرجس شکوریان فرد

#قسمت دوم

نشانۀ آن روز که تازه داشت از هیاهوی بلوغ درمی‌ آمد را جدی نگرفته بود!

روز های نوجوانی و لحظه‌ های متفاوتی که گاهی روان را سرد می‌ کند و گاه گرم و پر از هیجان!

گاهی تنهایی را به هر جمعی ترجیح می‌ داد و گاهی برای فرار از خودش حاضر بود ساعت‌ ها توی خیابان قدم بزند تا فکر های بی‌ خودش را به تجربه‌ های تلخ نرساند!

شاید اوج سرکشی و فرار و اعتراض علنیش را از همان روزی که محمدحسین بعد یک ماه از دانشگاه آمده بود نشان داد؛

پاییز سال سوم دبیرستان، عصر پنج‌شنبه‌ ای که به‌خاطر آمدن محمد حسین، مانده بود خانه… 

حیاط نقلیشان با گلدان‌ های شمعدانی که مادر دور تا دور باغچه می‌ چید حال و هوای خوبی داشت.

سبزی‌ های قد کشیده از لبۀ باغچه سرک می‌ کشیدند و با نسیمی که می‌ وزید سر و دست تکان می‌ دادند.

مصطفی بی توجه به آن‌ ها زیر سایۀ تنها درخت حیاط نشسته بود و بال کبوتر را وارسی می‌ کرد.

پرهای سفید زیر دستش نرمِش نشان می‌ دادند. جای زخم دیگر پیدا نبود.

چشمان گرد و مشکی کبوتر تکان و لرز آرامی داشت که نمی‌ گذاشت نگاه از آن بگیرد. این نگاه کبوتر را دوست داشت.

اما مادر صدایش کرده بود و از تنهایی و خیال بیرونش کشیده بود.

  • _دوباره رفتی پیش کبوترات! بیا کارت دارم.

دوباره گفتن مادر از روی کلافگیش بود! از وقتی که کبوتر را زخمی پیدا کرده بود و آورده بودش خانه کنار دوتای دیگر، بیشتر از قبل کنار قفس می‌ نشست.

خودش هم نمی‌ دانست چرا دارد این‌طور برای کبوتر وقت می‌ گذارد…

شاید طوق سبز دور گردن کبوتر و رنگین کمان شدنش وقتی که در نور سر می‌ چرخاند این‌طور بازیش می‌داد!

هفت رنگ بودن و رقص رنگ‌ها یا بازی دادن نور خورشید و انعکاس متفاوت آن!

# رنج مقدس ۲

#نرجس شکوریان فرد

#قسمت سوم

می‌ خواست امروز بال کبوتر را بچیند تا بتواند گاهی از قفس آزادش کند.

نگاهی به قیچی و کبوتر کرد و لب‌ برچید. نچی کرد و کبوتر را داخل قفس گذاشت و پا پس کشید سمت ساختمان.

عمداً سر و صدا راه انداخت تا سکوت را به هم بریزد. از هال پانزده متریشان گذشت که مادر سر از آشپزخانه بیرون آورد:

– باشه! سرو‌صدا کن. داداشت که بلند شد خودت جوابش را بده.

همین را می‌ خواست. از بعد نهار محمدحسین خوابیده بود. خواهر هایش هم قرار بود شب بیایند.

خانه ساکت را دوست نداشت گاهی وقت ‌ها از بچۀ آخر بودن متنفر می ‌شد. یکی ‌اش همان تنهایی ‌های طول روز بود.

بی توجه به تذکر مادر ایستاد کنار در آشپزخانه و اعتراض کرد:

– هنوز خوابه! دو روز می ‌ره دانشگاه، دو ماه می ‌خوابه. 

مادر پول را روی میز گذاشت تا مصطفی برود و شرارتش دامن ‌گیر نشود. گفته بود خاله دارد می ‌آید.

برود میوه بخرد. اسم خاله بی‌اختیار چین انداخت روی پیشانی ‌اش. پول را بر نداشت و راه افتاد سمت اتاق.

– خودم پول همراهم است. خب شما یه بار برو خونه خاله. من امشب نیستم. قرار دارم، درسم دارم.

خودش می ‌دانست چرا دارد غرغر می‌ کند. قبل از آنکه در اتاق را باز کند چند بار محکم با کف دست کوبید به در.

خانه دو اتاق داشت و این اتاق او بود و محمدحسین. فضای دوازده متریش را با تخت شلوغ نکرده بودند و جز یک میز کوچک کنار پنجره چیزی نبود. 

