مادر شمشادها: کوتاه اما جذاب، پرکشش و پرمحتوا برای آشنایی با شهید موحدی

شهید محمد علی موحدی-از او-کتاب مادر شمشادها

مادر شمشادها ، نویسنده: نرجس شکوریان فرد ، انتشارات عهد مانا

معرفی:

این کتاب جلد دوم از مجموعه ی «از او» توسط سرکار خانم «نرجس شکوریان فرد» در ۱۵۰ صفحه به رشته ی تحریر درآمده است.

«مادر شمشادها» تاکنون بیش از ۸ بار، توسط نشر «عهد مانا» به چاپ رسیده است.

کتاب مادر شمشادها، مجموعه ای است از خاطرات خواندنی مادر شهیدان «محمدعلی و محمدرضا موحدی» که اولین بار تحت عنوان «کتاب شهید محمدعلی موحدی» توسط نشر عماد فردا در سال ۱۳۹۰ به چاپ رسیده است.

رشادت ها واخلاص مثال زدنی این دوشهید، در کنار صبوری وایستادگی کم نظیر مادربزرگوارشان سبب شده تا کتابی جذاب وخواندنی پیش روی شما قرار بگیرد.

خلاصه:

مجموعه خاطرات مادر شهیدان موحدی.

این کتاب حاوی خاطرات ناب وشگفت آور مادر شهید محمدعلی ومحمد رضا موحدی است.

قصه ی زندگی این مادر بزرگوار از زمان نوجوانی خودش شروع می شود وتا زمانی که بچه هایش را یکی یکی تحویل خدا می دهد ادامه دارد؛

 مجموعه ای سرشار از اشک ها ولبخندها!

که توسط نرجس شکوریان فرد به نگارش درآمده است.

بریده :
آبگوشت را دوست دارم. قوت جان محمد علی شد در آن روز ترس. با دست های لرزان برایش بردم با دست های لرزان خورد.
آبگوشت بار می گذارم، می پزد. دوست دارم خالی بخورم. سر می کشم. قوت جانم می شود در نبود محمد علی. می خندم، آبگوشت که قوت جان نمی شود. قوت جسم است. قوت جان و روح محمد علی بود.
نذرهای دلم بود و دعاهای جامعه و عاشورا. نمازهایی که برای سلامتی امام زمان (عج) می خواند.
قوت من هم ثابت قدم بودن تو، مقاومتت زیر شکنجه ها. یادت هست آمدیم اوین دیدنت؟ گفتم مادر حیف تو به این خوبی بشی آقا منشی، بمان تا در آینده دکتر و مهندسی …
تو هم گفتی: دکتر و مهندس که ایمانش قوی نباشد، که خدایش را نشناسد و خودخواه باشد فقط یک اسم است و یک سواد سیاه، مادر! هیچ درسی بهتر از قرآن نیست. من الان توی زندان چند جز قرآن با ترجمه حفظ کرده ام. ایت الله ربانی برایم تفسیرش را هم گفته اند. من دوست دارم انسان باشم. این تمام آرزوی من است تا وقتی بمیرم.

بریده کتاب (۲):

کسی مرا شکنجه نکرده، اما نمی دانم چرا تمام دلم می سوزد. شاید از درد زخم هایی است که هنوز از دست خون آلود این اسرائیلی های وحشی بر تن اسلام می نشیند .

نیستی که بجنگی، اما من هستم. ببین که خشنودم از بودن در راه تو .

بریده کتاب(۳):

قاضی حکم را خواند؛ اعدام .

محمدعلی خندید .

محمدرضا هم خندید .

وهمدیگر را در آغوش گرفتندوبوسیدند…

آن ها خیلی محکم وقرص راه می رفتند. باشوق راحت شدن از دنیا و دیدن خدایی که این همه می شناختندش.

بریده کتاب(۴):

نشستم مقابل ضریح امام هشتم. دلم از خوشحالی غنج می رفت. سرم را بالا آوردم. نگاهی به حرم کردم. خجالت کشیدم. چشمانم را زیر انداختم وآرام گفتم: آقا می شود برای ما یک پسر خوب بخواهی ولبم را گزیدم.