💌💌💌💌💌ادامه دارد💌💌💌💌💌

# رنج مقدس۲

#نرجس شکوریان فرد

#قسمت سوم

در را که باز کرد، نگاهش رفت سمت رختخوابی که مقابل باد کولر پهن بود و ملافه ‌ای که تمام بدن محمدحسین را پوشانده بود.

در را با سروصدا بست و مقابل آینه ‌ایستاد، شانه از دستش روی زمین افتاد. نگاهش رفت روی محمدحسین و تکان آرام دست ‌هایش.

اگر ساکت می‌ ماند دوباره خوابش می ‌برد. دستی روی میز ‌کوبید تا خم شود. از شدت ضربه چراغ مطالعه افتاد و خودکار کنارش پرت ‌شد کنار رختخواب!

محمدحسین نچی کرد و دستش را از زیر ملافه بیرون آورد.

صدایش خش خستگی و بد خواب‌‌ شدن را با هم نشان داد:

– کی آدم می ‌شی!

شلوارش را از چوب لباسی برداشت و نشست روی صندلی. بدون آن‌که جوابی بدهد پای راستش را فرو کرد توی پاچه.

محمدحسین ملافه را از روی صورتش کنار زد و با چشمانی نیمه باز خیره‌ اش شد و لب زد:

– خوبی شما؟

در کمد را باز کرد و لباسی بیرون کشید. تیشرتش را با یک بلیز عوض کرد. سکوتش آزار دهنده بود. محمدحسین نیم‌خیز شد و گفت:

– حالا که بیدارم کردی داری کدوم ور می‌ ری؟

# رنج مقدس ۲

# نرجس شکوریان فرد

#قسمت چهارم

مقابل آیینه ایستاد و شانه را با تندی به موهایش کشید.

محمدحسین طاقت نیاورد و متکا را پرت کرد سمتش.

با ضرب خورد به کمرش و پاهایش به جلو خم شد. درجا شانه را سمتش پرت کرد که محمدحسین شانه را در هوا گرفت.

کمی دیر جنبیده بود دماغش انحنا پیدا می‌ کرد:

  • دوباره که سیمات قاطی کرده شما!
  • برای چی وقتی می‌ آی همش می‌ خوابی؟

محمدحسین ملافه را کنار زد و کامل نشست. دستی بین موهایش کشید.

نگاهی به ساعت روی میز کرد. کلاً اگر دو ساعت خوابیده بود. بی‌ انصاف چه بد به هم می‌ کوبید همه چیز را:

  • فرمایش؟

جوابی از مصطفی که نگرفت بلند شد و ملافه را تا ‌زد:

  • صبر کن من لباس بپوشم بریم یه دور بزنیم.

محمدحسین می‌ دانست که یک جای عالم مصطفی کج شده و او هم دارد کج خلقی می‌کند.

کرۀ زمین به‌خاطر همین گرد است که در زندگی آدم‌ ها نه کجی وجود داشته باشد و نه زاویه.

اما کلۀ پوک مصطفی این حرف‌ها را درک نمی‌ کرد. با کجی و سختی، زاویۀ تند پیدا می‌ کرد.

به هم ریختگی هورمونی این دوران هم بود. محمدحسین وقتی از مادر شنید خاله دارد می‌ آید و مصطفی را در حال غرغر کردن دید، دو زاریش افتاد که صغری و کبری این بدخلقی، در حدود همین مهمانی است.

💌💌💌💌💌ادامه دارد💌💌💌💌💌

# رنج مقدس۲

# نرجس شکوریان فرد

# قسمت پنجم

 با مصطفی شش سالی فاصلۀ سنی داشت و بیش از یک برادر دوستش داشت.

خیلی از کارهای مصطفی را مثل پدر برایش انجام داده بود و می‌ دانست که با کمی دور شدن از خانه و گردش حالش عوض می‌ شود.

شاید کم کم زبان باز کند و آن‌چه که در ذهنش جولان می‌ دهد را هم بگوید.

اما مصطفی مثل همیشه که ترک موتور می‌ نشست دست روی شانه‌ اش نگذاشت.

محمدحسین عمداً سکوت کرد تا خودش به حرف بیاید. چند دقیقه نگذشته بود که مصطفی لب باز کرد:

  • مامان نون و سبزی و میوه می‌ خواد برای مهمان‌ های ناخوندش‌.

مهمان‌های همیشگی بودند اما این جمله و حس برای اولین بار از مصطفی بیرون زده بود.

قطعه‌ های جورچین ذهن محمدحسین داشت کامل می‌شد. آرام به مصطفی گفت:

  • خونده نخونده مهم نیست! قصه یه چیز دیگه است!

مصطفی صورت مقابل باد گرفته بود و دلش نمی‌خواست قصه‌ ای که بی ارادۀ او داشت شکل می‌ گرفت، ادامه پیدا کند.

خرید ها را که تحویل مادر دادند دوباره راه افتادند.

کمی خیابان‌ها را بالا و پایین کردند و سر آخر کنار مغازۀ پدر، موتور را روی جک سوار کردند.

مصطفی را فرستاد تا از مغازۀ بالا بستنی بخرد.

پدر سرگرم مشتری‌هایش بود و داشت درخواست‌ هایشان را توی ترازو کیل می‌ کرد.

محمد حسین به عادت همیشه زود همراه پدر مشغول شد.

مغازه که خلوت شد پدر صندلی پلاستیکی را هل داد طرفش و گفت:

  • خوش موقع رسیدی!

صندلی را رو به پدر چرخاند و لبخند کوتاهی زد گفت:

  • با مصطفی اومدیم یه دوری بزنیم. پس مجید کجاست؟ دست تنهائید.

پدر سرش را به مرتب کردن میز گرم کرد و جوابی نداد.

از مادر شنیده بود این روزها دست تنها شده است.

💌💌💌💌💌ادامه دارد💌💌💌💌💌

# رنج مقدس۲

# نرجس شکوریان فرد

# قسمت ششم

حواسش بود که پدر کمی تأمل می‌ کند در جواب دادن:

  • کارِ بهتر زیاده! هر جا هست سالم باشه!

پس مجید چه بی سر و صدا دیگر نمی‌ آمد.

دلیل کار پدر باید خیلی محکم باشد تا جوانی را از کنار خودش رد کند.

دست از خوردن ‌کشید و نگاه مستقیمش را دوخت به صورت پدر و گفت:

  • تازه می‌ خواست عروسی کنه. توی این بی‌ کاری کجا بهتر از این‌ جا! چی شده؟

با این سوال رک محمدحسین، مصطفی هم کنجکاوانه دست از خوردن کشید.

پدر متوجه شد که دیگر نمی‌ تواند جواب سر بالا به آن ها بدهد. مخصوصا که محمدحسین برایش مثل یک پسر معمولی نبود.

ظرف نیم‌خوردۀ بستنی را روی میز گذاشت و گفت:

  • دیدم مصطفی برای کنکورش داره می‌ خونه، گفتم نیاد در مغازه و کار رو سپردم کامل دست مجید.

خودم خیلی توی خیریه سرم شلوغ شده بود، کمتر فرصت می‌ کردم بیام. چند وقت پیش خواب دیدم که یه عزیزی داره شیشه‌ های مغازه رو دستمال می‌ کشه خیلی خجالت کشیدم، رفتم جلو نذارم این کار رو بکنه که از خواب پریدم.

پدر بعد از این جمله نگاهی در صورت ساکت و کنجکاو هردو پسرش گرداند و ادامه داد:

یکی دوبار همین خواب رو دیدم.

تعبیرش رو پرسیدم ؛ گفتن مال حلال و حروم قاطی نکن!

راستش ترسیدم. یه عمر کار کردم لقمۀ حلال بدم به شما حالا این چه حرفی بود!

چند روز کمتر رفتم خیریه و اومدم مغازه.

خبری نبود اما باز هم همون خواب رو دیدم.

با خود مجید در میون گذاشتم که چیزی ندیده، مثلاً باری که خریدیم مرغوب نباشه ما به اسم مرغوب به مردم بدیم و… 

پدر سکوت کرد و سرش را پایین انداخت و دستش را رو میز گذاشت.

مصطفی ظرف بستنیش را انداخت توی سطل اما محمدحسین نتوانست تکان بخورد.

دلش با ذهنش هم‌ خوانی نداشت. پدر خودش ادامه داد:

  • از فرداش مجید نیومد و فقط یه پیام فرستاد که من این مدت به خریدارا کم‌ فروشی می‌ کردم. دیگه هم نیومد. 

صدای پدر شکست برداشت:

  • نمی‌دونم پدر آمرزیده چه کار کرده بود؟ موندم در مغازه ببینم باید چه کار کنم؟ کدوم بنده خدایی از ما خریده رفته؟ من باید چه‌ جوری جبران کنم؟ چرا این‌طور شد اصلاً؟

مصطفی حس کرد کمی داغ شده است. نتوانست خودش را کنترل کند:

  • شما هم به مجید چیزی نگفتید؟

پدر سر بالا نیاورد و با همان حالت گرفته‌ اش زمزمه کرد:

  • جوون پشیمون رو که آدم نمی‌ زنه! من باید خودم رو بزنم که راه و رسم امانت‌ داری رو یاد‌آوریش نکردم. چهار تا نکته براش نگفتم. تو رو هم نیاوردم!

مصطفی خواست حرفی بزند که محمدحسین نگذاشت.