بریده کتاب (۵):

این قصه ی عروس و دامادی است که بچه هایشان را یکی یکی تحویل خدا دادند. عروس هفده ساله و داماد بیست و یک ساله.

بریده کتاب (۶):

از غروب آفتاب تا موقع خواب مادر دیگر حرف دنیا نمی زد. آیه الکرسی وسوره های کوچک را بلند بلند می خواند تا فضای خانه معنوی شود وشیاطین دور شوند. طوری بارمان آورده بود که دنبال دنیا نرویم.

بریده کتاب (۷):

چندسال بعد، شب سیزدهم رجب، خدا محمد علی را به ما داد. من هنوز هم خیاطی می کردم و در همان اتاق کوچک زندگی می کردم.

بریده کتاب (۸):

مادرم هر ماه توی خانه شان روضه می گرفت. محمدرضا می نشست ودقیق نگاه می کرد. بعد که مردم می رفتند یک تکه پارچه بر می داشت وبه سرش می بست و روی یک متکا یا صندلی می نشست وهرچه یاد گرفته بود می خواند.

بریده کتاب (۹):

سرم را می چرخانم دور اتاق، گوش تیز می کنم به امید آن که شاید صدای محمدرضا را بشنوم. پنجاه سال گذشته وحالا دیگر محمدرضا وبچه ها نیستند، تنهایم مثل قبل.

راستی محمدرضاجان، در بهشت چه می خوری مادر! بی من خوش می گذرد؟

بریده کتاب (۱۰):

می خواست بفهمد که بالاخره در این دنیا چه کاره است؟ اصلا دنیا آمده که چه بکند؟ خود دنیا از او‌چه طلبی دارد؟ صاحب دنیا می خواهد او چه کار کند؟ بعد از این دنیا کجا می خواهند ببرندش؟

بریده کتاب (۱۱):

ساواک او را تحت نظر گرفت، اما محمد رضا کوتاه نمی آمد. خیلی وقت ها که از منبر می آمد پایین، لباس عوض می کرد و فرار می کرد.

کم کم جلسات مخفی برای جوان ها گذاشت.

بریده کتاب (۱۲):

بالاخره بعد از یکی دو‌هفته می گذارند تو را ببینم. جوان مثل دسته گلم زیر شکنجه پژمرده و پرپر شده ،اما شجاعتش برقرار برقرار….

من هم مقاومت کرده ام. ببین از آن موقع که تو‌جوان بودی تا حالاببین چه سرحالم مادر.

چون عمرم با تو بوده مادر جان؛ باثمر.

بریده کتاب (۱۳):

من هم شوخی می کردم وبرایش حرف می زدم تا بداند که مقاوم هستم . هر چند که من هم حس می کردم تمام بدنم زخم است وخون می آید.

مدت ها طول کشید تا م ح م د ع ل ی من دوباره شد؛ محمد علی .

بریده کتاب (۱۴):

هفته ای یکی دو بار دور هم‌ جمع می شدند و مباحثه و مبادله ی علمی، اطلاعاتی و سیاسی داشتند. کتاب های محمدرضا حکیمی، تشیع صفوی علوی، امام حسین: جهاد و شهادت، و فاطمه فاطمه استِ شریعتی را می خواندند.

بریده کتاب (۱۵):

تمرین گرسنگی وتشنگی، تمرین پریدن از ارتفاعات زیاد، دنبال هم دویدن ها وتعقیب وگریزها، پنهانی کار کردن ها و مطالعه ی کتاب ها و نشریاتِ ممنوع باعث می شد که روحیه ی بچه ها روز به روز قوی شود و آمادگی دستگیری و تحمل شکنجه های سخت ساواک را بیشتر داشته باشند.

بریده کتاب (۱۶):

قوت جان محمدعلی، خود خدا بود، ایمانش بود ونگاه های مادرانه و پرحماسه ی من. قوت جان محمدعلی از نذرها ونمازهای من بود و دعاهای جامعه و زیارت عاشورا که می خواندو می خواندم . قوت من هم ثابت قدم بودن تو . مقاومتت زیر شکنجه ها .

namakketab
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.