با دستش بازوی او را گرفت و کمی فشار داد:

  • مجید کجاست؟

💌💌💌💌💌ادامه دارد💌💌💌💌💌

# رنج مقدس۲

# نرجس شکوریان فرد

# قسمت هفتم

مصطفی غرید:

  • حتماً پدر مراعاتش رو هم کرده!

فشار دستان محمدحسین روی بازوی مصطفی بیشتر شد.

حالت بهتی که در فضا افتاده بود حیرانی را بیشتر هم می‌ کرد. مشتری که آمد محمدحسین بلند شد و همراهی کرد. پدر انگار تازه فهمیده بود که با این بلا کمی خسته است و دلش می‌ خواهد بنشیند و فقط نگاه کند.

مشتری‌های بعدی را هم دو پسرش راه انداختند و فقط نگاهشان کرد.

بچه‌ ها کلافه بودند و فرو رفته در فکر خودشان.

تا خلوت شد محمدحسین اولین جمله را گفت:

  • من آخرای هفته خودم رو می‌ رسونم. مصطفی هم سه ساعت شلوغ مغازه رو میاد. نگران نباشید!

اما مصطفی لبش را گزید و چشم از صورت متفکر پدر برنداشت. دلش نمی‌ خواست اذیت کند اما واقعاً می‌ خواست بداند نهایت چه شد:

  • مجید کجاست؟

پدر دستی به صورتش کشید. نفسش را محکم بیرون داد و بلند شد.

همان‌طور که به طرف در می‌ رفت گفت:

  • کجا می‌ خوای باشه؟ چه کارش داری؟

و از در بیرون رفت. مصطفی رو به محمد حسین پوزخندی زد و گفت:

  • مطمئن باش حقوقش رو داده، خرج عروسیشم داده، گفته برو به سلامت. فقط مواظب خودت باش!

این‌طور حرف زدن در مرامشان نبود. محمدحسین ابرو در هم کشید و گفت:

  • تو جای مجید. دوست داشتی چه برخوردی باهات بشه؟ راه بیفتن و آبروتو ببرن یا یه فرصت دیگه بهت بدن؟ 

این حرف را در چشمان هم زل زده بودند که گفتند و شنیدند. هیچ‌کدام پیگیر نشدند.

اما برایشان هم قابل هضم نبود. گاهی مجید را محاکمه می‌ کردند، گاهی به خوابی که تکانی داده بود، گاهی به حال و روز پدر!

هرچه بود مصطفی خلقش بهتر از یک ساعت قبل شده بود و محمدحسین فقط تا فردا شب که تهران بود می‌توانست بفهمد این فرار و تلخی مصطفی از چیست؟

با زنگ و تذکر مادر جُل و پلاسشان را جمع کردند و راهی شدند.

در راه برگشت دوباره مصطفی در هم شد.

محمدحسین خودش دست به حرف ‌‌‌‌شد. سرش را کمی کج کرد به سمت عقب و گفت:

  • مصطفی!

مصطفی سرش را جلو برد. باد با شدت بیشتری به صورتش می‌ خورد. محمدحسین سرعت موتور را کمتر کرد:

  • حالا دیگه بگو چی شده؟

 و منتظر ماند.

مصطفی هم دلش می‌ خواست با کسی صحبت کند و هم ترس این را داشت او را متهم کنند.

یک برزخی که مولدش انسان‌ ها هستند با قضاوت‌ هایشان. همین هم بود که تردید می‌ انداخت به جانش، حتی مقابل محمدحسین و مادر.

غرورش هم ریشه داشت و نمی‌گذاشت لب باز کند برای حرف زدن.

سرش را عقب کشید و آرام گفت:

  • نه چیزی نشده. کی برمی‌ گردی یزد؟ 

محمدحسین عوض شدن بحث را نمی‌ خواست اما کوتاه آمد و پرسید:

  • هستم حالا! چه خبر از مدرسه؟ هنوز با معاونتون برنامه‌ ی باشگاه و اینا رو دارید؟

امیدوار بود که با این سؤال کمی مصطفی آرام شود و بتواند دوباره به حرف اصلی بکشاندش.

  • مدرسه درس و بحث مزخرفیجاته دیگه. اگه آقای مهدوی نبود کی طاقت می‌آورد تو مدرسه؟

💌💌💌💌💌ادامه دارد💌💌💌💌💌

بیشتر بخوانیم…

رمانی چاپ نشده از همین نویسنده در کانال ساحل رمان

زودتر بخوانیم…

خرید رمان عاشقانه رنج مقدس ۲ از سایت نمکتاب

1 نظر
  1. Am می گوید

    سلام. بقیه ش رو نمیذارید😭؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.